PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : رمان رکسانا



T!Na
سه شنبه ۰۸ شهریور ۹۰, ۱۲:۲۹ بعد از ظهر
فصل اول

با پسر عموم , تو ماشین من نشسته بودیم و داشتیم تو یه بزرگراه خیلی شلوغ حرکت میکردیم. من رانندگی میکردم و مانی کنارم نشسته بود و تکیه ش رو داده بود به شیشه بغل و همونجور که اروم اروم میرفتیم جلو , با همدیگه حرف میزدیم.
پدر من و مانی, دو تابرادر بودن که همیشه با همدیگه زندگی کردن.همیشه م با همدیگه شریک بودن. الانم یه کار خونه بزرگ دارن. خونه هامون بغل همدیگه س. دو تا خونه ی دو بلکس بغل هم با حیاط های بزرگ و پرگل و گیاه و درخت که وسط شون دیوار نداره.
من و مانی چند سالی هس که دانشگاه مونو تموم کردیم و تو همون کارخونه کار میکنیم. مادر مانی موقع تولدش فوت کرد و چون باهمدیگه یک سال اختلاف سنی داریم, مادرم اونم شیر داد. عموم بعد از مادر مانی دیگه ازدواج نکرد. زنش رو خیلی دوست داشت.
در حقیقت مادر من مانی رو بزرگ کرد و ما دو تا مثل دوتا برادر بودیم. هرجا که می رفتیم و هر کاری که میکردیم, با همدیگه میرفتیم و با همدیگه میکردیم. یعنی مانی میرفت و من هم دنبالش! یه خورده شیطون بود اما اقاو مهربون و فداکار!
پدرم و عموم برامون دوتا ماشین خیلی گرون قیمت خریده بودن و انداخته بودن زیر پای ما! حقوق مونم با اینکه هفته ای دو سه روز بیشتر کار نمیکردیم خیلی عالی بود. تو شمال م دوتا ویلای خیلی خیلی بزرگ داشتیم که تا تقی به توقی می خورد, مانی کار رو تعطیل می کرد و به هوای تمدد اعصاب, دوتایی یه جوری در میرفتیم و سه چهار روزی اونجا می موندیم!

خلاصه توماشین نشسته بودیم و من داشتم حرف میزدم و مانی م لم داده بود به شیشه و هم اهنگ گوش میکرد و هم با من حرف میزد.
-میگم دیگه نمیشه تو تهران زندگی کرد! از بس شلوغ شده,دیگه نمیشه نفس توش کشید!
مانی-پس بزن بریم شمال!
-دو روز نیس که از شمال بر گشتیم!عمو اینا پدرمونو در می آرن!نیگاه کن تروخدا! یه متر یه متر میریم جلو! حلا هی شهر داری مجوز ساختمون بده و هی خونه بسازن و هی شهر شلوغ تر بشه!
تو همین موقع دوتا دختر که کنار خیابان ایستاده بودن برامون دست بلندکردن!
یه نگاه بشون کردم و گاز دادم و رفتم جلوتر و به مانی گفتم:
-میبینن که قیمت این ماشین اندازه چند تا اپارتمانه ها! باز هم فکر میکنن که تاکسی یه! از بس که بعضی از این ادما, با هر ماشینی مسافر کشی میکنن,مردم عادت کردن برایه بقیه ی ماشینا دست بلند کنن! یارو پانزده شانزده میلون قیمت ماشین شه ها! بازم توراه مسافرمیزنه که مثلا پول بنزین ماشین رو در بیاره! واقعا بد روزگاری شده!
مانی-خیلی تف!تف!تف به این روزگار!
-بی تربیت!
مانی- از وضع اقتصادی چرا نمی گی؟!
-افتضاح! یارو سه جا کار میکنه که فقط بتونه خرج زندگیش رو در بیاره!بیچاره شب خسته و مرده میرسه خونه. دیگه حال جواب سلام زنش رو هم نداره چه برسه به مسائل زناشویی!
مانی-بمیرم واسه دل اون زنه که ماتمکدس!
-زهرمار!
مانی-خوب میفرمودین؟
-وقتی رسیدخونه دیگه بیچاره تو تن ش جون نیست که حرف بزنه چه برسه به پسرش برسه,به دخترش برسه!به......
مانی-اینجاس که نقش ما جوونا شروع میشه!یعنی در واقع ماباید به دخترش برسیم!یعنی کمکش کنیم!مشکلاتش رو حل کنیم!راهنمائش کنیم!یعنی بمیریم واسه اون زن که کلبه غم و غصه س!
-چی؟!
مانی-هنوز تو فکر اون زن بدبختم!
-گم شو!
توهمین موقع رسیدیم به سه تا دختر و تا کنارشون واستادم,باخنده اشاره که می خوان سوارشن!روم رو کردم اون طرف که جلو کمی واشد و حرکت کردم و حدود پانزده متر رفتم جلو. یه دقیقه بعد سه تایی رسیدن به ما و یکی شون خواست درعقب رو وا کنه که زود از طرف خودم قفلش کردم و شیشه طرف مانی رو یه خرده دادم پائین و بهش گفتم:
-ببخشید خانم محترم اما انگار این ماشین رو با تاکسی اشتباه گرفتید!
زود شیشه رو دادم بالا و رام کمی واشد و گاز دادم و رفتم
-عجب داستانیه ها!به زور می خوان سوار ماشین بشن!
مانی-بهشون توجه نکن!داشتین می فرمودین!
-اره دیگه وقتی پدر خونه نباشه,تمام فشارزندگی می افته رو دوش مادر!اونم چه جوری از پس چند تا بچه بر بیاد!
مانی-واقعا سخته!حالا اگر شوهره که شب بر می گشت خونه بهش می رسید, یعنی اگر میتو نست کمکش کنه, بازم یه حرفی!
ترافیک کمی سبک شدو راه افتادیم و تا از جلوی دوتا دختر دیگه رد شدیم که هر دو باخنده برامون دست بلند کردن!بهشون توجه نکردم و رد شدم و به مانی گفتم:
-این مسائل شوخی نیست!فاجعه س!
مانی-فرمایش شما کاملا متینه!
-می خوام بدونم ماها به دنیااومدیم که مثل تراکتور کار کنیم؟!
مانی-من و تو؟!
-من و تو که اصلا کار نمیکنیم!مردم بد بخت رو میگم!
مانی-دقیقا درست میفرمائید.
-توچطور امروز اینقدر ساکت و مؤدب شدی؟

T!Na
سه شنبه ۰۸ شهریور ۹۰, ۱۲:۳۰ بعد از ظهر
مانی- از بس کلام شما شیرین و فصیحه! " همون جور تکیه اش را به در داده بود و داشت منو نگاه
میکرد! تو همین موقع بازم از جلو دو تا دختر دیگه رد شدیم که بازم برامون دست بلند کردن!
همون جور که آروم از جلو شون رد شدم به مانی گفتم" چطور اینا فقط برای ما دست بلند می کنن!
نکنه باز داری اشاره ای چیزی می کنی؟! مانی- منکه نیم ساعته مثل بچه آدم همین جور نشستم
و پشتم به خیابونه! مگه اینکه با دمبم اشاره کنم! " دیدم داره راست می گه یک نگاه بهش کردم و گفتم"
آخه تو هر وقت ساکت می شی معلومه داری یک کاری می کنی!
مانی- حالا چون من پروندم سیاهه هر چی بشه تقصیره منه؟ پس چرا اینا فقط برای ما دست بلند
می کنن؟! مانی- مردم تو این چند ساله همه یک پا روان شناس شدن! چهره ی تو هم که ازش نجابت
و پر هیز کاری می باره! اینه که بهت اعتماد می کنن و می خوان سوار ماشینت بشن! یعنی حسه اعتماد رو در مردم بر می انگیزی! " تا اومدم حرف بزنم که همون دخترا اومدن جلو و یکی شون چند تا زد به شیشه طرف مانی.
زود گذاشتم رو دنده و یک خورده رفتم جلو که مانی گفت حالا عیبی داره که مثلا این بیچاره ها رو هم سوار کنیم؟ ما که داریم این مسیرو میریم! ماشینم که خالیه! ثواب داره والا! تکیه ات را ور دار ببینم
مانی- برای چی؟ تو وردار- این پشتم درد می کنه تکیه ام رو دادم به در که یک خورده آروم بشه
دستشو گرفتم و کشیدم این طرف که یک مرتبه یک کاغذ از پشتش افتاد!
این چی بود؟
مانی- چی چی بود؟!
این کاغذه!
مانی- کدوم کاغذه؟
همین که به شیشه بود!
مانی- آهان! از همین کاغذاست که به شیشه ی ماشینای نو می چسبونن.
اونو که به شیشه ی جلو می چسبونن.
مانی- حالا این ی***و به شیشه بقل چسبوندن! ول کن این مسا ئل بی اهمیت رو!
داشتی در مورده اون شوهره که به زنش نمی رسه حرف میزدی! اتفاقا چه بحث جالب و شیرینی بود!
ترمز کردم و دولا شدمو از بقلش کاغذ رو برداشتم! تا یک نگاه بهش کردم خشکم زد! روش نوشته بود:
ولنجک-زعفرانیه ۱۰ تومن سوار شو.
نوشابه ی خنک موجود می باشد.
ویژه ی بانوان.
کاغذ رو گرفتم جلوش و گفتم: این چیه؟
مانی- ولنجک-زعفرانیه ۱۰ تومن یعنی چی؟
یعنی زمین اونجا متری ۱۰ تومنه؟ آهان از این معامله املاکه! عجب آدم هایی هستن دیگه کاغذای تبلیغ شونو به زور میندازن تو ماشینه مردم! واقعا بی شر میه حق داری ناراحت بشی! منم یک لحظه ناراحت شدم ! حالا تبلیغو به زور انداختن تو ماشین بماند و از این ناراحت شدم که دارن تبلیغه دروغ می کنن
یعنی زمین ولنجک متری ۱۰ تومن؟ کلاه برداریه والا! یکی هم نیست جلو کاراشونو بگیره. واقعا که آدم وقتی با این صحنه ها بر خورد می کنه.........
خجالت نمیکشی مانی؟
یک نگاه به من کرد یک نگاه به بیرون و گفت:
چرا به خدا این دفعرو خجالت میکشم.
خوبه حداقل برای یک دفعه هم که شده توخجالت کشیدی!
ماشینای پشتی برام بوغ زدن و من کاغذ رو انداختم رو پای مانی و حرکت کردم.

T!Na
سه شنبه ۰۸ شهریور ۹۰, ۱۲:۳۱ بعد از ظهر
که گفت:
- از این خجالت میکشم که این همه اینجا کنار خیابون گل رز و مریم و نسترن و مینا و یاسمن و لاله هس و یه شاخه شم دست من نیست! آخه ضد بشر! آفات گلهای اپارتمانی! تو چه موجودی هستی که به طبیعت توجه نمیکنی؟! بالاخره تو هم آدمی! حد آقل باید از یه گلی خوشت بیاد یا نه؟
- آره اما اون گلی که من ازش خوشم میاد بین اینا نیست!
مانی- خوب اینو زود تر بگو تا بگردم برات از میونه همینا پیداش کنم! اسم اون گل خوشکل و زیبا و خوش بو چیه؟ خصوصیتش کدومه؟ چند تا گلبرگ داره؟ تعداد پرچم هاش چیه؟ بگو دیگه دیر شد!
-میخک من عاشقه میخکم!
یه نگاه به من کردو گفت:
-واقعا مردشور اون سلیقه تو ببرن! آخه میخکم شد گل؟!
-تاحالا یه سبد میخک خریدی؟
مانی- مگه من نجارم که یه سبد میخ و میخک بخرم؟ بعدشم یه مرتبه پخش زمین بشن و هرچی میخ برن اونجای آدم!
-من که ازش خوشم میاد!
مانی- حالا بازم شانس آوردیم که از همین میخک خوشت میاد! اگه مثلا از کاکتوس خوشت میاو مد که دیگه واویلا! تا یه سبدش رو بغل میکردیم که تیکه تیکه میشدیم! حالا چرا اینقدر تند میری؟!
-خوب راه و شده دیگه!
مانی- حداقل آروم تر برو حالا که از این گلا نمی خری نگاشون کنم!
-چقدر حرف میزنی مانی!سرم رفت!
مانی- میخک!!! میخکم گل آخه؟؟ آخه این تبعه که تو داری؟ تبعت عین گونی خشن! سرشتت عین سمبا دس!
بعد برگشت و بیرونو نگاه کرد
-کاشکی الان ماشین خودم اینجا بود تا تو ماشینو دا شپورت و صندوق عقب رو پر میکردم از این همه گل! اصلا من نمیدونم چرا رفتم دانشگاه رشتهٔ مهندسی؟! من باید یه دکهٔ گل فروشی باز میکردم! مهندسی عمران به درد امثال تو میخوره که تبعه زمخته! همش باید با آجر و سیمان و آهن و لوله و عمله و بنا سرو کله بزنین! قربون خدا برم با این آدماش! خدا جون این هم آدم بود که تو خلق کردی؟!
خلاصه تا دم داره خونه غرزد!
خونه همون توی زعفرانیه بود و حدود نیم ساعت بعد رسیدیم و تا من پیچیدم جلو داره خونه واستادم که از طرف مانی یه دختر حدود بیست یکی دو ساله جلو اومد! مانی هنوز داشت به من غر میزد و حواسش به اون طرف نبود!من داشتم از اون طرف نگاه میکردم! نشناختمش! فکر کردم میخواد از پیاده رو رد بشه و من جلوش رو گرفتم! داشتم همین جوری نگاش میکردم که مانی گفت:
-حواست کجاست دارم با تو حرف میزنم!
-یه دختر پشت سرت واستاده!
یه نگاه به من کردو یک لبخند زد
-دروغ میگی مثل سگ!
-به جون تو
-به جون تو چی؟
-یه دختر خانم پشت سرت واستاده!
کم کم لبخندش تبدیل به خنده شد و گفت:
-بیشتر ازش بگو!
-خوب برگرد خودت ببین!
-خوب میدونم داری دروغ میگی ولی همین رویای دروغ هم برام قشنگه! مخصوصا از زبون تو آدم برفی شنیده بشه!
-عجب خری هستی؟!
مانی- خوب حالا بقیش رو بگو!
-بقیه ی چیرو؟ یه دختر خانم درست پشت شیشهٔ ماشین واستاده!
بازم خندید و گفت:
-موهاش چه رنگیه؟ چی پوشیده؟ خوش کل یا نه؟ بگو دیگه!
یه مرتبه دختر چند بار زد به شیشه که مانی از ترس پرید بغلمو گفت:
- وای خدای مهربون داره چه اتفاقی میفته؟!
هم خندم گرفته بود هم جلو دختره زشت بود!
-خجالت بکش مانی!

T!Na
سه شنبه ۰۸ شهریور ۹۰, ۱۲:۳۲ بعد از ظهر
همون جور که تو بغل من بود آروم سرشو برگردوند طرف شیشه تا دختررو دید زود گفت وای لولو پسر عمو جان نزاری این منو بخور ها! هولش دادم اون طرف شیشه رو دادم پائین. یک دختر بلندو قشنگ بود با یک روسری آبی که مثل شال انداخته بود رو سرش یک روپوش آبی خیلی کم رنگ تنش بود. تا شیشه اومد پائئن سلام کرد. اومدم جوابشو بدم که مانی زود گفت: خواهش میکنم مزاحم نشید! یک مرتبه من خندم گرفت سرمو انداختم پائئن که دختر بیچاره با تعجب گفت: به خدا من قصد مزاحمت ندارم!
مانی- دارین اذیتمون میکنین!
دختر که سرخ شده بود گفت: معذرت میخوام اما من فقط یک پیغام براتون دارم تازه اگه........ مانی- میخواین شماره ای چیزی بهمون بدین؟ من که نمیگیرم!
دختر- نه به خدا!! یعنی من اصلا....... مانی- حالا هل نشو! شماررو نوشتی رو کاغذ یا باید حفظش کنیم؟ وای که اصلا الان مغزم آمادگی نداره
دختر- شماره نمیخوام بدم به خدا! دیدم طفلک الانه که گری ش در بیاد زود گفتم: چه فرمایشی دارین خانم؟
آب دهنشو قورت دادو آروم گفت: ببخشین من دنبال آقای هامون مانی شباهنگ میگردم که با مشخصاتی که بهم دادن فکر کردم شما هستین!
مانی- اگه راست میگی شماره شناسناممون چنده؟
دختر خندش گرفت زدم تو پهلوی مانی تا خواستم از ماشین پیاده شم مانی داد زد گفت: نرو پائین میخوردت!! این دفعه دختره غش کرد از خند
پیاده شدم رفتم طرفش گفتم: من هامون هستم ایشون پسر عموم مانی... دستشو دراز کرد همون جور که باهم دست میداد گفت:
حالتون چطوره؟ من رکسانا هستم.
ممنون حال شما چطوره؟
رکسانا- مرسی خوبم هر چند اولش ترسیدم هل شدم!
باید ببخشید مانی یک خورده شوخه!
رکسانا- یک خورده؟
امرتونو بفرماید گفتید پیغامی برای ما دارین!
برگشت طرف مانی که هنوز تو ماشین نشست بود نگاه کرد من هم به مانی اشاره کردم گفتم:
چرا پیاده نمیشی؟
مانی- میترسم نمیام
رکسانا زد زیر خنده یک چشم غره به مانی رفتم که آروم در رو باز کرد پیاده شد گفت: من پیاده شدم اما اگه پیغامت از این پیغامهای سر خشک بی روح باشه در میرم میرم تو ماشین دوباره!
رکسانا همون جور که میخندید گفت: نه! اتفاقا یک پیغام خوبه! فقط اگه میشه بریم یک جای که کسی نباشه.
کجا مثلا؟
مانی- بریم تو صندوق عقب! هیچ کس توش نیست
من زدم زیر خند رکسانا که اشک از چشماش میومد! یک چپ چپ به مانی نگاه کردم که رکسانا گفت: منظورم بریم جای که راحت بتونیم صحبت کنیم.
خوب تشریف بیارین منزل!

T!Na
سه شنبه ۰۸ شهریور ۹۰, ۱۲:۳۳ بعد از ظهر
رکسانا- خونه نه!
-نگران نباشید!مادرم خونه هستن!
رکسانا- به همین دلیل مایل نیستم برم منزلتون!
تا اینو گفت مانی یه لبخند زد و گفت:
-حالا اینقدر محکم حرف نزن! شاید ننه ت رفته باشه خرید!
-زهرمار!
مانی- یعنی میگم شاید خونه نباشه!
رکسانا هنوز داشت میخندید که گفتم:
-خوب شما بفرمائین کجا بریم!
رکسانا- راستش من اینجا هارو نمیش ناسم!فکر کردم شما جایی رو بلدین!میدونین موضوع مهمی یه!بریم یه جای خلوت که بتونیم حرف بزنیم!
مانی- میخواین بریم کوه؟!الان هم وسعت هفته است، پرنده تو کوه پر نمیزنه!
دوباره رکسانا زد زیره خنده و گفت:
-منظورم یه جایی یه که بتونیم بشینیم و حرف بزنیم!
مانی- خوب سه تا چارپایه م باخدمون میبریم اون بالا!چطوره؟
این دفعه من هم زدم زیر خنده!خودش که اصلا نمیخندید!رکسانا که دیگه حالا اصلا جلوی خودش رو نمیگرفت و همش داشت میخندید و با خنده حرف میزد!
رکسانا- همینجاها جایی نیس؟
مانی- بیست سوالی؟!خوب!اینجا که منظور نظر شو ماست، میشه بفرمائید که داخل شهره یا خارج از شهر؟ یعنی آب و آبادی داره یا خیر؟! درضمن وقتش که شد یه راهنمائی م بفرمائید!
رکسانا- منظورم یه کافی شاپی، چیزیه!
مانی- من که کافی شاپی که تو اون خیابون و سه تا چهار راه بالاتر و هفت هشت تا کوچه پایین تره رو نمیشناسم! تا حالا پامو اونجا نذاشتم و از این به بعد نمیذارم! مگه اینکه به زور منو ببرن وگر نه خودم تنهایی نامیرم!این از من!
-حالا موضوع اینقدر مهمه رکسانا خانم؟
رکسانا که سعی میکرد جلوی خندش رو بگیر گفت:
-خیلی مهم هامون خان!
-پس بفرمائید سوار شین.
داره عقب رو براش وکردم و نشست و خودمم رفتم سوار شدم و مانی نشست.
-کجا بریم مانی؟
مانی- من که گفتم اینجا هارو بلد نیستم!دنده عقب بگیر برو تو اصلی.
از رو پول اومدم تو خیابون و رفتم طرف خیابون اصلی و پیچیدم بالا
-خوب!
مانی- خوب چی؟
-کجاس دیگه؟!
مانی- من که نرفتم تاحالا!دومین چهار راه دست چپ!
پیچیدم همون خیابون که مانی گفت و رفتم جلو و پرسیدم:
-کجاس؟
مانی- چرا همش از من میپرسی؟!جلو اون خونه نگاه دار!
یجا پارک کردم و سه تایی پیاده شدیم و به مانی گفتم:
-اینجا که کافی شاپ نیس!
مانی- آره ولی قراره چند ساله دیگه یکی اینجا بسازن!
-الان وقت شوخی یه؟
مانی- برو جلو همون خونه هه زنگ بزن دیگه!
-اون خونه؟
مانی- آره بابا!
رفتیم جلو یه خونه و وایسادیم و یه نگاه به مانی کردم و زنگش رو زدم.یه مردی آیفون رو جواب داد. از این آیفون تصویری ا بود. گوشی ش رو ورداشت و گفت:
-سلام آقا مانی! بفرمائین!
بعد دارو وا کرد یه نگاه به مانی کردمو گفتم:
-هیچ کس تورو هیچ جا نمیشناسه!
مانی_ بده حالا کارت رو راه انداختم؟

رکسانا خندید و ماهام کنار وایستادیم تا اول اون رفت تو و بعدشم من و مانی. یه خونه بزرگ بود با یه حیاط پرگل و با صفا. تو خونه رو خیلی قشنگ و شیک درست کرده بودن و میزو صندلی چیده بودن. توشم پر بود از دختر و پسرا یه موزیک قشنگ م پخش میشد. تا وارد شدیم یه دختر خانم که گویا اونجا گارسن بود اومد جلو و با مانی سلام و علیک و احوالپرسی کرد و ماها رو برد سر یه میز و سه تایی نشستیم و سه تا نسکافه سفارش دادیم که رکسانا دور و ورش رو نگاه کرد و گفت:

_فکر نمی کردم یه همچین جاهایی م وجود داشته باشه!

مانی_ منم فکر نمی کردم ! همینجوری الکی این خونه رو نشون دادم اما از اونجا که بخت این هامون مثل تیر چراغ برق بلنده و دلشم پاکه، زد کافی شاپ از کار دراومد!

رکسانا خندید و گفت:
_ دقیقا همونجور که در مورد شما بهم گفته بودن هستین!
مانی_ببخشین در مورد من چیا به شما گفتن؟
رکسانا_ اینکه شوخ و سرزنده این و کمی ام......
مانی_ دیگه بقیه ش رو کاری نداشته باشین ! یعنی بقیه ش بی اهمیته!
رکسانا زد زیر خنده و بقیه حرفش رو نگفت
مانی_ ببخشین در مورد این هامون چی گفتن؟
رکسانا_ جدی و یه خرده م .......
بازم بقیه حرفش رو نگفت که مانی شروع کرد
_ یه خرده نه و خیلی اخلاق بد! دارای یه طیعت بیجان! در واقع تشکیل شده از چهار تا استخون و سی چهل کیلو ماهیچه که یه روح بیجان مثل آجر قزاقی احاطه اش کرده!
رکسانا که می خندید گفت :
نه به خدا ! اونطوری بهم در مورد ایشون نگفتن!
مانی_ خانم باوربفرمائین این بشر یه خصوصیات اخلاقی داره که تو تیر آهن پیدا نمی شه ! انقدر این پسر خشک و بی روحه که اگه صد سال تو جنگلای شمال بکاریمش ، یه برگ ازش سبز نمی شه ! هیزم خشک پیش این ، گل همیشه بهاره! از اخلاق چی براتون بگم که باور کنین؟! هنر پیشه مرد مورد علاقه اش آرنولده ! هنر پیشه زن مورد علاقه اش اون پیرزن س که همیشه تو نقشای جادوگر بازی میکنه! رنگ مورد علاقه اش سورما هی مایل به سیاهه! ماشین اسپرت ش بنز خاوره ! فقط فیلمای جنگی و بکش بکش ! غذای مورد علاقه ش که همیشه تو رستورانا سفارش می ده کباب قفقازیه ! الانم جلو شما ملاحظه کرد و نسکافه سفارش داد ! اگه شما نبودین الان اینجا نون چایی سفارش می داد ! شما نمی دونین من چی از دست این می کشم!

اون می گفت و رکسانا می خندید!
مانی _به خدا انگار صد ساله که شما رو می شناسم رکسانا خانم !
رکسانا_ خیلی ممنون !
مانی_ ببخشین ، شما غیر از خودتون خواهر دیگه م دارین؟
رکسانا_ نه ندارم!
مانی _ خدا شما رو به پدر و مادرتون ببخشه.
رکسانا _ مرسی
مانی_ داشتم می گفتم ، گل مورد علاقه ش میخکه ! باور میکنین؟!
رکسانا _ جدی ؟! اتفاقا منم از میخک خوشم می آد!

مانی_ یعنی در واقع همیشه بهش می گم یعنی یه ساعت پیش بهش می گفتم که پسر ، تنها چیزی که حیات ترو به این دنیا متصل کرده همین علاقه گل میخکه! چقدر این گل میخک زیبا و قشنگه ! من همیشه صبح به صبح می رم دم این گلفروشی آ و از پشت شیشه به این گلای میخک نیگاه می کنم ! واقعا شاهکاره طبیعته ! می شه گفت از گل خر زهره م خوشبوتره!

یه چپ چپ بهش نگاه کردم و به رکسانا گفتم :

_ خب بهتره صحبت مون رو شروع کنیم . حتما موضوع خیلی مهمی یه که خواستین اینجا در موردش حرف بزنیم!

مانی_ حالا زیادم مهم نبود ،مهم نیست! مهم اینه که ما سه تایی خوش و خرم اینجائیم!

تو همین موقع دختر خانم برامون نسکافه ها رو آورد و گذاشت جلومون و بعدش یه مرد که انگار صاحب اونجا بود اومد و با مانی یه سلام و احوالپرسی گرم کرد و یه کاغذ که چند تا شماره روش بود داد بهش و گفت :

_ آقا مانی اینا رو چند تا از بچه ه دادن که بدم به شما.
مانی زود ازش گرفت و گذاشت جیبش و وقتی یارو رفت به رکسانا گفت:

_ چقدر این رفقا لطف دارن! شماره می دن که بهشون زنگ بزنم که از حال همدیگه با خبر باشیم ! خدا حفظ شون کنه! داشتم می گفتم ، خواننده مورد علاقه ش ام کلثومه! این نوارش رو میذاره و همچین ازش لذت می بره که نگو!

با پا زدم به پاش و رو به رکسانا گفتم :
_ ما سراپا گوش هستیم رکسانا خانم !
یه خرده نسکافه خورد و گفت:
_ من از طرف عمه تون براتون پیغام آوردم.
_ عمه مون؟!
سرش رو تکون داد که گفتم :
_حدش می زدم شما ماها رو اشتباه گرفتین ! ما اصلا عمع نداریم1
رکسانا _ چرا دارین!
_رکسانا خانم پدرای ما اصلا خواهر نداشتن!

مانی_ حالا عجله نکن هامون جون ! ادم وقت یه عمه مفت پیدا می کنه که نمیندازدش دور! یه عمع یه گوشه باشه ! چه اشکالی داره؟ جای کسی رو که تنگ نکرده ! ببخشی رکسانا خانم ، شما که اطلاعات وسیع و جامعی از شجره نامه ما دراین می شه بفرمائین آیا ما دختر عمع داریم یا خیر؟

رکسانا _ تقریبا
مانی_ یعنی چی ؟ مگه ادم می شه تقریبا دختر عمع داشته باشه؟!
رکسانا _ آخه چه جوری براتون بگم ؟!

مانی_ خودم فهمیدم ! وقتی آدم بعد بیست و هفت هشت سال یه عمه پیدا می کنه ، این عمه می شه یه عمع تقریبی ! خب دخترشم می شه یه دختر عمه تقریبی دیگه ! حالا بفرمائین ما چند عمع و دختر عمع داریم؟ در ضمن بفرمائین ما باید در کنار اینا ، رو چند تا شوهر عمه حساب کنیم؟ و ایا ما باید وجود پسر عمه رو هم تحمل کنیم یا خیر ؟چنانچه پسر عمه ای هم وجود داره آیا غیرتی یا بی غیرت ؟! رو خواهرش تعصب خاصی داره یا خیر؟( هر پاسخ صحیح 1 نمره)

T!Na
سه شنبه ۰۸ شهریور ۹۰, ۱۲:۳۳ بعد از ظهر
رکسانا فقط داشت میخندید
-رکسانا خانم شوخی تون گرفته؟!
رکسانا- نه بخدا هامون خان!آقا مانی چیزای با نمک میگن و من هم خندم میگیره!ولی حقیقت رو بهتون گفتم! شما یه عمه دارید
-آخه این عمه چطوری یه مرتبه به وجود اومده؟
مانی- به نظر من این سوال یه سوال بی تربیتی یه!اولا عمه یا هر انسان دیگه یه مرتبه به وجود نمیاد!حالا می خوات عمه باشه یا هر کس دیگه! در ثانی تو مرده گنده هنوز نمیدونی عمه چه جوری به وجود میاد؟!
-تو میدونی چه جوری یه مرتبه پیداش شده؟!
مانی- من نمیدونم چه جوری یه مرتبه پیداش شده ولی میدونم که چه جوری به وجود اومده!
-اه...!بذار ببینم موضوع چیه!رکسانا خانم میشه بیشتر توضیح بدین؟!
رکسانا- من فقط باید یه پیغامی رو به شما برسونم!
-خوب پیغام چیه؟
رکسانا- عمه تون گفتن، یعنی ببخشید من فقط اون پیغام رو تکرار میکنم!عمه تون اگر شما دوتا برادر زاده غیرت دارین به داده عمه تون برسین!
برگشتم طرف مانی که ساکت شده بود و داشت به رکسانا نگاه میکرد و گفتم:
-تو چی میگی؟
همون جور که داشت به رکسانا نگاه میکرد گفت:
-میدونم که رکسانا خانوم دروغ نمیگه! ولی داستان خیلی عجیبه!
-رکسانا خانم شما چه نسبتی با عمه ی من یا ما دارین؟
مانی- نکنه یمرتب بگی که تقریبا خواهر منی که اصلا حوصلشو ندارم!
رکسانا که میخندید گفت:
-نه من خواهر هیچ کدوم از شماها نیستم!من دانشجو هستم.عمه خانوم لطف کردن یه اتاق تو خونشون به من دادن.
مانی- ببخشید رکسانا خانم عمه خانم ما چند تا از این لطفا کردن؟ یعنی چند تا مثل شماها اونجا اتاق دارن؟
رکسانا- ما سه نفریم.
مانی- پس عمه م پانسیون وا کردن!
رکسانا- ایشون پولی از ما نمیگیران!
مانی- اون وقت میگان من به کی رفتم!خوب به عمه م رفتم دیگه!من هم هیچ وقت از دختر خانوما پول نمیگیرم!
یه نگاه به رکسانا کردم و گفتم:
-حالا ما یعنی باید چیکار کنیم؟
رکسانا- ببخشید اما من فقط پیغام ایشون رو به شما دادم.دیگه خودتون میدونین!
بر گشتم به مانی نگاه کردم که گفت:
-رکسانا خانوم به عمه مون پیغام بدین که از این هندونهها زیر بغل ما جا نمیگیرد ولی حتما بهش سر میزنیم!
رکسانا- چرا الان نمیایین؟من دارم میرم اونجا!خوب شما م با من بیاین!اون پیرزن رو خوشحال میکنین!خیلی افسردس!زن واقعا خوب و مهربونیه!خواهش میکنم بیایید!
تو چشماش نگاه کردم.هم چین صادقانه حرف میزد که به دلم میشست!
-مانی یه زنگ بزن بابا انا! یه بهونهای براشون بیار!
مانی- خونه عمه مون کجاست؟
رکسانا- گیشا.
از جام بلند شدم و گفتم:
-بریم رکسانا خانوم.
رکسانا- میایین؟
-عمه پیغام رسانه خوبی رو انتخاب کرده!آره همین الان با هم دیگه میریم هر چند که هنوز فکر میکنم یا اشتباه شده یه اینکه مسالهٔ دیگهای تو کاره!در هر صورت ما عمه نداریم اما چون موضوع برای خودمون هم جالب شده باهاتون میاییم.
سه تایی بلند شدیم و از کافی شاپ اومدیم بیرون. مانی یه تلفن به خونه زد و برنامه رو جور کرد و سوار ماشین شدیم و راه افتادیم طرف گیشا.
تقریبا نیم ساعت بعد تو گیشا بودیم و رکسانا یه کوچه رو بهمون نشون داد که رفتیم توش و جلو یه خونه دو طبقه واستادیم. خونه نسبتا قدیمی بود. سه تایی پیاده شدیم و رفتیم طرف حونه و رکسانا زنگ زد و در وا شد و رفتیم تو.خونه شمالی بود. از حیاطش که کوچیک اما با صفا بود رد شدیم و از چند تا پله رفتیم بالا که در راهرو وا شد و دو تا دختر دیگه اومدن بیرون و سلام کردن. تا مانی چشمش بهشون افتاد با یه حالت غمگین گفت:
- سلام عمه های خوبم! الهی پیش مرگتون بشم! خدا رو صد هزار مرتبه شکر که ماها رو بهم رسوند! دلم براتون یه ذره شده بود! تو رو خدا بذارین بعد از این همه سال دوری بغلتون کنم! شماها بوی بابامو می دین!
« اینو و گفت و رفت طرف شون که دو تایی زدن زیر خنده و رکسانا گفت: »
- مانی خان اینا دوستای من هستن! عمه خانوم ایشون هستن!
« از همونجا پشت شیشه ی یکی از اتاقا رو نشون داد. من و مان دو تایی برگشتیم طرف اون ور!
یه خانم پیر پشت شیشه ی قدی یه اتاق واستاده بود و به یه عصا تکیه داده بود و داشت به ما نگاه می کرد!
هر دو ساکت شدیم و به اون خانم نگاه کردیم! موضوع انگار جدی جدی بود! صورت اون خانم شباهت زیادی به عموم، پدر مانی داشت! هر دومون جا خورده بودیم! شاید حدود سی ثانیه تو همون حالت بودیم که یه مرتبه مانی برگشت طره همون دو تا دختر و گفت:
- شما اشتباه نمی کنین؟! من فکر کنم شما دو تا عمه مائین! به سن و سال اون خانم نمی خوره که عمه ما باشه! حالا دیگه خودتونو لوس نکنین و بیاین جلو و برادر زاده تونو بغل کنین!
« دخترا دوباره زدن زیر خنده و رکسانا اومد جلو و گفت: »
- معرفی می کنم، مریم و سارا، دوستای من!
« مانی با دلخوری با دو تایی شون دست داد و گفت:»

T!Na
سه شنبه ۰۸ شهریور ۹۰, ۱۲:۳۴ بعد از ظهر
ولی من هنوز احساس می کنم که یه اشتباهی رخ داده! می گم آ رکسانا خانم! من وقتی بچه بودم از مامانم یه مرتبه شنیدم که یه خاله ای داشتم که وقتی بیست و یکی دو سالش بوده گم شده! ممکنه مثلا یکی از این دو تا دختر خانم خاله ی گم شده ی من باشن؟
« رکسانا که می خندید گفت:»
- فکر نکنم مانی خان! احتمالا خاله گم شده شما الان باید حدودا پنجاه سالشون باشه!
مانی - نه اصلا اینطور نیس! خاله من بیست و یه سالش بوده که گم شده! الانم برای من همون بیست و یه سال درسته!
« همونجور که به حرفهای مانی گوش می دادم، چشمم به اون خانم پیر بود. اونم داشت منو نگاه می کرد! صورتش خیلی برام آشنا بود! اما نمی دونستم کجا دیدمش! تو همین موقع رکسانا ا.مد جلو من و گفت:»
- هامون خان نمی فرمائین تو؟
« یه نگاه بهش کردم و رفتم طرف راهرو، دو تا دخترا رفتن کنار و من رفتم تو ساختمون و از راهرو گذشتم و رسیدم جلو یه در که یه مرتبه همون خانم پیر در رو وا کرد و یه لبخند زد و گفت:»
- تو هامونی؟
« سرم رو تکون دادم که گفت:»
- شکل پدرتی!
« فقط نگاهش کردم که مانی رسید پشت سرم و تا اون خانم رو دید یواش در گوشم گفت:»
- عمه مونبازیکن بیس باله! چه چوبی دستشه!
« اون خانم شنید و خندیدو گفت:»
- تو هم مانی هستی! درست مثل پدرت!
مانی - سلام عمه جون! یه دونه از این دختر عمه هارو بده که کار داریم و باید بریم! بعدا سر فرصت می آئیم واسه دیدار و ماچ و بوسه !
« با آرنج زدم تو پهلوش! اون خانم شروع کرد به خندیدن و از جلو در رفت کنار و گفت:»
بیائین تو، هر چند خیلی دیره اما بازم خوبه!
مانی - عمه خانم اگه دیره می خواین ما الان بریم فردا بیائیم؟ اصلا شما خسته این، تشریف ببرین تو اتاقتون استراحت کنین، منم با این دختر خانما، ته و توی قضیه رو در می آرم و نتیجه رو فردا به اطلاع شما می رسونم! چطوره؟
عمه خانم - بیا برو تو پدر سوخته ی بی حیا!
مانی - اِ.... ! عمه خانم نرسیده شوخی؟
« آروم رفتم تو و مانی م دنبالم اومد و رکسانا و مریم و سارا م اومدن و رکسانا رفت جلو و در مهمونخونه رو وا کرد و همه رفتیم تو و نشستیم و خودش رفت بیرون و یه دقیقه بعد با یه سینی چایی برگشت. تو این یه دقیقه، من یه لحظه به مریم و سارا و یه لحظه به اون خانم نگاه می کردم. رکسانا با سینی چایی اومد جلومون و تعارف کرد و به مریم یه اشاره کرد که اونم بلند شد و رفت بیرون و کمی بعد با سبد میوه و زیر دستی برگشت و سبد میوه رو گرفت جلو من و گفت:»
- بفرمائین هامون خان.
- ممنون میل ندارم.
مریم - اگه سخت تونه خودم براتون پوست بکنم!؟
« یه نگاه بهش کردم که خنده از رو لبش رفت و کمی خودشو جمع و جور کرد که مانی آروم بهش گفت:»
- هاپو عصبانی!
« یه مرتبه اون خانم و دخترا زدن زیر خنده! یه چپ چپ بهش نگاه کردم که آروم گفت:»
- چته عین برج زهر مار! خدا یه عمه بهمون داده با سه تا تقریبا دختر عمه! دیگه چی می خوای؟!
« پاکت سیگار رو درآوردم و به اون خانم گفتم:»
- اجازه هست اینجا سیگار بکشم؟
عمه خانم - سیگار چیز خوبی نیس آ!
- پس می رم بیرون می کشم.
« تا اومدم بلند بشم که گفت:»
- نگفتم اینجا سیگار نکش! گفتم چیز خوبی نیس! حالا یه دونه م به من بده!
چه بهشم زود بر می خوره!
« بلند شدم و بهش تعارف کردم. یکی برداشت و براش روشن کردم و دو تام برای خودم و مانی روشن کردم. اومدم بدم بهش که دیدم با چشم داره یه جا رو نشون می ده! برگشتم طرف اونجایی رو که نشون می داد نگاه کردم که دیدم سر بخاری اتاق، چند تا قاب عکس کوچیکه! دوباره برگشتم طرف مانی که یه مرتبه انگار تصویر عکس آ تو ذهنم جا افتاد! رفتم جلوتر که دیدم انگار هیچ اشتباهی پیش نیومده!
چهار تا عکس تو قاب روی بخاری اتاق بود. همه قدیمی و زرد شده! تو دو تا شون عکس دو تا پسر بچه و یه دختر بزرگتر بود! عکس اون دو تا پسر بچه رو کاملا می شناختم! پدرم و عموم!
دو تا عکس دیگه که سه تایی بود. عکس پدر بزرگم و یه زن و همون دختر بچه بود!
برگشتم طرف اون خانم که با یه لبخند گفت:
- شناختی؟
- عکس پدرمو عمومه!
عمه خانم - اون دخترم که منم!
« یه نگاه دیگه به عکسا کردم و سیگار مانی رو بهش دادم و گفتم:»
- زیاد معلوم نیس!
عمه خانم - اون یکی آ چی؟! عکس پدر بزرگت رو که می شناسی؟!
« دیگه این یکی قابل انکار نبود!»
- یعنی شما عمه ی ما هستین؟
عمه خانم - آره پسر جون! هیچ دروغی در کار نیس!
- پس تا حالا کجا بودین؟ چرا تا حالا پدرامون در مورد شما چیزی به ما نگفتن؟!
عمه خانم نگاهی به رکسانا کرد که اونم یه اشاره به مریم و سارا کرد و سه تایی از جاشون بلند شدند و از اتاق رفتن بیرون.»
عمه خانم - حالا چایی تون رو بخورین تا کم کم حالی تون کنم!
« چایی آمون رو ورداشتیم و کمی ازش خوردیم که گفت:»

T!Na
سه شنبه ۰۸ شهریور ۹۰, ۱۲:۳۵ بعد از ظهر
بیائین تو، هر چند خیلی دیره اما بازم خوبه!
مانی - عمه خانم اگه دیره می خواین ما الان بریم فردا بیائیم؟ اصلا شما خسته این، تشریف ببرین تو اتاقتون استراحت کنین، منم با این دختر خانما، ته و توی قضیه رو در می آرم و نتیجه رو فردا به اطلاع شما می رسونم! چطوره؟
عمه خانم - بیا برو تو پدر سوخته ی بی حیا!
مانی - اِ.... ! عمه خانم نرسیده شوخی؟
« آروم رفتم تو و مانی م دنبالم اومد و رکسانا و مریم و سارا م اومدن و رکسانا رفت جلو و در مهمونخونه رو وا کرد و همه رفتیم تو و نشستیم و خودش رفت بیرون و یه دقیقه بعد با یه سینی چایی برگشت. تو این یه دقیقه، من یه لحظه به مریم و سارا و یه لحظه به اون خانم نگاه می کردم. رکسانا با سینی چایی اومد جلومون و تعارف کرد و به مریم یه اشاره کرد که اونم بلند شد و رفت بیرون و کمی بعد با سبد میوه و زیر دستی برگشت و سبد میوه رو گرفت جلو من و گفت:»
- بفرمائین هامون خان.
- ممنون میل ندارم.
مریم - اگه سخت تونه خودم براتون پوست بکنم!؟
« یه نگاه بهش کردم که خنده از رو لبش رفت و کمی خودشو جمع و جور کرد که مانی آروم بهش گفت:»
- هاپو عصبانی!
« یه مرتبه اون خانم و دخترا زدن زیر خنده! یه چپ چپ بهش نگاه کردم که آروم گفت:»
- چته عین برج زهر مار! خدا یه عمه بهمون داده با سه تا تقریبا دختر عمه! دیگه چی می خوای؟!
« پاکت سیگار رو درآوردم و به اون خانم گفتم:»
- اجازه هست اینجا سیگار بکشم؟
عمه خانم - سیگار چیز خوبی نیس آ!
- پس می رم بیرون می کشم.
« تا اومدم بلند بشم که گفت:»
- نگفتم اینجا سیگار نکش! گفتم چیز خوبی نیس! حالا یه دونه م به من بده!
چه بهشم زود بر می خوره!
« بلند شدم و بهش تعارف کردم. یکی برداشت و براش روشن کردم و دو تام برای خودم و مانی روشن کردم. اومدم بدم بهش که دیدم با چشم داره یه جا رو نشون می ده! برگشتم طرف اونجایی رو که نشون می داد نگاه کردم که دیدم سر بخاری اتاق، چند تا قاب عکس کوچیکه! دوباره برگشتم طرف مانی که یه مرتبه انگار تصویر عکس آ تو ذهنم جا افتاد! رفتم جلوتر که دیدم انگار هیچ اشتباهی پیش نیومده!
چهار تا عکس تو قاب روی بخاری اتاق بود. همه قدیمی و زرد شده! تو دو تا شون عکس دو تا پسر بچه و یه دختر بزرگتر بود! عکس اون دو تا پسر بچه رو کاملا می شناختم! پدرم و عموم!
دو تا عکس دیگه که سه تایی بود. عکس پدر بزرگم و یه زن و همون دختر بچه بود!
برگشتم طرف اون خانم که با یه لبخند گفت:
- شناختی؟
- عکس پدرمو عمومه!
عمه خانم - اون دخترم که منم!
« یه نگاه دیگه به عکسا کردم و سیگار مانی رو بهش دادم و گفتم:»
- زیاد معلوم نیس!
عمه خانم - اون یکی آ چی؟! عکس پدر بزرگت رو که می شناسی؟!
« دیگه این یکی قابل انکار نبود!»
- یعنی شما عمه ی ما هستین؟
عمه خانم - آره پسر جون! هیچ دروغی در کار نیس!
- پس تا حالا کجا بودین؟ چرا تا حالا پدرامون در مورد شما چیزی به ما نگفتن؟!
عمه خانم نگاهی به رکسانا کرد که اونم یه اشاره به مریم و سارا کرد و سه تایی از جاشون بلند شدند و از اتاق رفتن بیرون.»
عمه خانم - حالا چایی تون رو بخورین تا کم کم حالی تون کنم!
« چایی آمون رو ورداشتیم و کمی ازش خوردیم که گفت:»
عمّه خانم- نه!
مانی- چند سالیش هست حالا؟
عمّه خانم- حدود بیست دو و سه سالشه.
من و مانی یه نگاه به همدیگه کردیم و مانی گفت:
ببخشید عمّه خانم، شما چند سالته؟
عمّه خانم- دورور هشتاد، هشتاد خرده آی.
مانی- ماشالا! روغن کرمونشاهی اینه ها!هزار الله اکبر! یعنی حدودا شصت سالتون که بود این گیس گلابتون رو به دنیا آوردین؟! دستتون درد نکنه! زن ایرانی رو رسفید کردین!
عمّه خندید و گفت:
-دختر خودم نیست!آوردمش و بزرگش کردم!همین و که فهمید گذاشت رفت!
-بهش نگفته بودین؟
عمّه خانم- نه!
-چرا؟
عمّه خانم- خرییت!
مانی- دور از جون شما اما خودش چه جوری فهمید؟
عمّه خانم- یه پدر سوخته بش گفت! یه آدم شار لاتن!
-باهاتون دشمنی داشت؟
عمّه خانم- کم کم همه رو براتون میگم.
مانی- عکسی چیزی ازش ندارین؟
عمّه خانم- شما حتما میشناسینش!
مانی- ما؟ بجون عمّه خانم من یکی که تو این دوساله توبه کردم و همش تو خونه وره دل بابام بودم! هرکسی هم هرچیزی بهتون گفت از سر دشمنی بوده!میگین نه این هامون شاهد!
عمّه خانم-ای پدر سوخته!
مانی- یعنی شما میفرمایین ما به عمّه مون خیانت میکنیم؟! یعنی ما ا دمهایی هستیم که بریم و دختر عمّه مون رو فریم بدیم؟! اصلا به قیافهٔ ما میخوره که یه هم چین ا دمهایی باشیم؟!

T!Na
سه شنبه ۰۸ شهریور ۹۰, ۱۲:۳۸ بعد از ظهر
عمه نگاهش کرد و بهش خندید كه مانی گفت:
-فرمودین دو سال؟
عمه سرش رو تکون داد
مانی- ببخشید اسم دختر عمه جون فریباست؟
عمه خانوم- نه.
مانی خندید و آروم گفت:
-بیتا؟
عمه بازم خندید و گفت:
-نه.
مانی بازم با خنده گفت:
-صحرا؟شهره؟آزیتا؟لیدا؟پانت ه ا؟ویولت؟
عمه خانم- هیچ کدوم نیست!
مانی- خوب، الحمدلله ی سالش كه هیچی! بخیر گذشت!
عمه م خندید و آروم از جاش بلند شد و رفت از اتاق بیرون و ی لحضه بعد با ی مجله برگشت و مجله رو گذاشت جلو ما!من مانی یه نگاه به مجله کردیم.یه مجله جدول بود! مانی ورش داشت همین جوری ورق زد و بعد رویه صفحه نگه داشت و یه نگاه بهش کرد.
-خوب! احتمالا راحت میشه پیداش کرد!
یه نگاه به لای مجله کردم!فکر کردم عکس ی چیز دیگه ی از دختر عمه موون لای مجلس كه مانی گفت:
-شروع میکنیم ! از از نوشت های زند یاد جلال احمد؟هفت حرف!
-چی؟
مانی- از مشتقات نفت؟ سه حرف!ببخشین عمه جون! اسم دختر عمه موون رمز جدول؟
عمه م خوانید و گفت:
-رو جلدش رو نگاه کنین!
ی نگاه با تعجب به عمه م کردم و مجله رو از دست مانی كه اونم به عمه م مت شده بود گرفتم و عکسه رو جلد رو نگاه کردم!باورم نمیشود!
دوبار به عمه م نگاه کردم! یه لحضه بعد گفتم:
-ایشون دختر عمه ما هستن؟
مانی مجله رو از دستم گرفت و یه نگاه بهش کرد گفت:
-ا ا ا ا...! پس ما تاحالا بیخودی پول بلیط سینما رو میدادیم!
مجله رو دوبار از دستش گرفتم و نگاه کردم! رویه جلد عکسه ..... خانوم بود كه همین چند وقت پیش توی یه فیلم بازی کرده بود! دختر قشنگی بود! چشم و مو مشکی و خیلی خوش تیپ! اتفاقا به خاطره قشنگیش، با همون یه فیلم گل کرده بود !
مجله رو گذاشتم رویه میز و به عمه خانم گفتم:
-اسمش همین .... كه باهاش معروف شد؟
عمه خانوم- نه! اسمش ترمه اس! وقتی فهمید كه دختر من نیست رفت وبرای خودش یه شناسنامه دیگه گرفت!یعنی به نام پدرش شناس نام گرفت! اسمش رو هم عوض کرد اینو رو خودش گذاشت!
مانی- اسم خودش كه قشنگ تر بود!
عمه خانم- دیگه؟!
مانی- هلاکه هنر پیشگی به دهانش مزه کرده و معروف شد؟!مگه میآد؟!
عمه خانوم- نمیخوام دیگه بازی کنه!
-چرا؟!
عمه خانوم- بعدا بهتون میگم!
-اگه نخواست بیاد چی؟
عمه خانم- میخواد!حتما میآد!فقط باید کمکش کرد!
-ماها رو میشناسه؟
عمه خانوم- براش از برادرم گفتم. میدونه كه برادر هام هرکدوم یه پسر دارن. همین.
مانی-آدرسی چیزی ازش دارین؟
عمه خانوم- خونه جدیدش رو نه ولی امشب فیلمبر داری داره!
-کجا؟
عمه خانوم- است ۲ بعد از نصفه شب توخیابون....
تو همین موقع در اتاق واشد و رکسانا با ی سینه چایی دیگه امد تو و تعارف کرد كه عمه خانوم گفت:
-رکسانا همه چیز رو میدونه خدا حفظش کنه خیلی برام کمکه!
رکسانا- اختیار دارین!کاری نکردم!
-ترمه خانم تحصیل کردن؟
عمه خانم- آره!دانشگاهش رو تمام کرده!
رکسانا سینی رو گذاشت رویه میز و خودشم نشست. چایی موون رو خوردیم كه گفتم:
-خوب اگه اجازه بدین رفع زحمت کنیم!
عمه خانوم- حالا كه زود!
-از صبح كه از خونه اومدیم بیرون هنوز بر نگشتیم!دلشون شور میزنه!
اینو گفتم و بلند شدم مانی م بلند شد و یه خداحافظی معمولی کردیم و از اتاق اومدیم بیرون.دم در راهرو عمه م گفت:
-هامون!
برگشتم طرفش.
عمه خانم- کمکم میکنین؟
-سعی میکنیم.
زد زیره گریه و گفت:
-اگه شما ها کاری برام نکنین،دیگه کسی رو ندارم!اگه قرار باشه برگرده فقط شما ها میتونین برش گردونین!
مانی- مگه کسه دیگه ی ام رفته دنبالش؟
اشک هاشو پاک کردوگفت:
-دوبار خودم،یه بار هام رکسانا با مریم اینا!
دوبار شروع کرد به گریه کردن مانی رفت جلو و پیشونیش رو مکه کرد و گفت:
-غصه نخورین!خدا بزرگه!
دوبار زیره لب یه خداحافظی کردم و رفتم تو راهرو و رفتم تو حیاط مانی و رکسانا پشت سرم امدن تو حیاط كه رسیدیم مانی به رکسانا گفت:
-شما با این دختر عمه ما حرف زدین؟
رکسانا- آره.
مانی- چه جور دختریه؟
رکسانا- دختر خوبییه!
مانی- دوخت خانوما همه خوبان اما میخوام بدونم از اناس كه خودش رو میگیره؟
رکسانا خندید و گفت:
-خوب الان دیگه ترمه خانوم هنر پیشه هستن!طبیان یه مقدار رهایی شون عوض شده!
مانی- خوب فهمیدم! دیگه نمیخواد بگی!رفتی اینجا تلفن دارین؟
رکسانا- الان شماره رو براتون می نویسم می ارم !
مانی- نمیخواد! همین بگین میزنم تو موبیل!
رکسانا شماره خونه رو به مانی داد و مانی شماره موبایلش رو به رکسانا داد و ازش خداحافظی کردیم و اومدیم از خونه بیرون و سوره ماشین شدیم و حرکت کردیم.
تا وسطای پارک وی هیچ کدوم چیزی نگفتیم كه یه مرتبه مانی گفت:
-چرا از ما این جریان رو پنهون کردن؟
-نمیدونم!
مانی- فکر کنم عمه موون جوون كه بوده یه خورده شیطونی کرده و از بهشت روند شده!
-نباید در موردش اینطوری حرف بزنی!هرچی باشه عمه مونه!
مانی-شیطونی كه یه خورده اشکالی نداره!
-حالا چه جوری برش گردونیم؟
مانی-کاری نداره یه شایعه براش درست میکنیم و میزنن از عالمه هنر بیرونش میکنن!

T!Na
سه شنبه ۰۸ شهریور ۹۰, ۱۲:۳۹ بعد از ظهر
- این یکی دیگه شوخی نیست ! کار سختیه !
مانی – خدا بزرگه !
(( نیم ساعت بعد رسیدیم خونه . پدرم و عموم و مادرم داشتن نهار می خوردن . تا رسیدیم شروع کردن به غر زدن که تا حالا کجا بودین و چرا موبایل تون خاموش بوده !
سلام کردیم و دو تایی رفتیم لباسامونو عوض کردیم و دست و صورتمونو شستیم و اومدیم سر میز نهار . مادرم برامون غذا کشیده بود . مانی شروع کرد به خوردن که عموم بهش گفت ))
- کجا بودین تا حالا ؟!
مانی – اسیر همشیرۀ شما !
(( یه مرتبه پدرم و عموم و مادرم دست از غذا کشیدن و مات به من و مانی نگاه کردن ! شاید حدود سی ثانیه ، یه دقیقه فقط نگامون می کردن ! بعدش عموم گفت ))
- باز چرت و پرت گفتی پسر ؟ !
- نه عمو جون ! راست میگه !
پدرم – یعنی چی ؟ !
- عمه مون فرستاده بود دنبالمون ! ماهام رفتیم اونجا !
(( پدرم بلند شد و یه سیگار روشن کرد و دوباره برگشت سر میز و گفت ))
- خب ؟
- هیچی دیگه ! رفتیم خونش ! گیشا !
پدرم – خب ! ؟
مانی – می خواست ما رو ببینه و باهامون حرف بزنه !
(( تا مانی اینو گفت درم از جاش بلند شد و رفت تو حیاط ! عمومم دنبالش رفت ! یه نگاه به مانی کردم که بلند شد دنبالشون رفت و یه دقیقۀ بعد برگشت و گفت ))
- دوتا داداشا سر گذاشتن به بیابون !
- چی ؟!
32
مانی – سوار ماشین شدن و رفتن !
(( برگشتم طرف مادرم و گفتم ))
- جریان چیه ؟!
مادرم – چی بگم آخه ؟!
مانی – بگو عزیز ؟ ما که امروز فردا همه چیز رو میفهمیم !
(( مانی مادرم رو عزیز صدا می کرد . مادرم یه لحظه مکث کرد و بعدش گفت ))
- پدراتون یه خواهر داشتن که باهاشون ناتنی بوده ! گویا از خونه فرار می کنه و پدر بزرگ تون هم از ارث و همه چیز محرومش می کنه ! من فقط همین رو می دونم !
- اسم این خانم چیه ؟
مادرم – اسم عمه تون ؟
(( سرمو تکون دادم که گفت ))
- لیا .
- لیا ؟!
مانی – این چه اسمیه ؟!
مادرم – آخه مادرش ایرانی نبوده !
- برای چی پدر زرگ این کارو می کنه ؟
مادرم – آخه اون وقتا که مثل حالا نبوده ! فرار از خونه مثل یه گناه بوده ! اونم برای دختر!
- پدر اینا چی ؟
مادرم – پدرت و عموت اون موقع ها خیلی کوچک بودن ! خب وقتی باباشون لیا رو طرد می کنه ، اونا چیکار می خواستن بکنن ؟! بعدشم همش تو خونه ازش بد می گفته و نفرینش می کرده ! کم کم این مسئله تو روحیۀ اینام اثر می کنه و از خواهرشون متنفر می شن ! گویا بابابزرگ تون تا آخر عمرش سر حرفش بوده و از اینا قول گرفته اسم لیا رو هم نیارن . غذا تونو بخورین ! از دهن افتاد !
- من اشتها ندارم !
مانی – اما من دارم !
(( شروع کرد به خوردن غذاش که مادرم زری خانم رو صدا کرد و گفت ))
33
- زری خانم ! بیا غذای این بچه رو ببر گرم کن ! یخ کرد !
مانی – خوبه عزیز ! خوردمش تموم شد !
(( یه نگاه بهش کردم . داشت تند و تند غذاشو می خورد ! بهش گفتم ))
- زودتر بخور کارت دارم .
(( بشقابش تموم شد و دوباره برای خودش غذا کشید ! ))
- چه خبرته ؟! از سال قحطی اومدی ؟!
مادرم – بزار بخوره بچم ! چکارش داری ؟
- مادر شما عمه لیا رو دیدین ؟
مادرم – نه مادر ! اصلا جرات نداشتم اسمش رو جلو پدرت بیارم !
- انقدر از دستش ناراحته ؟!
مادرم – چه می دونم والا !
(( برگشتم به مانی نگاه کردم . بشقاب دومش رو هم تموم کرد و شروع کرد دوباره غذا کشیدن !
- می خوای مانی زنگ بزنم یه پرس چلو کباب برات بیارن ؟!
مانی – نه ! غذا هس ! چلو کباب برای چی ؟
- داری خودکشی می کنی ؟ راه های ساده تری م هس آ !
مادرم – ولش کن بزار غذاش رو بخوره !
(( از تو جیبم یه سیگار در آوردم و روشن کردم که مادرم گفت ))
- الان یه مرتبه پدرت اینا بر می گردن آ !
(( من و مانی جلو پدرم و عموم سیگار نمی کشیدیم . ))
مادرم – چیه مادر این سیگار ؟! جز سرطان چیز دیگه م داره ؟!
(( داشتم با خودم فکر می کردم . یه آن برگشتم طرف مانی . سومین بشقابشم تموم کرد و شروع کرد به سالاد کشیدن !
- مانی ! خدا شاهده ممکنه اتفاقی برات بیفته ها ! حداقل به معده ت رحم کن !
مانی – سالاد غذا رو حضم می کنه .
- سالاد یه بشقاب غذا رو حضم می کنه ! تکلیف اون دو تا بشقاب دیگه رو کی روشن می کنه ؟

T!Na
سه شنبه ۰۸ شهریور ۹۰, ۱۲:۴۰ بعد از ظهر
مانی- الان بعد از این،دسر كه خوردم،خودش تکلیف اون دوتا دیگه رو روشن میکنه!
از دستش حرصم گرفت و از جام بلند شدم و دستش رو گرفتم و کشیدم!
همون جور كه از جاش بلند میشد ی تیکه نون از رو میز واردش و گفت:
-چرا همچین میکنی؟!
-دارم از مرگ نجاتت میدم!
منی-بابا ضعف گرفت تم!عزیز،سفره رو جمع نکن كه برمی گردم!
کشیدمش و باخودم بردمش بالا تو اتاقم.رفت رو تخت نشست و شروع کرد به خوردن اون تیکه نون!
-امشب چیکار میکنی؟
مانی-شام میخورم،سیر میشم!
-بترکی مانی!
مانی-بابا گشنه مه آخه!
-دارم این دختر ترمه رو میگم!
مانی-آهان!خوب میریم دنبالش!
-اگه نیومد چی؟
منی-میزنیم تو سرش می اریمش!حالا من ازیه چیز دیگه میترسم!
-از چی؟
مانی-میترسم پس فردا خبر بهمون برسه كه یه مادربزرگ فریب خورده داریم كه سال هاس از خونه فرارکرده و تازگی پلیس پیداش کرده و الان هم تو ندامت گاهه و باید بریم و تحویلش بگیریم!
-گم شو!
فصل دوم

ساعت حدود یک و نیمه نصفه شب بود كه با مانی،یواش از خونه اومدیم بیرون.ماشین مانی بیرون،جلو،در پارک بود.
دوتایی سوار شدیم و حرکت کردیم.تقریبا ساعت دو بود كه رسیدیم به همون خیابون كه توش فیلمبرداری داشتن.همون اول خیابون رو بسته بودن و نمیذاشتن ماشین وارد بشه!جمیعت م اونجا پر بود!
-این همه آدم اینجا چیکار میکنن؟! اون هم این وقت شب!
مانی-مردم ایران هنر دوستن دیگه!
-خوب چیکار کنیم حالا؟
مانی-بذار ماشین و پارک کنم بعدش پیاده میریم.
ماشین رو یه جا پارک کرد وبعدش پیاده شدیم.از اول خیابون كه تقریبا بیست متر وارد میشدیم،صحنه فیلمبرداری شروع می شد.پروژکتور و یه سری تابلو و چند تا نیمکت و دوربین و این چیزارو گذاشته بودن تو خیابون و پیاده رو.از همون جا كه پروژکتور ها بود دیگه نمیذاشتن کسی بر جلوتر.یه مامور و دونفر از کارکنان اونجا واستاده بودن و مواظب بودن کسی جلوتر نره.مردم كه بیشترشون دخترای جوون بودن،از همون جا تماشا میکردن.
با مانی رفتیم جلوتر و از یکی از اون کارکنان اونجا پرسیدیم:
-ببخشی آقا،........امشب فیلمبرداری دارن؟
ی نگه به من کرد و سرشو تکون داد.دوباره پرسیدم:
-ببخشین چطوری میتونیم ایشون رو ببینیم؟
یه خندآی کرد و گفت:
-وقتی فیلم شون آمده شد و رفت رو اکران،میرین سینما و بلیط می خرین و می بینین شون!

T!Na
سه شنبه ۰۸ شهریور ۹۰, ۱۲:۴۰ بعد از ظهر
دوباره خندید كه مانی گفت:
-خوب ایشون چه جوری میتونن ما هارو ببینن؟؟
خوانده ی یارو قط شد و هیچی نگفت كه منی آروم بهش گفت:
-ببین آقاجون ما دوتا از اقوام خانوم....هستیم. باید امشب چند دقیقه در مورد موضوع خیلی مهمی با ایشون صحبت کنیم! حالا اگر ممکنه یا بذارین ما بریم تو یااینکه خودتون یه پیغام بهشون برسونید!
یارو دوباره نگاهمون کرد گفت:
-نمیشه آقا!اینکارا ممنوعه!
مانی-چی ممنوعه؟
یارو-پیغوم پسغوم بردن!
مانی-پس بذارین ما بریم تو!
یارو-ان هم ممنوعه!
مانی-پس ایشون رو صدا کنین بیرون!
یارو-ان هم ممنوعه!هونرپیشه ها نباید از محوطه فیلم برداری خارج بشن!
مانی-اینا هونرپیشن یا اسیر جنگی؟؟؟
یارو-حالا هرچی!
مانی-پس به کارگردان یا تهیه کننده بگین یک دقیقه بییاد اینجا!
یارو دوباره خندید و گفت:
-من از اینجا یک قدم هم نمیتونم تکون بخورم!
-آقای محترم ما نه مزاحمیم نه اینکه خیال امضا گرفتن و این حرفارو داریم!یکاره بسیار مهمی با ایشون داریم!همین!
یارو-کاری از دست من ساخته نیست مگه اینکه کارگردان بگه!
-خوب کارگردان رو صدا کنین!
یارو-اجازه ندارم از اینجا تکون بخورم!
مانی رفت جلو تر و بغلش واستاد و یه خنده بهش کرد و یه چیزی گذشت تو جیبه کتش و گفت:
-حالا شما یخورده دیگه فکر کن ببین راهی نداره؟!
یارو آروم دستش کرد تو جیبش و لاش رو واکرد و یه نگاهی به پولا کرد و بایه لبخند گفت:
-راه در اما خیلی ساخت!
مانی دوباره یخورده پول گذاشت تو جیبش و گفت:
-ببین آسون تر نشود؟
یارو یه خنده دیگه کرد و گفت:
-همین جا واستین تا برگردم!
بعد یه چیزی به دوستش گفت و گذاشت و رفت!دوسه دقیقه بعد برگشت و گفت:
-اینکه میاد دستیاره کارگردانه!هرچی میخواین بهش بگین!
یخورده صبر کردیم اما کسی نیومد!یارو دوباره رفت و این دفعه بایه نفر دیگه برگشت و ماهارو بهش نشون داد كه اونم با عجله و تند تند گفت:
-بفرمایین آقایون!
مانی-سلام عرض کردم...
یارو زود گفت:
-خواهش میکنم کوتاه و مختصر و سریع بگین!
مانی-سلام!خانوم...!ملاقات!
یارو ی نگاه به منی کرد و گفت:
-یعنی چی آقا؟؟؟
مانی-از این خلاصه تر و مفید تر و سریع تر دیگه بلد نیستم! ببخشین!
یارو-میخوایین با خانوم... ملاقات کنین؟؟؟
-جناب آقای کارگردان ما از اقوام ایشون هستیم و مایلیم در مورد مسعله مهمی ایشون رو ملاقات کنیم!
یارو-ببینین آقایون،تو هر صحنه فیلمبرداری كه صحنه خارجیه،یه عده قم و خیش همیشه پیدا میشن!
-ما چطوری میتونیم ثابت کنیم كه این مورد واقعی یه ؟؟
یارو-شما اگه از اقوام ایشون هستین حتما آدرس منزل یا تلفن شون رو دارین!

T!Na
سه شنبه ۰۸ شهریور ۹۰, ۱۲:۴۱ بعد از ظهر
ما از اقوام ایشون هستیم اما نه آدرس شون رو داریم نه شماره تلفن شون رو!
یارو-پس متاسفم!
-آقای محترم! مسله خیلی خیلی مهمه!
یارو-من هم خیلی خیلی متاسفم!
مانی-آقای عزیز زیادی تاسف نخورین!برای قلبتون خوب نیست!کار ما هم به اندازه این تاسف شما مهم نیست!لطفا بفرماین به کارتون برسین جناب کارگردان بزرگ!اما بعدا نگین كه ما اجازه نگرفتیم و خواهش نکردیم و این حرفاها؟!
یارو یه نگاهبه ما دوتا کرد و بعد یه چیزی به ان مامورا گفت و بعدش گذاشت و رفت!مانی م دست منو کشید و همونجور كه با خودش میبرد گفت:
-بیا!حتما قسمت نیست كه ما امشب دختر عمه مون رو ببینیم!با قسمت كه نمیشه جنگ کرد!بیا بریم!
-پس چکار کنیم؟؟؟
مانی-واگذارش کن به قسمت!
-قسمت یعنی چی ؟؟؟واستا ببینم!
مانی-قسمت یعنی سرنوشت و تقدیر و پیشونی نویس!
اینا رو میگفت و منو باخودش میکشید!
مانی-هرکسی یه پیشونی نویس داره!هرچی تو پیشونی ادم نوشت باشه،همونه!
رسیدیم دم ماشین و با ریموت در رو واکرد و خودش نشست پشت فرمون و گفت:
-بیا سوارشو عزیزم!
-آخه دست خالی برگردیم؟!جواب عمه رو چی بدیم؟!
مانی-خوب وقتی نمیشه،نمیشه دیگه!ما كه سعی خودمون رو کردیم!بیست هزارتومان فقط پول گذاشتم تو جیب یارو! سوار شو!
-همین؟!
مانی-ا.....!نمی تونیم بریم به یه ادم كه حرف حالیش نمیشه التماس کنیم كه!
سوار شدم و گفتم:- پس دیگه چجوری پیداش کنیم؟ به قسمت . اگه قرار باشه ما این ترمه خانوم رو ببینیم . میبینیم.ونجا دنده عقب گرفت و یه خرد ه رفت طرف همونجا که فیلمبرداری بود . اروم اروم رفت عقب که گفتم:ت تا گاز محکم محکم داد که مردم متوجه شدن و رکه یه دفع پاشو از روی کلاچ برداشت و ماشین با صدای خیلی خیلی زیاد بکس و باد ( بکسوات ) کرد و با سرعت رفت عقب!! نفس و زبونم با همدیگه بند اومد!! فقط تونستم عقب رو نگاه کنم . درست مثل صحنه این فیلمهای پلیسی بود . همه از جلوی ماشین پریدن اونور و مانی زد به یک خرک چوبی که جلوی راه رو بسته بود و پرتش کرد یک طرف و زد به یه پرژکتور و بعدش به یک تابلو که نور رنگی رو منعکس میکرد و بعدش به چند تا صندلی که اونجا گذاشته بودن و درست رفت وسط صحنه فیلمبرداری و زد رو ترمز. برگشتم نگاهش کردم که خیلی اروم گفت))هت میگفتم همینجوری ا ! دنده عقب و جلو رو با هم قاطی کردم. و کشید و ماشین رو خاموش کرد و پیاده شد. منم تند پیاده شدم! برای یه لحظه همه به صحنه مات شده بودن! مردم که فکر میکردن اینم جزو فیلمبرداریه )ان بود اومد جلو و با عصبانیت گفت:مو صدا کن. ورد و روشن کرد و یکیش رو داد اده بودیم کرد و یه نگاه به ماشین مانی و هیچی نگفت . در همین موقع یه ماموره اومد جلو و گفت ))]رز رانندگیه اقا؟!JUST[/IFYیارگردان که خیلی معروفم بود اومیاد بد نبود فقط نزدیک بود چند نفر رو بکشی![/JUST شما کارگردانین؟!کارگردان - اینجوری میگن!ون پیام بدم که یعنی سعی کنین از این فیلمای (( اک )) بسازین!کUSTIFY]-و ماشینتونTIFY]مانی - یعنی صبر نکنیروکی؟!کایتی ندام نمیخوام!مانی - یت ط خیابون ساعت دولفاظی نه چراغ خطری نه شبرنگی؟! همونطور که خودتون فرمودین ممکن بود چند نفر کشته بشن ا!کارگردان - حالا که شکر خدا چیزی نشده!(( تو همین موقع دستیار کارگردیزی در گوش کارگردانه گفت و - شما همیشه برای ملاقات با اقوامتون اینطوری سر زUمانی - وقتی خیلی مشتاق دیدار و ملاقات باشیم!کارگردان - فیلمبرداری رو که به هم زدین! لا اقل بفرمایین به ملاقات تون برسین![مانی - چه کارگردان فهمیده و گلی! همه فیلمهات رو رفتم دیدم!(( بعدش سوئیچ ماشینش رو پرت کرد برای همون دستیار کارگردانه و گفت ))[/JUSTIFY]- دیدی گفتم زیاد تاسف نخور! حالا ماشین رو بردار تا صحنه فیلمبرداری پاکسازی بشه!(( بعدش دست منو گرفت و با کارگردان رفتیم همون جایی که خانوم... یا همون ترمه خانوم با چند تا خانوم و اقا که معلوم بود هنرپیشه بودن و یکی از هنرپیشه های مرد که معروف بود . وایستاده بودن و داشتن ما رو نگاه میکردن. تا رسیدیم جلوشون . کارگردان گفت ))- خانوم... این اقا با شما کار دارن ! میگن از اقوامتون هستند!(( خانوم... یه نگاه به ما کرد و گفت ))- اقوام من؟!]مانی - تقریبا پسر دائی هاتون هستیم![JUSTIFY](( یه لحظه مکث کرد و بعد یه لبخند زد و گفت ))[- اهان!!(( تا اینو گفت ! اونایی که دور و برش بودن یه نگاهی به ما کردن و دختر خانما با لبخند و اقایون با اخم رفتن کمی اونورتر که کارگردان اومد نزدیک مانی و گفت ))- کارت که تموم شد قبل از رفتن یه سری به من بزن!
(( مانی یه سری تکون داد و کارگردان رفت و موندیم منو مانی و ترمه که ترمه گفت ))- خبر داشتم که دو تا پسر دائی هم دارم! البته انتظارشو نداشتم !! اونم همچین پسردائی هایی!!مانی - شما ترمه هستی؟Uرمه -اره خودمم!!مانی - بی چونه متری چند؟!(( ترمه یه نگاه به مانی کرد و بعد زد زیر خنده و به یه نفر که اونجا بود گفت که برامون چایی بیاره و بعد برگشت طرف ما و گفت ))- چی شده یاد من کردین پسر دایی ا؟!مانی - من یکی که خیلی ارزو داشتم شما رو از نزدیک ببینم و بهتون بگن که تو اون فیلم اولی که بازی کردین بازیتون بسیار بسیار چی بگم؟(( ترمه داشت میخندید و سرش رو تکون میداد که مانی گفت ))- بسیار بسیار مزخرف بود! امیدوار بودم که این شغل ور ول کنین و...ترمه - برو *** عجب پسر دایی ایی!]مانی - حتما با اون بازی انتظار اسکار داشتی؟!ترمه - تو دیوونه ای یا خودتو به دیوونگی میزنی؟!مانی - نه واقعا دیوونه ام . هیچ تظاهری هم در کار نیست! فیلم اول تم دو بار رفتم دیدم!ترمه - اگه بد بازی کردم چرا دو بار رفتی دیدی؟![مانی - از بس خوشگلی!(( ترمه یه لبخند زد و بهش گفت ))ترمه - حالا شدی یه پسر دایی خوب و با نمک و خوش تیپ!](( ئبعد برگشت طرف منو به بهم اشاره کرد و به مانی گفت ))- هنوز نگفتین اسمتون چیه؟!مانی - یعنی میخوای بگی اسم ماها رو نمیدونی؟!ترمه - هامون و مانی! اون هامونه تو هم مانی . اما نگفتین چی شد که یاد من کردین؟!مانی - اولا تا امروز عصر اصلا خبر نداشتیم که عمه داریم چه برسه به دختر عمه! در ثانی اومدم باهات عروسی کنم دختر عمه جون! (( ترمه زد زیر خنده و گفت ))- اگه نامزد داشته باشم چی؟!مانی - همچین میزنم تو سرت که نامزدی از یادت بره!(( ترمه که میخندید گفت ))- از تو بعید نیست! راستی این چه کاری بود که کردی؟! فکر نکردی ممکنه ازت شکایت کنن و بندازنت زندان؟!مانی - ادم وقتی دختر عمه ای به خوشگلی تو داشته باشه دیگه فکر این حرفا نیس!ترمه - داری جدی حرف میزنی یا مثه اون حرفاته؟!(( مانی فقط خندید که ترمه گفت )- حال شما چطوره هامون خان؟- مرسیترمه - شنیده بودم که شما دو تا اخلاقتون درست بر عکس همدیگست . اما فکر نمیکردم راست باشه. سرم رو تکون دادم که مانی گفت هاپو عصبانی

T!Na
سه شنبه ۰۸ شهریور ۹۰, ۱۲:۴۳ بعد از ظهر
اِ این بالایی چرا اینجوری شد ؟؟:!:

T!Na
سه شنبه ۰۸ شهریور ۹۰, ۱۲:۴۴ بعد از ظهر
(( بهش یه چشم غره رفتم كه یه نفر برامون چایی آورد و تعارف كرد. هر سه تایی برداشتیم و تشكر كردیم كه مانی گفت ))
- زود شماره تلفن ت رو بده تا یادم نرفته!
ترمه - مگه می خواین برین ؟!
مانی - نه !
ترمه - خب بعداً بهت می دم.
- مزاحمتون شدیم ! بهتره شما برگردین سرِ فیلمبرداری! بعداً با هم صحبت می كنیم.
ترمه - پس شما همینجاها باشین تا كارم تموم بشه.
(( بعد یه نگاه به مانی كرد و خندید و رفت برای بازی. من و مانیم همونجا واستادیم.
نیم ساعت بعد فیلمبرداری شروع شد. داستانم اینطوری بود كه مثلاً ترمه عصبانی، به حالت قهر از یه خونه می آد بیرون و میره كه سوار ماشینش بشه! اون هنرپیشه هم كه معروف بودف باید میاومد دنبالش و جلوش رو می گرفت كه قهر نكنه و بره!
چهار پنج بار فیلمبرداری كردن و كارگردان (( كات )) داد! پسره خوب بازی نمی كرد! یعنی یه خرده شُل بازی میكرد! یه بار دیر اومد بیرون! یه بار زود می اومد! یه بار تُپق میزد! دفعه انگار شیشم بود كه ترمه با حالت عصبانی از خونه اومد بیرون و رفت طرف ماشین. اسم ترمه تو این فیلم صحرا بود! هنرپیشه ی مَرد دنبالش دوئید بیرون و از همونجا با یه صدای نیمه بلند گفت ))
- صحرا! صحرا! نرو! صبر كن!
(( اینو كه گفت كارگردان دوباره (( كات )) داد كه هنرپیشههه این دفعه عصبانی شد و گفت ))
- دیگه چرا؟! این دفعه كه، هم تند اومدم بیرون و هم زود و هم تُپُق نزدم!
كات برای چی؟!
(( تا كارگردان اومد حرف بزنه كه مانی گفت ))
- برادرِ من خب آقای كارگردان حق داره! آدم وقتی یه همچین دختر خوشگلی ازش قهر كرده و داره این وقت شب، عصبانی میره تو خیابون كه اینجوری با این صدا اسمش رو صدا نمیكنه! این طالبی فروشه تو محل ما وقتی عصری میشه و طالبیهاش رو دستش باد می كنه از شما محكمتر و بلندتر و با سوز دلتر و با احساستر داد می زنه آی طالبی! طالبی شیرین دارم!
(( یه مرتبه مَردمی كه اونجا جمع بودن زدن زیر خنده كه مانی گفت ))
- شما همچین این خانمرو صدا میكنین كه انگار تازه اوّل صبحه و تا عصری وقت دارین طالبیآرو بفروشین!
(( این دفعه كارگردان و بقیه ی عواملم زدن زیر خنده! ترمه كه همونجا بغل ماشین نشسته بود رو زمین و می خندید!
پسره هنرپیشه ه فقط همینجوری داشت بهمانی نگاه می كرد! آروم با آرنج زدم تو پهلوی مانی كه زود بهش گفت ))
- معذرت میخوام آقای...! من از اونجا كه بازیتون رو دوست دارم و از سر دلسوزی این حرف زدم! ترو خدا بهتون برنخورهها!
(( پسره یه نگاهی بهمانی كرد و گفت ))
- خواهش میكنم! فكر كنم شما بهتر از من بلدین بازی كنین! خواهش می كنم بفرمائین!
(( تا اینو گفت و مانی معطل نكرد و گفت ))
- آی بروی چشم!
((اومد بره جلو كه مچ دستش رو گرفتم! كارگردان كه دید داره اوضاع ناجور میشه با خنده اومد جلو و بهاون پسره گفت ))
- عزیزم ایشون یه شوخی كردن كه خستگیمون در بره! شما ناراحت نشو!
امّا قبول كن درست حسّ نگرفتی!
(( پسره كه خیلی عصبانی بود گفت ))
- چیكار كنم؟! باید وقتی صحرا میره خودمو بكشم؟! بعدشم اگه من هنرپیشهم، خودم می دونم باید چیكار كنم! لازم به تذكر شما نیس! شما به كار خودتون برسین!
(( اینو كه گفت كارگردان ناراحت شد! یعنی در واقع بد حرفی جلو همه بهش زد! اونم برای اینكه جبرانكنه گفت ))
- آقای... این نقش شما آنقدر سادهس كه هركسی می تونه بازیش كنه! میگین نه؟! آهان!
(( بعد برای اینكه تلافی حرف اونو كرده باشه بهمانی گفت ))
- آقا میشه لطفاً یه لحظه تشریف بیارین؟
(( مانیم دستش رو از تو دست من درآورد و همنجور كه میرفت طرف كارگردان گفت ))
- روی جفت تخم چشمام! اومدم!
(( تند رفت بغل كارگردان! كارگردان بهش گفت ))
- عزیزم این خانم همسر شماس! الآنم قهر كرده و داره میره! شما بُدُو دنبالش و نذاره بره! همین!
مانی- یعنی عصر شده و نصفه وانت طالبی مونده!
(( اینو كه گفت همه زدن زیر خنده! خود اون هنرپیشه هم خندهش گرفته بود! ))
كارگردان- دیالوگتم اینه! (( صحرا! صحرا! نرو! صبر كن! )) همین!
مانی- شمت خیالتون راحت راحت باشه! اگه این صحرا خانم تونست سوار ماشین بشه من این ماشینم رو كادو میدم بهشما!
(( اینو گفت و راه افتاد طرف اون خونه و در رو واكرد و رفت تو. ترمهم همونجور كه می خندید رفت طرف خونه و اونم رفت تو و كارگردان پشت یه بلندگو دستی داد زد و گفت ))
- حركت!
(( تا اینو گفت، ترمه عصبانی از خونه اومد بیرون و رفت طرف ماشین كه از پشتش مانی تند اومد بیرون و یه بار مخصوصاً خودشو زد زمین كه یعنی پاش لیز خورده و بعدش تند از جاش بلند شد و از همونجا داد زد و گفت ))
- صحرا! صحرا جون! گُه خوردم! غلط كردم! نرو!
(( بعد همونجور كه شَل میزد و میاومد جلو، با دستاشم میزد تو سر خودش و میگفت ))
- دیگه ظرفا رو به موقع میشورم! جاروبرقیم بهموقع میكشم! خاك تو

T!Na
سه شنبه ۰۸ شهریور ۹۰, ۱۲:۴۵ بعد از ظهر
سرم کنن! چیکار کنم که اتو درست بلد نیستم بزنم! قول میدم اونم یاد بگیرم!
(( مَردم زدن زیر خنده! همچین می خندیدن که صدا به صدا نمیرسید! همنجور که میزد تو سرش، رسید به صحرا!
ترمه که همونجا جلوی ماشین نشسته بود رو زمین و فقط می خندید! تا مانی رسید بهش و گفت ))
- آخه عزیزم وقتی شوهر آدم نیم ساعت ظرفا رو دیر شست که قهر نمیکنه این وقت شبی بذاره بره تو خیابون! پاشو! پاشو بریم خونه بچهها غصه می خوردن! پاشو زشته جلو همسایهها!
(( بعد یه نگاهی بهترمه که همونجا نشسته بود کرد و برگشت طرف کارگردان و گفت ))
- آقای کارگردان خیالتون راحت باشه! صحرا خانم فعلاً غش کرده و فکر نکنم بتونه جایی بره!
((یه مرتبه مردم شروع کردن براش دست زدن! برگشت و بههم تعظیم کرد و کارگردان که داشت اشک چشماشو پاک میکرد اومد جلو و گفت))
- عالی بود! این همه دیالوگ رو از کجا آوردی!
(( بعد با مانی دست داد و رفت طرف اون هنرپیشههه که همونجا واستاده بود و داشت بهمانی نگاه میکرد و گفت))
- دیدید آقای...! نقش بسیار سادهس!
(( تا اینو گفت پسره به حالت قهر گذاشت و رفت که مانی گفت ))
- ای دلِ غافل! هنرپیشهتون قهر کرد!
(( کارگردان اومد طرف مانی و گفت ))
- ولش کن! اینم فکر کرده تامکروزه! چهار تا فیلم بازی نکرده نمیشه باهاش حرف زد! خیلی افاده داره!
(( تو همین موقع ترمه از جاش بلند شد و یه خانمی اومد جلو و با یهدستمال کاغذی آروم چشماشو که از اشک خیس شده بود پاک کرد و تا خواست مثلاً گریمش کنه که کارگردان گفت ))
- لازم نیس خانم! برای امشب کافیه!
(( بعد بهدستیارش گفت ))
- بگین جمع کنن!
مانی- انگار برنامهتونو حسابی بهم زدیم!
کارگردان- نه! قبل از اینکه شما بیاین بهم خورده بود! اصلاً از اوّلش نمی خواست امشب بیاد سر فیلمبرداری! حالات خودتچی؟!
مانی- منکه از اوّلش سر فیلمبرداری بودم! اونا نمیذاشتن بیام جلو!
(( کارگردان دوباره خندید و گفت ))
- اگه احیاناً دلت خواست بازی کنی یه سری بهمن بزن!
(( بعد کارتش رو داد بهمانی و ازمون خداحافظی کرد و رفت.))
مانی- بازیم خوب بود هامون!
- خجالت نمیکشی؟! تموم برنامهشونو بهم زدی!
مانی- آخه پسره همچین صحرا رو صدا میزد که انگار آشغالیِ محلشونو داره صدا میکنه که بیاد کیسه زباله ببره!
ترمه- زهرمار!
مانی- دارم صحرا رو میگم! حالا چیکار میکنی؟ ماشین داری؟
ترمه- نه!
مانی- پس بیا بریم!
ترمه- صبر کن لباسمو عوض کنم!
مانی- بُدو پس!
(( ترمه رفت طرف یخ کانتینر که انگار اتاق گریم سیّار بود و رفت توش و ده دقیقه بعد برگشت و اومد طرف ما و گفت ))
- بریم.
(( برگشتم بهمانی گفتم ))
- پرژوکتورشونو شیکوندیم!
ترمه- عیبی نداره! من خودم باهاشون حساب میکنم!
مانی- نمیخواد!
(( بعد سهتایی رفتیم طرف همون دستیار کارگردان که داشت ترتیب جمع وجور کردن وسایل رو میداد. تا چشمش بهمانی افتاد و گفت ))
- واقعاً عالی بود!

T!Na
سه شنبه ۰۸ شهریور ۹۰, ۱۲:۴۶ بعد از ظهر
مانی- قربون شما! ببخشین اگه ناراحتتون کردمآ!
((بعد کیفش درآورد و سهتا چک بانک صد هزار تومنی از توش درآورد و داد بهش و گفت))
- اینم خسارت پروژکتور!
((دستیار کارگردان تا اینو دیدگل از گلش شکفت و یه خرده تعارف کرد و بعدش چک ها رو گرفت و سوئیچ ماشین رو داد و سهتایی ازش خداحافظی کردیم و رفتیم طرف ماشین. وقتی از جلوی مَردم رد میشدیم و دوباره برای مانی و ترمه دست زدن! اونام ازشون تشکر کردن و رفتیم سوار ماشین شدیم و مانی یه دستی برای همه تکون داد و حرکت کردیم.
دو سه دقیقهای که رفتیم بهمانی گفتم))
- پسر کارگردانه خیلی آقا فهمیده بود که ازت شکایت نکردآ!
مانی- آره امّا وقتی کار ما رو دید و بعدش چشمش بهماشینمون افتاد فهمید که بهتره سر و صدا نکنه! یعنی دو تا جوون که یه ماشین سیصد میلیونی زیر پاشونه و یه همچین کلّه خریای میکنن حتماً پشتشونم گرمه!
- ولی کارت بَد بود!
((ترمه یه نگاهی بهمانی کرد و گفت))
- بَد امّا تاثیرگذار!
((مانی خندید و گفت))
- خب شما خوردی! یعنی گرسنهت نیس؟
ترمه- نه! خستم!
مانی- آدرس خونهت رو بده بریم.
ترمه- برو طرف چهارراه ولیعصر.
مانی- اونجا کاری داری؟
ترمه- خونم اونجاس.
مانی- اونجا؟!
ترمه- خب آره!
مانی- چرا اونجا؟!
ترمه- خب اندازهی پولم یه جا رو گرفتم دیگه!
مانی- مگه وضع مالیت خوب نیس؟!
ترمه- نه! اینجام که هستم اجارهس!
مانی- پس اون فیلمت چی؟!
ترمه- چهار میلیون بهم دادن که دادمش برای ودیعهی اینجا!
مانی- نمیخوای برگردی پیش عمه؟!
ترمه- فعلاً نه! آمادگیش رو ندارم!
مانی- بالاخره چی؟! گیرم حالا ما خواستیم بیام خواستگاری! تکلیف چیه؟!
((برگشت مانی رو نگاه کرد و خندید و گفت))
- هامونخان شما خیلی کم حرف میزنینآ!
- مگه این پسره میذاره کسی حرف بزنه! اصلاً مهلت بههیچکس نمیده!
مانی- خب حالا من ساکت میشم تو یه خرده حرف بزن!
- میخواستم بگم خیلی خوشحالم که شما رو دیدم.
مانی- اینو که باید سه ساعت پیش میگفتی! اینم از حرف زدنت!
- آخه تو نمیذاری!
مانی- خب! من دیگه هیچی نمیگم!
((یه خرده که گذشت گفت))
- خب یه چیزی بگو دیگه!
- چی بگم؟
مانی- چه میدونم! همونا که میخواستی بگی من نمیذاشتم1
- الآن دیگه یادم رفته!
مانی- خب من اجازه دارم حرف بزنم؟
- آره، حرف بزن!
((از تو آینه، ترمه رو که عقب نشسته بود نگاه کرد و گفت))
- عمه خیلی دلش برات تنگ شده!
((ترمه آروم گفت))
- میدونم.
((برگشتم طرفش و گفتم))
- ما بهش قول دادیم که شما رو برگردوینم خونه!
ترمه- براتون همه چیز رو گفته؟
- آره! امّا این چه معنی میده!؟
ترمه- خودمم نمیدونم!
- احساس میکنم که شمام دلتون براش تنگ شده!
ترمه- نمیدونم!
((بعد یه نگاه به خیابونا کرد و گفت))
- کجا میری مانی؟
مانی- یه دقیقه بشین و هیچی نگو!
- چطور شد رفتین تو کار سینما؟
ترمه- تو مهمونی یکی از دوستام، همین آقای... شرکت داشت. وقتی منو دید از چهرهم خوشش اومد و بهم پیشنهاد داد منم که چارهای نداشتم قبول کردم و اونم منو بهیه تهیهکننده معرفی کرد!
- از این کار خوشتون میآد!
ترمه- اوّلش آره امّا حالا نه!
- چرا؟
ترمه- بهدلائلی که بعداً بهتون میگم!
- برای این فیلم قراره چقدر دستمزد بگیرین؟
ترمه- فعلاً که قراردادم ندارن!
- متوجه نمیشم!
ترمه- این برداشت اّول بود مه بِهَم خورد!
((نگاهش کردم که خندید و گفت))
- بعدا براتون تعریف میکنم!
((دیگه منم چیزی نگفتم. مانیم ساکت شد و یه ده دقیقه بعد جلو یکی از ساختمونای پدرم و عموم نگه داشت و برگشت طرف ترمه و گفت))
- از این ساختمون خوشت میآد؟
((ترمه از شیشه ساختمون رو نگاه کرد و بعدش گفت))
- خیلی قشنگه! جاشم عالیه! مال شماهاس؟ خونهتونه؟!
مانی- نه! خونهمون زعفرانیهس!

T!Na
سه شنبه ۰۸ شهریور ۹۰, ۱۲:۴۷ بعد از ظهر
ترمه- پس اینجا چیه؟
مانی- بابام و عموم ساختنش! دو طبقهش خالیه فعلاً.
ترمه- خب!؟
«مانی همونجور که حرکت کرد میگفت»
- خونهتو پس بده و بیا اینجا.
ترمه- چیکار کنم؟!
مانی- اسبابکسی کن بیا اینجا!
«ترمه ساکت شد و هیچی نگفت. مانیم راه افتاد طرف همون آدرسی که بهمون داده بود. یه خرده که رفتیم ترمه گفت»
- شماها خبر دارین چرا پدراتون خواهرشونو طرد کردن؟
- نه! اصلاً! یعنی تا امروز حتی نمیدونستیم که عمه داریم امّا امروز یه چیزایی فهمیدیم! امّا خیلی کم! ولی عمع قول داده که برامون تعریف کنه!
ترمه- پدراتون فهمیدن که شماها فهمیدین یه عمه دارین؟
- آره! همین امروز! خیلیم تعجب کردن!
ترمه- اصلاً جریان چی بود؟!
- ما تازه رسیده بودیم دَم خونه که یه دخترخانم بهنام رکسانا جلو خونه منتظرمون بود!
ترمه- رکسانا؟!
- آره! میشناسیش که؟!
ترمه- آره، دختر خوبیه!
- خلاصه بهمون گفت که شما یه عمه دارین و فرستاده دنبالتون! ماهام اوّلش باور نکردیم امّا بعدش دیدیم موضوع حقیقت داره! رفتیم خونهش و دیدیمش! اونم یه چیزایی بهمون گفت و خواست که ترو پیدا کنیم و برتگردونیم!
ترمه- همین امروز؟!
- همین امروز!
«دیگه چیزی نگفت تا حدود یه ربع بیست دقیقه بعد رسیدیم جلو خونهش. یه جایی بود نزدیک چهارراه ولیعصر، تو یکی از کوچه های فرعیش!
وقتی رسیدیم، پیاده شد و گفت»
- حالا همسایهها ماهارو با همدیگه ببینن و یه فکرایی میکنن!
مانی- آماده باش که اسبابکشی کنی!
ترمه- آخه...
مانی- آخه نداره!
«برگشت منو نگاه کرد که بهش گفتم»
- شما دیگه تنها نیستین ترمه خانم! شما دو تا دایی دارین و دوتا پسردایی!
حرف مانی رو گوش کنین!
ترمه- آخه من هنوز سه چهار ساعت نیست که شماها رو دیدم!
- درسته امّا بهمحض به دنیا اومدن شما، من و مانی پسرداییهاتون بودیم و پدرامنوم داییهاتون!
ترمه- آخه من که دختر...
- دیکه این حرفا رو نزنین!
مانی- حالا بگو ببینم! فردا چیکار میکنی؟
ترمه- تا ساعت دوازده که خوابم! راستی شمارهم رو بنویس!
«مانی موبایلش رو درآورد وگفت»
- بگو!
«ترمه شماره ی خونهش رو داد و مانی زد تو موبایلش و گفت»
- موبایل نداری؟!
ترمه- نه! پول ودیعه ی اینجا رو بهزور جور کردم!
«از تو جیبم موبایلم رو درآوردم و دادم بهش و گفتم»
- اینو بگیرین تا بعداً یه دونه برانون بخریم!
ترمه- آخه اینکه نمیشه!
- چرا، میشه.
«شماره ی موبایلم رو بهش دادم و گفتم»
- برعکس موبایل مانی، موبایل من خیلی کم بهش زنگ میخوره! اگرم احیاناً کسی خواست با من صحبت کنه، شماره ی موبایل اینو بهش بدین!
ترمه- چه جوری باهاش کار میکنن؟!
«مانی زود بهش یاد داد و گفت»
- فعلاض همینجوری باهاش کار کن تا بعداً کارای دیگهش رو بهت یاد بدم!
«بعد کارتش رو داد بهترمه و ترمه یه نگاه بهش کرد و گفت»
- آفرین! مهندسم که هستی! شما چی هامونخان؟
مانی- باهمدیگه کار میکنیم! یعنی وقتی یه ساختمون رو شروع میکنیم، من مهندسیِ کارو دستم میگیرم و هامونم فرقومرو دستش میگیره!
- زهرمار!
«ترمه شروع کرد خندیدن که مانی گفت»
- من و این هر دو مثلاً مهندسیم امّا تا حالا یه اتاق کاگِلیم نساختیم!
«ترمه دوباره خندید و بعدش گفت»
- خب من دیگه باید برم. ببخشین اگه تعارفتون نمیکنم تو خونه! میدونین که؟!
- کار درستی میکنین! ماهام باید بریم!
«با هر دومون دست داد و برگشت طرف خونه که بره، ماهام واستادیم تا بره تو خونه که دوباره برگشت و آروم با خجالت گفت»
- خیلی خوشحالم از اینکه شماها اومدین سراغم!
مانی- اینو که باید چهار ساعت پیش میگفتی! تو که از این هامونم بدتری!
«خندید و گفت»
- خیلی احتیاج به حمایت داشتم!
«من و مانی یه مرتبه ساکت شدیم که گفت»
- یه دختر تنها واقعاً براش سخته که بتونه سالم زندگی کنه! میفهمین که؟!
«مانی سرش رو تکون داد و من گفتم»
- ما دیگه هستیم! خیالتون راحت باشه!
«بهمانی نگاه کرد و گفت»
- واقعاً؟!
مانی- واقعاً! شروعش رو که دیدی؟!
«خندید و گفت»
- عالی بود!
مانی- حالا برو بگیر بخواب! فردا بهت زنگ میزنم. آمادهم باش برای اسبابکشی!
«ترمه خندید و رفت درِ ساختمون رو وا کرد و برگشت و دوباره بهمون خندید و یه دست برامون تکون داد و گفت»
- بهخاطر همه چیز ممنون! شدم مثل سیندرلا! یه مرتبه همه چیز با هم!
«بعدش رفت تو خونه. من و مانیم سوار شدیم و راه افتادیم که مانی گفت»
- من فکر میکردم وضعش خوبه!
- تازه یه فیلم بازی کرده! ببینم! اینایی که گفتی جدّی بود؟!
مانی- نه بابا! میخواستم دلش رو خوش کنم!
- راست میگی؟!
مانی- آرخ بهجون تو!
- مردهشورت رو ببرن! مرتیکه فکر نکردی جواب عمه رو بعدش باید چی بدی؟! فکر نکردی داری با احساسات یه انسان بازی میکنی؟! فکر نکردی...
مانی- خیلی خب بابا! حالا که آنقدر ناراحت شدی، چشم! میرم خواستگاریش!
- منو مسخره کردی؟!
مانی- آره!
- زهرمار! همینجا نگهدار پیادهشم!
مانی- حالا ببخشین پسرعمو! داشتم شوخی میکردم!
- جدّی ازش خوشت اومده؟
مانی- آره امّا فکر نکنم بابا اینا موافقت کنن!
- چرا، حتماً میکنن!
مانی- از کجا میدونی؟
- از بس عمو از دست تو ناراحته که از خدا میخواد یکی پیداشه و زن تو بشه ورت داره ببره!
مانی- یه کاری میکنی؟!
- چهکاری؟
مانی- فردا با بابا صحبت کن! جریان بهش بگو!
- بابا بذار حداقل یه بیست و چهار ساعت از آشناییتون بگذره بعد!
مانی- تو حالا صحبتت رو بکن، بعد میذاریم بیست و چهار ساعت بگذره!
- مگه من مسخره ی توام؟! من نمیتونم!
مانی- ببین من مادر ندارم! ببین غصه میخورم! تو دلت میآد یه بچهای رو که اصلاً مادرش رو ندیده از خودت برنجونی؟ اگه مادرم زنده بود بهاون میگفتم! ولی چیکار کنم که یتیمم و کسی رو ندارم!
- خیلی خب حالا! باز داری خَرَم میکنی؟!
مانی- این حرفا چیه هامون جون! تو آقایی! تو مثل برادر منی! اگه یه روز ترو نبینم از غصه دقّ میکنم!
- گفتم که خیلی خب! دیگه زبون بازی نکن! فردار با عمو حرف میزنم!
«یه مرتبه فرمون رو ول کرد و دست انداخت گردن منو شروع کرد بهماچ کردن!»
- اِ...! عجب خری هستیآ! جلو تو بپّا! الآن تصادف میکنیم!
«دوباره فرمون رو گرفت و گفت»
- مرسی از اینکه خَر شدی و کمکم میکنی!
- میدونستم بعدش همینا رو میگی! امّا حواست باشه! ازدواج کردن دیگه شوخی نیسآ! زن گرفتن دیگه بازی نیسآ! ترمه دیگه من نیستمآ که هی گولش بزنی! حالا خودت میدونی!
مانی- باشه! خیالت راحت راحت باشه!
- حالا چی شد یه مرتبه هوس ازدواج بهسرت زد؟
مانی- میخوام برم هنرپیشه بشم!
- خب چه ربطی بهازدواج داره؟
مانی- میخوام تو عالم هنر، یه ازدواج ناکام بکنم و دو تا شایعه برای خودم درست بکنم و اسمم بیفته سرِ زبونا! اینطوری زودترم معروف میشم! یادتم باشه که مهریه رو پایین بگیری که موقع طلاق زیاد ضرر نکنم!
- تو آدم نمیشی! حتماً تموم این اخلاقت رو بهترمه میگم!
مانی- نگی یه دفعهآ! حالا اونم باور میکنه و فکر میکنه داری راست میگی!
- خدا بهداد ترمه ی بدبخت برسه! بعد از ازدواح چه جوری میخواد ترو تو خونه نگه داره؟!
مانی- اتفاقاً من یه مَردِ خانواده دوستم! بهت قول میدم که وقتی ازدواج کردم، روزی دو ساعت به خونوادهم برسم!
- بقیه ی وقتتم حتماً به کسای دیگه میرسی!
مانی- بالاخره باید یه نفسیم بکشم یا نه؟!

T!Na
سه شنبه ۰۸ شهریور ۹۰, ۱۲:۴۷ بعد از ظهر
(((فصل سوم)))

«یه ربع بعد رسیدیم خونه و ماشینرو همون جلو در پارک کردیم و آروم رفتیم خونه. ساعت تقریباً نزدیک شیش صبح بود که گرفتیم خوابیدیم.
چشمم تازه گرم شده بود که مادرم بیدارم کرد. ساعت ده صبح بود. بلند شدم و یه دوش گرفتم و لباس پوشیدم و رفتم پایین. پدر و مادر و عموم تو تراسِ جلو حیاط، سر میز صبحانه بودن. سلام کردم و رفتم نشستم که پدرم گفت»
- دیشب کجا بودین؟
«هنوز پدرم ناراحت بود! آروم گفتم»
- رفته بودیم سراغ دخترعمه.
«یه مرتبه چایی جست تو کلوی عموم و شروع کرد به سرفه کردن! زود بلند شدم چند تا زدم پشتش که پدرم گفت»
- رفتین سراغ همون که هنرپیشه شده؟!
«سرم تکون دادم که گفت»
- برای چی؟!
«جریان رو آروم براشون گفتم. ساکت گوش کردن. منم گذاشنم یه خرده بگذره. چاییم رو آروم خوردم و بعدش گفتم.»
- یه چیز دیگهم هس!
پدرم- چی؟!
- مربوط میشه بهعموم!
«عموم نگاهم کرد و گفت»
- بگو عمو جون!
- مانی!
عموم- مانی چی عمو؟
- عاشق شده!
«این دفعه هردو سرفهشون گرفت! مادرم داشت آروم میخندید که پدرم گفت»
- عاشق کی؟!
- ترمه!
عموم- همون دختره؟!
- عموجون اون دختره شما و پدرم رو دایی خودش میدونه!
«یه مرتبه عموم داد زد و گفت»
- داییش؟!
«بعد انگار خودش متوجه شد و دوباره آروم گفت»
- ولی آخه!
- میدونم عمو جون امّا اونکه گناهی نداره! اون تازه یه سال دو ساله که فهمیده دخترِعمه نیس! تا حالا فکر میکرده که شما و پدر؛ دایی هاش هستین و فعلاً با مادرش اختلاف دارین!
پدرم- چند سالهشه این دختر؟!
- حدوداً سه چهار سال از ماها کوچیکتره!
پدرم- چطوره نفهمیده که اون از نظر سنّی نمیتونه دختر اون خانم باشه؟!
- اون خانم؟! عمه رو میگین؟!
«پدرم با بیحوصلگی گفت»
- آره! همون!
- نمیدونم امّا بهعمه نمیخوره که از شما خیلی بزرگتر باشه! یعنی خیلی خوب مونده!
عموم- سیزده چهارده سال از ماها بزرگتره!
- در هر صورت مسائل شما ربطی بهترمه یا مانی نداره عموجون! هرچیزی که بین شما و عمه گذشته، هم مال قدیم بوده و هم مربوط بهخودتون!
«یه خرده از چاییم خوردم و دوباره گفتم»
- به نظر من ترمه دختر خوبی اومد! هم خوب هم قشنگ و خانم! متأسفانه وقتی این جریان رو فهمیده، روحیهش خراب شده! در این مورد هیچ گناهیم نداشته!
عموم- آخه چه جوری میشه عموجون؟! ما با مادرش سالیان ساله که قهریم! حالا دخترش بیاد زن پسره من بشه؟!
- عموجون قبل از تصمیمگیری بهتره برای یهبارم که شده ترمه رو ببینین! حتماً ازش خوشتون میآد! دختر خیلی خوبیه! گفتم که اون شما و پدر رو داییهای خودش میدونه!
عموم- حالا اون پسره کجاس؟
- مانی؟! مگه خونه نبود؟!
عموم- نه! هرچی از پایین صداش کردم جواب نداد!
- صبح باهم برگشتیم خونه و رفت گرفت خوابید!
عموم- فکر کردم اومده خونه ی شما!
- نه عمومجون! حتماً نفهمیده شما صداش کردین! آخه نزدیک صبح بود که خوابیدیم! الآن میرم صداش میکنم!
«از جام بلند شدم و رفتیم تو حیاط خونه ی مانی اینا و رفتم تو ساختمون و رفتم طبقه ی بالا تو اتاق مانی. سرش رو کرده بود زیر پتو و خوابیده بود و فقط یه خورده موهاش معلوم بود. دو سه بار صداش کردم امّا جواب نداد. رفتم جلو و پتو رو از روش زدم کنار که دیدم زیر پتو چندتا متکاس و یه ماهوتپاککنم بالا متکاهاس! یه خرده از ماهوت پاککن رو از زیر پتو گذاشته بود بیرون که شبیه موهاش باشه!
همونجا گرفتم نشستم! اگه عمو میفهمید بازم داد و فریادش هوا میرفت! همیشه وقتی مانی از این کارا میکرد، عمو شروع می کرد بهدعوا کردن! حالا که جریان ترمه رو بهش گفته بودم که دیگه واویلا!
تلفن رو ورداشتم . زنگ زدن به موبایلش. چند تا زنگ خورد تا جواب داد»
- مشترک مورد نظر در دسترس نمیباشد. لطفاً شماره گیری نفرمائید.
«بعد موبایل قطع شد. فکر کردم که خطآ خرابه. دوباره گرفتم که همون خانمه دوباره گفت»
- مشترک محترم در دسترس نمیباشد. لطفاً بعداً شمارهگیری...
«یه دفعه موبایل قطع شد. تلفن رو گذاشتم سر جاش امّا یه مرتبه تازه حواسم جمع شد! این صدای ضبط شده هر دفعه یه چیزی بهم گفت! یه بار گفت مشترک مورد نظر، یه بار گفت مشترک محترم! یه باز گفت لطفاً شمارهگیری نفرمائید، یه بار گفت لطفاً بعداً شمارهگیری کنید!
زود تلفن رو ور داشتم و دوباره بهش زنگ زدم و بازم همون صدا گفت»
- مشترک مورد نظر.
«دیگه نذاشتم حرف بزنه و گفتم»
- من پسرعموی مانیم! بهش بگین کار مهمّی پیش اومده!
«تا اینو گفتم که هموم صدای ضبطشده گفت»
- سلام هامونخان!
- سلام از بندهس خانم! لطفاً گوشی رو بدین بهمانی!
«همون صدا با خنده گفت»
- چشم! ببخشین!
- خواهش میکنم!
«یه لحظه بعد صدای مانی اومد»
- الو! هامون! چیشده؟!
- زهرمار! خجالت نمیکشی؟!
مانی- برای چی؟!
- معلوم هس کجایی؟!
مانی- همین الآن تو رختخوابمم!
- غلط کردی! من الآن تو اتاقتم!
مانی- اونجا چیکار میکنی؟!
- میدونی ساعت چنده؟!
مانی- چنده؟!
- ده صبح!
مانی- اِی وای خواب موندم!
- این صدای کی بود؟!
مانی- شبکه بود دیگه!
- کور شده شبکه هر دفعه یه چیزی بهآدم میگه؟ بعدشم سلام و علیکم با آدم میکنه؟!
مانی- خب منشی داره دیگه!
- منشی موبایلتو اسم منم میدونه؟!
مانی- حالا که وقت انتقاد بهشبکه ی مخابرات و این چیزا نیس که! بگو ببینم چی شده؟!
- جریان رو به عمو گفتم! میخواد باهات حرف بزنه! ولی الآن میرم و دستش رو میگیرم و میآرم تو اتاقت تا آدم بشی! بذار بیاد این متکّاها و ماهوتپاککن رو ببینه اون وقت ببینم اجازه میده که تو زن بگیری؟! خجالت نمیکشی واقعاً؟! تو همین دیشب تصمیم به ازدواج گرفتی! نذاشتی حداقل چند ساعت از بگذره!
مانی- غلط کردم هامون جون! چیز خوردم! به خدا شیطون گولم زد!
- شیطون گولت زد؟! اصلاً شیطون بیچاره حریف تو میشه؟! حداقل میذاشتی چند ساعت بگذره!
مانی- به جون تو چند ساعت گذشته بود!
- ***! جون منم هی قسم میخوره!
مانی- حالا چیکار نم هامون جون؟!
- از من میپرسی؟! من اصلاً بَلَدم از این کارا بکنم که بعدش بلد باشم ماستمالیش کنم؟!
مانی- راستم میگیآ! ببین! بابا که بالا نیومده؟
- فکر نکنم!
مانی- خب هامون جونم، الهی قربون تو پسر عمومی خوشقیافه و خوش هیکلم برم! اگه برات زحمت نیس، اون آثار جرم رو از بین ببر!
- آثار جرم چیه؟!
مانی- همون متکاها و ماهوتپاککن دیگه!
- خب! خودت چیکار میکنی؟
مانی- خب میآم خونه دیگه!
- الآن کجایی؟!

T!Na
سه شنبه ۰۸ شهریور ۹۰, ۱۲:۴۸ بعد از ظهر
مانی - چسبیدم به تو!

- چی؟!

مانی - فقط یه دیوار بینمون فاصله انداخته!

- خف نشی پسر ! بدو بیا.

مانی - اومدم اومدم ! بای بای!

- به اینا چی بگم؟!

مانی - هیچی نگو فقط بگو بالا نبود!

(( تلفن رو قطع کردم و بعد روی رختخوابش رو تمیز کردم و اومدم پایین رفتم توی حیاط خودمون و به عموم گفتم ))

- تو اتاقش نبود عمو !

عموم - یعنی چی ؟! پس کجاست؟

- نمیدونم.

عموم - من میدونم کجاس! حتما رفته دنبال پدر سوختگی ش!

(( مادرم که همیشه از مانی دفاع میکرد زود گفت ))

- خان عمو شما همیشه به این بچه بدبینین!

عموم - زن داداش هنوز اینو نشناختین! اگه بچه منه ! من میدونم چه جونوریه!

(( زری خانوم کارگرمون که داشت برامون چایی می اورد تا اینو شنید گفت ))

- نگین تو رو خدا خان عمو! مانی گله!

عموم - این پدر سگ همه شما رو گول زده! من فقط اینو میشناسم ! حالا بشینین و صبر کنین تا بیاد و بعد قضیه رو معلوم کنید که کجا بوده!

مادرم - حالا شما چایی تون رو میل کنین! هر جا باشه الان دیگه پیداش میشه!

(( تا عموم چایی ش رو برداشت که بخورده یهو مانی کلید در رو انداخت و در رو باز کرد و اومد تو! تو دستش یک کیسه نایلون بود ! از همون دور داشتیم نگاهش میکردیم که داد زد و گفت :

- صبحونه که نخوردین؟! رفتم نون تازه خریدم!

(( تا اینو گفت مادرم یه نگاه به عموم کرد و گفت ))

- دیدین حالا خان عمو؟! بچه م مرد شده دیگه! حالا باید واقعا براش به فکر زن گرفتن باشیم!

(( داشتم همینطور نگاهش میکردم! داشت همینطور که از در حیاط میومد جلو! به باغچه و درختها نگاه کرد و گفت ))

- ادم وقتی صبح زود بلند میشه چه حال خوبی داره! هامون تو هم از این به بعد صبحا زودتر بلند شو و ببین چه حالی داره! ببین چه کیفی داره! ادم احساس زنده بودن میکنه! چیه همش گرفتی خوابیدی؟

(( یه نگاه بهش کردم و گفتم ))

- چشم!

(( بعدش اومد جلو و به همه سلام کرد و گفت ))

- چه خبر بود دکون نونوایی! غلغله!

(( بعد کیسه نایلون رو که توش چند تا نون بربری تیکه تیکه شده بود رو داد دست من و گفت ))

- همونجا دادم با چاقو تیکه تیکه اش کردن که راحت تر بزارینش تو فریز!

(( بعدش یه چشمک به من زد ! کیسه رو از دستش گرفتم که زری خانوم گفت ))

- پیر شی الهی! دستت درد نکنه! دیگه وقت زن گرفتنته مادر!

(( تا زری خانوم اینو گفت ! مانی سرش رو انداخت پایین و با خجالت گفت ))

- زیر سایه بزرگتر ایشالا!

(( کیسه رو بردم و دادم به زری خانوم . اونم گرفت و رفت طرف ساختمون. منم دنبالش رفتم ! چند قدم که رفتم انگار دستش خورد به نون ها! برگشت که یه چیزی بگه که بهش اشاره کردم و گفتم ))

- نون ها سرد میشه زری خانوم ! بیا که حسابی گرسنمه!

(( زود با خودم بردمش تو ساختمون که اروم بهم گفت ))

- مادر اینا که انگار همین الان از تو فریز در اومده!

- هیچی نگو زری خانوم ! این نون مدلشه ! نونوایی میزارتش توی فریز که وقتی نونشون تموم میشه بدن دست مردم کارشون راه بیافته!

- وا! خاک بر سرم! دیگه باید از نونوایی هم نون فریز شده بخریم؟!

- حالا جلو عمو اینا نگو! بفهمن به مانی توپ و تشر میزنن!

زری خانوم - من غلط بکنم! الان همچین گرمشون میکنم که انگار تازه از تنور درشون اوردن!

- دست شما درد نکنه!

(( زری خانوم رفت طرف اشپزخونه و منم برگشتم سمت حیاط و روی تخت بغل مانی نشستم . پدرم یه خنده ای کرد و به مانی گفت ))

- چه خبر عمو جون؟

(( مانی یه اهی کشید و گفت ))

- هیچی نیست عمو جون ! یه زندگی یکنواخت که دیگه خبری توش نیس! نه تفریحی نه سرگرمی یی نه تغییری نه تحولی ! هیچی! از صبح که ادم از خواب پا میشه یه تکراره! دیگه کم کم از بس با این هامون حرف زدم و نشست و برخاست کردم! دارم حالت افسردگی روحی پیدا میکنم! این هامون م مثل ماست میمونه! صد تا جمله باید بهش بگی تا یه جمله جوابت رو بده! به جون شما عمو جون از تنهایی داره این دلم میترکه! نه همصحبتی نه دوستی نه تنوعی!

(( اینا رو گفت و سرشو انداخت پایین که پدرم گفت ))

- اینا درست میشه عمو جون! به وقتش همه چی درست میشه!

مانی - اخه کی عمو جون؟! به جون این هامون دلم میخواد برم یه جایی که هیچکس نباشه ! اینقد فریاد بزنم! اینقد فریاد بزنم!

مادر - اخه چرا؟!

مانی - خسته شدم از این تنهایی عزیز! دیگه داره موهام سفید میشه! حالا من به درک ! این طفلک هامون رو بگو! این دیگه داره کچل میشه ! پس فردا که خواستیم بریم براش خواستگاری باید موهای ماهوت پاک کن رو بکاریم رو سرش که عروس (( تو )) نزنه ! اصلا حالت فریزری پیدا کرده!

(( برگشتم یه نگاه بهش کردم که گفت ))

- نگاهش رو ببین ! عین مرده ته قبرستون! سرد ! کسل! بی روح! بی احساس! بلاتکلیف!بابا اخه به فکر باشین! نا سلامتی شما بزرگترای مائین!

(( پدرم برگشت یه نگاهی به من کرد و گفت ))

- نکنه اون حرفا رو تو برای خودت میگفتی؟!

- نه به خدا!

مانی - چرا حیا میکنی هامون؟! بگو که زن میخوای!

- من زن میخوام؟

مانی - خب اره دیگه ! چه فرقی میکنه! چه تو زن بخوای چه من!

عموم - اخه تو پسر ادم شدی که زن میخوای؟!

مانی - مگه ندیدین صبح رفتم نون خریدم و اومدم؟!

عموم -همین؟! با همین یه نون گرفتن تمومه؟

مانی - برم نفت بگیرم!

(( من و مادرم و پدرم زدیم زیر خنده ))

عموم - ببین بچه جون این فیتیله رو از گوشت در بیار که بری اون دختره رو بگیری !

مانی - کدوم دختره بابا جون؟

عموم - نمیدونم! همونکه هنرپیشه شده!

(( بعد برگشت و به من نگاه کرد و گفت ))

- اسمش چی بود؟

- ترمه عمو جون!

عموم - اهان ترمه ! فکر این دختره رو از سرت بیرون کن!

مانی - اخه دوستش دارم بابا جون! یه شب نمیبینمش حال خودمو نمیفهمم!

عموم - مگه تو چند بار دیدیش؟

مانی - یه بار!

عموم - خب ادم با یه بار دیدن عاشق میشه؟!

مانی - اخه خودشو از جلو یه بار دیدم ولی فیلمشو پنج بار دیدم! پنج تا یک ساعت و نیم میشه چند بار؟!

عموم - باز چرت و پرت بگو!

مانی - اخه بابا جون مگه ترمه چه عیبشه؟ هم خوشگله ! هم خوش تیپه ! هم خوش هیکله! هم خانومه! هم تحصیلکرده ست! هم هنرمنده! هم فامیلمونه! اخرشم اگه نخواستیمش ! یه توپش رو میبریم دم بازار ردش میکنیم بره!

عموم - اون فامیل ما نیس!

مانی - خوب عصبانی نشین ! فامیلیش رو خط میزنیم!

عموم - اون به درد تو نمیخوره!

مانی - ولی من اونو دوست دارم و به غیر از اون هیچکی رو نمیخوام! اصلا عاشقش شدم! جونم به جونش بسته ست ! اصلا هر نفسی که میدم پایین ! میاد بالا میگه ترمه ! اصلا سری از هم سوائیم ! خلاصه یا اون یا هیچکی ! اگه ترمه رو برام نگیری ازین شهر میرم! میرم یه جای دور که دست هیچکس بهم نرسه ! میرم و تا اخر عمر با یادش زندگی میکنم! حالا چی میگین شما؟!

عموم - اون به درد تو نمیخوره!

مانی - پس خوب منو نگاه کنین که اخرین باره منو میبینین! این صبحونم رو بخورم رفته م! اصلا زندگی بدون ترمه برام معنی نداره! اصلا صبحونه هم نمیخورم! همینطوری گرسنه میرم!

عموم - من خودم یه دختر خوب و خانوم و خوشگل برات در نظر گرفتم! حالا صبحونت رو بخور تا بهت بگم!

(( مانی یه لبخند زد و گفت ))

- منو کفن کردی راست میگی باباجون؟!

عموم - اره!

مانی - چشم - الان تند صبحونه م رو میخورم!

(( مادر و پدرم زدن زیر خنده! برگشتم یه نگاه بهش کردم که داد زد و گفت ـ))

- زری خانوم ! صبحونه رو بیار دیگه!

(( از زیر میز محکم با پام زدم به ساق پاش که داد زد و گفت ))

- اخ چرا میزنی؟!

- تو مگه دیشب به من نگفتی با عمو صحبت کنم؟!

مانی - چرا!

- مگه تو نگفتی فقط ترمه رو میخوای؟!

مانی - چرا!

T!Na
سه شنبه ۰۸ شهریور ۹۰, ۱۲:۵۰ بعد از ظهر
-مگه الان دو ساعت نمی گفتی بدونه ترمه نمیتونی زندگی کنی و این حرفا؟

مانی-خب چرا!

-پس چی شد؟؟

مانی-خوب بریم این دختره رو هم که بابا برام پیدا کرده ببینیم بعد!شاید از ترمه بهتر باشه!منکه نباید ضرر کنم!میدونی این بابای مهربون و خوبم چقدر تاحالا بالا من خارج کرده؟!مگه خدارو خوش میاد که از منفعت ضرر کنه؟!

((یه نگاه بش کردمو همونجوری که از سر میز بلند می شدم گفتم))

-تو آدم نمی شی!

((موچه دستامو گرفت و دوباره نشوندم سرمیز و گفت))

-حالا چرا تو ناراحت میشی؟!

-دیشب یادت رفت چیا به ترمه گفتی؟!

مانی-چیا گفتم؟!

-میخوام بیام خواستگاریت و از اون حرفا؟!

مانی-اینارو گفتم؟!

-بله!

مانی-جلو تو گفتم؟یعنی مطمئنی؟

-بله!

((برگشت طرف عموم و گفت))

-ببخشین باباجون!نمیتونم دختره دگه ای رو قبول کنم!این هامون از دستم ناراحت میشه!

-ا.....!بمان چه مربوطه دیگه؟!

مانی-به نظر تو همین ترمه خوبه دیگه؟

-من چه میدونم!

مانی-حالا خوبم نبود چند وقت بعد ولش میکنم میرم سراغه یکی دیگه!چه عیبی داره؟

((تا اینو گفت و عموم دست کرد از رو میز ی قاشق چایی خوری ورداشت و پرت کرد طرفش که سرش رو دزدید وهمونجور که میخندید دست منو گرفت و کشید و فرار کردیم طرف حیاط خونه اونا!

عموم شروع کرد به داد و بیداد کردن!هی عموم داد میزد و هی مانی میخندید!دوتایی رفتیم خونه مانی اینا.وقتی خندش تموم شد گفت))
-خب حالا چیکار کنم؟

-من باتو حرف نمیزنم!

مانی-چرا؟

-آخه تو کی درست میشی؟!همه چیرو به شوخی میگیره!

مانی- باشوخی کارابهتر پیش میره!حالا چیکارکنیم؟

-یعنی چی؟



مانی-یعنی برنامه امروزت چیه؟

-می خوام یه سر به عمه بزنم و جریان رو براش بگم!



مانی-خب من هم یه سر به دختر عمه میزنم و جریان رو براش میگم.تو برو سراغ عمه،من هم میرم سراغ دختر عمه!اصلا کاشکی یه مادر و دختر رو پیدا میکردیم و تو مادره رو میگرفتی و من دختره رو!اینطوری قال قضیه کنده میشد!

((یه نگاه بهش کردم و راه افتاده طرفه خونه خودمون که داد زد و گفت))


-به عمه سلام برسون و بش بگو که خیالش از هر بابت راحت باشه!جونه من و جونه دختر عمه!

((دوباره یه نگاه بهش کردم و جوابش رو ندادم که گفت))

-نون فریزری ا تازه بود؟!واقعا خدا این نونوایی رو از این محل نگیره!چه برخوردی!چه احساسی!چه احساسه مسولیتی!چه اردی!

((بازم جوابش رو ندادم و رفتم تو حیاط خودمون و همراه با غرغره عموم ، صبحونم رو خوردم و رفتم لباسم رو عوض کردم و راه افتادم طرفه خونه عمه لیا.
جمعه بود و خیابون ها خلوت.نیم ساعت نشوده بود که رسیدم دم خونه شون و زنگ زدم.یه خورده بعد ایفون رو رکسانا جواب داد و در رو واکرد و رفتم تو حیاط که دیدم رکسانا از پله ها امد واز همون جا سلام کرد.کمی رفتم جلو تر.جواب سلامش رو دادم که گفت))

-تنهایین؟

-بله!

رکسانا-مانی خان نیومندن؟

-نخیر!

رکسانا-حالتون خوبه؟

-ممنون!



رکسانا-بفرمایین خواهش میکنم!



-شما بفرمایید من هم در خدمت تون هستم.



((راه افتاد طرف ساختمون و همون جور که می رفت گفت))



-بچه ها رفتن کوه به من هم اصرار کردن که باهاشون برم اما بدلم افتاده بود که ممکنه شما تشریف بیارین!این بود که باهاشون نرفتم و.....

((نذاشتم جملش تمام بشه و گفتم))



-عمه منزل هستن؟



((برگشت یه نگاه به من کرد و گفت))





-هستن،بفرمایین.





((راه افتاد و از پله ها رفت بالا.همونجور که میرفت جلو نگاهش کردم.یه شلواره جین پوشیده بود با یه دونه از این بلوزا که تازه مد شده بود.موهای طلایی پرنگ دشت که خیلی ساده پشت سرش با یه گل سر بسته بود و احتمالا خودش رنگشون کرده بود!قدش بلند بود و خیلی خوش اندام.دم دره راهرو که رسید،صبر کرد تا بهش رسیدم و گفت))





-بفرمایین خواهش میکنم!





((با دست اشاره کردم که یعنی اون جلو بره.دره رهرو رو وا کرد و رفت تو و منم دنبالش رفتم و رسیدیم به دره ورودی سالن انجا واستاد و دوباره تعا رف کرد ک این دفعه گفتم))





-شما بفرمایین!الان چند دقیقه س که وقت مون با تعا رف تلف شده!بفرمایین خواهش میکنم!





((همون جوریه لحظه مات شود به من!صورت خیلی قشنگ و بانمکی داشت اما چیزی که تو صورتش بیشتر توجهه آدم رو جلب میکرد چشماش بود!

T!Na
سه شنبه ۰۸ شهریور ۹۰, ۰۵:۰۰ بعد از ظهر
چشمای درشت و اصلی رنگ که با رنگه طلایی موهاش خیلی هماهنگی داشت!خلاصه برگشت و دره ورودی سالن رو واکرد و رفت تو و من هم دنبالش راه افتادم و تا رفتم تو سالن دیدم که عمه لیا اومده همون جلوی در!بهش سلام کردم.یه لحظه این احساس بهم دست داد که انگار منتظره که مثلا برم جلو و بغلش کنم اما خودم ی همچین حسی نداشتم!یعنی هنوز برام مثل یه غریبه بود! بلافاصله خودش فهمید و جوابم رو داد و گفت))

-خوبی عمه جان؟؟

-ممنون

عمه-بیا!بیا تو اتاق پذیرایی!

((صبر کردم تا خودش جلوتر رفت و دره اتاق پذیرایی رو واکرد و رفت تو و منم دنبالش رفتم که رویه ی مبل نشست و گفت))

-بشین عمه جون!رکسانا جون!یه زحمتی میکشی چند تا چایی به ما بدی؟

رکسانا-چشم عمه خانوم!

((اینو گفت و رفت طرفه آشپزخونه.منم روی یه مبل کامی اونطرف تر نشستم که عمه گفت))

-چی شد عزیزم؟رفتین؟

-رفتیم

عمه م -دیدینش؟

((سرم رو تکون دادم که گفت))



-حالش چطور بود؟؟؟چطوری دیدینش؟یعنی چه جور دختری محک ش زدین؟



-با یک باردیدن که نمیشه کسی رو محک زد!



عمه م-راست میگی عمه اما همینجوری م می شه یخورده آدما رو شناخت!

-در هرصورت دیدیمش

عمه م -باهاش حرف زدین؟

-یه مقدار اما فلان حاضر نیست برگرده اینجا!

((یه لحظه ساکت شد وبعدش گفت))

-میدونم


((از جیبم سیگارم رو در اوردم و بهش تعارف
کردم.یه دونه ورداشت و براش روشن کردم و سیگاره خودمم روشن کردم.داشت فکر میکرد.هیچی نگفتم.چند دقیقه بعد رکسانا با یه سینی امد تو و امد جلو من و تعارف کرد.فکر کردم چایی اورده.تا خواستم بردارم دیدم قهوه س!زود دستم رو کشیدم و گفتم))




-من قهوه نمیخورم!



رکسانا -چرا؟

-دوست ندارم!

رکسانا-خیلی عالیه که!

((یه نگاه بش کردم که زود گفت))

-ببخشین!الان براتون چایی میارم!

-نه!خیلی ممنون!من اصلا چیزی نمیخورم!زحمت نکشین!



((عمه م خندید و گفت))

-رکسانا جون یه چایی براش بیار!

((رکسانا زود رفت که چایی بیاره و یه خورده مکث کردم و بعدش گفتم))

-ببینین خانوم،من باید همه چیز رو بدونم!باید بدونم که اختلافه شما با پدرم و عموم سره چی بود!باید بدونم که......

عمه م-هنوز به من میگی خانوم؟

((یه لحظه سکوت کردم و بعدش گفتم))

-هنوز زبونم نمی چرخه که عمه صداتون کنم!باید خودتون درک کنید که چی می گم!

عمه م-میفهمم!حق دری!

((یه خورده سکوت برقرار شود و هیچ کدوم هیچی نگفتیم..سیگارم رو خاموش کردم که رکسانا با یه سینی دیگه که توش یه فنجون چایی بود برگشت و بهم تعارف کرد.ورش داشتم و ازش تشکر کردم.بعدش نشست رو یه مبل بغل من و فنجون قهوه ش رو ورداشت که عمه م گفت))

-عمه،دیشب چی شود بالاخره؟

T!Na
سه شنبه ۰۸ شهریور ۹۰, ۰۵:۰۰ بعد از ظهر
((جریان رو براش گفتم.شروع کردن با رکسانا به خندیدن.وقتی خنده هاشون تمام شد عمه م گفت))

-عین باباشه!اون چند سالی که باهم زندگی میکردیم یه گربه یا یه سگ یا یه پرنده از ترسه باباش جرات نداشت بیات طرفه خونه ما!خیلی شیطون بود!

((بعد یه نگاه به من کرد و گفت))

-توام همینطور!درست مثله باباتی!ساکت و اخمو ولی مهربون و محکم!

((سرم رو برگردوندم طرفه بخاری که قاب عکس ا روش بودن و بعدش برگشتم طرفه عمه م و گفتم))

-قراره ترمه خانوم از اونجایی که هستن اسباب کشی کنن.

عمه م -چرا؟

-مانی میخاد!یکی از آپارتمان های بابا اینا خالیه نزدیکه خونه خودمونه! مانی بهش گفت که بیات اونجا زندگی کنه



((یه لحظه ساکت شدم بعدش گفتم))





-یه چیزه دیگه م هست!





عمه-چی عمه؟



-مانی دیشب ازم خواست که درمرد ازدواجش با ترمه خانوم با عموم صحبت کنم!



((عمه م یه لبخند زد و گفت))



-خب صحبت کردی؟



-عموم موافق نیست ولی مانی لجبازه!میدونم حرف خودش رو به هرصورت پیش می بره!





((چایی م رو برداشتم و کمی ازش خوردم و یه سیگاره دیگه روشن کردم و گفتم))





-نمی خواین برام از گذشته ها بگین؟





عمه م-چرا ولی اول باید خودت بخوایی که بدونی!



-می خوام بدونم!



عمه م-اشکاله ما اینه که همش میخواهیم بریم تو گذشته ها!آینده یه ما ها رفته تو گذشته هامون وقت شه که گذشته هارو دیگه ول کنیم گذشته دیگه مرده!

T!Na
سه شنبه ۰۸ شهریور ۹۰, ۰۵:۰۲ بعد از ظهر
بهتره که این مرده رو خاک کنیم و سرمون رو برگردونیم طرفه آینده!اما تاحالا نشده!یکی ش خوده من!

-بالاخره اگرم قرار باشه این مرده هارو خاک کنیم نباید یه خاطره یه ازشون داشته باشیم؟!

عمه م -چرا!اما فقط درحد یه خاطره!نباید هم این خاطره یه سی بندازه رو آینده و حال مون!هرچند که برای من انداخته!


((سرم رو تکون دادم که اون هم یه سیگار از روی میز برداشت و روشن کردش و شروع کرد به کشیدن.دو سه دقیقه ای هیچی نگفت بعدش یه نگاه به من کرد و گفت))

-تو اصلا چیزی در باره یه پدر بزرگت میدونی؟

-نه!



عمه م- میدونی که پدرت و موت از زنه دومش بود؟

-نه!



عمه م-پدر بزرگت دو تا زنگ گرفت!اولی ش مادره من بود و دومش مادره پدرت و عموت!

((یه لحظه ساکت شد و بعدش گفت))

-نمی دونم از کجا برات شروع کنم و بگم!یه دنیا حرف تلنبار شده تو دل مه!اگه سر واز کنه دیگه نمیشه جلوشو گرفت!

-من گوش میدم!

عمه م-فقط گوش دادن کافی نیست!باید درک کنی!باید بفهمی!بعضی از پدر مادرا یعنی اکثرشون به حرفه بچه ها شون گوش میدان اما نمیتونن بفهمن شون و

یا درکشون کنان!این میشه که بینشون فاصله می افته!فاصله بینه دوتا نسل!حالام بینه من و تو برعکس!این دفعه توباید به حرفام گوش بدی و درک کنی!باشه؟

-سعی میکنم!

((سرش رو تکون داد و گفت))

-تو از تاریخ چی میدونی ؟ازدوره قاجار!از زمان احمد شاه و اون وقتا؟

-یه مقدار اعلاء دارم!

عمه م-این چیزا که برات تعریف میکنم چیزایی یه که از مادرم شنیدم!خودم که نبودم!زیاد خبر ندارم!همین قدر که شنیدم و میدونم برات تعریف میکنم!

((یه نفسی تازه کرد و گفت))

-پدربزرگ و مادر بزرگ مادرم ایرانی بودن اما ایرانیانی که خیلی سال پیش افتادن دست روسیه!همون موقع که جنگ بود و ما شکست خوردیم!اونام کم کم

روس شدن!یعنی روسیه اون روسیه سرخ نبود!همون روسیه تزاری!پدر بزرگ و مادر بزرگم هردو از خانواده های اشرافی بودن! خونه هایی مسله قصر و کالسکه

هایی شیش اسبه و نوکر و کلفت و خدمتکار و جشن هایی آنچنانی و موزیک و رقص باله و تآتر تو خونه و این جور چیزا!اینارو تو کتاب خوندی یا مثلا تو بعضی از این

فیلمای قدیمی دیدی یا نه؟

-یه چیزایی ازشون دیدم!

عمه م-پدر پدر بزرگم از اون آدمایی بوده که دلش میخواسته جز روسیه باشه و خودش رو همیشه یه روس میدونسته اما بر عکس پدر بزرگم همیشه دلش

میخواسته ایرانی باشه!حالا این دوتا حرفه همدیگه رو میفهمیدن یا نه بماند!حتما اونا هم حرفه همدیگه رو نمی فهمیدان!بگذریم!

مادر بزرگم م خانوادش همینجوری بودن!مدرن و شیک یا بقول بعضی ها بورژوا!

گویا وقتی مادر بزرگم چهار یا پنج سالش بوده معلم زبانه فرانسه و انگلیسی و موسیقی داشته و خدمتکار مخصوص و معلم باله و این چیزا!

پدربزرگمم همینطور!توسن سیزده چهارده سالگی یه شمشیر زن خوب بوده و بلد بوده با این هفت تیر های سر پر تیر اندازی کنه و مثلا برای حفظ شرافت با

بدست آوردن دختر مرده علاق ش با رقیبش دوئل کنه و هر هفته با اسب بره برای شکار و سر وقت معلم زبان و معلم رقص و اینجور چیزا!اینم فهمیدی؟

((سرم رو تکون دادم که گفت))



-حالا از این چیزا که گفتم چی دست گیرت شود؟



-خوانواده پدر بزرگ و مادر بزرگتون جز اشراف اون زمان بودن و صاحب قصر و کاخ و پول زیاد و در اون زمان خیلی مدرن!



عمه م-آفرین!

-اما یه مساله برام روشن نیست!

عمه م-چه مساله ی؟

-ایران در زمان قاجاریه این طوری نبوده!یعنی دختر ها باید تو خونه می موندن و پسرام مثلا یه مکتب خونه میرفتن و بعدشم می رفتن حجره پدرشون و میشدن یه کاسب بازاری!مگه اینکه...

عمه م-مگه اینکه چی؟

-پدر بزرگ و مادر بزرگتون تو چه شهری بودن؟

((یه لبخند زد و گفت))

-گرجستان شوروی !یعنی گرجستان ایران!البته اگر میتونستیم بعد از اینکه مدت اون قرار داد ها تموم شود پسش بگیریم!

-چرا گرجستان؟

((یه نگاه به من کرد و گفت))

-مگه برات فرقی میکنه؟

-خوب نه والی معمولا کسی که تو گرجستان زندگی میکنه باید مسیحی باشه!



((یه لحظه مکس کردم بعدش با شک و دودلی گفتم))



-شما مسیحی هستین؟



((یه لبخند زد و گفت))





-نمیدونم!یعنی حالا دیگه نمیدونم!





((یه سیگار دیگه ورداش و روشن کرد و گفت))





-تا اینجا که گفتم فهمیدی یا نه؟





((سرم رو تکون دادم که گفت))





-وقتی مادر بزرگم حدودا هیجده سالش بود یه شب تویکی از این جشن ها ازش میخوان که برای مهمون ها پیانو بزنه.مادربزرگامم میره میشینه پشته پیانو و شروع





میکنه به زدن.گویا هنوز اون وقتا رسم نبوده که مثلا یه دوشیزه از خوانواده یه اشراف آواز بخونه اما یه مرتبه نمیدونم چی میشه که مادربزرگمم همین تور که داشته یه قطعه رو اجرا میکرده شروع میکنه به خوندن!





تا صداش که احتمالا خیلی قشنگ بوده بلند میشه همه ساکت میشن و جوونا جمع میشن دورش!همه تعجب کرده بودن!این شاید اولین باری بوده که دختره یک خوانواده اشرافی در یه جشنه اشرافی آواز میخونده!

T!Na
سه شنبه ۰۸ شهریور ۹۰, ۰۵:۰۲ بعد از ظهر
پچ پچ می افته بینه دخترها و زن ها!همه جا خاله زنک بازی بوده دیگه!

خلاصه این داره گوشه اون پچ پچ میکنه اون داره گوشه اون پچ پچ و اون یکی در گوش اون یکی پچ پچ میکنه که سالن رو صدا ور میداره اما

مادربزرگم به هیچی اعتنا نمیکنه و آوازش رو تموم میکنه!

آوازش که تموم میشه از جاش بلند میشه و بر میگرده طرف مهمونا و همین جور منتظر میمونه که ببینه عکس العلمشون چیه.اما صدا از

صدا درنمیاد! از تشویق که خبری نبوده هیچ، همه زن ها هم داشتن بش چپ چپ نگاه میکردن! خوب در واقع مادر بزرگم ی سنت شکنی

کرده بوده که تا اون روز سابقه نداشته!

پدرش که یه همچین وضعی رو میبینه با اینکه از دست دخترش که مادربزرگ من باشه عصبانی بوده اما برای حمایتش میره جلو و بغلش

میکنه و ورش میداره و آروم میره طرف در سالن.مادر مادربزرگم هم میره طرف شون و اول دخترش رو بغل میکنه و ماچ میکنه و سه تایی

میران طرف در!تو همین موقع اولین پسر جوون شروع میکنه به دست زدن!بعدش دومی و بعدش سومی و یمرتبه تموم پسرای جوون

که تواون مهمونی شرکت داشتن شروع میکنن براش کف زدن!

کف زدن پسرای جوون همانا و همراه شدن صدای دست دخترای جوون همانا!خلاصه هرچی دختر و پسر جوون انجا بوده برای حمایت و

تشویق این کار جسورانه ی مادربزرگم شروع میکنن به کف زدن که یمرتبه تمام مردهایی که اونجا بودن باهاشون همصدا میشن و اونام

برای مادربزرگم دست میزنن!بلافاصله میزبان هم میره طرفشون و نمیزاره که از سالن برن بیرون!

شور و ولوله می افته تو مهمونی!اونقدره براش دست میزنن که مادربزرگم مجبور میشه دوباره برگرده پشت پیانو و یه آهنگ دیگه بزنه و

بخونه!مادربزرگمم درحالی که گریه میکرده شروع میکنه به آهنگ زدن و خندان که این مرتبه با تشویق تمام مهمون ها روبرو میشه!

همیشه برای اینکه ی سنت پوسیده عوض بشه یه جسارت لازمه و یک حمایت!

T!Na
سه شنبه ۰۸ شهریور ۹۰, ۰۵:۰۳ بعد از ظهر
همونجا براش دهتا خواستگار پیدا میشه که از فرداش راه می افتن طرف خونه اینا برای خواستگاری!

یه مرتبه مادربزرگم میشه نقطه توجهه همه خانواده های سرشناس!صبح این میومد و شب اونیکی!

اما مادربزرگم به هیچکدوم جواب درست نمی ده!خانواده هاهم برای اینکه توجه شون رو جلب کنن

یه شب این یکی دعوت شون میکرد و براشون یک مهمونی راه انداخته و یه شب اونیکی!

میونه تمام این خانواده ها و خواستگارها دو تاشون از نظر اشرافی و نسبت با مثلا درباراون

موقع یا مثلا تزار از همه بالاتر بودن به طوری که باقی کم کم خودشون رو میکشن کنار و

می مونن این دوتا جوون که هر دو هم خوش قد و قامت بودن و هم خوش قیافه و هم شجاع

و تحصیل کرده!خلاصه هردو از هر جهت کامل بودن و مادربزرگم نمیدونست که کدوم شون

رو انتخاب کنه!ایناهم هردو یک دل نه صد دل عاشق مادربزرگم میشن!هردو خیلی آقا و نجیب

میومدن خونه مادر بزرگم و باهم دیگه مینشستن حرف میزدن و همش سعی میکردن دل مادربزرگم

رو ببرن که گویا مادربزرگم عاشق هردوشون بوده و نمیتونسته که از بینشون یکی رو انتخاب کنه!

توی همین موقع یک مرتبه هردوشون برای یک ماه غیب شون میزنه! هیچکس هم ازشون خبر نداشته!

یعنی نه به مادربزرگم چیزی گفته بودن و نه به کس دیگه تا اینکه بعد از یک ماه سروکله شون پیدامیشه!

یکی با دست زخمی و اون یکی با پای زخمی!نگو این دوتا برای ازدواج با مادربزرگم با همدیگه قرار میذارن

که برن به جنگ!حالا کدوم جنگ خدا میدونه!شاید یکی از همون جنگ هایی که اون وقتا تو هر طرف روسیه بود!

شاید مثلا توی یکی از شهر ها دهقان ها و کشاورز ها سر به شورش ورداشته بودن!خوب میدونی که وضع روسیه

خیلی خراب بود!اکثرا مردمش گشنه بودن و یک عده توشون پولدار!مثل الان ما!خلاصه این دوتا باهم میرن به جنگ

و قرار میزان هرکدوم که سالم برگشت با مادربزرگم عروسی میکنه که اتفاقا هردو سالم بر میگردان!فقط یه خورده زخمی شده بودن!

این خبر دهن به دهن میگرده و تو شهر میپیچه که اره برای خاطر فلانی دو تا از نجیب زاده ها برای رقابت رفتن جنگ و هردو زخمی برگشتن!
با پیچیدن این خبر،بازار خواستگاری مادربزرگم گرمتر میشه و از دور و نزدیک خبر میرسه که خونواده های اشراف دیگه م خیال اومدن به خواستگاری مادربزرگم رو دارن!خب وقتی یه همچین چیزی به گوش همه میرسه،ترس می افته تو دل این دوتا جوون!چون ممکن بوده که واستگار بعدی از هر نظر نسبت به این دوتا بالاتر و بهتر باشه!این میشه که این دوتا قرار میذارن که با همدیگه دوئل کنن!
یه روز صبح زود راه می افتن طرف بیرون شهر و همراه چند تا شاهد از جوون های اشراف و دوستانشون،بادو تا هفت تیر،مثل این فیلم های خارجی با همدیگه دوئل میکنن!
تا خونواده هاشون با خبر بشن و بیان که جلوشونو بگبرن،یکی شون زخمی میشه،اونم یه زخم ناجور!اون جوونیم که زخمیش کرده بوده خیلی شرافتمندانه،خودش بغلش میکنه و همراه با بقیه میذارنش تو کالاسکه و می رسوننش به حکیم و دوا!
مادر بزرگم که خبر دار میشه با عجله همراه با پدر و مادرش می رن بال سر اون جوون اما وقتی میرسن که دیگه کار از کار گذشته بوده و آخرای عمرش بوده!اون جوونم که اسمش سریو زآ بوده نمیدونم سریوشکا بوده،دست مادربزرگمو میگیره تو دستش و ازش خواهش میکنه که به عنوان احترام به خونش،سر این عهد بمونه و با رقیبش عروسی کنه و تو لحظه آخر عمرش مثل یه نجیب زاده دست مادر بزرگم رو میذاره تو دست رقیبش!رقیبشم که اسمش نیکولای بوده،بالا سرش اشک میریزه تا اون می میره!
بعدشم به احترام مرگ رقیب شرافتمند،قرار می شه تا یه سال ازدواج نکنن!
این خبرم تو شهر میپیچه و میرسه به شهرهای دیگه و میشه مثل یه افسانه!وچون اینا یه همچین احترامی برای رقیبشون قائل میشن و رقیبشونم تو لحظه آخر عمرش ازشون خواهش کرده بوده که به خاطر حفظ شرافت اونم که شده حتما با همدیگر ازدواج کنن،مردمم برای این عشق احترام قائل میشن!
بعد از یه سال ،روزی که قرار بوده با همدیگر برن کلیسا و ازدواج کننريالقبلش مرن سر قبر سریوشکا و گل و این چیزا می برن و دوباره مثلا ازش اجازه میگیرن و بعدش میرن کلیسا.گویا نصف جمعیت شهر جمع شده بودن دم اون کلیسا که ببینن این دختر چه شکلی یا چه جوری بوده که به خاطر عشقش یه نفر کشته شده!
اومدن اون جمعیت به کلیسا و جمع شدن تو خیابون باعث میشه که این ازدواج پر ابهت تر بشه!یعنی خانواده ها و اقوام عروس و داماد تو کلیسا بودن و مردمم جلوی کلیسا!
وقتی مراسم تموم میشه و این دوتا زن و شوهر میشن یه مرتبه در کلیسا وا میشه و مادر و پدر و اقوام سریوشکا،با لباس سیاه عزاداری،آروم می آن تو کلیسا!خب میدونی که یه همچین رسمی نیس که تو مراسم عروسی،کسی با لباس سیاه وارد بشه!
خلاصه اونام که زیا د بودن با لباس سیاه می آن جلو تا می رسن به عروس و داماد!و کلیسا صدا از صدا در نمی اومده و همه منتظر بودن ببینن جریان چیه!
مادر سریوشکا میره جلو و از تو کیفش یا از تو جیبش یه بسته در می آره و میده به عروس و داماد و میگه((این کادو از طرف پسرمه برای شما))!عروس و داما د با تشکر و خجالت جعبه در بسته رو وا میکنن که توش یه انگشتره!دوباره تشکر میکنن که مادر سریوشکا میگه((یه کادوام از طرف خودم و پدرش و تموم اقوام براتون دارم))!اینو که میگه همه خوشحال میشن که همه چیز داره به خیر و خوشی پیش میره و مادر و پدر سریوشکا مسئله رو فراموش کردن و از خون پسرشون گذشتن هر چند دوتا رقیب خودشون به اختیار خودشون و خیلی مردونه با همدیگه دوئل کرده بودن اما بلاخره یه خون اون وسط ریخته شده بوده!
پسر گلم که شما باشین،عروس و داماد و همه خوشحال میشن که یه مرتبه حالت صورت مادره عوض می شه!تو همین موقع همه کسایی که لباس سیاه عزاداری تن شون بوده زانو میزنن برای مثلا دعا!بعدش مادره با صدای بلند فریاد میزنه و میگه((من مادر سریوشکا از طرف خودم و همه اقوامم در این مکان مقدس ترو نفرین میکنم!تو می تونستی با یه انتخاب ساده جلوی کشته شدن پسرم رو بگیری!اما تو شومی!نحسی! ما همه نفرین میکنیم که تو و بازمانده هات هیچوقت در زندگی آرامش نداشته باشی و از خداوند می خواهیم که سایه شوم تو رو از این شهر دور کنه))!
اینو که میگه یه دفعه ولوله میافته تو فامیل عروس و داماد و دست جوونا میره برای شمشیر هاشون می آد دوباره خون ریزی راه بیفته که پدر عروس و پدر داماد میرن جلو و همه رو ساکت میکنن و خانواده سریوشکا،همونطور که آروم اومده بودن تو،آرومم میرن بیرون!کشیشم برای اینکه زهر این قضیه رو از بین ببره،شروع میکنه به دعا خوندن و این چیزا و مراسم تموم میشه و عروس و داماد همراه با فامیلاشون از کلیسا میان بیرون!
خبر این نفرین قبل از اونابه بیرون رسیده بوده و مردم عادی از این جریان با خبر شده بودن!وقتی عروس و داماد میان بیرون،مردم دو دسته شده بودن!یه عده دعاشون می کردن و یه عده نفرین!
خلاصه یه وضع بدی اونجا درست شده بوده و داماد،عروس رو گریه کنونو سوار کالاسکه میکنه و راه می افته و بقیه اقوام دنبالشون!وقتی ام که میرسن به خونه داماد که مثلا اونجا قرار بوده جشن عروسی باشه،نه عروش و داماد حوصله ش رو داشتن و نه اقوام!این بوده که جشن عروسی بهم میخوره و همه میرن خونه هاشونو و عروس و داماد میرن تو اتاقشون و عروس از ناراحتی غش میکنه!
این میشه جریان ازدواج پدر بزرگ و مادر بزرگم!حالا اینا رو تا اینجا داشته باش تا بعد بقیه ش رو برات بگم!
((یه سیگار از تو پاکت در آوردم و روشن ککردم و رفتم تو فکر!تو همین موقع یه مرتبه دیدم که رکسانا با یه سینی جلوم وایساده!سینی رو گرفت جلوم.توش چندتا فنجون قهوه بود و سرمو بلند کردم و گفتم))
-ممنون میل ندارم.
رکسانا-چرا؟!خستگی تونو در میکنه!
-خیلی ممنون دوست ندارم!
رکسان-این قهوه با بقیه فرق میکنه!یه بار امتحان کنین!
ببینین رکسانا خانم من اصلا آدم مدرن و امروزیی نیستم!از قهوه خوردن و نسکافه خوردن و موزیک تکنو و رنگ کردن مو به سبک خارجیام خوشم نمی آد!دوست دارم همونجوری ایرانی بمونم!شمام بهتره همینجوری باشین!چایی از قهوه خیلی بهتره!
بعد اشاره به موهاش کردمو گفتم:
-طلایی و بلوند کردن موهام به نظر من در سن و سال شما کمی زوده!
((یه مرتبه یه نگاه به عمه کرد و بعدش با تعجب به من گفت))
-هامون خان من موهام رو رنگ نکردم!
((عمه خندید و گفت))
-رنگ طبیعی موش همینه عمه جون!
(یه مرتبه جا خوردم!آخه رنگ موهاش خیلی قشنگ بود!فکر می کردم که حتما رنگشون کرده!خودمو یه خورده جمع کردم و گفتم))
-خوب اون هیچی!این قهوه خوردن و این چیزا دیگه چیه پس؟!
رکسانا-من همیشه قهوه می خورم!
-همین دیگه!تقلید کورکورانه فرهنگ مارو نابود کرده!
رکسانا- ولی این فرهنگ خودمه هامون خان!
-یعنی چی؟!
رکسانا-آخه من......
((یه لحظه ساکت شو و بعد تند گفت))
-من مسیحی هستم!
((بعدش تو چشمهای من نگاه کرد!منم تو چشماش نگاه کردم!تو چشمای عسلی رنگش که چند پرده از موهاش پر رنگ تر بود!یه مرتبه برگشت بره که گفتم))
-حالابد نیست که منم یه بار قهوه بخورم!
((خندید و بهم تعارف کرد.یه فنجون ورداشتم و گذاشتم جلوم.دوباره خندید و رفت طرف عمه م و به اونم تعارف کرد و برگشت و نشست رو مبل بغلی من.
شروع کردم به خوردن قهوه که گفت))
-چطوره هامون خان؟-بد نیست!یعنی خوشمزه س!البته چاییم خوشمزه س!قهوه ام خوش مزه س!
((هر دو زدن زیر خنده که عمه م گفت))
-رکسانا قهوه رو عالی درست می کنه!
((یه ورده خوردم و گفتم))
-خیلی خوشمزه !
عمه م-خودشم خیلی قشنگه!
((زیر چشمی نگاهش کردم که سرش رو انداخته بود پائین و موهاش ریخته بود رو صورتش!
عمه م راست میگفت!رکسانا دختر خیلی قشنگی بود!))
عمه م-در ضمن خیلی م درس خونه!با رتبه عالی تو دانشگاه سراسری قبول شده!
-آفرین!آفرین!
((سرشو بلند کرد که تشکر کنه.همونجور زیر چشمی نگاهش می کردم.دختر خیلی قشنگی بود!ابروهای کشیده وقشنگ!بینی و دهان کوچیک!پوست برنزه خوشرنگ))
عمه م-مادرش،ایرانی بوده،پدرش فرانسوی!
((برگشتم نگاهش کردم که خندید و گفت))
-دیدین چقدر ایرانی موندم؟؟
(جوابی نداشتم بدم برای همین گفتم))
-از مانی خبری نشد!
عمه م-موبایل داره؟
-آره،میشه یه تلفن بزنم؟
((رکسانا بلند شد و گفت))
-الن براتون میارم.
-نه ، ممنون. خودم می آم.
((بلند شد م و دنبالش رفتم.تلفن تو هال بود.شماره مانی رو گرفتم.خط مشغول بود. خواستم دوباره بگیرم که یه مرتبه حس کردم از پشت یه دست خورد به شونه ام!برگشتم که دیدم یه موی بلند تو دست رکساناس!زود گفت))
-یه مو رو شونه هاتون بود.
((بعد یه لبخند زد و منو نگاه کرد!))
-حتما موی مادرمه،این بلوز رو همین امروز پوشیدم!

T!Na
سه شنبه ۰۸ شهریور ۹۰, ۰۵:۰۴ بعد از ظهر
((دوباره خندید!نمی دونم چرا منم یه مرتبه خندیدم اما زود جلوی خودم رو گرفتم و برگشتم شماره مانی رو دوباره گرفتم.این دفعه جواب داد))
-الو مانی؟!
مانی-هان!
-معلوم هست کجایی؟؟
مانی-همین دورو ور.
-دور و ور کجاس؟
مانی-بگو خانه دوست کجاست!
-لوس نشو کجایی؟!
مانی-دارم دنبال چیزشون میگردم،یعنی زنگ شون!
-زهرمار!پشت دری؟
مانی-آره بابا زنگشون کجاست؟آهان!پیدا کردم!
-راست میگی؟
مانی-بزن دررو اومدم!
-الان وا میکنم!
مانی-راستی هامون جون سلام!یادم رفت اولش بگم!
-سلام و زهر مار!بیا تو!
((تلفن رو قطع کردم و به رکسانا گفتم))
-رکسانا خانم در رو واکنین،مانی پشت دره!
((تو همین موقع مانیم زنگ زد و رکسانا در رو واکرد.زود در راهرو رو وا کردم و رفتم بیرون تو تراس واستادم تا مانی رسید و گفت))
-وای که امروز چه خوشگل شدی امشب!این رنگ موی جدیدت چه بهت میاد!زرد قناری من!
-زهرمار!تو قرار بود بری یه سر به ترمه بزنی!یه سر زدن انقدر طول میکشه؟!
مانی-خب یه سر زدن یعنی چی؟!یه سلام علیک و چهار تا قربون صدقه از طرف من و چهار تا ناز و نوز از طرف اونو دوتا چاخان که دیشب تا صبح نخوابیدم و فقط به تو فکر کردم و از طرف من و دوتا سوال که دیشب چه فکرایی می کردی از طرف اونو...
-زهر مار منو اینجا گذاشتی هیچم فکر نیستی!
مانی-چی شده عزیزم؟!ناراحتت کردن؟!
((بعد یه مرتبه بلند داد زد))
-کی عسل منو انگشت زده،میکشمش!
((بعد آروم در گوشم یه چیز بد گفت!))
-مرده شورت رو ببرن مانی!واقعا بی تربیتی!
مانی-خوب چیکار کنم؟!یه ساعت تنها ولت کردم یه جا!ببین نتاونستی خودتو نگه داری!من که نمیتونم شب و روز دنبال تو باشم!خودتم یه کم نجابت کن!
((خنده ام گرفت و گفتم))
-بیا بریم تو انقدر چرت و پرت نگو!برو تو!
مانی-بسم الله الرحمن الرحیم. رفتیم خواستگاری!
((دوتایی رفتیم تو و مانی با رکسانا سلام و علیک کرد و رفتیم تو مهمون خونه و تا مانی عمه رو دید گفت))
-عمه جون سلام!الهی قربون اون شکل ماهت برم!
عمه م_سلام عمه!شنیم یه خبرایی هست!
((رفت جلو و صورت عمه م رو ماچ کرد و رفت نشست رو یه مبل و گفت))
-عمه جون فامیلی جای خودش!راس بگو ببینم این ترمه اصله؟!اگه اصله،یه قواره ما ازش بخواهیم واسه مون چند میافته؟
((عمه م زد زیر خنده و گفت))
-تو اول جنس رو خوب ببین بعد!
مانی-دیدم!زدگی مدگی م نداره!بی چونه آخرش چند؟
((عمه م که همش می خندید گفت))
-چون تویی، خودت وکیل!
مانی-عمه جون!این یه توپ رو نگه داشته بودی بندازی به برادر زاده ات؟؟
عمه م-خیالت راحت!انداختنی نیست!
((تو همین موقع رکسانا با یه سینی اومد و به مانی تعارف کرد.))
مانی-این چیه؟
رکسانا-قهوه.
مانی-تا معامله تموم نشه نمی خورم!نمک گیر میشیم کلاه سرمون میره!
((عمه ام و رکسانا زدن زیر خنده و مانی همونجور که فنجون قهوه رو ور میداشت گفت))
-این بچه رو چیکارش کردین من نبودم؟!طفل معصوم!هاپو غصه دار!
عمه م-نگو بچه م آقاست.
مانی-اینو چند ور میداری؟چلواری اصصصصله ها!
((چپ چپ نگاهش کردم که گفت))
-خوب عمه جون چی میگی؟!خواستگاری تمومه؟
عمه م-کدوم خواستگاری؟!
مانی-به!پس من نیم ساعته دارم چی میگم؟!مثلا دارم ترمه رو خواستگاری می کنم دیگه!
عمه م-این دیگه چه مدل خواستگاری پدر سوخته؟!
مانی-دبه در آوردی؟اصلا نخواستیم اون دختر زشت بد ترکیب کک مکی ت رو!پاشو هامون جون بریم یه مغازه دیگه!حالا ناهار چی دارین؟
عمه م-ناهار؟؟
مانی-یعنی نمی خواین دامادتون رو برای ناهار نگه دارین؟فکر نمیکنین پس فردا واسه دختر تون سرشکستگیه؟!فکر نمی کنین چهار روز دیگه هی بهش سر کوفت میزنم؟!
عمه م-جدی میگی عمه؟!یعنی ناهار می مونی؟!
((برگشتم طرف مانی و بهش یه اشاره کردم و بعد به عمه م گفتم))
-نه خیلی ممنون!باید بریم خونه!دیگه زحمت نمیدیم!
مانی-تو میخوای بری ،برو!من ناسلامتی داماد این خانواده ام،تازه اینجور که بوش میاد قراره داماد سرخونه بشم.

T!Na
سه شنبه ۰۸ شهریور ۹۰, ۰۵:۰۴ بعد از ظهر
-مانی خجالت بکش!
مانی-دیگه برای چی خجالت بکشم؟!واسه یه لقمه غذا؟!
عمه م –چه زحمتی عزیزم!بخدا خوشحال می شم!وقتی شما اینجایین،این خونه انگار توش بهاره!
((بعد برگشت سمت رکسانا و گفت))
-رکسانا جون پاشو عزیزم یه فکری واسه ناهار کن!
-نه زحمت نکشین!منکه باید حتما برم!
مانی-راست میگه رکسانا خانم!هامون جز خونه خودش هیچ جا غذا نمی خوره!پاشو هامون جون زودتر برو که ماهاهم به کارمون برسیم!
-توام باید با من بیای!
مانی-به اون خداوندی خدا قسم اگه من از اینجا تکون بخورم!آن آن!عمه جون یه پیزامه نداری تو خونه؟
-خجالت بکش مانی!اصلا یه دیقه بیا کارت دارم!
((دستش رو گرفتم و بردمش تو هال و بهش گفتم))
-خوب نیس هنوز بهم نرسیده ناهار بمونیم اینجا!
مانی-چرا خوب نیست؟
-خوب خوب نیس دیگه!سعنی باید اونا ازمون دعوت کنن!یا حداقل حسابی اصرارمون کنن!اینجوری زشته!
مانی-ناهار خونه عمه موندن که دعوت قبلی نمی خواد!
-حالا دعوت قبلی نه!حداقل چهار تا تعارف که باید بکنن!
مانی-من بی تعارفم!اگه تو ناراحتی برو!
-یه دیقه بیا این طرف تر کارت دارم!
((دستش رو گرفتم و بردم وسط هال و گفتم))
-میخوام یه چیزی بهت بگم.
مانی-جونم،بگو!
-میگم اگه تو تنها اینجای بمونی درست نیست!
مانی-چرا درست نیست؟
((به دور و ورم نگاه کردم و گفتم))
-بیا این طرفتر کارت دارم!
((یه خورده رفتیم اون ور تر))
مانی-جونم بگو!
-میگم این رکسانا خانم یه قهوه آورد، منم خوردم!
مانی-یواشکی خوردی؟
-یعنی چی؟
مانی- یعنی راضی نبودن بخوری تو بخوری و خوردی؟
-آروم صحبت کن!
((دوباره آروم گفت))
-یعنی چیز خورد کردن؟
-نه!میگم این رکسانا خانم رنگ موهاش طبیعیه!
((آروم گفت))
-منو کفن کردی راست میگی؟!
-آره به جون تو!تازه عمه میگفت دانشگاه سراسریم،با رتبه عالی قبول شده!
مانی-بگو به مرگ تو!
-میگم به جون تو!
مانی-خوب دیگه چی؟!
-بیا یه خورده اینور ترتر،صدامونو کسی نسنوه!
((دوباره یه خورده رفتیم اون ورتر،ته هال که گفتم))
-تازه باباشم ایرانی نیست!
مانی-ترو پنج تن راست میگی؟!
-آره به خدا!گویا باباش فرانسویه!
مانی-جاسوسی میکنه باباش اینجا؟!
-نه!
مانی-جز وامل ضد انقلابه؟!
-نه بابا!
مانی-نیروی اپوزیسیون خارج از کشور ارتباط داره؟!
-این حرفها یعنی چی؟!
مانی-یعنی میگم دنبالشن؟!
-نه!!
مانی-پس مرتیکه چرا منو آوردی دم مستراح این حرفها رو بهم میزنی؟!
-ا......!یواش حرف بزن!
((آروم گفت))
-آخه دیگه داریم میریم تو توالت!
-خب کسی دیگه صدامونو نمی شنوه!
مانی-چیزی اینجا کشف کردی؟!
نه-حواست کجاست؟!
مانی-بجون تو اصلا حالیم نمیشه چه خبره اینجا!
-میگم خوب نیست تو تنها اینجا بمونی!
مانی-یعنی میگی برام خطری چیزی داره؟
-نه بابا!
مانی-پس چی؟!
-آروم تر حرف بزن!
مانی-دیگه صدا خودمونم نمیشنویم!
-میگم یعنی اگه قراره ناهار اینجا بمونم،جفتمون بمونیم بهتره ها!
مانی-یعنی مو قع خطر از همدیگه دفاع کنیم؟!
-دفاع یعنی چی؟!همینکه پیش هم هستیم و به همدیگه دلداری میدیم!
مانی-دارم کم کم میترسم آ!یعنی ممکنه شکنجه ای چیزی در کار باشه؟!
-ا...!یواش!
مانی-بابا دیگه صدام داره از ته چاه در می آد!
-خب!
مانی- میگم بیا از همین جا یواشکی بزنیم در ریم!دیگه م سراغ ترمه نمیریم!اصلا گور پدرش م کرده!
-چرا؟!
مانی-خب اینطوری که تو میگی انگار داره کار بیخ پیدا میکنه!
-چه کاری؟
مانی-چی؟!
-می گم چه کاری؟
مانی-بلندتر بگو!صدات دیگه اصلا نمی آد!
((یه خورده بلندتر گفتم))
-میگم چه کاری؟
مانی-همین که اودیم تو این خونه دیگه!
-مگه چی شده؟
مانی-من که خبر ندارم!تو میگی ناهار اینجا نمونیم!
-من کی گفتم ناهار نمونیم؟!
مانی-تو مگه نگفتی اینجا خطرناکه؟!
-نگفتم خطر ناکه!گفتم تنهایی بمونی خوب نیست!
مانی-خوب من چی کار کنم؟!حال که صحبت کردم و گفتم ناهار می مونم!نمی شه الان بگم ناهار نمی مونم!عجب غلطی کردم!لال شه این زبونم!خدا ذلیل کنه این رکسانا رو که اصلا اومد دنبال ما!
-ا...!به رکسانا چیکار داری؟!
مانی-میگم آ!رک بریم به عمه بگیم ما نمی خوایم ناهار اینجا بمونیم!
-یعنی چی؟!مگه میشه؟!
مانی_یعنی چی نداره!خب من میترسم!اگه یه چیزی ریختن تو غذامون چی؟!
-برای چی یه چیزی بریزن تو غذا مون؟!
مانی-یواش بگو!
((آروم گفتم))
-برای چی چیزی تو غذامون بریزن؟!
مانی-مگه تو قهوه تو نریختن؟!
-نه!
مانی-پس چرا قهوه ات رو نخوردی؟!
-خوردم!
مانی-حالت بد شد؟!
-نه،خیلی خوشمزه بود!
مانی-رکسانا به زور بهت داد خوردی؟!
-نه
مانی-با ناز و عشوه خرت کرد خوردی؟!
-نه بابا!
مانی-پس چه جوری وادارت کرد خوردی؟!
-وادارم نکرد!خواهش کرد،منم خوردم!
مانی-پس الان از چی می ترسی؟!
-نمی ترسم!
مانی-پس چرا میگی تنها اینجا نمونم؟!
-برا اینکه منم دلم می خواد اینجا بمونم!
مانی-دستت درد نکنه که منو تنها نمیذاری اما بهتره هر دومون یواشکی فرار کنیم!
-برای چی؟!
مانی-خب بریم که برامون اتفاقی نیفته دیگه!
-مگه قراره چی بشه؟!
مانی-من نمیدونم!تو به من گفتی!
-زده به کلت؟!
مانی-یعنی چی؟!
-من منظورم این بود که حالا که قراره ناهار اینجا بمونیم،دوتایی بمونیم بهتره!
مانی-که مواظب همدیگه باشیم دیگه!
-مواظب همدیگه برای چی؟!
مانی-چه می دونم!تو گفتی!
-بابا تو چرا اینجوری شدی؟!قبلا من یه کلمه می گفتم و تو تا آخرش همه چیز رو می فهمیدی!
مانی-حتما تو قهوه منم چیزی ریختن که عین عقب افتاده ها شدم!
-این حرفها چیه میزنی؟!
مانی-بابا تو به من اینا رو گفتی!
-من کی همچین چیزی به تو گفتم؟!
مانی-همین اولش که منو آوردی بیرون دیگه!
-آوردمت بیرون که بهت بگم منم دوست دارم اینجا بمونم!
مانی-برای چی؟!
-خب منم چیز شدم دیگه!
مانی-حالت بد شده ؟!
-اه...!چرا چرت و پرت میگی؟
مانی-خوب آخه چت شده؟!
-چیزیم نشده!میگم منم از رکسانا خوشم اومده!دوست دارم بیش تر پیشش باشم!
((یه خورده نگاهم کرد و بعد دوباره آرام گفت))
-یعنی عاشقش شدی؟
-عاشقش که نه!اما ازش خوشم اومده!
((اینو گفتم و خندیدم!مانی م خندید و بعد جدی شد و آروم گفت))
-یعنی دو ساعته منو آوردی دم مستراح که بگی از رکسانا خوشت اومده؟!
((بعد دوباره خندید که منم با خنده گفتم))
-آره دیگه؟
((دوباره جدی شد و آزوم گفت))
-پس اون حرفا که می زدی چی بود،همونکه قهوه رو خوردی و اینجایی موندن خطرناکه و این چیزا چی؟
-منظورم این بود که منم با تو اینجا بمونم!
((دوباره خندید و آروم گفت))
-یعنی در واقع نمی تونستی حرف دلت رو درست به زبون بیاری!
((خندیدم و گفتم))
-آره دیگه!
((دوباره آروم گفت))
-پس چرا این حرفها رو اینجا بهم میگی؟خب یه بارکی میبردی منو تو خود توالت و پرده از این عشق بر میداشتی؟!
-خب آخه دیگه بد میشد!
مانی-یعنی ما الان دوساعته اینجا،دم مستراح داریم به همدیگه پچ پچ می کنیم بد نشده؟!
-خب چرا بد شده!تقصیر توئه دیگه که هر چی میگم نمی فهمی!
((یه نگاهی به من کرد و گفت))
-الهی تیکه تیکه بشی با این عشق نامانوست!آبرومونو جلو اینا بردی!حالا برگردیم بریم اونجا چی بگیم؟!بگیم دوساعته دم توالت چی در گوش همدیگه پچ پچ می کردیم؟؟
-راست میگی آ!اصلا حواسم نبود!
مانی-تو حواست به چی هس!خب نمی تونستی همون اول یه کلمه بگی از این دختر خوشت اومده؟!
-چه می دونم!خجالت کشیدم!
مانی-از کی؟!از من نره خر که شب و روز با ها تم خجالت کشیدی؟!
-راست میگی خیلی بد شدآ!
مانی-حالا دیگه واقعا باید یواشکی از اینجا فرار کنیم!یعنی خجالتامون باید فرار کنیم!
-خب بیا تا حواس شون نیس در بریم!
مانی-در بریم که پس فردا بگن این دوتا با همدیگه رتن دم توالت و یه خورده با هم لاس زدن و بعدشم از خجالتشون فرار کردن؟!
-خب پس چیکار کنیم؟
مانی-بیا بریم یه خاکی تو سرمون می کنیم!
((دست منو گرفت و با خودش کشید و برد طرف مهمون خونه و رفتیم تو که دیدیم عمه و رکسانا دارن با تعجب دارن به ما نگاه می کنن!تا رفتیم تو عمه گفت))

T!Na
سه شنبه ۰۸ شهریور ۹۰, ۰۵:۰۶ بعد از ظهر
-چی شده عمه جون ؟!طوری شده؟
مانی- نه عمه جون داشتیم دم مستراح با همدیگه مشورت می کردیم که چه گهی بخوریم! یعنی غذا چی بخوریم !
((رکسانا و عمه زدن زیر خنده منم شروع کردم به خندیدن که عمه م گفت))
-هامون از چیزی ناراحته؟
مانی- نه اصلا اتفاقا هاپو خوشحال خوشحال!
((برگشتم بهش چپ چپ نگاه کردم که رکسانا با خوشحالی اومد جلو و به من گفت))
-شمام می مونید ؟
-راستش دلم می خواد بمونم اما خونه کار دارم.
مانی-ا... باز یادت رفت من دیگه دم مستراح بیا نیستم ا!
رکسانا- ترو خدا بمونین!
((این جمله رو چنان از ته دل گفت که بی اختیار مات شدم بهش شاید حدود پونزده ثانیه بیست ثانیه همینجوری بهش نگاه می کردم که یه سقلمه اومد تو پهلوم و حواسم جمع شد برگشتم طرف مانی که زود گفت))
-داری نفس تازه می کنی؟
-چی؟!
مانی-میگم داری خستگی در می کنی خب جواب بده دیگه می مونی یا نه!
-توکه میدونی من امروز تو خونه کار دارم!
مانی- بعله من کاملا میدونم طفل معصوم این رکسانا خانم نمیدونه!
((بهش چشم غره رفتم که گفت))
-می گم چطوره تموم کارهای عقب افتاده امروز رو موکول کنی به فردا.
((برگشتم دوباره به رکسانا نگاه کردم اونم داشت منو نگاه می کرد.یادم رفت جریان صحبت چی بود که مانی گفت))
-زنگ بزنم خونه و بگم برنامه امروزت رو بندازن فردا؟!
((همونجور که داشتم به رکسانا نگاه میکردم گفتم))
-چه برنامه ای رو؟
مانی- بازدید از صنایع پتروشیمی و واگذاری آن به شرکتهای بیگانه!
-چی؟!
مانی-آقا لره، مگه امروز شما کلی تو خونه گرفتاری نداشتی؟!
((تازه حواسم جکع شد و زود گفتم))
-چرا چرا چقدر کار مردم تو دستم مونده!
مانی- میگم ا خدا رو خوش نمیاد کار عقب مونده مردم رو ول کنی و واستی اینجا زل بزنی به رکسانا خانم!
((یه مرتبه عمه م و رکسانا زدن زیر خنده انقدرخجالت کشیدم اومدم یه چیزی به مانی بگم که خودش زود گفت))
-البته کارای مردم رو می شه فردا انجام داد رکسانا خانم این پسره هامون امروز اینجا موندگاره شما بهتره به فکر ناهار باشید.
رکسانا- ناهار حاضره فقط یه خرید کوچولو دارم که باید بکنم.
مانی- خب بگین چی می خواید ما میریم می خریم!
رکسانا- نه باید حتما خودم برم!
مانی- حالا ناهار چی هس؟
رکسانا- دلمه دوست دارین؟
مانی- چرا دوست نداریم.
((بعد برگشت طرف من و گفت))
-شمام دوست دارین؟
-خود دلمه اس؟!
مانی -نخیر از اقوام دلمه است!
((عمه و رکسانا زدن زیر خنده که گفتم ))
-منظورم چیز دیگه ای بود!
مانی- خود دلمه س یعنی چی دلمه دلمه س دیگه!
-منظورم این بود که چه دلمه ایه اصلا به تو چه که من چی میگم!
مانی- خیلی خب هاپو خون خودش رو کثیف نکنه اصلا امروز خود دلمه کار داشته بیاد وکلیش رو فرستاده!
((رکسانا که می خندید راه افتاد طرف هال و گفت))
-من الان بر میکردم مایه اش رو گرفتم حاضره نیم ساعته آماده می شه!
عمه م- رکسانا جون پس سر راه این نسخه منم سر راه از دوا خونه بگیر!
رکسانا- چشم عمه خانم.
((اینو گفت و در حالیکه روپوشش دستش بود برگشت تو مهمونخونه و به من گفت))
-زود بر می گردم.
((دوباره همچین نگاهم کرد که نتونستم جوابش رو بدم که خودش خندید و رفت))
عمه م- بیاین یه دیقه بشینین تا یه سیگار بکشیم برگشته.
مانی -عمه جون بذارین ماهم یه کمکی بکنیم!
عمه م -همه چیش رو حاضره کرده!
مانی -خب باشه ماهام میز رو می چینیم شما برین استراحت کنین بیا هامون بیا حداقل هنر میز آرایی رو نشون بدیم نگن این آقایون فقط بلدن بخورن و بخوابن!
((دست منو گرفت و کشید طرف آشپز خونه و همونجور که با خودش می برد آروم گفت))
-بیا یه خورده کمکش کنیم.
-چه کمکی؟
مانی- بیا ببینیم چیکارا میتونیم بکنیم.
((رفتیم تو آشپز خونه که مانی یه نگاه به اجاق گاز کرد و گفت))
-هیچیش که حاضر نیست!
-از کجا میدونی؟
مانی -خب قاعدتا باید یه قابلمه ای چیزی رو گاز باشه!
-شاید تو یخچاله!
((رفت سر یخچال و یه خرده نگاه کرد و بعدش یه کاسه از توش در آورد بیرون و گفت))
-ایناهاش مایه دلمه س.
-میشناسیش؟

T!Na
سه شنبه ۰۸ شهریور ۹۰, ۰۵:۰۶ بعد از ظهر
مانی-آره بابا!
-خوب حالا چیکار بایدبکنیم؟؟
مانی-الان بهت میگم
دوباره رفت سر یخچال و چند تا دونه بادمجون وگوجه فرنگی و فلفل دلمه ای در آورد و گذاشت رو میز؛بغل مایه ی دلمه وگفت:
-اینارو هنوز خرد نکرده!
-از کجا میدونی باید خرد بشن؟
مانی-خبمعلومه دیگه!
-آخه از کجا معلومه؟
مانی – دلمه س دیگه آپولو که نیست!چهار تاچیزو با همدیگه قاطی می کنن میشه دلمه!همین!فقط چیزی که هسباید نمک و فلفل بهقاعده باشه!آشپزی که دستش خوبه یعنی اندازه ی نمک و فلفل تو دستشه!یه چاقو از اونجابده ببینم!
- خراب میکنی غذا رو ها!
همون جور که داشت دستاشو میشستگفت:
-تو فکر میکنی این خانما چی کار میکنن؟؟فکر میکنی واقعا این قدر که میگناشپزی براشون سخته؟نه خره!اینطوری میگن که کارو بزرگ جلوه بدن!آقایون هم که حوصله یپخت و پز ندارن ؛همین جوری قضیه رو قبول میکنن!اصلا تا حالا حواست بوده تو آشپزخونهرو نگاه کنی؟
نه؛تا حالا نگاه کردی؟یکی از لوازم ضروری هر آشپزخونه یه آینهس!اگه گفتی چرا؟
دستاشو شست و رفت رو یه صندلی پشت میز آشپزخونه نشست و چاقو روور داشت و گفت:
-برای این که خانم خونه بادمجون و لپه و عدس و گوشت و اپه و عدسرو میریزه تو قابلمه میذاره سر بار!بعدش میره جلو آیینه تا سر ظهر!سر ظهر که میشهغذاهه خودش آماده س!
بعدشم میکشه تو دیس و میاره با هزار تا منت میذاره جلویآقای خونه!آقا هم که خبر نداره بیچاره!یه نگاه تو غذا رو میکنه و میبینهاه...!بادمجون هس ؛گوجه هس؛گوشت هس؛لپه هس؛عدس هس؛سبزی هس!خوب با خودش چی فکرمیکنه؟میگه هر کدوم از اینا اگه یه ربع هم وقت گرفته باشه می شه سه ساعت!بد بختنمیدونه که این خانما همه ی اینارو با هم میریزن تو قابلمه و زیرش رو کم میکننکه"کون جوش" بزنه!
-چی بزنه؟
مانی- کون جوش!
برو گم شو!
مانی-به جون توراست میگم!خودم هم از عزیز اینو شنیدم هم از زری خانم!حالا بگو چرا زیرش رو زیادنمیکنن؟چون نیم ساعته حاضر میشه و معلوم میشه که غذا پختن کاری نداره!اصلا این یهرازه بین خانوما که هیچکدومم "لوش"نمیدن!البته به آقایون لو نمیدن!اصلا تو بیا بشینخودت یه نیگا کن!
یه بادمجون چاق رو ورداشت و شروع کرد به خرد کردن تو مایه یدلمه.
-مانی خرابش میکنیا!!
مانی-آخه چیزی نیس که خراب بشه!خودتم بخوای خراببشه نمیشه!مثل یه خیابونه که هرکاری کنی آخرش می رسه به یه جا!
-آخه از کجامیدونی که باید اینارو خرد کرد تو مایه ی دلمه؟
مانی-خب خودت نیگا کن دیگه!اینبادمجونارو ببین !تخمش رو در آوردن!این فلفلارو ببین !تخماش دراومده!گوجه فرنگیاروببین!اینام تخماش دراومده!اصن کار آشپزی ضد هرچی تخمه!یعنی توش هرجا تخم دیدی بایددر بیاری بریزی دور که غذارو خراب نکنه!
همه ی اینارو خرد میکنیم اما نه درشتدرشت!یکی از ظریف کاریای آشپزی اینه که همه چیزو ریز خرد کنی که نیاد زیر دندون!ریزکه خرد کردی ؛همه رو با هم قاطی میکنی و حسابی هم میزنی که ورز بیاد!این ورز اومدنهم یه ظریف کاری دیگه س!وقتی همه چیزخوب با همدیگه قاطی بشه؛موقع پختن آبش نمیره یهطرف دونش بره یه طرف دیگه!یاد بگیر اینا رو که پس فردا زن گرفتی هی آشپزیش رو توسرت نزنه!مرد باید از هر چی یه خرده بلد باشه.
-خب بعدش!!
مانی-نمک وفلفل!اصل کاری نمک و فلفل غذاس که بهش طعم می ده!این دوتا اگه دستت باشه دیگهتمومه!یعنی میشه گفت یه پا آشپزی!ببین !همه رو ریز ریز میکنم!البته حالا این فلفلسبزش یه خرده بگی نگی زیاده!یعنی معمولا تو یه مایه دلمه؛چهار تا فلفل سبز درشتنمیریزن!البته آشپزیا مختلفه!سلیقه ایه دیگه!یکی فلفلش رو زیاد میکنه یکی گوجهشو!ببین همه رو دارم ریز ریز خرد میکنم!غذانباید زیر دندون معلوم بشه!یادبگیر!
-آخه اینقدر ریزم که نمیشه کرد!
مانی-اونم سلیقه ایه!اما اصلش باید ریزریز باشه!
-بعدش چیکار باید کرد؟
مانی-بعد از اون ورزی که بهت گفتم باید همهرو بریزی تو ماهیتابه یا یه قابلمه و یه تفتش بدی.
-مطمئنی یا همین جوریمیگی؟
مانی –آره به جون تو!خودت تا حالا از عزیز نشنیدی؟؟صبح که میشه زری خانممیاد بهش میگه"خانم فلان غذارو چی کار کنم؟"اونم میگه مثلا"عدس و لوبیا و فلان وفلان رو بریز تو ماهیتابه و یه تفتش بده!"اصلا این اصطلاح تفتش بده جزو اولین فوت وفن های اشپزیه!میدونی م چی هس که؟
-نه!
مانی- پس تو چی بلدی؟به خدا پس فردازنت بیچاره ت میکنه ها!یه خرده وایستا این چیزارو یاد بگیر!
-من حوصله ی اینچیزارو ندارم!
مانی-نمیخواد که کاملا بلد باشی!همینقدر که ازش سر دربیاری کهبرات گنده ش نکنن و کلاه سرت نره ،کافیه!ببین!اینا الان آماده س!فقط مونده ورزشبدی!باید خوب ورز بیاد!
شروع کرد بادست همه رو با هم قاطی کردن و یه خرده بعدگفت:
این آماده س دیگه!فقط بهت گفتم چی؟
-نمک و فلفل!
مانی-آفرین !یادگرفتی! غذا اگه زهر مار باشه با نمک و فلفل به قاعده میشه ماه!نگذر از این نمک وفلفل!
بلند شد و یه خرده نمک و فلفل ریخت تو مایه ی دلمه و دوباره ورزش داد وگفت:
-تموم این کارا که کردیم یه طرف ؛این نمک و فلفل یه طرف!
-حالا اون تفتکه گفتی چیه؟
مانی-آهان اون مال موقعی یه که مثلا خانم خونه دیر از خواب بلندشده یا به هر دلیل باید زودتر غذارو آماده کنه!البته نباید آدمانقدر بدبین باشه کههمیشه بگه خانم خونه دیر از خواب بلند شده!اون نمک رو بده انگار نمکش کمه!
-شورشنکنی!
مانی-نه بابا اندازه دستمه!
-خب؟

T!Na
سه شنبه ۰۸ شهریور ۹۰, ۰۵:۰۷ بعد از ظهر
آره نباید یه همچین ذهنیتی از خانمخونه داشت!البته گاهگداری اینطوری میشه اما نه همیشه!گاهی م میشه که مثلا آقای خونهقراره زودتر از اداره برگرده!اون موقع س که جای همون"کون جوش"که بهت گفتم بایدغذارو یه تفتش داد!یعنی درواقع عمل پختن با تفت دادن ؛تسریع میشه و حدودا یک چهارمزمان اصلی رو میبره!
حالا قابلمه هاشون کجاس؟
-حتما تو کابینتهدیگه!
مانی- بگرد پیدا کن بده من!
-اندازه قابلمه مهم نیست؟
مانی- سلیقهایه دیگه!یعنی میدونی قابلمه ی بزرک جلوه ش بیشتره و بیشتر میاد تو چشم!ابهتشمبیشتره!یعنی آقای خونه که مثلا یه سر میاد تو آشپزخونه و یه قابلمه ی بزرگ میبینهرو گاز ؛فرق میکنه تا اینکه یه قابلمه ی کوچیک رو رو گاز ببینه!!به خدا اینارو کهمن دارم بهت میگم هیچکس بهت نمیگه!
-دستت درد نکنه!
مانی- قربانت!پیداکردی؟
از تو کابینت یه قابلمه ی بزرگ بزرگ درآوردم دادم بهش که گفت:
-آهاناین باشکوه ترین قابلمه ایه که تا حالا دیدم!!آقای خونه اینو که رو گاز ببینه دیگهصداش در نمیاد!بدش من ببینم!
همه ی مایه ی دلمه رو ریخت توش و رفت طرف گاز وگفت:
-حالا پختن !یادت باشه وقتی با گاز کار میکنی؛اول کبریت رو روشن کن بعد شیرگازو باز کن!حالا خودمونیم آشپزی به این شلی ها هم نیستا!یه ریزه کاریایی همداره!یکیش همین گاز!اگه اول شیر گازو وا کنی بعد بری دنبال کبریت بگردی؛فرداش محضریواسه طلاق!
گازو روشن کردو قابلمه رو گذاشت روش و گفت:
-گازشون کوچیکه!یعنیبرای این قابلمه کوچیکه !
-یعنی نمیشه کاری کرد؟
مانی-چرا بابا!اونم راهداره!باید بذاریمش رو دوتا شعله!
-تو اینارو از کجا یاد گرفتی؟
مانی –کارینداره که!هردفعه مثلا میری توآشپزخونه؛یه نگاه بکن!ده دفعه بیس دفعه که نگاه کردییاد میگیری!فقط باید گوشاتو هم تیز کنی که حرفایی که مثلا بین خانم خونه با احیانادخترش؛خواهرش ؛مادرش رد و بدل میشه،بسپری به ذهنت!
-روغن اینانمیخواد؟
مانی-نه!روغن مال قابلمه های معمولیه که غذا توش میچسبه!ظرف اگه تفلونباشه روغن نمیخواد!تازه ابم نمی خواد!
این قبلمه هه تفلونه؟
مانی-ارهدیگه!بیا نیگاش کن؛بشناسش!توش که این جوری باشه بهش میگن تفلون!
-حالاچی؟
مانی- حالا دیگه ولش میکنی خودش درست بشه!دیگه با خیال راحت برو جلوآیینه!برو به خودت برس!آرایش کن!یه دستی تو موهات ببر!این داره کارشو میکنه!نیمساعت دیگه حاضره!ببین تو یخچال چیز دیگه جانمونده بریزیم توش؟؟
-مگه باید چیزدیگه م میریختیم؟
مانی-سلیقه ایه دیگه!بعضیا توش سبزی م میریزن1بعضیا گردو ممیریزن!میگم سلیقه ایه دیگه!
-اونوقت جریان غذا های دیگگه چی میشه؟؟
حالا پختن یادت نره وقتی با گاز کار میکنی اول کبریت رو روشنکن بعد شیر گاز رو واکن یعنی حالا خودمونیم آشپزی به این شلی هام نیس آ یه ریزکاریایی م داره یکیش همین گاز اگه اول شیر گاز رو واکنی و بعدش بری دنبال کبریتبگردی و فرداش محضری واسه طلاق گاز رو روشن کرد و قابلمه رو گذاشت روش و گفت
گازشون کوچیکه یعنی برای این قابلمه کوچیکه
یعنی نمیشه کاری کرد
مانیچرا بابا اونم راه داره باید بذاریمش رو دو تا شعله
تو اینا رو از کجا یادگرفتی
مانی کاری نداره که هر دفعه که مثلا میری تو آشپز خونه یه نگاه بکن دهدفعه بیست دفعه که نگاه کردی یاد میگیری
فقط باید گوشاتم تیز کنی که حرفایی روکه خانم خونه احیانا با دخترش خواهرش مادرش رد و بدل میشه بسپری به ذهنت
روغناینا نمیخواد
مانی روغن اینا مال قابلمه های معمولیه که غذا توش میچسبه ظرف اگهتقلون باشه روغن نمیخواد تازه آبم نمیخواد
این قابلمه هه تفلونه
مانی آرهدیگه بیا نگاه کن بشناسش توش که اینجوریه بهش میگن تفلون
حالا چی
مانی دیگهحالا ولش میکنی خودش درست بشه دیگه با خیال راحت برو جلو آیینه به خودت برس آرایشکن یه دستی تو موهات ببر این داره کارش رو میکنه نیم ساعت دیگه حاضره ببین تو یخچالچیزی جا نمونده بریزیم توش
مگه باید چیز دیگه م میریختیم
مانی سلیقه ایهدیگه بعضیا مثلا سبزی م میریزن بعضیا گردوام میریزن سلیقه ایه دیگه
اونوفت جریانغذاهای دیگه چی میشه
همونجور که داشت دستاشو میشست گفت
مثلا چی
باقالیپلو
مانی حالا نمیخواد توام غذاهای سخت سخت رو یادبگیری همین آسونا رو بلد باشیکافیه
بالاخره آدم که ازدواج کرد باقالی پلوام میخوره دیگه
مانی خب البتهاونام جزو غذاهای ایرانیه دوتا سیگار روشن کن تا برات اونارو هم بگم
دوتا سیگارروشن کردم و یکیش رو دادم بهش و دوتایی پشت میز آشپزخونه نشستیم که گفت
ببینبعضی از غذاها از همدیگه مشتق شدن
یعنی چی
مانی مثلا همین باقالی پلو اینباقالی پلو از خانواده کوفته شیوید باقالی و آشه اما ریشه ش همون باقالیپلویه
ببین برنج و میریزی باقالی و شیویدم میریزی میذاری سربار سر ظهر در قابلمهرو ورمیداری اگه دیدی درست درست شده که میشه باقالی پلو اگه دیدی سفت و قلمبه قلمبهمثل توپ تنیس شده که توام یه دستی توش میبری میشه کوفته شیوید باقالی اگرم دیدی شلو ول شده که یه لیوان آب توش میریزی میشه آش
البته اینا مال اول زندگی که مثلاعروس خانم هنوز قاعده دستش نیومده بعدا دیگه اندازه ها میاد دستش موضوع مهم توآشپزی اینه که هیچوقت خودتو نبازی و دستت رو رونکنی
یعنی چه جوری
مانی مثلااگه شل و ول شد و جای باقالی پلو آش از کار در اومد سر ظهر که آقای خونه به هوایباقالی پلو اومد سرمیز چی بهش میگی میگی مثلا بهرام جون انقدر امروز هوس آش کردهبودم که نتونستم جلوی خودمو بگیرم و آش درست کردم
اون موقع ذایقه آقای خونهآماده میشه برای آش دیگه م ایراد نمیگیره چرا چون در زمان مجردی انقدر ساندویچ وپیتزا سق زده که آش براش یه رویاس یا مثلا اگه سفت و محکم و توپ مانند شد بازمخودتو نمیبازی و همچنین دست پیش رو میگیری که تازه آقای خونه خودشو مسول و گناهکاراحساس میکنه
چه جوری
مانی هیچی تا رسید خونه و نشست سر میز تند و با حالتتوپ وتشر بهش میگی بهرام ما از دست تو نباید تو این خونه یه کوفته بخوریم اونمخودشو جمع و جور میکنه و میگه من کی گفتم کوفته نمیخورم خانم خونه زود میگه اولنامزدی مون دیگه مگه نگفتی کوفته دوست نداری آقای خونه م که حواسش هس تو دوراننامزدی چه چاخانایی به خانمش گفته صداش دیگه در نمی آد و زود میگه آره آره البته همطبع من عوض شده و هم دست پخت تو اونقدر خوبه که کوفته هات مثل استیک در میاد
بابا دیگه اینطوریم نیست
مانی چرا به جون تو بذار زن بگیری اون وقت خودتمیفهمی همه اش مسله تلقینه با تلقین میشه همه چی رو در ذهن طرف مقابل جا انداخت
حالا آشپزی رو بگو

T!Na
سه شنبه ۰۸ شهریور ۹۰, ۰۵:۰۷ بعد از ظهر
مانی دیگه چی رو میخوای بدونی
خورشت و این چیزادیگه
مانی اونا که از همه راحتره ببین تو تموم خورشتا گوشت هس حالا اگه مثلاسبزی خوردن جعفری اضافه اومده میریزی توش و میشه قورمه سبزی اگه یه چیز دیگه اضافهاومده میریزی توشو میشه خورشت کرفس چهارتا آلو تو خونه داری میریزی توش میشه آلواسفناج همه ش مشتق شده از همدیگه س
خوش بحالت من اصلا این چیزا زو نمیتونم یادبگیرم
مانی یاد میگیری تو این همه درس و فرمول و هزارتا چیز سخت رو یاد گرفتی ودانشگاه رو تموم کردی اینا دیگه چیزی نیس
فقط همون که بهت گفتم نمک و فلفل یادتنره
نه اینو دیگه دادم تو ذهن م
مانی یه چیز دیگه م هس
چی
مانی ابتکاریعنی هر غذایی درست کردی میتونی چیزای اضافه م بریزی توش ۴ تا دونه گوجه سبز و یهنصفه هویج جونم برات بگه یه تکه کالباس دوتا دونه سوسیس یه نصفه هلو
اینا رو بهشمیگن ابتکار هرکدوم رو که ریختی تو غذا یه اسم جدید براش میذاری رولت سوسیس کیویسکیکالباس پاته میوه سوفله هویج
تو اینارو دیگه از کجا بلدی
مانی کاری ندارهبابا فقط اسماش دهن پرکنه خودش همون غذاهای خودمونه حالا کم کم همه شونو بهت یادمیدم فعلا بلندشو ببین تو یخچال چی اضافه هس بده بریزم تو دلمه
بلندشدم و رفتمسر یخچال و دیدم تو یه بشقاب چند تا بادمجون و گوجه فرنگی و فلفله درشون آوردم ونشون مانی دادم و گفتم : اینا چیه
اومد جلو یه نگاه یهشون کرد و گفت هان ایناچیزی نیس بریزشون دور
انگار یه چیزی هس آ مثل اینکه سر این بادمجونا و فلفل آ وگوجه فرنگی هاس
مانی ببین یه چیزایی مثل باد مجون و گوجه و فلفل رو باید حتماسرشون رو که چوب داره بگیری و بندازی دور اینا تو غذا پخته نمیشه و غذا رو هم خرابکنه بریزشون دور
مانی اشتباه نمیکنی
مانی نه به جون تو بریزشون دور
ولیاینا رو خیلی قشنگ بریدن آ آدم وقتی میخواد چوب بادمجون رو بگیره که انقدر دقتنمیکنه بعدشم که نمیذاره تو یخچال
یه نگاه دیگه کرد و گفت
هرچند که مطمینماما یه سوال که ضرری نداره بذار برای خاطر جمعی که شده از عمه بپرسم ولی میدونم کهباید بریزیشون دور
اینو گفت و رفت سراغ عمه و ۲ دقیقه بعد برگشت و گفت
ببینهامون جون تموم اونایی رو که بهت گفتم همه همونه اما تنها اشتباه ما که اصلا مهمنیس این بوده که جای اینکه اینارو خرد کنیم و بریزیم تو مایه دلمه باید مایه دلمهرو میرختیم تو اینا
اهمیتی م نداره ها ریشه یکی یه هیچ فرقی در اصل نمیکنه یعنیآخرش باید تموم اینارو بخوریم حالا این تو اون باشه یا اون تو این یکی
پس ایناچیه
مانی وقتی مایه دلمه رو میریختیم تو بادمجونا و گوجه ها وفلفل ها اینا روهم میذاشتیم درشون دیگه
همونجوری که بشقاب دستم بود نگاهش کردم که گفت
متوجهنشدی
نه
مانی منظورم اینه که بیچاره شدیم هامون الان آبرومون جلو اینامیره
چرا
مانی خره این دلمه اون دلمه نیس که این دلمه باد مجون و فلفل و گوجهاس
یه نگاه بهش کردم و گفتم
اون وقت که از رکسانا میپرسم تو هی مسخرهمیکنی
مانی من چه میدونستم فکر کردم دلمه برگه فکر کردم رکسانا رفته برگ مو بخرهحالام طوری نشده اون درس که بهت دادم یادت نره خودتو هیچ وقت نباز و همیشه دست پیشرو بگیر
چه جوری دیگه
مانی تا من میرم میام تو همه اینارو بریز تو یه کیسهزباله و بذارشون دم در به به رکسانام بگو من و مانی همه این مایه دلمه رو ریختیم توبادمجونا و فلفل آ . گوجه فرنگی آ اما تا کارمون تموم شد سینی برگشت و همه ریختزمین ماهم ریختیمشون دور من رفتم
کجا
مانی چلو کباب بگیرم بیام راحترین آشپزیهمینه چلو کباب پیتزا ساندویچ سرشونو گرم کن من اومدم
ببین اون ۲تا دوستایرکسانام هستنا
مانی باشه باشه تو آثار جرم و از بین ببر
اینو گفت و دویید طرفدر راهرو منم از تویه کشو یه کیسه زباله در آوردم و اومدم مایه دلمه رو بریزم توشکه دیدم همه چسبیده ته قابلمه هرکاری کردم ته قابلمه پاک نشد مجبور شدم قابلمه روهم وردارم و بذارم دم در حالا چه جوری بردم
که عمه نفهمه خدا میدونه کارم کهتموم شد ۱۰ دقیقه بعدش رکسانا و مریم و سارا برگشتن خونه
بعد سلام و احوالپرسی واین چیزا رکسانا رفت سر یخچال که مایه دلمه رو دربیاره منم به هوای اینکه کمی هوابخورم رفتم تو حیاط حالا هی ساعت رو نگاه میکنم و تو دلم به مانی فحش میدم که یهخرده بعد زنگ درو زدن و از تو خونه درواکردن
و مانی با هفت هشت ده پرس چلو کباباومد تا منو دید گفت
تو حیاط چیکار میکنی تبعیدت کردن
گم شو با این درسآشپزیت تموم مایه دلمه ها چسبیده بود ته قابلمه
مانی خب چیکارشون کردی
چیکارشون میکردم با قابلمه گذاشتمشون دم در
مانی قابلمه به اون با شکوهی روگذاشتی دم در
آخه هرکاری کردم تهش کنده نشد
مانی حالا کجا گذاشتی
اون گوشه که معلوم نباشه
مانیزود رفت و قابلمه رو ورداشت آورد و گذاشت گوشه حیاط و دوتایی رفتیم تو خونه و تارسید یه سلام و احوالپرسی با مریم و سارا کرد که عمه م با تعجب گفت اینا چیهعمه
مانی عمه جون انقدر دلمون سوخت
عمه دل دشمنت بسوزه عمه مگه چیشده
مانی تموم مایه دلمه ها رو ریختیم تو بادمجونا و گوجه ها و فلفل آ اومدیمبذاریمشون تو یخچال که پامون گرفت به این صندلی وامونده و همه پخش زمین شد مجبوریرفتم و غذا از بیرون گرفتم
عمه فدای سرتون چرا رفتی غذا گرفتی همینجا یه چیزیدرست میکردیم خب می اومدی به من میگفتی یه کاریش میکردیم
مانی حالا ولش کنین منبه بادمجونم حساسیت دارم بیبین الان چلوکبابا یخ میکنه
رکسانا زود چلو کبابا رواز مانی گرفت و برد تو آشپزخونه و من ومانی م با عمه رفتیم مهمونخونه و ۱۰ دقیقهبعد رکسانا اومد و صدامون کرد ماهام بلند شدیم و رفتیم تو یه اتاق دیگه که میزناهار خوری بود ۳تایی خیلی قشنگ میزرو چیده بودن نشستیم و شروع کردیم به خوردن کهمزیم گفت بوی سوختنی می اومد
مانی آره آره بیرونم می اومد انگار دارن قیر آبمیکنن
عمه دلمه ها کجا ریخت زمین باید خوب پاکش کنیم که مورچه جمع نشه
مانیخودمون حسابی پاکش کردیم
عمه با چی
مانی با دستامون دیگه بعدشم دستمال کاغذیرو خیس کردیم و حسابی جاش و پاک کردیم
عمه خدا منو مرگ بده حالا یه روز اومدیناینجا و این همه کار کردین
مانی فدای سرتون کار مال مرده دیگه بخورین یخمیکنه
دوباره شروع کردیم به خوردن اما من دیدم رکسانا هیچی نمیگه و ناراحته یهآن فکری رفت تو ذهنم اما هیچی نگفتم تا غذا تموم شد و من و مانی و عمه رفتیم تومهمونخونه و رکسانا اینام شروع کردن به جمع کردن میز ده دقیقه یه ربع بعدش مریمبرامون چای اورد و کمی بعد سارا و رکسانام اومدن تو مهمونخونه و نشستن مانی شروعکرد به حرف زدن و سر به سر عمه گداشتن و عمه م غش و ریسه رفته بود اما اونای دیگهفقط لبخند میزدن فهمیدم که حدسم درسته دلم میخواست یه جوری رکسانا رو ببرم بیرون وجریان رو براش تعریف کنم برای همین بهش گفتم
ببخشین رکسانا خانم دستشویی کجاست
تا رکسانا اومد حرف بزنه مانی گفت
همونجا که امروز دم درش واستاده بودیم وداشتیم تصمیم میگرفتیم که ناهار چی بخوریم
همه شروع کردن به خندیدن یه چپ چپ بهشنگاه کردم و از جام بلند شدم و به رکسانا گفتم میشه نشونم بدین
تا رکسانا خواستاز جاش بلند شه که مانی زودتر بلند شد و همونجور که می اومد طرف من گفت
بازداشت یه دقیقه به ما خوش میگذشت و تو توالتت گرفت بیا بهت نشونش بدن ببینم این نوعتوالت رو میپسندی یا نه
یه چپ چپ بهش نگاه کردم و از مهمونخونه رفتم بیرون اونمهمونجور که حرف میزد اومد دنبالم
مانی توالت کاملا چینی یه با کف سرامیک احیانابا دوتا شیر آب سرد و گرم امیدوارم مورد قبولتون واقع بشه
تا اومد بیرون بازوشرو گرفتم و کشیدم وسط هال و بهش گفتم
همه ش شوخی کن آ

T!Na
سه شنبه ۰۸ شهریور ۹۰, ۰۵:۰۹ بعد از ظهر
مانی یعنی چی
حالیتنیس اینا بهشون برخورده
مانی کی آ
رکسانا اینا
مانی چی بهشونبرخورده
چلو کباب گرفتیم
مانی یعنی میخوان پولش رو بهمون بدن
تو چراامروز اینطوری شدی
مانی به جون تو نمیدونم چی میگی
بابا رکسانا چون مسلموننیس فکر میکنه ما نخواستیم از غذایی که درست کرده بخوریم
مانی یه لحظه رفت توفکر و بعدش گفت
چطور تو با همه خریتت اینو فهمیدی و من نفهمیدم
زهرمار منالان میرم همه جریان و براشون تعریف میکنم
دوتایی برگشتیم تو مهمون خونه و تانشستیم من گفتم : راستش امروز یه اتفاقی افتاده که باید به شما بگیم
عمه چی سدهعزیزم
مانی بگو
مانی سه تا سیگار روشن کرد و داد به من و عمه وبعدش گفت : چیزمهمی نیس بابا اما گفتیم نکنه سوتفاهم بشه اینه که میخواییم اعتراف کنیم
عمه چیرو اعتراف کنین
مانی جنایتی رو که ۱ ساعت پیش تو آشپزخونه مرتکب شدیم
همهساکت شدن و به مانی نگاه کردن که گفت
من و همدستم هامون قاطی کردیم و همه شونوریز ریز کردیم و بعدشم سوزوندیم شون سعنی اول ریزشون کردیم و بعد قاطی کردیم
همهفقط مانی رو نگاه میکردن که خندید و گفت
بابا وقتی امروز رکسانا خانم رفت برایخرید من و هامون خواستیم کمکی کرده باشیم رفتیم سر یخچال مایه دلمه رو دیدیم فکرکردیم گارای رگسانا خانم همینجوری مونده ماهام زود بادمجونا و فلفل و گوجه رو خردخرد کردیم و ریختیم تو مایه دلمه و باهم قاطی کردیم و بعدشم نمک وفلفل و به قاعدهزدیم و ریختیم تو قابلمه و گذاشتیم سربار کارامون که تموم شد خوشحال و خندون رفتیماز عمه جون در مورد عمل مون استسفار کردیم و فهمیدیم که گند زدیم در همین هنگام چونمایه دلمه سو خت و ته گرفت و چسبید ته قابلمه و بردیم گذاشتیم دم در ومنم رفتم غذااز بیرون گرفتم این بود جریان اعتراف ما الان م قابلمه تون با ته سوخته گوشه حیاطبرین ورش دارن
آخیش بار گناهامون سبک شد
اینو که گفت یه مرتبه همه زدن زیرخنده انقدر خندیدن که اشک از چشاشون می اومد
یه خرده بعد برگشتم طرف رکسانا وآروم بهش گفتم
یه فکر بدی در مورد ما کردین مگه نه؟
آروم سرشو تکون دادوخندید

T!Na
سه شنبه ۰۸ شهریور ۹۰, ۰۵:۱۰ بعد از ظهر
ساعت نزدیک ۱.۳۰ بعد از نصفه شب بود که دوتایی یواش از خونه اومدیم بیرون و سوار ماشین
شدیم و راه افتادیم طرف خونه ترمه همینجور که میرفتیم به مانی گفتم
بد نیس ماهام باهاش میریم
خودش خواسته
آخه جریان چیه
مانی -بابا ترمه دختر خوشگلیه درسته
خب آره
مانی -تقریبا با همون به فیلم معروفم شده
درسته خوب که چی
مانی -خب نداره دیگه بقیه اش رو خودت بگیر برو جلو یه دختر خوشگل وقتی هنرپیشه
میشه و خیلی معروف یعنی چی یعنی پول وقتیم که تنهاس ده تا چشم دنبالشه همه شونم میدونن
تا چند وقت دیگه انقدر معروف میشه که سالی ۴ یا ۵ تا فیلم بازی میکنه برای همین تو کلشون
فکرای ناجور میکنن حالا نمیگم همه شون اما بالاخره همه جا یه آدم ناجور هستن میفهمی که
آره
مانی - همه فقط به فکر اینن که ازش سواستفاده کنن حالا ما دوتا باید مواظبش باشیم
و هرجا میره باهاش بریم که همه بدونن تنها نیس و نتونن ازش سو استفاده کنن
خب بالاخره چی
مانی - هیچی دیگه اونوقت که اونا ناامید شدن و دست از فکرای ناجور ورداشتن خودمون ازش سواستفاده
میکنیم
زهرمار تو آدم نمیشی
مانی - آخه چیز به این سادگی رو نمیفهمی
منظورم اینه که عاقبت چی
مانی - شاید میگم شاید اگه زیاد بهم اصرار کرد و ازم بسیار خواهش کرد باهاش ازدواج کردم
اون وقت میذاری بازم تو فیلم بازی کنه
مانی - اون موقع باید بیشتر فعالیت کنه که خرج منم در بیاره
مرده شورت رو ببرن مانی
مانی - چرا فحش میدی
برای اینکه نمیشه دو کلمه جدی باهات صحبت کرد
مانی - آخه نه به داره نه به باره اسمش خاله موندگاره بذار اول ببینم دختره از من خوشش اومده
بعد بهش بگم بشین تو خونه فعلام جلوش از این حرفا نزن که خودم هنوز تکلیف خودم و با خودم نمیدونم
در هر صورت فکر باباتم بکن
مانی - یعنی فکرم زن براش باشم
فکر مخالفتش باش
مانی - راست میگی اینا انگار باهمدیگه پدر کشتگی دارن حالا خدا بزرگه
ببینم چی میشه تو چی
من چی چی
مانی - چی چی یعنی چی
آخه گفتی تو چی منم گفتم من چی چی
مانی - بعله منم گفتم چی چی یعنی چی
منظورم اینه که تو چی یعنی چی
مانی - آهان در واقع یه اصطلاح لغویه تو چی درد به گور پدرت یعنی معنی دیگه شم اینه که
یعنی معنی دیگه شم اینه که یعنی خر خودتی
بی تربیت
مانی - برای منم آره ؟ من بودم که ظهری گفتم رکسانا خانم دستشویی کجاس
میخواستم به این هوا ببرمش بیرون باهاش حرف بزنم
مانی - دم توالت چه شاعرانه چه طبع روونی داری تو اگه شیکمتم به این روونی باشه
که دیگه عالیه
مانی - یعنی از رکسانا خوشت نیومده
خب البته نمیشه گفت که خوشم نیومده نمیشم گفت خوشم اومده میفهمی چی میگم
مانی - آره بابا یعنی درواقع الان به حالت خنثی یی در طبیعت مواد به سه حالت وجود دارن
اسیدی بازی خنثی تو حالت سومی الان حالا کی باز بشی خدا میدونه
زهرمار
مانی- آخه این چه جملیه ایه نمیشه گفت که خوشم اومده نمیشه گفت که خوشم نیومده
جملمه خیلیم درسته
مانی- ببین جملت مثل اینه
علی به مدرسه رفت علی به مدرسه نرفت
حالا روشن کنید تکلیف علی بیچاره را احتمالا علی یه قصد رفتن به مدرسه از خانه بیرون اومده
اما وسط راه واستاده
تو این چیزا رو نمیفهمی
مانی - لطفا شما که فهمیدین به بنده بگین در حال حاضر علی کجاس
آهان فکر کنم از خونه اومده بیرون خورده به پست بچه های بد و رفته دنبال الواطی
اصلا از نظر دستور زبانیم که بخوای جملت غلطه
غلطه که غلطه اصلا به تو چه مربوطه که من جمله چه جوری میگم
حواست رو بده به رانندگیت
مانی - چشم هاپو خونسرد
همه ش تو کار این و اون دخالت میکنی
مانی - چشم دیگه دخالت نمیکنم فقط میشه ازت یه خواهش بکنم
بفرمایین
مانی - لطفا اول تکلیف علی رو معلوم کن که وسط خیابون واستاده بعد برو سراغ رکسانای بیچاره
خدا شاهده همینجا پیاده میشم آ
مانی - چشم غلط کردم هاپو گذشت هاپو ببخشش
خیابونا خلوت بود وتقریبا ۲۰ دقیقه بعد جلو خونه ترمه بودیم مانی زنگ خونشون رو زد که یه دقیقه بعد اومد بیرون و با مانی سلام و احوالپرسی کرد و مانی راه افتاد که یه خرده بعد ترمه گفت
میدونم مزاحمتون شدم اما خودم خیلی خوشحالم که شماها با مام هستین
مانی - این حرفا چیه مزاحمت یعنی چی
ترمه چرا مزاحمت دیگه این وقت شی همه گرفتن خوابیدن اون وقت شما باید مراقب من باشین
مانی اللبته درست میگین ما دوتا معمولا ساعت ۱۰ . ۱۰.۳۰ شب بعد از خوردن یه لیوان شیر برای
راحت و مسواک زدن دندون ها برای بهداشت دهان و دندان به همه شب بخیر میگیم و میریم تو تختخواب
مونو و تا صبح راحت میخوابیم حالا اشکال نداره که چند شب برنامه مون عوض بشه اما بشرطی
که فقط چند شب باشه که به سلامتی ما لطمه وارد نشه
یه مرتبه من زدم زیر خنده که برگشت یه نگاه به من کرد گفت
هاپو زهرمار هاپو خنده بی موقغ
جدا ساعت ده میگیرین میخوابین
مانی البته به استثنای شبیی که درس زیاد داشتیم
ترمه اصلا بهتون نمیاد هرکی شمارو ببینه فکر میکنه که.......
مانی بیخود فکر میکنه اصلا این فکرا از ریشه غلطه
من دوباره خندیدم که باز یه نگاه به من کرد و گفت
هاپو امشب زیاد مسرور

T!Na
سه شنبه ۰۸ شهریور ۹۰, ۰۵:۱۱ بعد از ظهر
ترمه حتما داری دروغ میگی که هامون خان میخنده
مانی هارون خان گهگاهی سیمش اتصالی میکنه و کشکی میخنده
ترمه هارون مگه اسمشون هامون نیس
مانی چرا یعنی هامون مینوسن هارون میخونن
برگشتم یه چپ چپ بهش نگاه کردم که ترمه گفت
هامون خان جدا شما شبا ساعت ۱۰ میخوابین
شبایی که میخوایم مثل امشب ساعت ۱۲ و ۱ از خونه یواشکی بیم بیرون
ترمه همینجور منو نگاه میکرد که گفتم
این جور شبا مانی هی میگه ا ..... چرا امشب انقدر خوابم گرفته
بعدشم هی خمیازه میکشه و ساعت ۱۰ هردو بلند میشیم میریم تو اتاقامون به هوای ما اون شب همه زودتر میرن میخوابن بعدش مانی دوتا متکا میذاره زیر پتو و ماهوت پاکنم میذاره رو بالش مثلا موهامونه بعدشم میاد سراغ من و همینکارم اونجا میکنه و دوتایی یواش از خونه میریم بیرون ماشینم اونشب نمیاره تو خونه دوتایی سوار میشیم و میرسم
ترمه شروع کرد به خندیدن که مانی گفت
به خدا تو اگه زن بگیری بیچاره میشی حالا ببین من کی گفتم
ترمه - دروغ میگه هامون خان مردی که راستگو باشه زنش همیشه عاشقش میمونه
مانی د بدیش همینه دیگه زن آدم باید همون سال اول عاشق آدم بمونه از سال دوم باید از شوهرش
متنفر بشه هرشب از خونه بیرونش کنه که شوهره بتونه یه نفسیم بکشه
ترمه اون وقت این زندگی میشه
مانی برای زن نمیدونم اما برای مرد آره مثلا اگه من با تو عروسی کنم
کاری میکنم که حداقل هفته ای یه شب منو از خونه بیرون کنی که منم بتونم به کارای عقب افتاده
برسم
تا مانی اینو گفت ترمه از پشت سر با گیفش کوبید تو سرش
من زدم زیر خنده که مانی زد رو ترمز و از ماشین پیاده شد و گفت
من با تو نمیام زنی که دست بزن داشته باشه آدم باهاش زندگیش نمیشه
ترمه به درک
تا اینو گفت مانی سرش و اورد تو ماشین و گفت
ترمه تا حالا کسی بهت گفته قیافت شبیه ایرنه پاپاش در نقش هند جیگرخوره
ترمه بیا سوارشو دیرمون میشه
مانی سوار میشم اما بدون که با تو ازدواج جز مشاغل سخت حساب میشه و باید در هفته حداقل ۳ روز
تعطیلی داشته باشم
ترمه حالا کی خواست با تو ازدواج کنه اصلا من خیال ازدواج ندارم من فعلا با شغلم ازدواج کردم
مانی ا....؟! خدا به پای همدیگه پیرتون کنه عین عجوزه پس لطفا تشریف بیارین پایین و دست شغلتون
و بگیرین و دوتایی با همدیگه برین سر فیلم برداری
ترمه خودتو لوس نکن مانی دیرم میشه
مانی صدا نمیاد
ترمه خواهش میکنم سوار شو
مانی این یعنی غلط کردم
ترمه خندید و گفت
زهرمار
مانی صدا نمیاد
ترمه بابا الان دیر میشه کارگردان یه چیزی بهم میگه
مانی ببخشین خان ترمه لوپز هواتاریکه چهرتون معلوم نیس
ترمه جون من سوار شو مانی
مانی خوب حالا این یه حرفی
اینو گفت و سوار شد و حرکت کرد ترمه گفت
بیچاره اون دختری که زن تو بشه
مانی خدا از ته دلت بشنوه
اینو که مانی گفت ترمه روش رو کرد اون طرف و خندید که من گفتم
امشب جریان فیلمبرداری چیه
ترمه اول باید همون صحنه دیشب رو بگیرم
داستان چی هس
ترمه به زنه که با شوهرش اختلاف پیدا میکنه و میخواد ازش جدا بشه
مانی چه زن فهمیده ای و چه شوهر خوش اقبالی دست راست و چپ شوهره زیر سرما
ترمه گم شو اول ببین کسی میخواد با تو ازدواج کنه بعد فکر جدایی باش
مانی حالا کجا بریم همون جای دیشبی
ترمه آره فقط جلو نرو ماشین رو کمی دورتر پارک کن
۱۰ دقیقه یه ربع بعد رسیدیم و مانی ماشین رو کمی دورتر پارک کرد و پیاده شدیم باز مثل دیشب مردم جمع شده بودن مانی یه نگاه به جمعیت کرد و بعد به ترمه گفت
ما همینجا هستیم تو برو
ترمه برای چی
مانی برو راحت به کارت برس
ترمه اصلا شماها باید حتما پیشم باشین
بعد یه نگاه به مانی کرد وخندید و گفت
حالا اگه هامون خان براشون سخته عیبی نداره اما تو باید هرجا من میرم باهام بیای
مانی قرعه فال به نام من دیوانه زدن
ترمه دوباره خندید و گفت مگه نمی باهام ازدواج کنی
مانی احتمالش ۵٪ بیشتر نیس
ترمه پس باید دنبالم بیای
اینو گفت و یه نگاه دیگه به مانی کرد و با یه خنده به راه افتاد که مانیم با ریموت در ماشین و قفل کرد و گفت
آی به چشم
بعد دست منو گرفت و کشید سه تایی رفتیم طرف جمعیت که حواسشون به صحنه فیلم برداری بود
یه خورد بعد رسیدیم بهشون و آروم از وسطشون رد شدیم و رفتیم جلو تا رسیدیم به همون جایی که
دیشب جلومون و گرفته بودن نگهبانه که تاچشمش افتاد به ما خندید و سلام واحوالپرسی کرد و زود حفاظ و برداشت و تا مردم بخوان بفهمن که ترمه اومده و مثلا ازش امضا بگیرن ۳تایی وارد شدیم
و نگهبان دوباره حفاظ رو گذاشت و در همین موقع کارگردان اومد جلو و با همدیگه سلام واحوالپرسی کردیم و به ترمه گفت که بره زودتر آماده بشه و بدشم به یه نفر گفت که برای ما دوتا صندلی و چایی بیاره من و مانی ازش تشکر کردیم و رفتیم یه گوشه وایستادیم یه خرده بعد برامون ۲ تا صندلب و چای وکیک اوردن مام نشستیم و منتظر ترمه شدیم تا خواستیم چایمون رو بخوریم که همون هنرپیشه که نقش شوهر ترمه رو بازی میکرد اومد جلو و سلام کرد دوتایی بلند شدیم و باهاش سلام و احوالپرسی کردیم که گفت : ببخشین رفتار دیشبم خیلی بد بود
مانی اختیار دارین شما باید منو ببخشین کار منم خیلی بد بود اما فقط یه شوخی بود
پسره خندید و گفت : اما نظر کارگردان چییز دیگه ایه
مانی - یعنی چی

T!Na
سه شنبه ۰۸ شهریور ۹۰, ۰۵:۱۲ بعد از ظهر
یه بسته سیگار از جیبش در اورد و بهمون تعارف کرد ماهام یکی یه دونه ورداشتیم مانی با فندک برامون روشن کرد دو تا پک زد که گفت
حتما میدونین که من تازه معروف شدم قراردادم تو این فیلم مشروطه راستش دستمزد این فیلم خیلی خوبه سناریوشم عالیه یعنی برام خیلی مهمه که تو این فیلم بازی کنم متوجه میشین کخ
مانی حتما بازی میکنین
آخه الان مسله شما پیش اومده منم دیشب یه خورده زیاد روی کردم و پریدم به گارگردان اونم ازم دلخور شده و ممکنه که.......
مانی نذاشت حرفش تموم بشه و گفت
این حرفارو بذار کنار برادر فکرتو بده به بازیت
خندید و گفت : آخه راستش شما دیشب خیلی خوب بازی کردین خیلیم خوش تیپ و خوش چهره این هردوتون
دوباره خندید وگفت : انگار کارگردان میخواد به شما یه پیشنهادی بده
مانی پیشنهاد و دیشب داد
یه مرتبه رنگ پسره پرید و گفت دیشب
مانی آره منم ردش کردم حالا با خیال راحت برو برس به بازیت
یه نگاهی به ماها کرد و بعدش دستش و جلو آورد و با هردومون دست داد و گفت ممنونم
اومد یه چیز دیگه هم بگه صداش کردن و رفت وقتی تنها شدیم گفتم تقصیر تویه دیگخ هرجا میریم باید خودتو بندازی جلو آخه به تو چه مربوط که یارو بلده بازی کنه یا نه
مانی تقصیر من چیه عالم هنر از دور استعداد و کشف میکنه من چیکار میتونم بکنم
به خدا اگه بخوای امشب بری جای این پسره بازی کنی نه من نه تو دیگه اسم منو نیار مگه نمیبینی ممکنه کارش و از دست بده
مانی بابا تا حالا دیدی من نون کسی رو ببرم
میگم یعنی
مانی خیالت راحت باشه بشین چایمون رو بخوریم
دوتایی دوباره نشستیم که ترمه از تو یه کانتینر اومد بیرون لباسشو عوض کرده بود و یه آرایش خیلی قشنگ
تا مارو از دور دید اومد طرفمون ماهام از جامون بلند شدیم تا رسید گفت
راحتین
مانی آره بابا برو به کارت برس
ترمه جایی نرین آ
مانی خیالت راحت برو خیلی م خوشگل شدی
خندید و گفت مرسی
بعدشم رفت طرف صحنه فیلم برداری من و کانی دوباره نشستیم سر جامون و تا خواستیم چایمون و بخوریم که این دفعه کارگردان اومد جلو دوباره بلند شدیم و بهش خسته نباشین گفتیم که مانی رو کشید اونطرفتر و یه خرده باهاش حرف زد و بعدش دوباره برگشتن پیش من و کارگردان عذر خواهی کرد و رفت وقتی تنها شدیم گفتم: چیکارت داشت
مانی پیشنهاد داد به جفتمون
تو چی گفتی
مانی قبول کردم دیگه
زهرمار راست میگی
مانی نه بابا یعنی سر دستمزد اختلاف داشتیم من میگفتم ۲۰ میلیون میگرم بازی میکنیم اون میگفت به جفتتون بیشتر از ۲۰ هزارتومن نمیدم
ا لوس نشو
مانی بابا پیشنهاد بازی داد منم گفتم نه حالا بشین این چایی وامونده رو کوفت مون کنیم
دوباره نشستیم و تا خواستیم چایمون رو بخوریم همون هنرپیشه هه اومد جلو گفت
ببخشین دوباره مزاحم شدم
بازم دوتایی از جامون بلند شدیم و مانی گفت
مزاحم چیه عزیزم
پسره یه خنده ای کرد و گفت
راستش یه سوالی ازتون دارم اما خجالت میکشم بپرسم
مانی خجالت برای چی جونم بگو
اومد جلوتر و آروم گفت
شما دیشب چه طوری وقتی از در خونه اومدین بیرون خودتونو اونقدر طبیعی زدین زمین
مانی خب این که کاری نداره یه پاتو شل بده
پسره این ور و اون ور و نگاه کرد وبعدش آرومتر گفت
آخه مصنوعی میشه امتحان کردم یعنی تو خونه خیلی امتحان کردم اما هرکاری کردم طبیعی نشد
مانی والا چی بگم منکه دیشب همین کارو کردم وشد
پسر یه نگاه به مانی کرد و بعد با یه حالت مظلوم گفت
خیلی ممنون حالا تو این صحنه بازم سعی میکنم ممنون
دلم خیلی براش سوخت تا اومد بره گفتم
آقای... چند لحظه صبر کنین
بعدش به مانی گفتم
خب یه کاری بکن دیگه
مانی من چیکار کنم آخه
چه میدونم یه کاری بکن که ایشون تا از در خونه می آمد بیرون و بخوره زمین
مانی عجب حرفی میزنی آخه من از این دور چیکار میتونم بکنم که ایشون از همون دوره بخوره زمین
مگه اینکه برم جلو در خونه و تا اومد بیرون براش پشت بگیرم
پسره خندید که من گفتم
تو اکه بخوای میتونی یالا
مانی یه نگاه به من کرد و بعد به پسره گفت
میتونی یه دو دقیقه اینارو معطل کنی
آره بیشترم بخوای میتونم
مانی نه همون ۲ دقیقه کافیه شما برو تو خونه اما آروم برو که ۲ دقیقه بیشتر طول بکشه برو
اینو که گفت پسره راه افتاد طرف خونه و مانی ام راه افتاد طرف ماشینش و دو سه دقیقه بعد با یه
قوطی روغن ترمز برگشت و گفت
خدا آخر عاقبت امشب رو بخیر کنه من رفتم واسه جلوه های ویژه اینو گفت و رفت طرف ترمه که همون وسطا داشت با یه خانم حرف میزد داشتم از دور نگاهش میکردم یه چیزایی آروم به ترمه گفت و یه جایی رو جلوی در خونه بهش تشون داد وبعد رفت طرف خونه دیگه ندیدم چیکار داره میکنه اما ۵ دقیقه بعد برگشت و گفت و گغت
خدا کنه ترمه حواسش و جمع باشه وگرنه امشب بیمارستانیم و فیلمبرداریم تعطیله حالا دیگه بشین
این ice tea رو با دل راحت بخوریم تو همین موقع کار گردان با بلندگو دستی شروع کرد به حرف زدن و همه ساکت شدن و هرکی رفت سرکارش و همه آماده فیلم برداری شدن که کارگردان به دوربین
و صدا و هنرپیشه حرکت داد

T!Na
سه شنبه ۰۸ شهریور ۹۰, ۰۵:۱۳ بعد از ظهر
یه خرده بعد یه مرتبه در خونه واشد و ترمه با حالت عصبانی از توش اومد بیرون که مانی آروم در گوش من گفت : یا باب الحوایج خدا کنه پاشو رو روغنا نذاره
تازه فهمیدم چیکار کرده اومدم یه چیزی بگم که ترمه سریع اومد و رد شد و هیچ طوریش نشد
بلافاصله پشت سرش اون هنرپیشه هه اومد بیرون و همونجور که مثل دیشب مانی با حرارت ترمه
رو صدا میکرد دویید پشت سرش که یه مرتبه پاش لیز خورد و محکم و طبیعی خورد زمین و دوباره
بلند شد و دویید و اومد طرف ترمه
ترمه دیگه سوار شده بود و در ماشین رو قفل کرده بود پسره چندتا زد به شیشه اما ترمه ماشین رو روشن کرد و حرکت کرد و رفت تو همین موقع م کار گردان کات داد یه لحظه همه ساکت شدن و بعدش اول کارگردان براشون دست زدم و بعدم بقیه از دور صورت پسره رو میدیدم خیلی خوشحال بود
برگشت طرف ما و تا چشمش به مانی افتاد و خندید مانی م بهش خندید و به نگاه مانی کردم گفتم
اگه سر مرش به جایی خرده بود چی
مانی اونوقت دیگه طبیعی طبیعی مشد شایدم اسکار میگرفت
مرد حسابی این چه کاری بود کردی
مانی تو گفتی دیگه
من گفتم روغن ترمز بریز اونجا
مانی پس چیکار باید میکردم میزدم پس کله اش که با سر بخوره زمین
باید همین کارو میکردم دیگه به اینا میگن جلوه های ویژه
تو همین موقع پسره اومد جلو و تا رسید به ما گفت
عالی بود
مانی دیگه باید ببخشین همین کار از دستم بر می اومد دردتون که نیومد
پسره خندید وگفت
یه خرده اما واقعا عالی بود اگه بهم گفته بودین مصنوعی میشد اما چون خودم خبر نداشتم خیلی طبیعی شد واقعا ازتون ممنونم نمیدونم چرا این یه صحنه برام سخت شده بود و نمیتونستم درست درش بیارم
مانی حالا که بخیر گذشت
تو همین موقع همه شروع کردن به جمع کردن وسایل که پسره گفت
تشریف بیارین تو خونه سکانس بعدی تو خونه گرفته میشه من با اجازتون میرم که آماده بشم
مانی جریان فیلم چیه
پسره آرو گفت
به زن و شوهرن که دارن از همدیگه جدا میشن یعنی صحزا تقاضای طلاق کرده
مانی چرا
پسره خندید و گفت
این کم کم معلوم میشه یعنی تقصیر منه در حقیقت
بابا سلامت بفرستین زندگیتونو بکنین
پسره دوباره خندید و گفت
صحرا تازه فهمیده که شغل من چیهبرای همینم میخواد ازم جدا بشه
مانی به زن چه مربوطه که شغل مرد چیه خرج خونهمیخواد که شمام میدی ببینم درآمدت که خوبه
پسره عالی این خونه مثلا مال منه
توهمین موقع کارگردان پسره رو صدا کرد و اونم عذرخواهی کرد ورفت یه دقیقه بعدترمه اومد
پیشمون و همونجور که میخندیدگفت
عجب کاری کردی مانی
مانی تو کهحواست بود
ترمه آره من از بغل روغنا رد شدم
مانی خب خدارو شکر
ترمه بیاینبریم تو خونه بقیه فیلم برداری اونجاس سه تایی راه افتادیم طرف خونه که کارگردانرسید بهمون و یه خنده ای به مانی کرد و گفت : روغن م بعضی وقتا چیز خوبیه ها
مانی خندید که کارگردان گفت : تو اصلا ساخته شدی برای هنرپیشگی فقط حیف کهپولداری و احتیاج به پول نداری و گرنه حتما می آوردمت تو این کار
اینو گفت و رفتمانی یه نگاهی به من کرد و گفت
حالا تو شاهد باش و ببین این چقدر منو انگولکمیکنه ها
تو خودتم بدت نمی آد
مانی من بدم نمی آد که یکی انگولکم کنه
آرهدیگه
مانی دست شما درد نکنه
ترمه راستی مانی چرا قبول نمیکنی اگه قبول کنیمیتونیم فیلم بعدی رو با همدیگه بازی کنیم
مانی من با کمتر از نیکول کیدمن بازینمیکنم بیخودی م اصرار نکن
ترمه بروگم شو خیلی از خودراضی ایی ها
مانی خودمکه از خودم راصی م هیچی خیلی های دیگه م ازم راضی ن
ترمه تو ماشین یادت رفتچیکارت کردم
مانی بیا همه ش خشونت اونوقت میگن آقایون خشنن
ترمه خانم اینقسمت که میخواین فیلمبرداری کنین داستانش چیه
ترمه صحرا قراره از سید جواد جدابشه
مانی سید جواد
ترمه اسم شوهر من تو فیلم سید جواده البته دوستاش اینطوریصداش میکنن اما زنش اسم اصلیش رو که تو شناسنامه شه بهش میگه
مانی اسم توشناسنامه ش چیه ؟
ترمه کامبیز
پس سید جواد چیه
ترمه اسم درگوشی شه
اسمدر گوشی چیه
مانی همونکه دختر خانما وقتی پای تلفن با یه غریبه صحبت میکنن درگوشی تلفن میگن معمولام دخترخانما بیشتر اسامی یه درگوشی دارن
باز چرت پ پرتگفتی

T!Na
سه شنبه ۰۸ شهریور ۹۰, ۰۵:۱۴ بعد از ظهر
ترمه بعضیا دو تا اسم دارن یکی شناسنامه ای یکی در گوشی
مانی مثل خود توهامون جون اسم شناسنامه ایت هامونه و همیشه من در گوشی هاپو صدات میکنم
ترمه زدزیر خنده برگشتم یه نگاه بهش کردم که زود خودشو جمع و جور کرد و گفت
ببخشینهامون خان تقصیر این مانیه
برگشتم یه نگاهم به مانی کردم که سرش رو انداختپایین و گفت
بجون تو قفط میخواستم شیر فهمت کنم
تو همین موقع کارگردان ترمهرو صدا کرد و۳ تایی رفتیم تو خونه که خیلی قشنگ و شیک تزیین شده بود یه خونهدوبلکس
بزرگ با وسایل گرون قیمت و یه پیانو وسط سالن و یه بار مشروب خالی یهگوشه و چیزای قشنگ دیگه
یه ربع بیست دقیقه بعدهرکی سرجای خودش واستاد و همه ساکتشدن و آماده فیلم برداری ترمه و همون هنرپیشه هه
با یه خانم مسن که مثلا مادرترمه بود وسط سالن واستاده بودن و آماده که شروع به بازی کردن کارگردان یه خرده ازنور پردازی ایراد گرفت که درستش کردن و بعدش دوباره همه ساکت شدن و کارگردان حرکتداد و یه مرتبه ترمه با حالت عصبانی شروع کرد به داد زدن و گفت
صحرا تو اونجاچیکار میکردی کامبیز
کامبیز چرا داد میزنی
صحرا دلم میخواد بگو اونجا چیکارمیکردی
کامبیز تو خودت اونجا چیمار میکردی
صحرا من با مردم بودم
کامبیزخوب منم بپدم
صحرا سوار موتور اونم با صدتا موتور دیگه
مادر صحرا خب مادرحتما با دوستاش بوده
صحرا آره با دوستاش بوده حتما بوده
مادر صحرا خب مادرمگه چه عیبی داره
صحرا هیچی هیچی
مادر صحرا خب پس صلوات بفرستین تمومش کنیندیگه
صحرا حتما تمومش میکنیم اما بعد از اینکه فهمیدم این اونشب با اون دوستایعجیب غریبش اونجا چیکار میکرده
مادر صحرا خب حتما اونم رفته بوده دانشجوها روتماشا کنه
صحرا تماشا کنه یا ....
بعد یه مرتبه عصبانی تر شد و سر همون پسرهداد زد و گفت
اونجا چیکار میکردی چرا همه دوستات دور و ورت بودن و هی سید جوادسید جواد میکردن جواب بده بگو اینو گفت و از روی بار مشروب یه گیلاس خالی رو ورداشتو پرت کرد طرف همون هنرپیشه که اونم جا خالی داد و گیلاس پرت شد و شکست بلافاصلهکارگردان کات داد بعدشم دوباره اونایی که اونجا بودن برای ترمه دست زدن و بعدشکارگردان گفت که صحنه رو دست نرنن و یه ربع بعد دوباره فیلمبرداری میکنن تو همینموقع دو سه نفر با چند تا سینی که توش چایی و شیرینی بود اومدن طرف ماها ترمه ماومد پیش ما و۳تایی رفتیم رو چند تا مبل نشستیم که مانی گفت
تموم شد
ترمه نهیه خرده دیگه مونده
مانی معمولا هرشب چقدر فیلمبرداری میکنین
ترمه حدود ۲دقیقه
مانی راست میگی این که خیلی کمه
ترمه نه اگه هرشب بتونیم ۲ دقیقه فیلمبرداری مفید داشته باشیم عالیه نگاه به این صحنه نکن این شانسی خوب در اومد معمولاسر یه صحنه گاهی وقتا ۲ ساعت معطل میشیم حالا بگو کارم چه جوری بود
مانی نهواقعا عالی بود
ترمه ممنون عجب یه تعریف کردی
مانی خب وقتی خوب بازی میکنیباید از تعریف کرد دیگه
ترمه مرسی
مانی تو جدا خیلی خوب تونستی تقش یه زنفوضول و دیونه رو بازی کنی انگار اصلا خود خودتی
ترمه زهرمار
مانی مخصوصاهمون لحظه که گیلاس رو پرت کردی دقیقا انگار همون لحظه از دیوونه خونه آورده بودنتاینجا واقعا عالی بود
ترمه تو چه میفهمی بازی طبیعی چیه هامون خان شما بگینبازیم چطور بود
خیلی خوب بود طبیعی و با احساس
ترمه ممنون شما خیلی فهمیدهاین
مانی چون ازت تعریف کرد فهمیده س حالا اگه یه ایراد ازت میگرفت میشد خرنفهم
بی ادب
ترمه هامون خان چایی یخ کرد ولش کنین این بی سلیقه رو
توهمین موقع کارگردان دوباره همه رو صدا کرد و ترمه م بلند شد و رفت سرجای اولشواستاد کامبیزم سرجاش واستاد و نور وصدا و چیزای دیگه رو درست کردن که کارگردانحرکت داد داشتن از بقیه داستان فیلم برداری میکردن صحرا با همون حالت عصبی رفت طرفیه میز و سوییچ و از روش برداشت و رفت طرف کامبیز و جلوش واستاد و سرش دادکشید
و گفت تا من نفهمم شغل تو چیه نمیتونم باهات زندگی کنم
اینو گفت وبرگشت طرف در خونه و دوسه قدم تند برداشت و انگار دوباره پشیمون شد و برگشت طرفکامبیز و یه مرتبه خیلی سریع پیراهن کامبیز رو که رو شلوارش انداخته بود رو شلوارشزد بالا و از زیرش یه چیزی شبیه یه موبایل بزرگ با یه آنتن تسبتا بزگ رو در آوردوتا کامبیز خواست جلوشو بگیره محکم پرتش کرد طرف دیوار یه مرتبه مادرش زد توصورت
خودش و بلند داد زد
چیکار میکنی دختر زده به کله ت
صحرا یه چپ چپ بهمادرش نگاه کرد و دویید طرف در خونه و وازش کرد و رفت بیرون که کارگردان دوباره کاتداد و فیلمبرداری قطع شد و همه به همدیگه خسته نباشین گفتن که کارگردان به یه نفرگفت یادت نره یه پلان چند ثانیه ای از جلو دانشگاه بگیری موقع تعطیل دانشجوآ برو کهیه شلوغی طبیعی باشه بعدشم صحنه کامبیز و چندتا موتورسوار و دوستاش رو مونتاژ کنینروش دو سه تا چوب م دستشون باشه بعدش دوباره صحنه رو آماده کردن و کارگردان حرکتداد و یه تیکه کوتاه بود کامبیز بعد از یه لحظه نگاه کردن به اون موبایل آنتن بلندکه شبیه بیسیم بود و افتاده بود رو زمین دویید طرف درو از خونه اومد بیرون وکارگردان کات داد و فیلم برداری تموم شد و من ومانی رفتیم و به کارگردان خستهنباشین گفتیم که ترمه یه خرده بعد لباس شو عوض کرد و اومد پیش ما و از اون هنرپیشههه و بقیه خداحافظی کردیم و مانی رفت ماشینش رو آورد جلو خونه و من وترمه سوار شدیمو حرکت کردیم و از محوطه فیلم برداری اومدیم بیرون که ترمه به مانی گفت خب چطور بودآقای منتقد
مانی واقعا عالی بود کاشکی نیکولاس کیج و نیکول کیدمن هردو اینجابودن و نیکولاس بازی کامبیز و نیکول بازی ترو بعدش با خجالت برمیگشتن هالیوود ودیگه م سرشونو جلو مردم بلند نمیکردن من جای هیات داوران بودم جای سیمرغ بلورین چهلمرغ بلورین به شما میدادم تازه برای این بازی چهل تا کمه دروغ نگفته باشم برای همینیه صحنه ۶۰ یا ۷۰ تا مرغ لازمه اون وقت میگن چرا سینمای ایران گیشه نداره خب بههنرپیشه هامون مرغ نمیدن بخورن جون بگیرن و درست بازی کنن
ترمه اسم مرغ روبردیگرسنه م شد
مانی خب اگه قرار باشه تو هرشب بعد از فیلم برداری گشنه ت بشه و هوسمرغ بکنی دیگه موقع تقسیم جوایز مرغ نمیمونه که سی تاش و بدن به تو
ترمه جدییعنی انقدر بد بازی کردم
ترمه خانم این عادتشه که چرت و پرت بگه وگرنه بازی شماخیلی خوب بود
ترمه ممنون هامون خان کاشکی شما جز هیات داوران بودین
مانی توغصه نخور فعلا بازیت رو بکن من به ضرب پول وپارتی بازی برات خود سیمرغ واقعی رو ازقله قاف میگیرم و
می آرم میدم بهت
ترمه دیگه اینکارو نمیشه با پول کرد
مانی تو خبر نداری امروز روز با پل میشه مرده رو زنده کرد دخترجون
ترمه منسیمرغ واقعی رو نمیخوام همون سیمرغ بلوری رو اگه بهم بدن برام کافیه
مانی اونمراه داره فعلا بذار یه سیخ جوجه از نوادگان همون سیمرغه بعت بدم که در حال حاضربرای آدم گشته از صدتا سیمرغ بلوری بهتره
کجا میخوای بری

T!Na
سه شنبه ۰۸ شهریور ۹۰, ۰۵:۱۶ بعد از ظهر
مانی همین نزدیکیااغذیه فروشیه کوچیکه اما غذاش خوبه و شبانه روزیم هس الان میرسیم
اینو گفت وپیچید تو یه خیابون و از اونجا انداخت تو خیابون اصلی
یه خرده که رفتیم جلو دیدیم که ته خیابون رو بستن و دارن ماشین ها رو می گردن!مانی سرعت را کم کردو گفت:مردشور این شغلت رو ببرن ترمه!بیا!حالا باید امشب رو تو بازداشتگاه به صبح برسونیم!آخه اینم کاه که تو داری؟!
برگشتم به طرف ترمه که دیدم رنگش پریده!آروم بهش گفتم:
-ناراحت نشو چیزی نیس!
ترمه-اگه بگیرنمون چی ؟!
مانی-اگه بگیرن؟!دل خوش داری آ؟!با دست بند ترتیبمون رو می دن!البته با یه خورده ادویه وچاشنی!
ترمه-با چی؟
مانی-فحش خواهر مادرو بقیه چیزا!
ترمه-نمیشه از همین جا دور بزنیم و برگردیم؟
مانی-فکر کردی که این فیلمه که کامبیز خان یه دور آرتیستی بزنه و فرار کنه و هیچ کسم نتونه بگیردش؟ می دونی تا من بخوام یه دور بزنم با یه بی سیم زدن و چهار تا از اون موتورا که اونجاس گرفتنمون و اون وقت دیگه جای چاشنی ساده یه پیاز داغ نعنا داغی برامون درست می کنن که نگو!
اینو گفت و یه گاز دادو رسید همونجا که خیابون رو بسته بودن ترمز کرزد که یه پسر جوون اومد جلو ماشین و به مانی سلام کردو گفت: لطفا مدارک ماشین.
مانی از تو داشپورت ماشین مدارک رو د آوردوبهش داد. یه نگاه سر سری بهشون انداخت و بلافاصله گفت:
-ببخشین کجا تشریف می برین؟
مانی- والا گشنمون شده داریم می ریم جهار تا سیخ سیمرغ بخوریم. یعنی جوجه کباب بخوریم.البته اگر لطف شما شامل حال ما بشه!
یه خنده ای کردو گفت:
-شما با خانم چه نسبتی دارین؟
مانی- خواهر برادر! من برادر این خانمم،این آقا برادربنده است! شما برادر این خانمین،بنده برادر شمام و الی آخر!یعنی در واقعد غریبه نیستیم با هم دیگه!
پسره خندید و از همونجا داد زدو یه نفردیگه رو صدا زد و با خنده به مانی گفت
-کار گیرپیدا کرد!
مانی- ببخشین گیرش چند پیچه اس؟
- به اندازه کافی پیچ داره!
آروم به مانی گفتم: سربه سرشون نزار! دیوونه ای آ!؟
ترمه ام که خیلی ترسیده بود آروم و با التماس گفت:
مانی تروخدا باهاشون درست و مودب صحبت کن!منم دارم تند تند دعا می خونم!حتمنا ولمون می کنن! بهش بگو دختر عمه پسر دایی هستیم!
مانی-می گم ولی اگه بادعا می شد کاری کردبا نفرین الن ترتیبشو داده بودم!
اینو گفت و از تو ماشین پیاده شد.ت همین موقع یه مرد دیگه جلو اومد و با اون پسر جوونه یه خرده صحبت کردویه دستی به ریشش کشید واومد جلوبه مانی گفت:
-خوب جوون این وقت شب با خانم کجا دارین می رین؟
مانی- اولا سلام عرض کردم!
-سلام علیکم!
مانی- دوما خسته نباشین!
خندیدو گفت:سلامت باشین!
مانی-سوما عرضم به خدمتتو که بنده مسافر کشم!
- با این ماشین!؟ این هیچی هیچی سیصد ملیون قیمتشه؟!
مانی- عرض می کنم به خدمتتون!بنده گاه گداری مسافر کشی می کنم!امشب داشتم می رفتم منزل که دیدم این خانم و آقا ایستادن کنار خیابون و هی دارن با هم دیگه حرف می زنن و به یه چیزی نگاه می کنن!
-خوب موضوع جالب شد!
مانی- قربون دهنتون!حالا جالب ترم میشه! جونم فداتون که بعله،داشتن با هم دیگه حرف می زدن و هی به یه کاغذ نگاه می کردن!منم از اونجاکه آأم کنجکاوی هستم زدم رو ترمز!یعنی گفتم نکنه واسه این خواهرو برادرمون اتفاقی افتاده باشه!
یارو خندیدو گفت: کار خوبی کردین!
مانی-تصدق سرتون!پیاده شدم و پرسیدم: برادر خواهر اتفاقی افتاده؟ آقایی که شملا باشین این آقا که الان عین ماست نشسته تو ماشین دستشو آورد جلو بنده و اینو بهم نشون داد!
تو همین موقع کیفش رو از تو جیبش در آورد و از توش یه چک بانکی در آورد و نشون یارو دادو گفت:
-بعله!عرض می کردم!این چک پنجاه هزار تومنی رو به بنده نشون دادو گفت که همراه این خواهر تو خیابون پیداش کردن!
یارو-خوب خوب
مانی-جونم براتون بگه! ععقلامونو ریختیم رو هم وگفتیم چی کار کنیم این وامونده روکه این خواهر گفت: می ریم جلو بالاخره به یه آدم خوب مثل شما بر می خوریم!تا برخوردیم اینو می دیم بهش تا بده دست صاحبش!
-یارو خندیدو گفت: فکر بسیار خوبی کردن!
مانی-صدالبته!
مانی چک رو به یارو دادو گفت:
-خدمت شما دیگه از گردن ما برداشته شد!
یارو- دست شما درد نکنه!اما مطمئن هستید که فقط همین یه چک بوده؟!
مانی-کاملا! همین یه دونه یه دونس! خوب حالا که دیگه وظیفمونو انجام دادیم،اجازه داریم بریم به استراحتمون برسیم؟
-البته! بفرما یین خواهش می کنم! از بابت این خیالتون راحت راحت!
مانی- خیالمون راحت راحته! ما اصلا از اول که شما را دیدیم قید اینارو زدیم! یعنی همین فکرو کردیم!
-حالا تا دیر نشده بفرمایین!
مانی-ببخشین،جلوتر بازم خیابون بسته هست؟
-چطور مگه؟
مانی- می گم اگه یه چک دیگه پیدا شد بدیم به اونا!
یارو دوباره خندیدوگفت: فکر نکنم احتمال اینم که شما یه چک دیگه پیدا کنین خیلی کمه! بفرمایین!
مانی-راسته اگه لازم به تحقیق در مورد این خانم و بنده و این آقاست در خدمت هستیم آ!
-شما که این قدر صداقت در اعمالتون دارین حتما در گفتارتون هم همین قدر صادق هستین!
بفرمایین!
مانی- خدا امواتتون رو بیامرزه که آخر شبی زابرامون نکردین!
یارو- خدا اموات شمارو بیامرزه!
مانی سوار شدو یه دست واسه یارو تکون داد و حرکت کرد و یه خرده که رفتیم ترمه یه مرتبه آه بلندی کشیدو گفت:
- وای که داشتم از ترس سکته می کردم!
مانی- تاحالا نگرفتنت؟!
ترمه- نه به خدا!؟
مانی- یه چهار مرتبه که بگیرنت عادت می کنی!اما دعا هات زود مستجاب میشه ها!البته با یه خرده کمک من!
ترمه- مانی تو واقعا دیگه چه موجودی هستی!؟
مانی- چطور مگه؟
ترمه- خونسرد، آروم ،حاضر جواب!
-پس کجاشو دیدن؟

T!Na
سه شنبه ۰۸ شهریور ۹۰, ۰۵:۱۷ بعد از ظهر
ترمه- جدا ابن حرفا و داستان رو از کجا گیر آوردی؟ دارم کم کم ازت می ترسم!
مانی- من کم کم باید ازت بترسم!با اون اجابت سریع دعاهات!
ترمه- آره حواست باشه چون من دلم پاکه هرچی از خدا بخوام زود بم میده!
مانی-پس تو دعا کردی که من قسمتت بشم و دعات مستجاب شد!
ترمه- اون که نفرین بود دامن گیرم شد!
مانی-پس دامن متبرکی داری قدرشو بدون!
ترمه- ولی حالا جدی بهت می گم مانی! تو واقعا حیفه که استعدات حروم بشه!من اگه جای تو بودم ویزا می گرفتم می رم آمریکا یه راست می رفتم هالیوود!تو ذاتا یه هنر پیشه ای! راستی چرا تا حالا نرفتی آمریکا!؟ مطمئنم اگه بری سفارت بهت ویزا میدن! رسیدی آمریکا یه راست برو هالیوود! قدو هیکل و قیافتم برا هنر پیشگی عالیه!
مانی- اتفاقا یه بار رفتم!
ترمه-کجا؟
مانی-یه بار رفتم دوبی و رفتم سفارت آمریکا ولی نشد!
ترمه- چرا؟
مانی- والا رفتم تو اتاق سفیرو و سلام کردماونم جواب دادو گفت بفرمایین.اومدم بگم می خوام برم آمریکا هول شدم گفتم مرگ بر آمریکا!
ترمه- راست می گی؟
مانی- آرهخ به جون هامون!
ترمه- خوب سفیره چی گفت؟
مانی- خوب اونم زود گفت مرگ بر اسراییل!
ترمه- راست می گی؟
مانی- تو چه ساده ای؟
ترمه- خوب پس چی گفت؟!
مانی-هیچی دیگه به دوتا از نگهابانا گفت بیایین این دیوونه رو بندازین بیرون!هرچی گفتم بابا من حواسم پرت شد و اشتباه گرامری دستور زبان انگلیسی بوده گوش نکردن و سفیر گفت:فعلا برو هر وقت دستور زبانت خوب شد برگرد!
ترمه- عیب نداره یه بار دیگه برو منم همین جوری هی برات دعا می خونم حتما بهت ویزا میدن!
من دعاهام رد خور نداره!تا حالا هرکی رو دعا کردم کارش درست شده! هرکی که دلم رو شکونده نفرین کردم یه بلایی سرش اومده! من یه نفرو می شناسم که کارش درسته!
مانی- پس خبر نداری که من هزار نفرو می شناسم که کارشون از اون یه نفر هزار بار درست تره!
من زدم زیر خنده که برگشت به طرف من و با خنده گفت:انگار توام اون هزار نفرو میشناسی ها!
ای شیطون!هاپو مشعوف!
-زهر مار!(اینم فقط همین یه فحشو بلده از پاستو ریزه رد کرده شده استر لیزه!)
ترمه-وا قعا که مانی من دارم جدی باهات حرف می زنم! یه نفر هست که گاهی برای من دعا می نویسه! همیشم یکی دوتا از اون دعاها رو تو کیفم دارم!هرجا کارم گیر می افته اونا به کمکم می ان! حالا این دفعه رفتم دوتا برای شما می گیرم! یع وردی بهم یاد داه که هر وقتمی خونم به یه نفر فوت می کنم زبونش قفل میشه! یه ورد دیگه بلدم که خیلی گرون برام تموم شده!بیست هزار تومان ازم گرفته تا یادم داده!این وردو هر وقت کسی برام سر سختی کنه و جلوم سد بشه و نذاره کارم رو بکنم می خونم و فوت می کنم بهش!در جا طرف شل میشه و کارم رو را می اندازه!
مانی-راست می گی جون من؟!
ترمه-آره به خدا!
مانی- خریدم ازت بیست و پنج تومن! این ورد خیلی به کارمن می خوره!اصلا گره از کارم وامی کنه!ترو خدا اینو یادم بده!
ترمه- مگه کارت جایی گیر کرده؟
مانی- خوب بالاخره اگه آدم یه همچین چیزی ته جیبش باشه که ضرر نمی کنه! بیست و پنج تومن چیه؟!والا مفته!
خوب دفعه دیگه که برم پیشش برات می گیرم!
مانی- دستت درد نکنه!اگه اینو داشتم باشم به هرکی برسم و بخواد در مقابلم مقاومت کنه یه فوتی بهش می کنم که شل بشه عین خمیر!راستی اگه رفتی از این یارو بپرسش باطل السحرشم داره؟
ترمه- یعنی چی؟
مانی- یعنی این که یه ورد دیگه بهمون یاد بده که اگه بعد از ورد اولی بخونیم که طرف از حالت خمیری شکل و شل در بیاد ؟! پولشم هرچی باشه میدم!
ترمه- مسخه می کنی؟ بترس آ!
مانی- ترمه جون میشه ازت یه خواهشی بکنم؟
ترمه- بگو!
مانی- ببخشین میشه در دکونت رو تخته کنی؟ ببخشین آ؟!
ترمه-باور نمی کنی!؟
مانی- این همه سال گذاشتنت درس بخوانی که بری سرغ جادو جنبل؟ خجالت نمی کشی واقعا؟ حتما تو کیفت ناخن مرده و پیه گرگ و نخ کفن مرده رو هم داری؟!
ترمه- اینا دیگه قدیمی شده!
مانی- راستم می گه ها! الان دیگه مرده ها قبلش مانیکور کردن و ناخن ندارن و گرگا می رن کلاس بدن سازی دیگه پیه تو تنشون نمونده!
-فقط می مونه نخ کفن مرده!
مانی- اونام اگه به جای کفن بیکینی بپوشن مشکل حل میشه!
ترمه- تو اعتقاد نداشته باش اما من دارم!
مانی-واقعا شرم آوره نکنه یه قفل مفلی به ما بزنی!
ترمه- تو باور نکن من یه دوست دختری داشتم که طفلک همیشه بد می آورد! دست به هرکاری می زدخراب می شد!رفت یه مدتی منشی شد بیرونش کردن!رفت یه مدت تو کارخونه استخدام شدو چند وقت بعد بیرونش کردن!رفت تو یه آژانس اما چند وقت بعد صاحب آژانس ازش ایراد گرفت و بیرونش کرددیگه موندهبود چی کار کنه!طفلک باید اجاره خونه ام می داد!بالاخره یکی این آقاهه رو بهش معرفی کرد! یه بار رفت پیشش و جریان زندگیشو براش تعریف کرد. اونم بهش چند تا طلسم داد و بعدش زندگی دوستم از این رو به اون رو شد!
الان بیا ببین تو دبی چه دم و دست گاهی داره!
تا اینو گفت من و مانی یه نگاه بهم کردیم و زدیم زیر خنده کهمانی گفت: آره شنیدم دخترای ایرانی تو دبی کارشون خیلی گرفته!
ترمه- شاید منم یه روز رفتم دبی!
مانی- شما خیلی غلط می کنی!
ترمه- باز بی ادب شدی؟
مانی-یعنی منظورم اینه که اگه بری من تنهایی این جا چی کار کنم؟ در ضمن طلسم این آقا هه برای دوست تو کاری نکرد در واقع ویزای دوبی کارشو درست کرد
بعد برگشت طرفمنو گفت:
-می بینی کار مردم به کجا ها رسیده!؟
برگشتم طرف ترمه و گفتم: ترمه خانم می دونی دخترای ایرانی تو دبی چه کارایی می کنن؟
ترمه-این از اون کارا نمی کنه تو یه شرکت استخدام شده!
-همشون تو یه شرکت استخدام شدن!به قول قدیمیا باید کلامونو بزاریم بالا تر!
مانی یه نگاه از تو آینه به ترمه کردو گفت:
-هاپو الان غیرتی آ!!
اینو گفت و جلو یه اغذیه فروشی نگه داشت و پیاده شدیم و رفتیم تو. غذاش خیلی خوب بود.
نیم ساعت بعد ترمه رو رسوندیم خونشون. و خودمون رفتیم خونه و از ترس عمو و پدرم صبح زود بلند شدیم و رفتیم کارخونه.

T!Na
سه شنبه ۰۸ شهریور ۹۰, ۰۵:۱۷ بعد از ظهر
ساعت ۲ بعد از ظهر بود که با مانی اومدیم خونه و یه ناهاری خوردیم و گرفتیم خوابیدیم تا ساعت ۴ که مادر صدامون کرد دو تایی یه دوش گرفتیم و رفتیم پایین و زری خانم برامون چایی و میوه و شیرینی آورد مانی همونجور که چاییش رو میخورد گفت
چایی ت رو بخور بعدش یه سر با همدیگه بریم برون
کجا
مانی بیرون دیگه
بیرون کجای
مانی تو بیرون رو معمولا به کجا میگی
دستشویی
یه نگاه به من کرد و گفت
واقعا تو کار این خداوند مهربون موندم که چه جوری این همه ذوق و سلیقه و طبع لطیف رو تو وجود تو جمع کرده
یعنی چی
مانی آخه میشه از این همه جا خارج از فضای این خونه به عنوان بیرون اسم برد اون وقت تو همه رو ول کردی میگی بیرون یعنی دستشویی
خب معمولا به دستشویی میگن بیرون
مانی حالا گیرم تو درست بگی ولی آخه عقلم چیز خوبیه اصلا میشه که من و تو دوتایی کارامونو بکنیم و با همدیگه بریم دستشویی آخه این حرف که تو میزنی
شوخی کردم بابا حالا منظورت از بیون کجاس
مانی همون دستشویی دیگه
ا لوس نشو کجا بریم
مانی بریم جاهای خوب جاهای باصفا جاهایی که توش شادیه میفهمی که
مثلا کجا
دوباره یه نگاه به من کرد و گفت
هیچی بابا همون دستشویی رو میگم
آخه تو بگو کجا
مانی بابا یه جایی که خوش باشیم و یه خرده بهمون خوش بگذره
خب مثلا کجا
مانی یه جایی که باچند نفر بشینیم و گپی بزنیم و درد دلی کنیم و چیزی بخوریم و بازم بگم یا خبر مرگت فهمیدی
تو جاشو در نظر گرفتی
مانی خب اگه در نظر نگرفته بودم که نمیگفتم
خب تو بگو کجا
مانی مثلا یه کتابخونه پربار که تعداد کتاباشم زیاد باشه و بتونیم تو چند ساعت یه کوله بار از علم و دانش اندوخته کنیم
شوخی میکنی
مانی نه ترو با دستای خودم کفن کردم
تو که اهل این چیزا نیستی
مانی چرا تازگی آ اهل شدم
یعنی ۲تایی بلند شیم بریم کتابخونه
مانی آره به مرگ تو
الان که کتابخونه وانیس
مانی ا... چه بد شد
خب شایدم واباشه
مانی اصلا غصه وابودن یا نبودنش رو نخور تو که یه صندوقخونه کتاب داری چندتاشو وردار بیار بخونیم
یه نگاه بهش کردم و گفتم
داری مسخره م میکنی
تو همین موقع مادرم اومد تو تراس که هر دو بهش سلام کردیم و گرفت نشست رو یه صندلی کنار ما و گفت
میوه بخورین
من شروع کردم به موز پوست کندن که دیدم مانی فقط همینجوری داره چپ چپ به من نگاه میکنه یه خرده که گذشت مادرمم متوجه شد و گفت
چته مانی چی شده
مانی دارم غصه میخورم عزیز
مادرم چرا مادر
مانی آخه این هامون کتاباشو نمیده من بخونم
مادرم با تعجب بهش نگاه کرد و گفت
مگه تو میخوای کتاب بخونی
مانی آره دیگه وقتی با این هامون نشست و برخاست میکنم مجبورم بشینم یه گوشه و همش کتاب بخونم کار دیگه ای که ازش بر نمیاد
مادرم اومد یه چیزی بگه که تلفن زنگ زد و بلند شد رفت و مانی بلا فاصله گفت
موزت رو خوردی
خوردم
مانی میخوای دنباله بحث بیرون رو که خیلی م شیرین بود در مورد دستشویی ادامه بدیم
اه لوس نشو
مانی پاشو تا اون رو سگم در نیومده لباساتو بپوش بریم
آخه کجا
مانی یه جای خوب
پس ترمه رو چیکار میکنی
مانی هیچ کار
یعنی چی
مانی د ترمه به من چه مربوطه
یعنی چی به تو چه مربوطه
مانی بابا این تا ساعت دوازده یک خوابه خب یک بلند میشه یه ناهاری میخوره تا دو خب دو میره یه دوش میگیره تا سه خب سه میشینه پای تلفن تا چهار خب چهار دوباره میگیره میخوابه تا هشت هشت دوباره بلند میشه یه چیزی میخوره تا نه خب نه میشینه پای ماهواره تا یازده خب یازده م کم کم کاراشو میکنه تا دوازده خب دوازده م راه میافته برای فیلم برداری تا دو سه خب بعدشم دوباره صحنه تکرار میشه خب
ا زهرمار و خب
مانی خب کارش اینجوریه خواب و استراحتش بجاس من بدبخت با تویه فلک زده باید صبحا بریم کارخونه خب اینطوری نه به زندگی مون میرسیم نه به خوابمون نه به اون یکی زندگیمون
کدوم یکی زندگیمون
مانی همون زندگی بیرون یعنی دست شویی مون
باز چرت و پرت بگو
مانی پاک شدیم اسیر این خانم من دیگه نمیرم دنبالش
اینطوری میخوای با هاش ازدواج کنی
مانی من به گور پدرم میخندم اصلا اینطوری هیچوقت گیرش نمی آری که بخوای باهاش ازدواج کنی
خب حالا میخوای چیکار کنی
مانی دو تایی بریم بیرون دیگه
من نمی آم
مانی چرا
باید برم سراغ عمه
مانی سراغ عمه یا رکسانا
به تو چه
مانی خب تو که از اول یه همچین خیالی داشتی مرض داری این همه در مورد بیرون تحقیق کردی از همون اول میگفتی نمی آم و انقدرم انرژی از من تلف نمیکردی
حالا دارم میگم نمی آم
مانی به درک من اصلا با تو می آم
می آی چی کار
مانی میخوام ببینم این دختره رکسانا از جون تو چی میخواد
تو چیکار به کار من داری
مانی چطور تو به کار من کار داری اصلا میدونی چیه این عمه میخواد انتفام باباهامونو از ما بگیره خونه اش شده دامی برای جمزباند چند تا دختر رو جمع کرده اونجا که تا ما پامونو گذاشتیم اونجا نفری یه دونه بندازه به ما چه عمه هایی تو دنیا پیدا میشن آ اصلا نمیدونم چرا عمه ها اینطورین برای همین اگه دقت کرده باشی در فرهنگ لغات ما بیشتر هدف اصابت حملات لفظی عمه ها هستن
یعنی چی

T!Na
سه شنبه ۰۸ شهریور ۹۰, ۰۵:۱۹ بعد از ظهر
مانی یعنی مثلا یکی به یکی دیگه میرسه و میگه ای عمه یا بطور مثال تا دو نفر بهم میرسن یکیشون پیش دستی میکنه و به اون یکی میگه جواد عمه تو
خیلی بی ادبی
مانی دارم افراد اوباش رو میگم جون من دقت کردی اونوقت در مقابل برای خاله ها هیچ واژهای تدوین نشده چرا علتش چیه
والا منم گاهی به این مسله فکر کردم ولی نفهمیدم علتش چیه
مانی صلاح نمیدونی که این مطلب رو با خود عمه در میون بذازیم
تو همین موقع موبایلش زنگ زد و از جیبش دز آورد یه نگاه بهش کرد و گفت
بغرمایین یا خود عمه مستقیما در جهت تخریب برادرزاده اقدام میکنه یا توسط ایادی اش
کیه
مانی دختر عمه جونت
بعد موبایلش رو جواب داد و گفت
بعله بفرمایین
ترمه بود
مانی علیک سلام اما من امروز نمی آم با تو کفش بخری نه می آم کیف بخری نه می آم روپوش بخری و نه می آم که لوازم آرایش بخری نه می آم که شلوار بخری بابا مگه من نوکر تو ام گناه کردم پسر داییت شدم چی یه بار دیگه بگو
یه خرده گوش داد بعد گفت
چاخان میکنی
بهش گفتم
چی میگه
مانی میگه دلم دلم برات تنگ شده ولی میدونم داره مثل شگ دروغ میگه تا برسم اونجا و یه چایی بهم میده و بعد میگه مانی جان حوصله داری بریم یه جفت جوراب بخرم اون وقت رفتن برای خرید جوراب همانا و تمام بوتیک و مغازه ها رو زیر پا گذاشتن همانا تا ام میام غر بزنم یه چیزی در گوشم میگه و خرم میکنه من نمیام بیا این هامونو وردار برو بعد یه خرده دوباره ساکت شد و گوش کرد وبعدش دیدم داره میخنده و گوش میده
چیه ساکت شدی
دوباره یه خرده گوش کرد و بعد گفت
خیلی خب ایشالله به تیر غیب گرفتار بشی دختر که انقدر منه ساده رو خر نکنی اومدم بابا اومدم
بعدش تلفن رو قطع کرد و بلند شد
کجا
مانی میرم براش جوراب بخرم دیگه توام پاشو بابا جون برو یه سر به عمه بزن پاشو عزیزم
زهرمار
بعد همونجور راه افتاد بره شروع کرد به خندیدن و خوندن
بازار برو بابا برای گوش دختر گوشواره بگیر بابا
همینجوری در خال آواز خوندن رفت تو حیاط و درو واکرد بره که از هونجا داد زدم و گفتم
بدبخت زن ذلیل
سرش رو از لای در آورد تو و گفت
بعله
برو جوراب بخر براش بیچاره
مانی چشم رفتم به نظر تو جوراب نایلونی ش بهتره یا نخی ش؟
واقعا که بیچاره ای
مانی هم بیچاره م هم بدبخت اما فعلا بای مرد قدرتمند و سالار خونه و سایه بالا سر زن به توام پیشنهاد میکنم زودتر بلندشی بری خونه عمه جون شاید دست تورو هم یه جا بند کنه
درو بست و رفت منم زود بلند شدم و رقتم تو اتاقم و لباسامو عوض کردم و اومد پایین و از مادرم خداحافظی کردم و ماشین رو از تو پارکینگ در آوردم و راه افتادم طرف خونه عمه
نیم ساعت بعد رسیدم و ماشین رو تو کوچه پارک کردم و زنگ خونه شونو زدم رکسانا جواب داد
بفرمایین
هامون هستم رکسانا خانم
رکسانا سلام خوش اومدید
ممنون
رکسانا بفرمایین تو
درو واکردم و رفم تو و تا از حیاط رد شدم و زود اومد و در راهرو رو واکرد و امد تو تراس و سلام کرد جوابش رو دادم گفت
به دلم افتاده بود امروز میاین اینجا
شما خوب هستین
رکسانا مرسی
عمه خانم خوی هستن
ممنون بفرمایین تو
صبر کردم خودش اول بره تو و بعدش من رفتم و از راهرو رد شدیم و رفتیم تو هال و بعدش اتاق پذیرایی و با تعارف رکسانا رو یه مبل نشستم و گفتم
کجا هستن
رکسانا عمه خانم رفتن دکتر
دکتر برای چی
رکسانا گاه گداری میرن دکتر
کی بر یگردن
رکسانا الان دیگه باید بیان
خب اگه اجازه بدین من یه کاری دارم میرم و یه ساعت دیگه برمیگردم
یه نگاه به من کرد و گفت
میترسین با یه دختر تنها باشین
ترس برای چی یعنی راستش اینجاها یه کاری داشتم یعنی زیادم کار ضروری ای نیس یعنی اگه برم بد نیس اما اگه نرفتمم نرفتم یعنی
رکسانا پس بمونین
یه نگاه تو چشماش کردم و گفتم چشم
رکسانا الان براتون چایی میارم
قهوه لطفا برام از اون قهوه ای که اون دفعه درست کردین بیارین
یه نگاه بهم کرد و خندید و رفت طرف آشپزخونه داشتم از پشت نگاهش میکردم موهاش طلایی سیر بود که بعضی جاهاش رگه های روشن داشت قدش بلند بود و حرکاتش خیلی ظریف
سرمو انداختم پایین و یه خرده بعد یه سیگار در آوردم و روشن کردم و تکیه رو دادم به مبل و شروع کردم دور و ورم رو نگاه کردن رو یه میز یه دسته از گل های مصنوعی دیدم که تو روزنامه پیچیده شده بودن بلند شدم و رفتم جلو میز و ورشون داشتم و نگاهشون کردم که یه مرتبه رکسانا با یه سینی اومد
تو و تا دید دارم به گل آ نگاه میکنم گفت
قشنگن
شونه هامو انداختم بالا که گفت
خوشتون نیومد
اگه قرار باشه که دیگه دلمونو به گل مصنوعیم خوش کنیم فکر نکنم دیگه اینجا جای موندن باشه وقتی دور ور مونو فقط چیزای مصنوعی و بدلی بگیرن اون موقع س که وقت زندگی آدما تموم شده
اینو گفتم و دسته گل مصنوعی رو گذاشتم سر جاش رکسانا یه نگاهی به من کرد و بعد سینی رو گذاشت رو میز و اومد جلو من واستاد و گفت
و اون کسی م که باعث به وجود اوندن این چیزا میشه چی
اگه امروز یه چیز مثل گل که نماد وسنبل خیلی چیزاس مصنوعی بشه دیگه چیزاییم که به اونا تشبیه شون میکنیم میشه مصنوعی تر از خودشون عشق مصنوعی دوستی مصنوعی محبت مصنوعی آدمای مصنوعی
حالا ببینین که به این اصطلاح هنرمند داره چیکار میکنه
یه لحظه به من نگاه کرد و بعدش دوباره خندید بی اهتیار تو صورتش نگاه کردم یعنی میخواستم نگاه کنم برای همین خجالت و گذاشتم کنار و نگاهش کردم واقعا دختر قشنگی بودقشنگی و خوشگلی یه دختر ایرانی که با ظرافت و تر کیب ارو پایی آ قاطی شده بود تا خالا اینطوری مستقیم و طولانی نگاهش نکرده بودم موهاش تا پایین تر از شونه هاش میرسید رنگ پوستش یه جور عجیبی بود یه رنگ خیلی قشنگ دماغ کوچیک و سربالا درست شبیه یکی از این هنرپیشه های خارجی بود تمام این چیزا یه طرف چشماش یه طرف درشت و با یه رنگ قهوهای خیلی خیلی روشن
داشتم نگاهش میکردم که یه مرتبه رفت طرف گلها و ورشون داشت رفت طرف یه سطل آشغال و انداختشون توش تا اومدم حرف بزنم تا اومدم حرف بزنم گفت
بذارین حداقل من تو این خیانت سهمی نداشته باشم
یه نگاه به گل آ کردم و گفتم
مگه شما درستشون کردین
سرش رو تکون داد و گفت
از این به بعد دیگه نمیکنم
یه نگاه بهش کردم وگفتم
میتونم ازتون یه سوالی بکنم که برای چی اینکارو میکنین
رکسانا منم میتونم ازتون یه سوالی بکنم
خواهش میکنم
رکسانا میتونم بپرسم شما چرا انقدر بد اخلاقین
یه نگاه بهش کردم که گفت
انگار نباید این سوال رو میکردم

T!Na
سه شنبه ۰۸ شهریور ۹۰, ۰۵:۱۹ بعد از ظهر
نه خواهش میکنم خودم اجازه دادم اما من بداخلاق نیستم
رکسانا چرا هستین
نه نیستم
رکسانا پس چرا اینجوری هستین
چه جوری
رکسانا یه جور خاص نمیشه به راحتی بهتون نزدیک شد
رفتم رو مبل نشستم و سیگارم رو روشن کردم و گفتم
پس عمه کی میان
رکسانا دیدین اصلا نمیشه باهاتون ارتباط برقرار کرد
دوباره نگاهش کردم که بهم خندید منم بهش خندیدم که گفت
دفعه قبل م بهم خندیدین و من فکر کردم که کمی با همدیگه خودمونی شدیم اما باز این دفعه که اومدین همونجور سرد و غیر قابل نفوذ شدین
یه سیگار دیگه روشن کردم دلم میخواست راحت باهاش حرف بزنم دلم میخواست میتونستم مثل مانی با همه ارتباط برقرار کنم اما اینطوری نبودم دست خودم نبود
یه پک دیگه به سیگارم زدم و با سختی گفتم
شما درست میگین اما من بد اخلاق نیستم
رکسانا آدم احساس میکنه خودتون و میگیرین حالا یا به خاطر وضع مالی خوب تونه یا به خاطر اینکه شاید زیادی خوشتیپ و خوش قیافه هستین
من
رکسانا اوهوم
خندیدم و سرم وانداختم پایین که گفت
میشه یه سیگار به من بدین
رکسانا روزی ۳ یا ۴ تا اما جلو عمه خانم نمیکشم
بعدش یه مرتبه گفت
اگه ناراخت میشین نکشم
بهش یه سیگار تعارف کردم و براش روشن کردم که گفت
حالا شما سوال تو نو بکنین
چه سوالی
رکسانا همونو که میخواستین بپرسین
آروم گفتم
شمام خیلی دختر چیزی هستین
جای کلمه چیز باید چه واژه ای بذارم
سرمو بلند کردم و نگاهش کردم و آروم گفتم
قشنگ
رکسانا اینو میدونم دیگه چی
فقط همینو بلدم بگم اگه مانی الان اینجا بوده ده تا کلمه دیگه م میگفت اما من نمی تونم
رکسانا برام سخته که باور کنم
شونه هامو انداختم بالا و گفتم
پس عمه کی میان
رکسانا باز غریبگی کردین
یه لبخند زدم که گفت
اونی که گفتین سوال نبود حالا سوالتونو بپرسین
سیگارم رو خاموش کردم وگفتم
اون گل آرو برای چی درست کرده بودین اصلا شما کی هستین تو این خونه چیکار میکنین پدر مادرتون کجان
رکسانا اینا سواله یا اعتراض
سوال دلم میخواد همه اینارو بدونم
قهوهاش رو ورداشت و گفت
قهوه تون یخ کرد
فنجونم رو ورداشتم و شروع کردم به خوردن که گفت
اون گل آرو برای این درست میکنم ومیفروشم زندگیمو باهاشون میگذرونم
چرا
رکسانا چرا عجب سوالی
معذرت میخوام یعنی درآمد دیگه ای ندارین
رکسانا نه متاسفانه یعنی تا حالا چندین بار رفتم و دنبال یهکار سالام گشتم اما نشده
برای چی
بهم خندید و گفت
شما اینجا زندگی نمیکنین
خب چرا
رکسانا شما به خاطر وضعیت خوب مالیتون از جامعه بی خبرین
میشه بیشتر توضیح بدین
رکسانا تا حالا هرجا که رفتم بلافاصله استخدام شدم اما چند وقت بعد اخراج
اومدم یه چیزی بگم که خودش زود گفت
ازم توقعات دیگه داشتن متوجه این
تازه فهمیدم چی میگه خیلی ناراحت شدم
رکسانا تازه این گلارو هم دو سه بار یه جا میبرم میفروشم یعنی یه چند بار که یه مغازه رفتم و فروختمشون صاحب مغازه پیشنهادهای ناجوری میکنه که مجبور میشم دیگه اونجا نرم خب میدونین خیلی ها هستن که دارن از این چیزا درست میکنن
فروش آنچنانی م که نداره اینه که چند بار اول رو ازم میخرن شاید بتونن به نتیجه دیگه ای برسن
خیلی ناراحت شده بودم و نمیدونستم باید چی بهش بگم قهوه م رو خوردم و فنجونش رو گذاشتم تو نعلبکیش که گفت
میشه یه خواهش ازتون بکنم
نگاهش کردم که با خنده گفت
بهم نه نمگین
سرم رو تکون دادم که گفت
یه نیت بکنین و فنجون تون ر برگردونین تو نعلبکی
به این چیزا اعتقاد ندارم دروغه
یه لبخند بهم زد و گفت
پس چرا قبول کردین بهم نه نگین
یه لحظه نگاهش کردم و بعد تو دلم یه نیت کردم و فنجون رو برگردوندم که گفت
مرسی
یه سیگار دیگه روشن کردم
رکسانا خیلی سیگار میکشین
سوال هامو جواب نمیدین
سیگارش رو خاموش کرد وگفت
پدر و مادرم از همدیگه جدا شدن
چرا
رکسانا همه زندگی منو میخواین خلاصه کنین تو چند دقیقه اون وقت فکر نمیکنین دیگه زنده بودن برام پوچ میشه
چرا
رکسانا وقتی آدم بتونه تموم سختی ها و خوشی ها و روزهایی که ثانیه به ثانیه حس کرده و زندگیشون کرده بعد از گذشت بیست سال فشرده شون کنه و همشونو در عرض چند دقیقه برای یه نفر تعریف کنه خود به خود براش پوچ میشن یعنی یه زندگی پوچ میشه یه زندگی بیست و خرده ای ساله جمع و کوچیک بشه اندازه چند دقیقه مسخره نیس
چرا هس
بعد خندید و فنجون منو ورداشت و توش رو نگاه کرد شاید حدود پنج دقیقه همینجوری تو فنجون رو نگاه میکرد بعدش چشماشو بست من یه سیگار دیگه روشن کردم و هیچی نگفتم که چشماشو واکرد و بهم خندید اومدم بگم که تو اون فنجون دنبال چیزی نگردین که گفت
یه دنیا علامت سوال این تو هس
یه مرتبه جا خوردم و خودمو جمع و جور کردم وگفتم
یعنی چی
و یه دنیا حرف برای گفتن
نگاهش کردم که دوباره گفت
یه دنیا غرور یه دنیا سکوت یه دنیا فداکاری یه دنیا خشم
بعد یه مرتبه جدی شد و با تعجب پرسید
اما خشم برای چی
داشتم نگاهش میکردم که زنگ درو زدن یه نگاه به من کرد و گفت
عمه خانم ن
بلند شد و رفت درو واکرد و یه خرده بعد در راهرو واشد و عمه م اومد تو هال و بعدش با رکسانا اومد تو پذیرایی که جلوش بلند شدم و سلام کردم
سلام عمه
یه نگاه بهم کرد و خندید و گفت
سلام عمه جون چطوری اگه میدونستم میای اینجا نمیرفتم دکتر
دکتر برای چی رفتین
عمه همینجوری گاه گداری میرم معاینه بشم بشین عزیزم الان میام پیشت
اینو گفت و از اتاق پذیرایی رفت بیرون که رکسانا اومد جلو میز و فنجون منو ورداشت و باخنده بهم گفت
هنوز درست نگاهش نکردم
بعدش دوباره خندید و از اتاق رفت بیرون که بی اختیار دنبالش راه افتادم تا دم در رفتم که تازه اونجا متوجه خودم شدم و زود برگشتم سرجام نشستم
یه خرده بعد عمه ام اومد که بازم جلوش بلند شدم و واستادم تا نشست گفت
پیری و هزار و یه دردسر بشین عمه جون مانی کجاس
رفته پیش ترمه
یه خنده ای کرد و گفت
چشمای تو چی شده اون چیه تو چشمات
زود یه دستی به چشمام کشیدم و گفتم
چیزی نیس

T!Na
سه شنبه ۰۸ شهریور ۹۰, ۰۵:۲۰ بعد از ظهر
عمه چرا یه برق نشسته تو چشمات یه برق که من خوب میشناسمش
حسابی جا خوردم زود پاکت سیگارم رو در آوردم و بهش تعارف کردم که یکی ورداشت براش روشن کردم و یکی م برای خودم که گفت
توام ترمه رو دیدی
دیشب
عمه چطور بود
خوب
یه نگاه به در اتاق کرد و وقتی مطمین شد که تنها هستیم گفت
عمه تو چی میگی
در مورد چی
عمه مانی ! مانی و ترمه
ترمه رو نمیدونم اما مانی انگار خیلی ازش خوشش اومده اگه البته منظورتون اینه
عمه مانی رو چه جوری میبینی
آقا محکم با معرفت
سرش رو تکون داد و یه پک به سیگارش زد و گفت
فنجون تو بود دست رکسانا
سرم رو تکون دادم
عمه برات فال گرفت
فقط چند تا کلمه بهم گفت
عمه از زندگی شم برات گفت
فقط اونجایی که پدر و مادرش از همدیگه جدا شدن
دوباره یه پک به سیگارش زد و رو مبل یه خرده جابجا شد و یه مرتبه چشمش افتاد به سطل آشغال و گل آرو توش دید و برگشت طرف من که زود گفتم
گل آیی که رکسانا خانم درست کردن
عمه تو سطل چیکار مکنن
خودش انداختشون اون تو
عمه چرا
چون من گفتم که این کار خیانت به واقعیت هاس
عمه پس زندگیشو رو چه جوری میخواد بگذرونه اگه این کارم نکنه دیگه درآمدی نداره اون دختر پاکیه تن به هر کاری نمیده
برام گفته
عمه خب
یه لحظه با خودم فکر کردم و بعدش بلند شدم ورفتم گل آرو از تو سطل در آوردم و بردم گذاشتم رو میز جلوی خودم وگفتم
از این به بعد خودم ازشون میخرم
عمه بهم خندید و یه پک دیگه یه سیگارش زد و خاموشش کرد که رکیانا با یه سینی چایی تو یه دستش و یه سبد میوه تو دست دیگه ش برگشت و تا چشمش رو میز به گل آ افتاد همونجا واستاد و یه نگاه به من کرد و گفتم
هرچی باشه نمادی از گل واقعیه جاش تو سطل آشغال نیس
سبد میوه رو گذاشت رو میز و چایی رو اول به عمه و بعدش به من تعارف کرد و سینی رو هم گذاشت رو میز و رو یه مبل نشست و گفت
به چه دردتون میخوره
میخوام بخرمشون از این به بعد شما درست کنین و بفروشین شون به من
خندید و گفت
دیگه گل مصنوعی درست نمیکنم
عمه پس میخوای چیکار کنی عزیزم
رکسانا یه فکری میکنم نگران نباشین
سرمو با چایی گرم کردم و صبر کردم تا عمه چاییش رو بخوره و بعدش گفتم
عمه بقیه سرگذشتتون رو برام تعریف نمیکنین
عمه الان
راست میگین الان خسته این بد موقع مزاحم شدم
عمه نه عزیزم اولا که ت مزاحم نیستی و همیشه در این خونه روت وازه بعدشم بذار یه میوه بذاریم دهنمون اون وقت برات میگم اگه واقعا برای شنیدن سرگذشت من اینجا اومده باشی و اینها بهانه نباشه
تا اینو گفت رکسانا یه نگاه به من کرد و از جاش بلند شد و گفت
پس من میرم یه خرده درس بخونم با اجازه
اینو گفت و زود از اتاق رفت بیرون و وقتی در اتاق بسته شد عمه م بهم گفت
دوستش داری
نمیدونم
عمه ازش خوشت اومده
آره اما در مورد دوست داشتن مطمین نیستم
عمه تا حالا عاشق نشدی
نه
بهم خندید که هول شدم و گفتم
نمیدونم چی شده دوست دارم همه ش باهاش حرف بزنم
عمه پس برای حرف زدن با اون اومدی
نه میخوام شما رو بهتر بشناسم
عمه تو از اونایی هستی که هرجا میری زیادی خودتو درگیر میکنی این برات خوب نیس ممکنه کار دست بده
یه چیزی ازتون میخوام
عمه چی میخوای عزیزم
اجازه دارم به رکسانا خانم تلفن بزنم
خندید وگفت
دیدی درست گفتم انگار کار دستت داده شده
سرم رو انداختم پایین که گفت
خجالت نکش خجالت نداره تا زمانی که همه چیز پاک باشه
بعد نگاهم کرد که گفتم
میفهمم چی میگین
دوباره بهم خندید و ته چایی ش رو خورد وبه عقب مبل تکیه داد وگفت
خسته تر از اونی هستم که بخوام نقالی کنم اما چیزی رو شروع کردم نمیتونم بی نتیجه ولش کنم
یه نفس عمیق کشید و گفت
شماره اینجا رو از خودش بگیر از خودشم بپرس که میخواد بهش زنگ بزنی یا نه
سرمو تکون دادم یه خرده نگاهم کرد و گفت
وردار یه میوه پوست بکن
ممنون میل ندارم
عمه برای من پوست بکن
یه موز برداشتم و پوستش رو کندم و با چاقو تیکه تیکه ش کردم و گذاشتم جلوش که یه دونه خودش ورداشت و بشقاب رو گذاشت جلو من و گفت
توام بخور
یه تیکه گذاشتم دهنم که یه سیگار روشن کرد و چند تا پک زد و بعد خیره شد به من و یه خرده بعد گفت
ببین اول صحبت هام بهت گفتم این دفعه قضیه برعکسه باید بچه هامون بزرگتراشونو بفهمن و درک کنن گوشی دست ته
سرمو تکون دادم که یه نفسی کشید و سیگارش رو خاموش کرد و گفت
داستان زندگی خانواده منم اینطوری گذشت مادربزرگم بعد از اون جریان عروسی ش در اتاق خواب و قفل میکنه و هیچکس رو توش راه نمیده یکی دو روزم که لب به هیچی نمیزنه و بعدشم که گرسنگی و تشنگی بهش فشار میاره فقط اجازه میده که خدمتکارا سینی غذاش رو براشون بذارن پشت در اتاقش و برن دنبال کارشون و اونم ورداره بخوره
آقایی که شما باشین تا دو سه هفته ای این بساط برقرار بوده خدمتکارا آب و دونش رو میبردن میذاشتن پشت در اتاقش و دیگه هیچکس کاری به کارش نداشته یعنی پدر بزرگم فکر میکرده که این جریان یه ضربه روحی بزرگ برای زنش بوده و گذاشته بوده که یه چند وقتی ازش بگذره و ماد بزرگم کم کم فراموش کنه و روحیه اش به حالت اول برگرده اما دو سه هفته ای که میگذره میبینه نخیر موضوع انگار خیلی جدیه این میشه که چند بار میره پشت در اتاق باهاش حرف میزنه و جونم عمرم قربونت برم و این چیزا دیگه بلکه م مادر بزرگم راضی بشه ودر اتاق رو واکنه اما هرچی از این یکی اصرار میشه از اون یکی انکار جواب میگیره و عاقبت یه شب پدر بزگم همه خدمتکارا رو مرخص میکنه و مشروب سیری میخوره و وقتی خوب مست میشه از پله ها آروم آروم میره بالا و خیلی خونسرد میره جلو اتاق مادربزرگم و در اتاق رو میشکونه و میره تو مادر بزرگم که طرف رو میبینه گوشی دستش میاد که توپش خیلی پره برای همینم میاد از اتاق فرار کنه که پدر بزرگمم یه چک میزنه تو صورتش که طرف بیهوش میشه و تو بی هوشی عمل زفاف انجام میشه
حالا مادربزرگم یه ربع بعدش نیم ساعت بعدش سه ربع بعدش یه ساعت بعدش به هوش میاد دیگه نمیدونم اما وقتی بهوش میاد و جریان رو میفهمه شروع میکنه به گریه زاری کردن و جیغ و فریاد کشیدن پدربزرگمم که به مقصودش رسیده بوده طرف رو ول میکنه که هر چقدر میخواد فریاد بکشه
اون شب میگذره و میشه فردا صبحش که خدمتکارا میان سرکار و پدر بزرگم میره بیرون و پشت سرشم نجار میادتو خونه و قفل درو درست میکنه و میره مادر بزرگه که این جریان رو میبینه فکر میکنه پدر بزرگم در عالم مستی یه همچین کاری کرده و از عمل خودش پشیمونه اما وقتی دوباره شب میشه پدربزرگم مثل شب قبل خدمتکارا رو مرخص میکنه و بازم خیلی خونسرد میره جلو اتاق مادر بزرگم اول یه دستی به دستگیره میزنه و تا میبینه که بازم در قفله با یه لگد قفل درو میشکنه و میره تو و جریان شب قبل تکرار میشه اما این دفه دیگه گویا از چک و بی هوشی خبری نبوده وفقط همون جیغ و فریاد و اعتراض مادربزرگم بلند میشه
جونم برات که اون شبم میگذره و صبح میشه و بازم خدمتکارا میان سرکار و پدربزرگه میره بیرون و پشت سرش نجار میاد تو خونه و قفل درو درست میکنه
مادربزرگه که این جریان رو میبینه میره تو فکر که بفهمه این جریان چه صورتی داره شب قفل و میشکونه و صبح قفل و تعمیر میکنه حالا من میگم مادر بزرگ تو تو فکرت یه پیرزن ۷۰ یا ۸۰ ساله رو نیار اون موقع مادر بزرگم یه دختر خوشگل ۲۰ ساله و پدربزرگم یه جوون رشید و خوش هیکل ۲۷ یا ۲۸ ساله خلاصه اون روزم شب میشه و بازم پدر بزرگم همه خدمتکارا رو رد میکنه و میره بالا پشت در اتاق زنش اول یه دستی به دستگیره میزنه وقتی میبینه قفله یه لگد و برنامه دوشب قبل تکرار میشه با این فرق که دیگه جیغ و داد و اعتراض مادربزرگم تبدیل میشه به غرغر و گله گی
این شد چند شب ۳ شب که فردا صبحش بازم قفل در تعمیر میشه برنامه عادی تکرار میشه تا دوباره شب میرسه و پدربزرگ ما خدمتکارا رو مرخص میکنه
مادربزرگم که حواسش جمع بوده و گوشش به صدای رفتن خدمتکارا بلافاصله یه کمد رو میکشه میاره پشت در اتاق و یه میزم میذاره پشت کمد و میشینه منتظر پدربزرگه که کی میاد بالا

T!Na
سه شنبه ۰۸ شهریور ۹۰, ۰۵:۲۱ بعد از ظهر
حالا بشین حالا بشین حالا بشین یه مرتبه میبینه نخیر ساعت از وقت دیشبی گذشت و خبری نشد زود میره و میز رو از پشت کمد ور میداره و دوباره میره میشینه منتظر یه خرده دیگه م میگذره اما میبینه بازم خبری نشد این دفعه کمدم از پشت در ورمیداره اما بازم میبینه صدایی نیس دوباره بلند میشه این دفه قفل درو وامیکنه و زود برمیگرده سر جاش رو تخت و میگیره میشینه تا بلکه م یه خبری بشه اما دریغ از یه صدای سرفه
آقایی که شما باشین مادربزرگم که دیگه به پدربزرگم عادت کرده بوده شک ورش میداره و آروم و بی سر وصدا در اتاقش وا میکنه و میره بیرون ویه سر گوشی آب میده که ببینه پدر بزرگه کجاس اما هرچی نگاه میکنه کسی رو نمیبینه برای همین راه میافته و از پله ها میره پایین خونه های اونام که مثل آلونک های ماها نبوده قصر و کاخ و این چیزا بوده و ده تا اتاق طبقه بالا و ده تا اتاق و سالن و کتابخونه و ناهار خوری و چی و چی و چی طبقه پایین
مادربزرگم راه میافته و میره پایین و آروم و بی سر و صدا شروع میکنه به گشتن این اتاق رو میگرده میبینه شوهرش نیس اون اتاق رو میگرده میبینه شوهرش نیس اون یکی اتاق تو آشپزخونه تو سالن پذیرایی نخیر شوهرش نیس که نیس آخرین جایی که به عقلش میرسه اتاق مطالعه بوده راه میافته میره جلو اتاق مطالعه که میبینه درش قفله این دفعه نوبت این یکی بوده که با دست و لگد بیافته به جون در اتاق یه ۷ , ۸ , ۱۰ تایی که مست و لگد میزنه به در اتاق پدربزرگم درو وامیکنه و حالا دیگه بعد از یه سخنرانی از این و یه نطق آتشین از اون یکی یا اصلا بدون حرف و سخن این زن و شوهر با همدیگه آشتی میکنن
این تا اینجا دستت سپرده تا بقیه ش رو برات بگم
اینو گفت و آروم از جاش بلند شد و از اتاق رفت بیرون دو سه دقیقه بعد با چند تا قرص و یه لیوان آب برگشت که جلوش بلند شدم و همونجور که داشت میشست رو مبل گفت
راحت باش عمه خودتو معذب نکن
این قرصا چیه
عمه هیچی قرص فشار و قند و قلب و اعصاب و همه چی آدم که پا به سن میذاره مونسش میشه قرصاش دیگه با قرص و کپسول هاش زندگی میکنه یعنی اینجا اینطوریه تو خارج یارو بازنشسته که میشه تازه شروع میکنه دنیا رو گشتن پیرزن هفتاد ساله صبح که میشه آرایش میکنه و تر وتمیز میره تو پارک میشینه به پرنده ها دونه میده و اگه بری پیشش بشینی و باهاش حرف بزنی ده سال جوون میشی اینجا با جوون ۲۰ ساله ش اصلا نمیشه حرف زد عین هفت ترقه س چرا اعصاب براش نمونده طقلکا نه آینده ای نه گذشته ای نه خاطرات قشنگی زمان حالشونم که داره مفت مفت میگذره من این وسط موندم که این جوونا وقتی به سن و سال ما برسن یعنی اگه از هرویین و خود کشی و هزار تا بلای دیگه جون سالم در ببرن و به سن و سال ما برسن از جوونی و گذشته شون چه خاطره ای دارن
اینو گفت ویکی یکی قرصاشو خورد و لیوان رو گذاشت رو میز و یه سیگار روشن کرد که گفتم
اگه ناراحتی قلبی دارین سیگار اصلا براتون خوب نیس
یه خنده ای کرد و گفت
من عمر خودمو کردم شماها به فکر باشین هر ثانیه از عمر آدم ملیون ملیون قیمت شه مفت از دستش نده بذل و بخشش م نکن
از تو جیبم پاکت سیگارم رو آوردم و یکی روشن کردم که یه نگاهی بهم کرد و خندید و سری تکون داد و گفت
امان از نصیحت پیرزنا
خندیدم و گفتم
اخنیار دارین
یه پک به سیگارش زد و گفت
بگم
سراپا گوشم
عمه ببین حتما میپرسی که برای چی دارم سرگذشت که برای چی دارم سرگذشت پدربزرگ و مادر بزرگم رو برات میگم اما مقصود دارم بیخودی نه وقت ترو تلف میکنم نه خودمو خسته
مگه رفتار زشتی از من سر زده
عمه نه عمه اما دلم میخواد اینارو بگم و توام خوب گوش کنی اما وسطاش گاهی خودم پشیمون میشم و گاهی م فکر میکنم تو از دونستن سرنوشت من پشیمون شدی
اصلا اینطوری نیس
یه نگاه بهم کرد و خندید و گفت
واسه ماهام فقط همینا مونده که شادمون کنه برای من و امثال من که خیلی هاشون رفتن زیر خاک و بقیه شونم تو یه خونه میون هزار تا خاطره دارن خاک میخورن و منتظرن که کی نوبتشون میشه حالا بگذریم داشتم برات میگفتم پدربزرگ و مادر بزرگم اینطوری با همدیگه آشتی میکنن و نه ماه بعدش مادر من به دنیا میاد یه دختر خوشگل و قشنگ که اسمش رو میذارن ناتاشا
به دنیا اومدن مادرم همانا و عوض شدن روحیه پدربزرگ و مادربزرگم همان دیگه این ۲ نفر و خونواده هاشون تو دنیا غمی نداشتن و مادبزرگمم کم کم جریان عروسیش رو که براش خیلی خیلی تلخ بوده فراموش میکنه و میرسه به زندگیش یه سال از این ضیه میگذره و دیگه تو خونه شون جز شادی و خوشی چیزی نبوده و اونام همه ش شکر خدا رو میکردن که یه مرتبه یه اتفاقی میافته که همه چیز رو میرزه بهم
یه روز صبح که مادربزرگم از خوب بیدار میشه و مثلا میره تو تراس خونه شون یه مرتبه میبینه که یه چیزی یه گوشه اوفتاده میره جلو میبینه ای وای یه گنجیشک کوچولو انگار از سرما یخ زده و مرده اما تا از رو زمین ورش میداره میبینه که تو سینه ش خونیه یه نگاه میکنه که نوک انگشتش تو سینه گنجیشکه میوره به یه چیزی پرهاشو میزنه کنار که میبینه یکی یه سوزن کرده تو قلب اون زبون بسته تا اینو میبینه و یه جیغ میکشه و غش میکنه میافته زمین خدمتکارا که صدای جیغ خانومشونو میشنون میدوین بیرون و اونام شروع میکنن به جیغ و داد کردن که پدربزرگم سر میرسه و زنش رو بغل میکنه و میبره تو و میاد بفرسته دنبال دکتر که مادربزرگم بهوش میاد همه خوشحال میشن اما میبینن که طرف بهوش اومده اما زبونش حرکت نمیکنه که حرف بزنه و مرتب داره با داد و فریاد و علم و اشاره یه چیزی میگه یه خرده صبر میکنن و شربتی بهش میدن و آبی به سر و صورتش میزنن که حالش جا میاد و با گریه و زاری جریان رو میگه یه دفعه همه میریزن تو تراس اما هرچی میگردن از گنجیشک خبری نبوده
پدربرگم شروع میکنه به دلداری دادنش و بهش میگه که حتما فکر کرده یه همچین چیزی دیده و خلاصه هرجوری که هس قضیه رو رفع و رجوع میکنه این جریان میگذره تا ۳ روز بعد سه روز بعدم بازم یه صبحی مادربزرگم از خواب بیدار میشه چون دیگه رو این مساله حساس شده بوده آروم از تو اتاقش میره تو تراس که چشمش از دور به یه چیزی میافته آروم با ترس و لرز میره جلو که یه مرتبه یه جیغ میکشه و بازم غش میکنه حالا خودمونیم عجب مادر بزرگی داشتم من همه ش تو غش بوده
خلاصه با صدای جیغش همه میریزن تو تراس و این دفعه دیگه میفهمن جریان چیه یه کبوتر زبون بسته رو با یه میخ بلند کشته بودن و انداخته بودن تو تراس دیگه این یکی رو همه دیده بودن و خواب و رویا و خیال نبوده
صحبت جادو جادو میافته بین خدمتکارا مخصوصا با سابقه ای که برای پدربزرگم و مادربزرگم بوده هرچند که با یه توپ و تشر پدربرگم همه ساکت میشن اما حرفی بوده که گفته شده و صحبتی که در اومده بوده دیگه م نمیشده کاریش کرد حرف تا موقعی که تو دهن آدمه وقتی زده شد عین تیری که از چله کمون در رفته دیگه نمیشه جلوش رو گرفت
حالا گلوی منم خشک شده و رکسانام نیس که برامون یه قهوه درست کنه
من میرم درست میکنم
عمه مگه بلدی
یه چیزایی بلدم
عمه مثل جریان دلمه
خندیدم که گفت
حالا قهوه باشه برای بعد بذار یه چایی بریزم بیارم
زود از جام بلند شدم و گفتم
من میریزنم
عمه دستت درد نکنه فنجون همونجا رو کابینت هس سماورم روشنه
رفتم تو آشپزخونه و دوتا چایی ریختم و برگشتم و تعارف کردم و نشستم
عمه م فنجونش رو ورداشت و گفت
دلم خیلی برای این دختره تنگ شده
برای ترمه
عمه آره البته حقم داره براش یه ضربه بود
به امید خدا درست میشه
یه سری تکون داد یه خرده از چاییش خورد و بعدش گفت بعله همه چی درست میشه فقط صد سال اولش سخته
خندیدم که چاییش رو خورد و گفت
خلاصه صحبت جادو ورد زبون همه میشه و خبر به بیرون درز میکنه که دارن این خانواده رو جادو میکنن اون موقع هام این حرفا شوخی نبوده مردم خیلی بهش اعتقاد داشتن هرچند که الانم دوباره جادو جنبل و این چیزا شروع شده والا آدم چیزایی میشنوه که باورش نمیشه حالا اگه اینارو از دهن یه آدم بیسواد میشنید بازم یه چیزی اما متاسفانه آدمای تحصیل کرده مونم افتادن تو این خط
یه سری تکون داد و یه سیگار دیگه روشن کرد و گفت
حالا من هی سیگار روشن میکنم تو پا به پام نیا
خندیدم و گفتم چشم یه پک زد و گفت
خدا نکنه که برای یه نفر یا یه خونواده حرف در بیاد همین خودی ها روی دلسوزی جون طرف رو میگیرن دیدی تا حالا تو یه مرغ دونی وقتی مثلا رو پشت یه مرغ یه لکه سیاه کوچولو باشه تموم مرغا تا چشمشون به اون لکه میافته فکر میکنن دونه س و یه نوک بهش میزنن هر مرغی که از بغل اون زبون بسته رد میشه یه نوک بهش میزنه انقدر نوکش میزنن تا اون لکه روی پر که هیچی م نبوده بشه یه زخم و مرغ زبون بسته رو بکشه
حالا کار ما آدمام همینجوریه گویا از اون به بعد هرکدوم از فامیل که از قضیه با خبر میشن به هوای دیدن و دلداری دادن میرن خونه ش و هرکدوم یه چیزی برای باطل کردن این جادو براش تجویز میکنن و با این حرفشون مساله رو جدی میکنن و طرف اگه اعتقادی م به این چیزا نداشته باشه کم کم با حرفاهای دور و ری آ و مثل هاشونو و داستان های دروغیشون باور میکنه یکی میرسه و بهش میگه آره ما یه دوستی داشتسم که همچیت بلایی سرش اومد داشت بیچاره میشد که فلان کارو کرد جادو باطل شد یا یه فامیل داشتیم که همچین جادویی براش کردن داشت زندگیش از دست میرفت که فلان کارو کرد و جادو برگشت به خود طرف و از این حرفا
مادر بزرگ منم تو همچین وضغیتی گیر کرده بود و با لطف دوستان و اقوام روز به روز باورش بیشتر میشد و روحیه اش خرابتر تا اتفاق بعدی که دیگه انداختش تو رختخواب

T!Na
سه شنبه ۰۸ شهریور ۹۰, ۰۵:۲۱ بعد از ظهر
گویا یه روز دیگه یه گربه مرده تو خونه پیدا میکنن با یه چیزی شبیه سیخ کشته شده بوده مادربزرگم با دیدن این یکی دیگه پاک تعادل روانیش رو از دست میده و حالش وخیم میشه همه ش فکر میکرده که یه نفر میخواد یه سیخی یه چیزی بکنه تو قلب بچه ش مادرم که یه ساله ش بوده میچسبونده به خودشو و نمیذاشته کسی بهش نزدیک بشه
پدر بزرگم که اوایل مساله رو جدی نگرفته بوده حالا با مشکل روحی روانی مادربزرگم روبرو میشه که دیگه جدی بوده هرچی هم دکتر میارن فایده نداشته البته همه میدونستن که قضیه از کجا آب میخوره اما نمیتونستن کاری بکنن چون اولا مدرکی نداشتن و بعدشم نمیتونستن کسی رو که این چیزا رو میاره و میندازه تو خونه شون پیدا کنن
کم کم یکی دوتا از خدمتکارا از اونجا میذارن میرن و همین رفتنشون کار رو خرابتر میکنه و اثر بدی رو بقیه میذاره و کار به جایی میرسه که پدر بزگم مجبور میشه دست زن و بچه ش رو میگیره و در خونه شونو قفل میکنه و با دو سه تا از خدمتکارا که ولشون نکرده بودن میره یه شهر دیگه
اونجا یه خونه میخره و اسباب و اثاثیه و شروع میکنن به زندگی کردن به خدمتکارام میسپره که دیگه کلامی از جادو این چیزا به زبون نیارن خودشم چند وقتی تو خونه میمونه و به مادر بزرگ و مادرم مییرسه تا کم کم وضع روحی مادربزرگم بهتر میشه گویا از این جریان چند ماهی میگذره و دیگه موضوع کهنه میشه و میره پی کارش اونام داشت زندگیشونو میکردن و مادرمم که نزدیک ۲ سالش شده بوده و زبون وا کرده بوده خونه زندگیشونو گرم میکرده و با شیرین زبونی هاش غم وغصه رو از دلشون میبرده که دوباره شب مادربزگم با جیغ و داد میپره و تا پدربزرگم چراغ رو روشن میکنه که میبینه داره از در و دیوار اتاق سوسک بالا میره این دفعه دیگه خود پدر بزرگمم جا میخوره و ترس میافته تو دلش
زود مادربزرگم و مادرم رو از تو اتاق می بره بیرون و در اتاق رو می بنده و زیر در رو با کهنه می گیره و می ره سراغ مادربزرگم که دوباره حالش بد شده بوده!اما این دفعه دیگه چیزی نداشته بهش بگه و دلداریش بگه چون خودشم باور کرده بوده که اینا همه ش کار جادوئه!
بالاخره همون شبونه دکتر خبر می کنن و یه قرص و شربت به مادربزرگم می دن و می خوابونن ش اما این مادر بزرگ دیگه،نه برای من مادربزرگ می شه و نه برای مادرم،مادر و نه برای پدر بزرگم زن!می ره تو یه عالم دیگه!روز به روز بیشتر تو خودش می ره و کم کم شروع می کنه با در و دیوار حرف زدن!اوایل فقط وقعی که تنها بوده با خودش پچ پچ می کرده اما چند وقتی که می گذره دیگه جلو همه و با صدای بلند شروع می کنه به حرف زدن و مثلا از روح سریوژآ طلب بخشش کردن!یعنی یه حالت روانی پیدا می کنه!
پدربزرگ بدبختم که دیگه مستاصل می شه،به هر کی که می رسیده،دست به دامن ش می شده تا اینکه یه نفر یه کشیش رو که نیمچه دکترم بوده بهش می کنه!کشیش م که از جریان باخبر می شه دامن همت به کمر می بنده و شب و روز به مادربزرگ می رسه و باهاش حرف می زنه و براش موعظه می کنه و ازش اعتراف می گیره و چی و چی و چی و بالاخره بعد از یکی دو ماه می گه من از طرف خداوند و سریوژآ ترو بخشیدم و تو دیگه گناهی نداری!
با این حرفا و تلقین ها،کم کم حال مادربزرگم بهتر می شه و تو درونش خودش رو می بخشه و دیگه احساس گناه نمی کنه و داشته برمی گشته به زندگیش که دوباره یه شب که می خواسته بره بخوابه،تا پتو رو از رو تخت می زنه کنار می بینه رو تختخوابش کرم لول می زنه!این دفعه دیگه کار به جیغ و داد و فریادم نمی رسه و بدبخت مستقیما غش می کنه!یعنی حق م داشته!آدم شب بره بخوابه و یه مرتبه ببینه رو تختش هزار تا کرم دارن می لولن!
دردسرت ندم!حالش از قبلم بدتر می شه به طوریکه این دفعه هر چی کشیشه می گه من از طرف خدا و سریوژآ و خودم و ننه و بابام و همه کس و کارم تو رو بخشیدم فایده نمی کنه!یعنی دیگه مادربزرگم هیچی نمی فهمیده!فقط رفته بوده تو یه اتاق و دور و ورش رو و در و دیوار رو پر کرده بوده از صلیب و نشسته بوده اون وسط!
حالا دیگه ببین اون خونه چه وضعی پیدا کرده بوده و حال و روز پدربزرگم چی بوده!اما چاره ای م نداشته و باید می سوخته و می ساخته!تازه اگه به همین جام ختم می شده بازم خوب بوده!یعنی چند وقت دیگه که می گذره،یه روز یه مرتبه همه از بیرون یه صدای گروپ می شنون!اول کسی توجه نمی کنه اما یه مرتبه می بینن که یه عده دارن با مشت و لگد می کوبن به در خونه و جیغ و داد می کنن!اینا تا در و رو وا می کنن و می بینن که بعله!جنازه ی مادربزرگم جلو در خونه افتاده!تازه خبردار می شن که اون صدای گروپ،صدای افتادن مادربزرگم بوده که از بالای خونه خودشو پرت کرده پایین!
-کشته می شه؟
عمه-نمی دونم والله!ولی معمولا اگه کسی از هفت هشت متر ارتفاع ،خودشو با کله پرت کنه رو سنگفرش،حتما کشته می شه!
به همین سادگی؟
عمه-والله ساده که نبوده اما وقتی آدم می زنه به کله ش دیگه این فکرا رو نمی کنه!
واقعا خودکشی کرده بوده؟
عمه-اینطوری به من گفتن!یعنی مادرم اینطوری برام تعریف کرد که اونم از پدرش یعنی پدربزرگ من شنیده بوده!
اون جریان چی؟گنجیشک و گربه و سوسک و این چیزا؟واقعا جادو بوده؟
خندید و گفت:
مگه تو به این چیزا اعتقاد داری؟
نه!
عمه-پس حتما نبوده!حالا گوش کن تا برات بگم!همون روزی که مادربزرگم خودکشی می کنه،فرداش یکی از اون زنای خدمتکار غیب ش می زنه!چون دیگه همه فکر می کردن این خونواده نفرین شدن،ترس می افته تو دل همه و فکر می کنن شاید برای اونم یه اتفاقی افتاده!می رن تو اتاقش که ببینن اسباب اثاثیه ش هس یا نه که یه جوری،حالا اتفاقی یا هر جور دیگه،یه شیشه بزرگ پر از زالو پیدا می کنن!گوشی دستت اومد؟!
همه ش کار خدمتکاره بوده؟
عمه-انتقام!
یعنی خونواده ی اون سریوژآ اجیرش کرده بودن؟
عمه-خب خودش که بیکار نبوده این بلاها رو سر مادربزرگم بیاره!حتما یه پول خوبی بهش داده بودن.خودشونم این چیزا رو براش می اوردن که بذاره تو خونه ی اینا که مادربزرگم رو دیوونه کنه!
بعدش چی؟پدربزرگتون نرفت از خوناده ی سریوژآ انتقام بگیره؟
عمه-برای چی از اونا؟
خب اونا حتما اجیرش کرده بودن دیگه!
عمه-خب اره!
پس باعث مرگ و خودکشی مادربزرگتون اونا بودن!
عمه-باعث مرگ و خودکشی مادربزرگم،عقل خودش بود!عقلش و طرز تفکرش!وقتی خرافات تو ذهن یه نفر ریش بدئونه،این اتفاقات طبیعیه!من اگه جای مادربزرگم بودم،همون موقع که برای اولین بار اون گنجیشک رو می دیدم،جای غش کردن،ورش می کردم و پرتش می کردم بیرون!صداشم در نمی اوردم و نشون نمی دادم که نسبت به این مساله ضعف دارم!یعنی نقطه ضعف دست کسی نمی دادم و بعدش می شستم وفکر می کردم که این گنجشک زبون بسته،بعد از کشتهشدن به دست یه آدم بی رحم،خودش با پای خودش نیومده اونجا و حتما کسی اوردتش!چه کسی م می تونه این اینکار رو بکنه؟کسی که تو اون خونه رفت و امد داره1حالا چرا این کار رو بکنه؟چون پول خوبی گرفته1از طرف کی؟معلومه دیگه!از طرف کسی که باهاش دشمنه!
ببین عمه جون!همیشه تو هر جای دنیا یه عده ادم شیاد و حقه باز و بی وجدان وجود دارن که منتظرن یه عده آدم ساده رو گیر بیارن و ازشون سوءاستفاده کنن!همیشه م از طریق عواطف و احساسات شون وارد می شن!خرافات رو تو ذهن یه نفر جا می دن و بعدش سر کیسه ش می کنن!میندازنش سر غیرت و سوارش می شن!نقطه ضعفش رو پیدا می کنن و می دوشن ش!فکرم نکن که اینا مال زمانای قدیمه!همین الانش تموم اینا دوباره باب شده!بیا بهت صد تا شو نشون بدم!اگه بدونی یه عده آدم بی شرف دارن چه بلایی سر مردم می ارن!درست مثل صد سال پیش!دعا می نویسن!سحر و جادو می نویسن!باطل السحر می دن!روح احضار می کنن!قفل می کنن! وا می کنن!خلاصه کارایی می کنن که اگه بفهمی شاخ در میاری!همیشه م یه عده آدم بدبخت ساده ی هالو،اسیرشونن!کسایی که دستشون به جایی بند نیست و مجبوری به اینا متوسل می شن!یعنی ادما چه وقتی نفرین می کنن؟وقتی که نمی تونن مثلا حق شونو از طریق قانونی از یه نفر بگیرن،متوسل می شن به نفرین!وقتی م می بینن که نفرین کاری نکرد،می رن سراغ جادو و جنبل و این چیزا!
فلان زن بعد از سی سال زندگی،شوهرش سرش هوو می اره یا طلاقش می ده و چندغاز مهریه ش رو میندازه کف دستش و بیرونش می کنه!یا بعد از بیست سال خون دل خوردن زنش و با نداری ش ساختن،تا وضع ش خوب می شه،می ره دنبال یه زن جوون!زن بدبخت شم که کاری از دستش بر نمی اد و قانونم ازش حمایت نمی کنه،می ره طرف این خرافات و هزار تا بلای دیگه سرش می اد!یا مثلا تو مملکت کار نیس و پسر جوون خونواده از بدبختی و بلاتکلیفی،داره رو می اره به مواد مخدر!پدرو مادرشم که پول و قدرتی ندارن که براش یه کاری جور کنن!وقتی از همه جا ناامید می شن و می بینن که جوون شون داره جلوشون پر پر می شه،می رن سراغ جادو جنبل و این چیزا که مثلا قفل زندگیش رو وا کنن!
از این چیزا انقدر زیاده که نگو!دخترای دم بخت تو خونه موندن چون پسرا نه کار درست حسابی دارن و نه خونه زندگی که بیان زن بگیرن!اون وقت مادر دختر فکر می کنه که بخت دخترش رو بستن!زود می ره پیش یکی از این کلاه بردارا که یه دعایی چیزی بهش بدن بخت دخترش وا بشه!
اینا همه از جهل و بی فرهنگی آدماس!یکی نیس به اینا بگه اخه آدمای حسابی،این دعا نویسا اگه کارشون درست بود و راست می گفتن و می تونستن گره از کار مردم وا کنن که یه بیل تو باغچه ی خودشون می زدن و کارشون به دعا نویسی نمی کشید و می شدن یه پولدار مثل اوناسیس!
به جون خودت من یه خانمی رو میشناختم که یکی از این دعا نویسا بلایی سرش اورد که داشت زندگیش نابود می شد!طرف یه پسر داشت که مونده بود تو خونه!یعنی لیسانس گرفته بود و خدمتش رو رفته بود و برگشته بود و باید

T!Na
سه شنبه ۰۸ شهریور ۹۰, ۰۵:۲۲ بعد از ظهر
میرفت سرکار اما کو کار؟البته کار بود اما چه کاری؟!نه حقوق درستی میدادن و نه اصلا ربطی به تخصص اون طفلک داشت!خب بالاخره وقتی یه جوون میره دنبال کار توقع داره انقدر بهش بدن که بتونه یه آلونک رو بگیره و بتونه شیکمشم سیر کنه!حقوقم که قربونش برم انقدر نیس که آدم بتونه باهاش یه هفته رو سر کنه!
خلاصه پسر روانی شده بود!تو خونه با همه دعوا داشت!همه ش به پدرش میگفت شماها گفتین برم درس بخونم!اگه میذاشتین از همون اول میرفتم بازار تا حالا راه دزدی و پدرسوختگی رو یاد گرفته بودم و الان حداقل یه خونه واسه خودم داشتم!
سر تو درد نیارم!مادره از بس رفت پیش این دعا نویسها و کلاهبردارا و چیز گرفت و به خورد این پسر داد که بیچاره نزدیک بود با اون همه بدبختی کلیه هاشم از بین بره!آخرش یه روز اومد اینجا مثلا برای دیدن من و سردردلش وا شد!بهش گفتم زن کم عقل جای اینهمه پول که ریختی تو جیب این آدمها میرفتی و یه فکر حسابی میکردی!گفت دیگه چیکار کنم؟!گفتم بفرستش خارج!گفت بفرستمش که عملی بشه و برگرده؟گفتم این چند وقت دیگه بگذره هم عملی میشه و هم دیوونه و بعدشم خودکشی میکنه!حداقل بفرستش خارج که فقط عملی بشه!
رفت تو فکر و چیزی نگفت.بعدش شنیدم که باباهه ماشینش رو فروخته و قرض و قوله م کرده و پسره رو فرستاده ژاپن!باور کن سه چهار سال بعد زندگیشون از این رو به اون رو شد!پسره عملی که نشد که هیچی کلی م اونجا پول در آورد و اینجا برای پدر و مادرش یه آپارتمان خرید و یه زنم اونجا گرفت و الانم شکر خدا وضعش خوبه!یعنی میخوام بهت بگم الانم خرافات و خریت داره بیداد میکنه!
یه سیگار روشن کرد و گفت:اینم از داستان زندگی مادربزرگ ما!
-داستان عجیبی بود!
عمه-نه زیاد عجیب!حالا هی حرف تو حرف می آد!بذار یه چیزی بهت برات تعریف کنم که خنده ت بگیره!ما یه سال با یه خونواده دعوت شده بودیم به یه ده یه ده خیلی قشنگی بود.
خلاصه یه روز کدخدای ده ما رو دعوت کرد واسه ناهار.همگی رفتیم خونه ش.بیچاره چقدر تدارک دیده بود!سفره انداخته بود از کجا تا کجا!مهمون نوازی میکردن دیگه!خلاصه داشتن غذا رو میکشیدن و پسراش می آوردن میذاشتن سر سفره.تو همین رفت و امد و دولا راست شدن اون طفل معصوما یه مرتبه یکی از پسراش وقتی داشت دیس برنج رو میذاشت وسط سفره خلاف ادب یه بادی ازش خارج شد و یه صدایی در اومد!تا اینطوری شد همه شروع کردیم حرف زدن و سر و صدا کردن که مثلا قضیه ماست مالی بشه و طرف خجالت نکشه!
پسره دیس رو گذاشت و رفت بیرون و ماهام ساکت شدیم که باباهه با همون لهجه محلی همون جور که سرش پایین بود و مثلا خجالت میکشید اروم گفت:اگه این تخم مائه دیگه کسی روش رو نمیبینه!هنوز این حرف تو دهنش بود که از بیرون یه صدای تیر اومد!همه ریختیم بیرون که دیدیم طفل معصوم تو خون خودش داره بال بال میزنه!نفس همه مون بند اومده بود!حالا فکر میکنی باباش چیکار کرد؟!سرش رو بالا گرفت و رفت جلو پسره که دیگه داشت تموم میکرد!اروم دولا شد و پیشونیش رو ماچ کرد و با همون لهجه و با افتخار گفت:حقا که پسر خودمی بوآ!
فقط نگاه کن ببین خنده ت نمیگیره؟!هر چند باید اول زار زار گریه کرد و بعدشم خندید!باید به این جهل خندید!باید به این عقیده خندید!باید به این مرام خندید!
حالا گیرم یه صدایی از یه آدم در اومد!خب یه چیز طبیعیه!بالاخره ممکنه برای هر کسی پیش بیاد!بخاطر یه صدا یه جوون خودشو کشت!اِاِاِاِ....!ترو خدا ببین تعصب بیمنطق چه بلایی سر آدم می آره!
سیگارش رو خاموش کرد و گفت:خسته شدی یا بازم بگم؟
-اصلا خسته نیستم.
عمه-خب پس گوش کن!وقتی این اتفاق برای مادر بزرگم می افته مادرم تقریبا دو سالش بوده پدربزرگم تموم خدمتکارا رو رد میکنه و اون خونه رو میفرشوه و میره به شهر دیگه و سعی میکنه همه چیز رو فراموش کنه و در واقع دوباره زندگی رو شروع کنه!یعنی یه کار عاقلانه!
اونجا یه خونه بزرگ و خیلی قشنگ میخره و پرستار و خدمتکار و این چیزا رو استخدام میکنه و شروع میکنه به تربیت مادرم!چون مارگزیده بوده دیگه سعی میکنه مادرم کمتر وارد مسائل مذهبی و خرافی و این چیزا بشه!در نتیجه یه دختر خوب و منطقی تربیت میکنه!
یه دختر که تحصیل کرده بود و به یه زبون خارجی غیر از روسی تسلط داشته و با موسیقی بزرگ شده بود و خودش دو تا ساز میزده و رقص و تاتر و چی و چی و چی!از نظر مالی م که وضعشون عالی بوده!
گویا تو همین شهر و تو همین سالها بوده که با پدرپدربزرگ تو یعنی جدت اشنا میشه!در واقع پدربزرگت که سن و سالم نداشته با پدرش به اون شهر رفت و آمد داشتن و تجارت میکردن!یه سال که اونا از ایران اومده بودن روسیه با مادرم و پدربزرگم آشنا میشن و باب دوستی وا میشه و اینا اجناسی رو که از ایران آورده بودن میدن به اون بفروشه و اونم متقابلا به اینا اعتماد میکنه و بهشون جنس میده که ببرن ایران بفروشن و سال بعد پولش رو بیارن و بدن به اون!
همینجوری دوستی شون محکم و محکمتر میشه و بعد از چند سال دیگه سری از هم سوا بودن!اینطور که شنیدم پدرپدربزرگت مرد بسیار خوب و قابل اعتمادی بوده و در دوستی محکم!طوری اینا با همدیگه جور میشن که انگار چهل ساله همدیگه رو میشناسن!از همینجام بوده که پدربزرگت مادر منو میبینه و عاشقش میشه اما از ترس بابام صداشو در نمیاره!
خلاصه این جریان بوده بوده بوده تا کی؟!انقلاب روسیه!حتما تو کتابا خوندی که جریان انقلاب روسیه چی بوده!تموم پولدارا تا بوی انقلاب به دماغشون میخوره و سعی میکنن خونه زندگی و زمین و هر چی دارن بفروشن و از روسیه فرار کنن!پدربزرگ منم که یکی از ملاکها و پولدارا بوده همینکارو میکنه!یعنی بگیر و ببند شروع شده بوده و اونم مجبوری هر چی داشته تبدیل به طلا میکنه و راه می افته طرف ایران!حالا چرا ایران؟!چون هم پدربزرگ تو براش مثل برادر بود و هم قبلا یکی دوبار اومده بود ایران و هم با ایران داد و ستد داشته!
القرض!پدربزرگم دست مادرم رو میگیره و میاد تهران و میاد خونه پدرپدربزرگ تو که اونم قدم مهمونش رو میذاره رو چشمش و مشغول پذیرایی از اونا میشه!حالا مادر من اون موقع چند سالش بوده!شونزه هیفده سالش!یه دختر سفید و خوشگل و موبور و شیک پوش و باسواد و با هنر روسی!
دیگه داریم کم کم نزدیک میشیم به داستان زندگی خود من!تو این موقعم چه وقت از تاریخ ایرانه؟آخرای قاجاریه!حالا حساب کن که تهران اون موقع چه وضع و حال و روزی داشته!اینو اینجا داشته باش تا بریم سر پدرپدربزرگ تو!
آقایی که شما باشین گویا چند وقت قبلش پدر پدربزرگت یه کاروان بزرگ جنس فرستاده بوده روسیه بدون اینکه به پدربزرگ من قبلا خبر داده باشه!اونم بیخبر اومده بوده ایران!یعنی د رواقع جونش رو ورداشته بوده و فرار کرده بوده!این میاد ایران و جنسهایی که از ایران می اومده میره به روسیه!اونجام که اوضاع شیر تو شیر شده بود مردم میریزن و تمام مال التجاره پدر پدربزرگت رو که به اسم پدربزرگ من فرستاده شده بوده غارت میکنن!
حالا پدر پدربزرگت از تموم این جریانات بیخبر بوده!وقتی چند ساعتی میگذره و دوتایی تنها میشن و پدربزرگ من جریان رو براش تعریف میکنه طرف تازه گوشی می آد دستش !امادیگه کار از کار گذشته بود!
چند روز بعدش خبر غارت مال التجاره ش میرسه دستش و اون بیچاره م دو ساعت بعدش سکته میکنه و میمیره!ورشکست شده بوده دیگه!یعنی هر چی داشته و نداشته جنس خریده بوده و فرستاده بوده روسیه به هوای اینکه این مرتبه یه استفاده زیادی میکنه!غافل از اینکه دار و ندارش رو از دست میده و فقط براش همین یه خونه میمونه!
خلاصه آقا از غصه ورشکستگی و خجالت جلو دوستا و آشنایانش سکته میکنه و ازش میمونه یه خونه و زن و بچه هاش که یکیش همین پدربزرگ تو بوده!یعنی پدر خود من!
دوباره یه سیگار روشن کرد و دو تا پک بهش زد و یه نگاه بمن کرد و گفت:ببین عمه جون من تازه به شماها رسیدم!شماهام همینطور!نه من درست و حسابی شماهارو میشناسم و نه شماها منو!اما تو این یکی دو نوبت که دیدمتون میدونم بچه های خوبی هستین!خدا به پدر و مادر ببخشدتون!بنظرم اومده که تو جوون منطقی و فهمیده ای باشی!حالا اکه طاقت شنیدن داری بگو بقیه اش رو برات تعریف کنم!اگرم جرات دونستن حقیقت رو نداری تا همینجا دونستن برات کافیه!
الانم که دیگه زیادی حرف زدم و خسته شدم و باید استراحت کنم.تو ام برو فکراتو بکن تا بعدا که دیدمت!اگه خواستی حقیقت رو بدونی بگو تا بقیه سرگذشتم رو برات بگم!
یه فکری کردم و گفتم:مگه چه چیزایی هست که تحمل شنیدنش سخته؟
عمه-ببین عمه جون تو شاید یه تصویر خیلی خوب از پدربزرگت برای خودت درست کرده باشی!
هیچی نگفتم که بلند شد و منم جلوش بلند شدم که گفت:تو بشین الان میگم رکسانا بیاد.
دوباره نشستم که چند دقیقه بعد رکسانا با یه سینی چای اومد تو اتاق و گفت:چند دقیقه پیش چای دم کردم تازه دمه!
بلند شدم و سینی رو از دستش گرفتم و گفتم:میشه چند دقیقه بشینیم و صحبت کنیم؟
یه نگاه بمن کرد و گرفت نشست.منم نشستم اما نمیدونستم چی باید بگم.یه سیگار روشن کردم که یه نگاه بهم کرد و خندید.زود بهش تعارف کردم براش روشن کردم و دوباره سکوت برقرار شد.دیدم اینجوری خیلی بده!یه خرده به خودم فشار آوردم و گفتم:میخوام در مورد شما بیشتر بدونم!
رکسانا-منم همینطور.
-خب!
رکسانا-زندگی رو چی جوری مبینینن؟
-بله؟!
رکسانا-چه توقعی از زندگی دارین؟
-متوجه نمیشم!
رکسانا-دیدتون چه پیرامونی از زندگی رو شامل میشه؟
تا اومدم جواب بدم که زنگ در رو زدن و رکسانا از جاش بلند شد و یه خرده بعد برگشت و گفت:مانی خان هستن!برم راهنمایی شون کنم!
-احتیاج نیست اخلاق اون با من فرق میکنه!الان خودش میاد تو!تعارف نداره!
تا اینو گفتم مانی در راهرو رو وا کرد و اومد تو هال و بعدشم همونجور که داشت می اومد تو اتاق پذیرایی شروع کرد:سلام عمه جون!الهی درد شما بخوره تو کاسه سر هر چی خاله بیمعرفته!
بعد در اتاق پذیرایی رو وا کرد و در حالت تعظیم بلند گفت:سلام!
من و رکسانا جوابشو دادیم که سرشو بلند کرد و نگاهی بما دو تا کرد و وقتی دید عمه اونجا نیس گفت:زهرمار!کی به شماها سلام کرد که جواب میدین!
تو همین موقع عمه م از پشت سرش گفت:علیک سلام عمه جون!
زود برگشت و گفت:دست بوسم عمه جون جونم!
عمه-کجا بودی عمه؟
مانی-پیش منسوجات شما!از صنایع نساجی تون دیدن کردم!
عمه-چی؟!
مانی-پیش ترمه خانم!
عمه یه نگاه بهش کرد و شروع کرد به خندیدن و گفت:خب!چه خبرا؟!
مانی-این قواره ترمه شما اولا که جنسش خشنه!دوما که ده تا رنگ بیشتر داره و یه رنگ نیس!بعدشم این از من حقه بازتره!
عمه-اومدی اینارو بهم بگی؟!
مانی-نه!اومدم بپرسم اینو آخرش با ما چند حساب میکنی؟!
تا عمه اومد یه چیزی بگه که مانی زود گفت:گرونه خدا شاهده!
عمه-منکه هنوز چیزی نگفتم پدرسوخته!
مانی-دارم زودتر میگم که قیمت پرت ندین!اصلا یه دقیقه بیاین این طرف!نمیخوام جلو اینا حرف بزنم!
دست عمه رو گرفت و رفت تو هال و یه دقیقه بعد تنها برگشت و گفت:اخبار به عمه خانم رله شد!خب شماها چطورین؟
رکسانا-خیلی ممنون!
-مانی-راستی آقا هامون سلام!
نگاهش کردم که رکسانا با خنده بلند شد و رفت براش چای آورد و دوباره نشست که من به مانی گفتم:داشتم با رکسانا خانم حرف میزدم که تو اومدی.
مانی-خب شما ادامه بدین اصلا من آدم حساب نکنین!
رکسانا زد زیر خنده که بهش گفتم:من مفهوم سوالاتتون رو نفهمیدم!میشه دوباره اونا رو بپرسین؟
رکسانا-باید همون دفعه اول گوش میکردین!
-منظورتون از پیرامون زندگی چیه؟
مانی-یعنی محیط زندگی.
-تو حرف نزن!
رکسانا-من گفتم دیدتون چه پیرامونی از زندگی رو شامل میشه؟
مانی-دارین مسئله هندسی حل میکنین؟
-باید چه چیزایی رو شامل بشه؟
مانی-شامل طول به علاوه عرض ضربدر دو!میشه کل پیرامون!
رکسانا خندید و گفت:همین؟!
مانی-مساحت رو که نخواسته بودین!
یه چپ چپ بهش نگاه کردم و بعدش به رکسانا گفتم:حتما شما از این ایده های آنچنانی دارین؟!
رکسانا-میتونه اینطوری باشه!
-خلق و توده و ...!
رکسانا-اینام جزئی از زندگیه!
مانی-اجازه؟!یعنی طول و عرض دیگه به درد نمیخوره؟!
رکسانا دوباره خندید.
مانی-دارین درس و مشق کار میکنین؟!خوش بحالتون!واقعا شاگردان ممتاز به شماها میگن!اینطوری میشه که امثال شما همیشه رتبه اول رو کسب میکنن دیگه!تا تنها میشن میرن سر طول و عرض و پیرامون!ترو خدا به منم یاد بدین شاید عکس منم بعنوان محصل نمونه انداختن تو روزنامه!
رکسانا دوباره خندید و گفت:خیلی دلم میخواد از اونجایی که شماها ایستادین به زندگی و به قول شما خلق و توده و این چیزا نگاه کنم و ببینم از اون بالا این آدما چه اندازه ای ن!
مانی یه نگاه بهش کرد و بعد آروم اما طوری که رکسانا بشنوه بمن گفت:اوخ اوخ اوخ اوخ!این از اون کمونیستای دو آتیشس!
بعد برگشت طرف رکسانا و گفت:به به!بخدا روحم تازه شد!گفتم چرا تا یه نظر شما رو دیدم سوی چشمم زیاد شد!به به!دست حق به همراهتون!راستی آقا لنین چطورن؟خانم بچه ها؟آقا بزرگ؟از استالین خان چه خبر؟سرشون سلامته!چشمم کف پاشون!چه ابهتی!آدم چشمش که به سبیلای مبارک و پر پشتشون می افته بی اختیار وادار به تحسین میشه!ترو خدا سلام آتشین ما رو خدمتشون برسونین!ای وای خدا منو مرگ بده! داشت یادم میرفت!از آقای چه گوارا چه خبر؟!چند وقتی یه خبری ازشون نیس!سلامتن!کاشکی یه روز این مسکو ما رو مطلبید میرفتیم پابوس این بزرگورا!
اومدم یه چیزی بهش بگم که اروم گفت:بدبخت پاشو بریم که داره اجل دوره سرمون پر پر میزنه!این دختره چپیه!الان میره یواش تو اشپزخونه و از تو یه قابلمه یه شصت تیر روسی در می اره و میبندتمون به رگبار!پاشو تا زود در ریم!نیگا به ناز و ادا و خنده هاش نکن!از اون سنگدلای بی رحمه!
رکسانا شروع کرد به خندیدن که مانی زود گفت:باور کنین من و هامون دورادور ارادت خالصانه ای به این اقایون داریم!اتفاقا چند وقت پیش آقای لنین یه کتاب جدید بیرون دادن!واقعا چه قلمی!من به تمام رفقا پیشنهاد میکنم دو تا سه تا از این کتاب بخونن!چه ایده هایی!چه مکتبی!
-مانی یه دقیقه ساکت میشی یا نه؟!اصلا بلند شو برو یه جا دیگه!
مانی-آی به چشم توام تا هنوز بلاملایی سرت نیومده پاشو با من بیا!
رکسانا-مانی خان من نه کمونیستم نه چیز دیگه!
مانی-شوخی میکنین!

T!Na
سه شنبه ۰۸ شهریور ۹۰, ۰۵:۲۳ بعد از ظهر
رکسانا-نه!جدی میگم!
مانی-من باور نمیکنم که شما به یه همچین مکتبی با چیزی ایمان داشته باشین!
رکسانا-باور کنین!من حتی ازشون خوشمم نمیاد چه برسه که پیروشون باشم!
مانی یه نفسی کشید و گفت:خدا رو صد هزار مرتبه شکر!کاملا حق با شماس!مکتبشون انقدر مزخرف بود که خودشونم ولش کردن!ببخشین شما به چه مکتبی ایمان دارین؟
رکسانا-مکبت انسانیت!
مانی-جدید اومده؟!فکر نکنم تا حالا کسی اسمشو شنیده باشه!
رکسانا دوباره زد زیر خنده و گفت:چرا!هم اسمش رو شنیدن هم خیلی ها عضوشن!
مانی-آهان!همونکه حضرت ادم رییسشه؟!
رکسانا-اون و تمام آدمای دنیا!
مانی ببخشین!مبارزه مسلحانه و این چیزا که تو این مکتب نیس!
رکسانا-تنها مبارزه تو این مکتب مبارزه با زشتی و پلیدی درون نفس انسانه!
-مانی اگه یه کلمه دیگه حرف بزنی نه من نه تو!
برگشتم طرف رکسانا و گفتم:معنی این حرفاتون چیه؟
رکسانا-منظوری نداشتم همینجوری گفتم!
-اگه فکر میکنین چون ماها پولداریم انسانیت رو فراموش کردیم اشتباه میکنین!من میخواستم کمی با شما صحبت کنم اما...
دیگه چیزی نگفتم که مانی دو تا سیگار روشن کرد و یکی ش رو داد به من هر سه تایی ساکت شدیم یه خرده بعد رکسانا گفت:من از حرفام منظور خاصی نداشتم فقط یه حسادت ***انه بود!
-یه زخم زبون بی دلیل!
رکسانا-بی دلیل؟!
مانی-بابا صلوات بفرستین و برین سر همون حساب هندسه!شمام رکسانا خانم شصت تیر مصت تیر رو بذار کنار که ما دو نفریم!تازه عمه مونم هس!حالا حرف حسابت چیه؟!
برگشتم یه چپ چپ دیگه به مانی نگاه کردم که گفت:بذار فکر کنه دستمون خالیه!تازه شم ما یه شاه عباس داریم که سبیلش چهار تاری استالینه!چی فکر کردی؟!
رکسانا دوباره خندید و گفت:فکر نکنم پولدار بودن آنچنان که همه فکر میکنن لذتی داشته باشه!
مانی-پس شما خبر نداری!این روز روز با پول میشه همه چی خرید!کفش لباس ماشین خونه زندگی آدم!
رکسانا یه نگاهی به من کرد و گفت:راست میگه؟یعنی همه آدما رو هم میشه خرید؟
سرمو تکون دادم و گفتم:متاسفانه راست میگه!
سرشو انداخت پایین که گفتم:شاید من اشتباه میکنم اما تاحالا نشنیدم و ندیدم که مسیحی آ تو این خطا باشن!اونم دختراشون!
رکسانا-هر ایرانی میتونه و اجازه داره که بفهمه!بفهمه و بدونه دور و ورش چه خبره!
-من نمیخواستم با شما وارد بحث سیاسی یا چیزی شبیه این بشم!
رکسانا-زندگی یه سیاسته!
-اگه قرار باشه که با سیاست زندگی کنیم و حرف بزنیم و عاشق بشیم دیگه امیدی به زنده بودن نیس!اما شما اشتباه میکنین!
اینو گفتم و از جام بلند شدم و به مانی م اشاره کردم که بلند بشه و به رکسانا گفتم:از پذیراییتون ممنونم!
رکسانا-مگه نمیخواستین که در مورد من بیشتر بدونین؟
-چرا اما دیگه نمیخوام!
رکسانا-چرا؟!
مانی-شما همچین رفتین تو ذوقش که طفلک پشیمون شد!آدم وقتی میخواد با یه دختر خانم حرف بزنه که نباید آزمون ورودی ازش بگیرن!اومدیم اینجا عمه مونو ببینیم یا ازمون گزینش به عمل بیاد؟!چه دوره زمونه ای شده بخدا؟!واسه یه گز خشک و خالی باید امتحان ایده ئولوژی بدیم!همینه که دختر خانما بی شوهر موندن دیگه!کنکورش سخته همه پشتش میمونن!بیا بریم هامون جون!بیا بریم خودم میبرمت یه مدرسه غیر انتفاعی که آزمون مازمون نداره!همینکه اسکناس رو کنی و ثبت نامی!
راه افتادم طرف در اتاق که رکسانا زود گفت:حالا کجا؟!
-باید بریم!
رکسانا-الان عمه خانم میان!
-ازشون خداحافظی کنین!مزاحمشون نمیشیم!
انگار پشیمون شد و میخواست یه جوری حرفاشو رفع و رجوع کنه!اومد جلوتر و گفت:بازم میگم!نمیدونم چرا اون حرفارو زدم!
-مهم نیس!خداحافظ!
تا از در اتاق اومدم بیرون دیدم عمه م تو هال واستاده.
عمه-کجا عمه؟!
-کار داریم باید بریم!با اجازه تون!
سرمو انداختم پایین و در راهرو رو وا کردم و رفتم بیرون و از اونجا رفتم تو حیاط و در کوچه رو وا کردم و رفتم دم در واستادم تا مانی بیاد.یه خرده طول کشید تا اومد و گفت:چرا اینطوری کردی؟!
-بتو مربوط نیس!
مانی-هاپو بر آشفته؟!
-بیا بریم!
مانی-اِ...بذار بند کفشم رو ببندم میگیره زیر پام!
دولا شد که بند کفشش رو ببنده.منم یه سیگار در آوردم و روشن کردم و یه نگاه به مانی کردم دیدم که اصلا کفشش بند نداره!فهمیدم مخصوصا داره معطل میکنه!تا اومدم یه چیزی بهش بگم که یه مرتبه صدای رکسانا از تو آیفون اومد.
-هامون خان!
-اینجا هستم بفرمایین!
و یه خرده مکث کرد و بعدش گفت:اگه خواستین میتونین بهم تلفن بزنین منتظرتون هستم!
-بیخودی منتظر نباشین!شب زودتر بخوابین صبح بهتر به درساتون میرسین!
مانی به نگاه بمن کرد و گفت:هاپو آموزش و پرورش!
یه نگاه بهش کرد و راه افتادم طرف ماشینم و سوار شدم و روشنش کردم و تا مانی اومد طرفم که حرکت کردم!از تو اینه نگاهش میکردم!دستاشو برام تکون میداد و یه چیزایی میگفت!بعدش رفت طرف ماشینش و سوار شد و حرکت کرد.
انداختم خیابون اصلی گیشا و رسیدیم جلو بازار نصر خیابون قیامت بود از دختر و پسر و بیشتر دختر.همه شیک و خوشگل و خوش تیپ!همینجوری که تو ترافیک مونده بودم یه مرتبه مانی از ماشینش پیاده شد و دوئید طرف من و تا رسید اشاره کرد که شیشه رو بدم پایین.میدونستم چیکار داره.شیشه رو دادم پایین که تند و تند گفت:بزن کنار پنچر شدم!
-غلط کردی!
مانی-میگم بزن کنار جوش آوردم!
-خودتی!
مانی-میگم بزن کنار دنده هام قاطی کرده!نمیتونم حرکت کم!
جلو واشد اومدم برم که اویزون شد به پنجره ماشین و گفت:ترو ارواح خاک مادرم فقط ده دقیقه صبر کن من از تو این بازار دو تا قیمت بگیرم و بیام!
-خجالت بکش مانی!پس تو کی سیر میشی؟!
مانی-صحبت سیری و گشنگی نیس!ببین اینجا چه خبره!پیرمرد 80 ساله رو ول بدی این تو یه ربع بد جوون نابالغ تحویل میگیری!
-بیا بریم دیر میشه!
مانی-به اون خدایی که میپرستم اگه من بیام!
ماشینا شروع کردن پشت سرم بوق زدن!شیشه رو دادم بالا و حرکت کردم!بیست متر جلوتر یه گوشه که پارک ممنوع بود پیاده شدم.میدونستم مانی تا نره اینجا پاشو از گیشا بیرون نمیذاره!اومدم جلوتر که دیدم مانی هنوز همونجا وسط خیابون جلو بازار نصر واستاده و ماشینشم کمی عقب تر خیابون رو بند اورده و خودش داره طرف بازار مردم رو نگاه میکنه و میخنده!دوئیدم سمت ماشینش و نشستم پشتش!یه نگاه بمن کرد و وقتی خیالش راحت شد راه افتاد طرف بازار!منم ماشین رو بردم تو یه فرعی و بزور یه جایی براش پیدا کردم و پارکش کردم و اومدم تو بازار و رفتم طبقه بالای پاساژ حالا هر چی میگردم مانی نیس!
خلاصه از پاساژ اومدم بیرون و رفتم همونجا روی پله نشستم و یه سیگار روشن کردم و بعدش سیگار دوم که دیدم سر و کله اش پیدا شد.از جام بلند شدم رفتم جلوش که گفت:کجایی تو؟!
-منو اینجا گذاشتی رفتی حالا میگی کجایی تو؟!نیم ساعته اینجا نشستم!
مانی-واقعا زمان زود میگذره!بیا بریم تو.
-تو برای چی؟!
مانی-یه کافی شاپ اینجا هست که...اصلا بیا خودت ببین!
-من نمی آم!
مانی-خوب بیا به دقیقه بشین یه چیزی بخور بریم!
-نمی آم!
مانی-بیا پس مغازه ها رو ببین چقدر قشنگن!
-نمی آم!
مانی-پس بیا شاید یه جنسی دیدی که بدردت خورد و خواستی بخریش!
-نمیخوام!
مانی-پس بیا برو بمیر که واقعا وجود امثال تو برکت رو از این سرزمین میبره!
-مگه اینکه ترمه رو نبینم!
خندید و گفت:شوخی میکن!تو از اینکارا با پسرعموت نمیکنی!
-بخدا بهش میگم!
مانی-چی رو میگی؟!اومدم اینجا خرید کنم؟!
-حالا یا اینو میگم یا چیز دیگه!
یه مرتبه از تو پاساژ صداش کردن!صدای چند نفر بود!زود برگشت طرفشون و اشاره کرد که یعنی بیرون نیان!
-اومدی خرید؟!
مانی-بعله !خرید برای عموم آزاد است!
-آزاد هست هان؟!دارن صدات میکنن آقا پسر!
مانی-گوشت اشتباه میشنوه!
-دارن میگن مانی!

T!Na
سه شنبه ۰۸ شهریور ۹۰, ۰۵:۲۳ بعد از ظهر
مانی-اشتباه میکنی!
-اِ..خودم شنیدم!
دوباره صداش کردن مانی!مانی!مانی!
-بفرمایین مانی مانیشون پاساژ رو ورداشت!
مانی-منو کار ندارن که دارن میگن مامانی!مامانی!انگار مامانشونو صدا میکنن!اصلا سوئیچ ماشین منو بده تو برو!منم پشت سرت اومدم ماشین کجاس؟
سوئیچ رو دادم بهش و جای ماشین رو نشونش دادم و خودم راه افتادم طرف ماشینم که یه مرتبه مانی مثل برق اومد و از بغلم رد شد!توش پر آدم بود که داشتن همگی دست میزدن و جیغ میکشیدن!سرعتم رو زیاد کردم که مچش رو بگیرم اما مگه میشد به مانی رسید!از این ور و اونور پیچید و رفت!
از کاراش خنده م میگرفت!وقت رو تلف نمیکرد!یعنی زندگیش رو تلف نمیکرد!از دور دیدم کدوم طرف رفت!منم پیچیدم طرف پارک وی و رفتم طرف خونه.

فصل ششم

اونشب ساعت 9 رفتم گرفتم خوابیدم.خیلی خسته بودم.تازه خوابم برده بود که دیدم یکی صدام میکنه!چشمامو وا کردم دیدم مانی بالا سرم واستاده!
مانی-گرفتی خوابیدی باز؟!
-ببخشین آ اما پس آدم باید شب چیکار کنه؟!
مانی-حتما بگیره بخوابه!
-خب شب برای خوابه دیگه!
یه نگاه بمن کرد و گفت:من تو اینکار خدا موندم که تو رو برای چی خلق کرد!خب تراکتور بود دیگه!صبح یه استارت بهش میزدیم و روشنش میکردیم و شب خاموش!دیگه ترو برای چی آفرید؟!
پتو رو کشیدم رو سرم و از همون زیر گفتم:به توچه؟!مگه تو فضولی؟!
مانی-فضول نیستم اما بازرس سازمان حقوق بشرم!وظیفه مم اینه که گاه گداری یه آدمایی مثل تو که فراموش کردن آدمن تذکر بدم که در زندگی چیزای دیگه ی م جز کار کردن و درس خوندن و نظافت کردن و خوردن و خوابیدنم هس!آخه مرد حسابی تازه ساعت نه و نیمه!مرغام الان هنوز نخوابیدن که تو گرفتی خوابیدی!
-چرا مرغا تا هوا تاریک میشه و میرن تو لونه شونو میخوابن.
همونجور که پتو رو از روم میکشید کنار گفت:اون مرغا مرغای قدیم بودن!مرغای الانی تا هوا تاریک میشه و دست یه خروس رو میگیرن و میرن یه دیسکویی رستورانی جایی!بلند شو خجالت





182 تا 192
بابا من خوابم میاد حرف حالیت نیست؟
مانی_بخدا ترو جادو جنبل کردن و یه قفل زدن بهت!
به مرتبه یادم افتاد واز جام بلند شدم و گفتم:آهان یادم رفته بود!عصری دیدمت اومدی از بغل من رد شدی رفتی !اونا کی بدون تو مایشینت؟
یه نگاه بهم کرد و پتو رو انداخت روم و همونجور که از لبه تخت بلند میشد گفت:بگیر بخواب بابا!
غلامی رفت که اب جوی آرد
آب جوی آمد و غلام ببرد
من اومدم به تو طرز زندگی کردن رو یاد بدم و از این حالت سکون و خمودی نجاتت بدم داری منم به حالت سکون در می آری؟بابا آبم اگه همینجوری یه جا ولش کنی میگنده!
پتو رو زدم کنار و گفتم:از من میشنوی توام برو بگیر بخواب کم خوابی داری!
یه نگاه دیگه بهم کرد و بعد نشست لبه تختم گفت:ببین یه چیزی ازت میپرسم اگه درست جوابم رو دادی که قانع شدم منم پشت پا به تموم زندگی میزنم و همین الان میرم میگیرم کپه مرگم رو میذارم!اما اگه نتونستی باید قول بدی که دوباره با دنیا آشتی کنی باشه؟
خب بپرس.
مانی_باید اول قول بدی و قسم بخوری.
خب قول میدم.
مانی_باید قسمم بخوری.
قول دادم دیگه.
مانی_باید قسمم بخوری تا بگم.
به چی قسم بخورم؟
مانی_به تمام فرمولها و معادلات ریاضی و فیزیک و شیمی و مثلثات و نمیدونم حساب و هندسه و خلاصه هر چی کتاب درسی تو دنیاس!چون میدونم فقط بخاطر اینا داری زندگی میکنی.
***!
مانی_خب همون قولت رو قبول دارم حالا بگو ببینم تو زندگی رو چه جوری میبینی؟
هر جوری که ببینم مثل نو سطحی نمیبینم.
مانی_باشه!یعنی به حالت عمقی و معنوی میبینی دیگه؟
تقریبا یه همچین چیزی.
مانی_یعنی یه نگاه عرفانی بزندگی داری؟
یه همچین چیزی.
مانی_خب حالا بگو ببینم حافظ رو به استادی در عرفان قبول داری یا نه؟
خب معلومه که آره!
مانی_بیا دستتو بگیرم ببرم پیش 4 نفر استاد حافظ شناس تا بهت بگن حافظ خودش چی جوری زندگی میکرده بدبخت بیچاره!بلند شو قیافه خودتو تو آینه ببین!فقط یه ریش کم داری و یه تشکچه و یه قلیون و یه سماور که عین این پیرمردای 80 ساله یه تخته پوست بندازی زیرت و بنشینی گوشه یه اتاق و قلیون و سماورم بذاری یه طرفت و سی چهل تا کتاب حافظ و مولوی و خیام و شمس تبریزی و ابوریحان بیرونی و عارف قزوینی و سعدی شیرازی و فردوسی طوسی و عطار نیشابوری و محمد بن حسین بیهقی و نظامی گنجوی و محمد جوینی و ناصر خسرو قبادیانی و عروضی سمرقندی و ده دوازده تا از این عرفای دیگه رو هم بچینی یه طرفت و خودتم اون وسط بشینی و یه خرده از این بخونی و یه چایی بخوری!یه خرده از اون بخونی و یه دم به قلیون بدی!یه خرده از اون یکی بخونی و بعدشم هی اون وسط سرتو تکون تکون بدی و کیف کنی!
داشتم بهش میخندیدم که گفت:اسم عارفی رو که از قلم ننداختم؟
جرا معاصر ها رو نگفتی!
مانی_بدبخت اینارو که گفتم همه هم عصر توان!تو ایده هات و طرز فکرت مال همون وقتاییه که تازه مولوی میخواست بره مدرسه!

T!Na
سه شنبه ۰۸ شهریور ۹۰, ۰۵:۲۴ بعد از ظهر
زدم زیر خنده که خودشم خنده ش گرفت و گفت:آخه قربونت برم اگه بخودت رحم نمیکنی به این بیچاره ها رحم کن ! آخه اینام خونه زندگی دارن!یه ساعت ولشون کن برن به زن و بچه شون برسن!خون که نکردن کتاب نوشتن.والا آدم معلمم که میگیره بین دو تا درس میذاره یه نفسی تازه کنه تو که حق التدریس یه ساعتشونم که بهشون نمیدی یه پول دادی و یه کتاب خریدی و 24 ساعته استخدامشون کردی و ازشون کار میکشی!
خندیدم و گفتم:خیلی خب حالا بلند شم چیکار کنم؟
مانی_هیچی!بلند شو یه آب به صورتت بزن و یه چیزی ام بخور و دوباره برو بگیر بخواب!بابا به خدا اگه تو همینجوری پیش بری تا سال دیگه همینموقع نابود میشی.
آدم باید از لذتهای مادی بگذره تا به معنویت برسه.
مانی_آدمی که از زندگی و لذتهاش بگذره فقط به خریت میرسه!تازه اون دنیام میبرن و میبندنش تو طویله و صبح به صبح مواخذش میکنن که چرا از مواهب الهی استفاده نکرده.
خیلی خب بابا سرم رفت!حالا که نخوابیدم و بلند شدم!بگو چیکار کنم!
مانی_برو مثل بچه آدم یه زنگ بهش بزن.
به کی؟به رکسانا؟نشنیدی چی بهم گفت؟بجون تو میخواستم باهاش صحبت کنم اما اصلا ولش کن!اون وقت قبلش بمن میگه نمیشه بهت نزدیک شد و غیر قابل نفوذی.
مانی_خب این یکی رو راست گفته خودمم تاحالا صد بار بهت گفتم!آخه باباجون توام آدمی!یه خرده شل بذار یه چیزیام تو تو نفوذ کنه!یعنی بذار محبت تو دلت نفوذ کنه!
زهرمار بی ادب.
مانی_حالا تو پاشو یه زنگ بهش بزن.
کاری باهاش ندارم که بهش زنگ بزنم یعنی حرفی برای گفتن ندارن.
یه نگاه بمن کرد و گفت:خب اگه حرفی برای گفتن نداری دیگه هیچی من با خودم فکر کرده بودم که حالا ولش کن!راستی تولدت نزدیکه آ!
چطور یادت مونده؟
مانی_مگه میشه یه دقیقه بگذره و من بتو فکر نکنم؟تو مثل برادر منی!تازه از برادرم بمن نزدیکتری!برای همینم با عزیز اینا فکرامونو گذاشتیم رو همدیگه و گفتیم برای تولدت چه کادویی بخریم که هم ازش خوشت بیاد و هم بتونی ازش استفاده کنی!
نه دیگه! از این کارا خوشم نمیاد!همینقدر که به فکرم بودین برام کافیه!
اومد جلو و صورتم را ماچ کرد و گفت:ایشالله دردای تو به جون من بخوره که انقدر مناعت طبع داری اما جشن تولدت بی کادو میشه؟
خندیدم و گفتم:پس فقط یه چیز کوچیک.
مانی_کوچیکه بجون تو یهعنی اصلا چیز قابل داری نیست.
پس بهم نگو تا وقتش.
مانی_نه باید بگم شاید خودتم نظری در موردش داشته باشی !چون بعدا ازمون پسش نمیگیری.
خب چی هس حالا؟
مانی_اول عزیز رو میگم و بعدش به ترتیب.
عزیز:صندلی چرخدار.
عمو:یه رادیو کوچیک دو موج.
بابام:یه عینک ته استکانی.
منم یه پتو!بعدش صبح به صبح که من میخوام برم دنبال لذات مادی و دنیوی ترو میشونم رو این صندلی و عینکت رو میزنم به چشمت و رادیوتم میدم دستت و پتو رو هم میپیچم دورت که سوز بهت نخوره و میبرمت جلو پنجره تو آفتاب که همه میکروبات کشته بشه و هم همونجا بشینی و از شیشه گذر عمر رو تماشا کنی چطوره؟از کادوهات راضی هستی؟
داشتم میخندیدم که رفت طرف تلفن و گوشی رو برداشت و یه شماره گرفت و یه خورده بعد 2 تا فوت توی گوشی کرد و بعد گفت:الو الو آزمایش میکنم!یک دو سه چهار!صدا میاد؟
بعد یه خورده گوش کرد و گفت:ببخشین!آسایشگاه سالمندان و معلولین کهریزک؟
خواهر سلام علیکم میخواستم ببینم شما جا برای یک برادر معلول ذهنی دارید؟
یه خورده گوش داد و دوباره گفت:نه نه! همه وسایل رو خودش داره صندلی چرخدار و رادیو و پتو براش گرفتیم!فقط مونده یه دست دندون عاریه که سفارش دادیم فردا حاضر میشه و میرم خودم براش میگیرم و میذارم دهنش و میارم خدمتتون!دیگه جون شما و جون این بابا بزرگ ما!
دوباره یه خورده مکث کرد و بعد دوباره گفت:نه نه! درسته که بزرگ خاندان ماست اما بیچاره سن و سالی نداره!یعنی اگه یه بار دیگه ستاره هالی نزدیک زمین بشه جمعا هفت دفعه اس که به رویت بابابزرگمون رسیده.
همونجور که میخندیدم بهش گفتم:بذار گوشی رو خودتو لوس نکن.
گوشی رو گرفت طرفم و گفت:بیا خودت بذار.
تا ازش گرفتم گفت:فقط قبل از اینکه بذاری سرجاش یه الو توش بگو.
آروم گوشی رو گذاشتم دم گوشن و گفتم:الو.
رکسانا_سلام هامون خان.
باورم نمیشد این کور شده شماره عمه اینارو گرفته باشه!یه مرتبه هول شدم و گفتم:ببخشین شمایین؟
رکسانا_خودمم انگار آمادگی نداشتین؟
چرا! یعنی نه!یعنی داشتم.
شروع کرد به خندیدن!مونده بودم چی بهش بگم!هی به مانی اشاره میکرم که یعنی چی بگم!اونم فقط نگاهم میکرد!دیدم اینطوری زشته زود به رکسانا گفتم:ببخشین یه لحظه گوشی خدمتتون.
دستم رو گذاشتم رو دهنی گوشی و به مانی گفتم:عجب خری هستی!حالا من چیکار کنم؟
مانی_هول نشو آروم باش یه دقیقه صبرکن!
زود یه صندلی کشید و منو نشوند روش و جاسیگاری و سیگار فندکم گذاشت جلوم رو میزو گفت:الان دیگه حتما احساس راحتی میکنی.
آره اما چی بگم؟
زود یه کتاب از تو قفسه در آورد و داد بمن و گفت:فصل 4 این کتابو شروع کن براش خوندن.
*** مانی حالا وقت شوخیه بگو چی بگم.
زود یه صندلی ام برا خودش گذاشت و نشست بغل من و گفت:بگو میخواستم باهاتون صحبت کنم.
زود دستم رو از دهنی تلفن برداشتم و گفتم:ببخشید میخواسم اگه امکانش هست باهاتون صحبت کنم.
رکسانا_چرا که نه.
خیلی ممنون.
رکسانا_در مورد چی میخواین حرف بزنین؟
موندم چی بگم زود دستم رو گذاشتم رو تلفن و به مانی گفتم:میگه در مورد چی میخواین حرف بزنین؟بگو زود.
مانی_بگو در مورد پیری و کوری و زمینگیری و از کار افتادگی و بازنشستگی زودرس!بگو نظر شما چیه؟
مرده شور اون قیافه ات رو ببرن مانی که هیچوقت دست از شوخی ورنمیداری.
مانی_آخه اینم سواله که میکنی؟
یه چپ چپ بهش نگاه کردم و گوشی رو گذاشتم رو گوشم و گفتم:ببخشین رکسانا خانم راستش کمی هول شدم.
رکسانا_چرا؟
نمیدونم.
رکسانا_پس بذارین من شروع کنم!بخاطر حرفای امروزم ازتون معذرت میخوام.
نه من باید بخاطر رفتارم ازتون معذرت بخوام.
رکسانا_من اون حرفارو زدم پس من باید معذرت بخوام.
اون رفتار از من سرزده پس من باید معذرت بخوام.
رکسانا_خب میتونیم هردومون از همدیگه معذرت خواهی کنیم.
اره میتونیم هر دو عذرخواهی کنیم.
مانی_چه جالب بین این همه موضوع که یه دختر و پسر میتونن در موردش با هم دیگه صحبت کنن موضوع عذرخواهیهای دو نفره و پوزشهای تک نفره رو انتخاب کردین؟
رکسانا_مانی خان هستن؟
مثل همیشه چرت و پرت میگه.

T!Na
سه شنبه ۰۸ شهریور ۹۰, ۰۵:۲۴ بعد از ظهر
رکسانا_اونایی که وقتی با من صحبت میکردن گفتن چی بود؟
مثل بقیه چیزایی که همیشه میگه.
خندید و گفت:اگه دلتون بخواد یه وقت دیگه با هم صحبت میکنیم که شما راحتر تر باشید.
نه نه همین الان خوبه راحتم!فقط یه لحظه گوشی خدمتتون.
به مانی اشاره کردم که بره از اتاق بیرون از جاش بلند شد و گفت:باشه من میرم تا شما راحت بتونین از همدیگه طلب بخشش کنین.منم تو اون یکی اتاق براتون طلب آمرزش میکنم.
اینو گفت و رفت بیرون و در رو بست.وقتی خیالم راحت شد که دیگه تنها هستم و مانی اذیت نمیکنه به رکسانا گفتم:مانی رفت.
رکسانا_خب.
یعنی میگم الان دیگه تنهام.
تا اینو گفتم و یه مرتبه در اتاق باز شد و مانی پرید تو اتاق.
الهی قربون اون تنهایی و بی کسیت برم اینجوری حرف نزن دلم میترکه!
پاکت سیگارم رو پرت کردم طرفش که فرار کرد و رفت!حالا دوباره میخوام با رکسانا حرف بزنم اما خنده ام گرفته.
رکسانا_چی شد؟
هیچی دوباره برگشت تو اتاق و شوخی کرد.
رکسانا_حالا رفته؟
نمیدونم والا.
رکسانا_خب داشتین میگفتین.
من میگفتم؟
رکسانا_اره شما داشتین صحبت میکردین.
راستش یادم رفت چی میگفتم.
رکسانا_در مورد اینکه الان دیگه تنها هستین.
بله؟
رکسانا_انگار فکرتون جای دیگه است.
راستش دارم اینور و اونورو نگاه میکنم که نکنه مانی پشت در یا تو تراس وایساده باشه.
رکسانا_این مانی خان خیلی شیطونن.
آتیشه!بلاس!شیطون چیه؟باور کنین تو این محل آبرو برای ما نذاشته!
رکسانا_مگه چیکار میکنن؟
اگه بگم چه کارایی میکنه که دیگه اسم منم نمیارین!حالا بگذریم انگار واقعا رفته!
رکسانا_خب؟!
راستش دلم میخواد بیشتر شمارو بشناسم.
رکسانا_بیشتر روحیاتم رو بشناسین یا بیشتر گذشته ام رو بدونین؟
هر دو!
و یه خرده ساکت شدم و گفتم:اگه ناراحت میشین...
رکسانا_نه اما نمیدونم باید بگم یا نه؟
پس بهتره در موردش صحبت نکنیم.
رکسانا_من تاحالا به هیچکس نگفتم.
چی رو؟
گذشته ام رو.
حتی عمه؟
فقط عمه خانم میدونن.
بیاین حرف رو عوض کنیم.
رکسانا_نمیدونم میتونم بهتون اعتماد کنم یا نه؟
یه خرده ناراحت شدم اما دیدم حق با اونه برای همین گفتم:من خودم همیشه سعی کردم یه زندگیه معمولی داشته باشم البته اگه مانی بذاره من همیشه سرم به کار خودمه اما این مانی نمیذاره.
تا قبل از اینکه شمارو ببینم و بفهمم که عمه ای دارم صبح به صبح بلند میشدم که برم کارخونه البته اگه بازم مانی برنامه ای جور نمیکرد...
رکسانا-وقتی مادر و پدرم از همدیگه جدا شدن سرپرستی منو به مادرم که ایرانی بود واگذار کردن!مدتی تو فرانسه زندگی کردیم حدود یازده و دوازده بود .یه شب به مادرم خبر دادن که مادربزرگم فوت کرده اونم برای مشخص کردن ارثیه اش برگشت ایران.ثروت زیادی بهش رسیده بود!یه خونه بزرگ و چندتا ملک و پول نقد و این چیزا اون موقع مادرم سی و خرده ای سالش بود.
یه لحظه مکث کرد و بعد گفت:هامون برای چی میخوای اینارو بدونی؟
یه مرتبه موندم چی بگم یه لحظه فکر کردم و اومدم یه جوری بهش بگم که ازش خوشم اومده یا بگم که فکر میکنم دوستش دارم که زود گفت:اون مرتبه که شما برای اولین بار منو دیدین برای من مرتبه اول نبود.
متوجه نمیشم.
رکسانا-قبلش چندبار با عمه خانم اومده بودیم دم خونه تون و کارخونه تون.
برای چی؟
رکسانا-عمه خانم میخواست شماهارو ببینه هم شماها هم برادراشو.
نمیفهمم!
رکسانا-وقتی چند بار شما رو دید احساس کرد که میتونه ازتون کمک بخواد.
خب؟
رکسانا-از همون دفعه اول که شما رو دیدم دلم میخواست بهتون نزدیک بشم!بهترین بهانه رو هم داشتم!وقتی ام که دیدمتون وانمود کردم که نمیشناسمتون.
دوباره ساکت شد منم چیزی نگفتم که به مرتبه گفت:هامون برو دنبال زندگی ات.
اینو گفت و تلفن رو قطع کرد اصلا مونده بودم چرا همچین کرد!ردیال تلفن رو زدم و دوباره شماره ش رو گرفتم 3 تا بوق رد تا تلفن رو برداشت.صداش گریه ای بود.
الو رکسانا خانم.
رکسانا-گوش میدم.
این حرفها معنیش چیه؟
رکسانا- یه نقشه!
نقشه چی؟
رکسانا-که سعی کنم شما عاشقم بشین.
نقشه کی بود؟
رکسانا- دلم.
از کجا میدونین که عاشقتون شدم؟
یه خنده تلخی کرد و گفت:اگر یه دختر اینو نفهمه که دیگه هیچی!
خب حالا برفرض که اینطور باشه!ناراحتی تون برای چیه؟نقشه تون که عملی شده.
رکسانا-حالا وجدانم عذابم میده.
آخه چرا؟
رکسانا-حرف منو گوش کنین برین دنبال زندگیتون من بدرد شما نمیخورم.
از کجا میدونین؟
یه خرده ساکت شد و بعدش گفت:خواهش میکنم دیگه تلفن نکنین از این به بعدم وقتی شما اومدین اینجا من سعی میکنم که خونه نباشم خاداحافظ هامون.
صبر کنین من هنوز حرفام تموم نشده این عادلانه نیس که شما حرفاتونو بزنین بعد برین.
رکسانا-این به نفع خودتونه.
شما از کجا میدونین نفع و ضرر من چیه؟
رکسانا- من باید دیگه تلفن رو قطع کنم!خواهش میکنم همه چیز رو فراموش کنین خواهش میکنم.
من یه سوال دارم و تا جوابش رو بهم ندین دست بردار نیستم.
رکسانا- چه سوالی؟
برای چی دلتون این نقشه رو کشید؟
ساکت شد.
تا جواب ندین ول نمیکنم.
یه خرده دیگه ساکت بود بعدش گفت:چون عاشقتون شدم.
یه مرتبه احساس خیلی خوبی که تاحالا تجربه اش نکرده بودم بهم دست داد!انگار یه مرتبه همه جا و همه چی برام قشنگ شد!تو دبم یه جوری شد!دستام خواب رفت و بی اختیار یه خنده نشست رو لبهام!یه حالت عجیبی داشتم نمیتونم بگم چی بود اما هر چی بود انگار تمام تنم رو پر کرده بود!اصلا فکرشم نمیکردم که یه روزی با یه جمله اینطوری بشم.

T!Na
سه شنبه ۰۸ شهریور ۹۰, ۰۵:۲۶ بعد از ظهر
رکسانا-جوابتون رو گرفتید؟
هیچی نگفتم.
رکسانا-حالا دیگه برین این براتون بهتره از من قبول کنین.
دارم میام اونجا.
رکسانا-کجا؟
خونه شما.
رکسانا-الان؟
فعلا خداحافظ.
رکسانا-صبر کنین !هامون خان!خواهش میکنم!ترو خدا اینکارو نکنین!
تا 20 دقیقه دیگه شایدم کمتر اونجام!اگه از طبقه بالا تو خیابون رو نگاه کنین متوجه میشین!باید مستقیما باهاتو صحبت کنم.
رکسانا-ترو خدا نیاین گوش کنین هامون خان!اصلا بهتون دروغ گفتم!من ازتون نفرت دارم!اصلا من از شما و اون اخلاتون بدم میاد!هامون خان ترو خدا!هامون...
تلفن رو قطع کردم و شروع کردم لباسامو عوض کردن و تو این فکر بودم که ماشینم تو پارکینگه و نمیتونم درش بیارم چون پدرم اینا میفهمیدن!دوییدم و از اتاق رفتم بیرون و از پشت بوم رفتم رو پشت بوم مانی اینا و رفتم پایین و آروم که صدا بلند نشه رفتم طبقه دوم اتاق مانی!یواش در زدم اما جواب نداد!خدا خدا میکردم که جایی نرفته باشه در رو وا کردم و رفتم تو که دیدم گرفته خوابیده!اومدم بیدارش کنم که دیدم یه کاغذ با سنجاق وصل کرده به پتوش روش نوشته:هر کس از خواب ناز و گران مرا بیدار کند خر است

امضا
محفوظ
یه تکونش دادم که سرشو از زیر پتو در آورد:مگه سواد نداری؟میخوای خر باشی؟
پاشو مانی وقت شوخی نیس.
بلند شد و گفت:چی شده؟چرا رنگت پریده؟
ماشینا تو پارکینگن الانم باید برم خونه عمه اینا نمیخوام مامان اینام بفهمن.
مانی-اونجا برای چی؟
میخوام رکسانا رو همین الان ببینم.
یه نگاه بمن کرد و گفت:جدی میگی؟
آره بابا آره.
مانی-یعنی تا صبح نمیتونی خودتو نگه داری؟
باید همین الان ببینمش.
مانی-میگما از یک تا صد بشمری یه خرده هیجانت کم میشه و بعدش یه لیوان اب خنک و ...
یه نگاه بهش کردم و راه افتادم که زود بلند شد و گفت:اومدم بابا اومدم.
ماشینو چیکار کنم؟
مانی-من همیشه برای این مواقع اورژانسی ماشینم رو بیرون میزارم فقط انقدر بمن وقت بده و هولم نکن که تنبونم رو عوض کنم بقیه ش همه چی حاضره.
زود لباساشو عوض کرد و گفت:مانی حاضر!آماده برای اجرای هر گونه عملیات شوم و پلیده شبانگاهی!بزن بریم که تازه زندگی رو درک کردی!
راه افتادیم طرف پشت بوم و همینجور که میرفتیم گفت:زندگی یعنی همین!تصمیم!اجرا!بجون خودت اگه همین الان یه زنگ به حافظ و مولوی و صائب و خلاصه هرکدومشون بزنی خونه نیستن !یعنی حقم دارن!24 ساعته که نمیشه شعر گفت و عارف بود!
رسیدیم روی پشت بوم و رفتیم طرف خونه همسایه مون که یه جارو بهم نشون داد و گفت:بیا اینجا جای پا داره پاتو بذار و برو بالا.
بریم رو پشت بوم همسایه؟
مانی- آره دیگه.
بعدش چیکار کنیم؟
مانی-اونوره پشت بومشون یه درخته چناره از اون میریم پایین.
اگه یکی ببینه چی آبرومون میره.
مانی-دیگه اینه یا ابرو یا رکسانا.
من نمیام.
مانی-پس برو بشین سر کتابات تو اینکاره بشو نیستی برادر.
ا...دیر شد مانی!
مانی-خب من چیکار کنم؟خبرت برو بالا دیگه از اونورم از درخت آروم میریم پایین.
چیزه دیگه ای نیس ازش بریم پایین؟
مانی-والا مهندسه این ساختمون دیگه فکر این وقتا رو نکرده که یه آسانسور پانوراما واسه این ساختمون بذاره!حالا اگه تا صبح صبر کنی من اونوقت یه زنگی بهش بزنم و ..
اه...لوس نشو مانی یه فکر دیگه بکن.
مانی-خدا منو از دست تو مرگ بده ببینم اونجا چقدری کارداری؟
ده دقیقه یه ربع!
مانی-بگیر دوساعت.
نه بابا همون ده دقیقه کافیه برام.
مانی-الان داری میگی چشمت به یار که افتاد هی زمان رو تمدید میکنی
یالا دیگه!
مانی-بیا بریم پایین.
دست منو گرفت و رفتیم پایین تو راه پله ها گفت:میریم پایین اگه به کسی برخوردیم که حتما بر میخوریم میگم تو دل درد گرفتی و داریم میریم بیمارستان حالا دلت رو بگیر یعنی درد میکنه.
زود یه دستم رو گذاشتم رو دلم و اومدم برم پایین که دستمو کشید و گفت:این چه مدل دل درده؟دستت رو عین ناپلئون بناپارت گذاشتی رو سینه ات ؟میگم دلت رو دو دستی بگیر آدم که مسموم میشه و دل درد میگیره عین مار بخودش میپیچه.
آخه چه جوری؟
تا اینو گفتم با مشت محکم زد تو دلم که درد تو تمام تنم پیچید.
مانی-اینجوری.
دو دستی دلم رو گرفتم که بازوم رو گرفت کشید.
واقعا دیوونه ای مانی جدی حالا دل درد گرفتم.
مانی-...بیا!عوضش طبیعی طبیعی شد.
تا رسیدیم پایین که دیدم عموم تو سالن نشسته و داره تلویزیون تماشا میکنه چشمش که بما افتاد از جاش پرید و اومد جلو و گفت:چی شده؟چته عموجون؟
مانی-چیزی نیس هول نکنین یه مسمومیت ساده اس.
عموم-نبات اب داغ میدادی بهش.
مانی- دادم از یک تا صدم شمردم.
عموم-چی؟
مانی-یعنی صبر کردم تا نبات آب داغ اثر کنه اما نکرد ما رفتیم باباجون.
عموم-نکنه آپاندیسش باشه؟
مانی-خب باید دکتر ببینه دیگه.
عموم-صبر کن منم بیام.
مانی-نه نه شما اینجا باشین که اگه عزیز یا عمو فهمیدن نگران نشن.
عموم-حالا کجا میبریش.
مانی-رکسانا کلینیک!بخش مسمومیت.
عموم-کجا هس؟
مانی نزدیکه.
عموم-لقمان دو له ام هستا.
تا عموم اینو گفت مانی برگشت طرف من و گفت:لقمان رو میخوای یا رکسانا رو؟
خنده ام گرفته بود اما انقدر دلم درد میکرد که نمیتونستم بخندم.
مانی-لقمان الدوله خیلی دوره این یکی نزدکیتره خداحافظ بابا.
عموم-رسیدین زنگ بزنین.
مانی-چشم چشم
عموم-یادت نره پسر.

T!Na
سه شنبه ۰۸ شهریور ۹۰, ۰۵:۲۶ بعد از ظهر
مانی-چشم بابا.
بازوم رو کشید و رفتیم توی حیاط و رفتیم تو کوچه و سوار ماشین مانی شدیم و روشنش کرد و مثل برق راه افتاد.
مانی واقعا که دیوونه ای.
مانی- دستمزدمه؟
بخدا واقعا دلم درد گرفته.
مانی-دل که نه در راه عزیزان بود
خیک گرانیست کشدین به پشت
زهرمار حالا تندتر برو.
مانی-میخوای داغ داغ ببینیش ؟یعنی تا یخ نکرده ملاقاتش کنی که از دهن نیفته؟
لوس نشو.
مانی-آخه بگو چی شده؟تو که انقدر حرارتی نبودی ترو امسال یه وشگون میگرفتم سال دیگه میگفتی آخ چی شده که امشب انقدر قبراق شدی؟
جریان رو براش تعریف کردم هم چیزایی رو که عمه برام گفته بود و هم حرفای رکسانا رو گفت:عجیبه ها!
آره خیلی شک برانگیزه.
مانی-یعنی در واقع تو الان داری میری اونجا که شکیاتت رو درست کنی دیگه؟
***.
مانی-پس عاشق طرف شدی هان؟
نه بابا ازش خوشم اومده.
مانی-بر پدر ومادر آدم دروغگو.
ا...تندتر برو منتظره!
مانی-بابا این ماشینه هواپیما که نیس تازه دارم 140 میرم.
گاز نمیدی که!سیصد و خورده ای ملیون دادی اینو گرفتی؟خب ژیان میگرفتی تندتر میرفت.
مانی-ببند اون کمربند شل و بی صاحاب مونده تو که رفتم.
یه مرتبه پاشو همچین گذاشت رو گاز که سرعت ماشین مثل جت شد.
همچین رفت که خودم ترسیدم و گفتم:انقدرم تند نگفتم الان تصادف میکنیم.
مانی-هرگز نرسیدن بهتر از دیر رسیدن است!یا قالیچه حضرت سلیمان مدد!
سه چهار دقیقه بعد سر گیشا بودیم و رفیتم بالا و دو دقیقه بعد جلو خانه عمه اینا زد رو ترمز و گفت:مسافرین محترم هم اکنون در فرودگاه گیشا بزمین نشستیم دمای هوا شصت هفتاد درجه بلکم بیشتر امیدوارم بازم با پرواز ما تشریف بیارید بریم اینور و اونور.
اومدم پیاده شم که دستم رو گرفت و گفت:ببین هامون!اگه الان بری دیگه همه چی تمومه ها !دیگه نمیتونی برگردی!فکراتو کردی؟این رکسانا مسلمون نیس ا کار پر زحمتی رو داری شروع میکنی اگه بخودت مطمئن نیستی همین الان برگرد که بعدش دیگه نمیشه.
مطمئنم.
مانی-تو هنوز با خودت و من تعارف داری و جرات اینکه بگی دوستش داری رو نداری!
یه نگاه بهش کردم و گفتم:دوستش دارم مانی!
یه خنده ای کرد و گفت:میدونی ترمه در مورد رکسانا بهم چی گفت؟
چی گفت؟
مانی-میگفت این تهیه کندهه اول به رکسانا پیشنهاد بازی داده بعد به ترمه!یعنی رکسانا قبول نکرده!میگفت رکسانا درست شبیه شارون استونه!راست میگه دقت کردی؟
نگاهش کردم و خندیدم که گفت:حالا برو.
دستت درد نکنه تو برگرد خونه من خودم میام.
مانی-من هیچوقت سگم رو تو خیابون تنها ول نمیکنم برم برو دیر میشه.
صورتش رو ماچ کردم و پیاده شدم از همونجا تو تراسشونو نگاه کردم.رکسانا تکیه داده بود به نرده ها و داشت منو نگاه میکرد.یه سیگار در آوردم و روشن کردم و رفتم جلوی درشون وایسادم.یه دقیقه بعد در وا شد و اومد بیرون.یه تی شرت و یه شلوار پوشیده بود بدون اینکه چیزی بگم نگاهش کردم مانی و ترمه راست میگفتن!درست شبیه شارون استون بود!یه مرتبه همون احساس خوب بهم دست داد!اصلا یادم رفت که کجا هستم و دور و ورم چه خبره!دلم میخواست همونجوری وایسم و نگاش کنم!نه میخواستم که خودم حرفی بزنم نه اون انقدر برام اون لحظات قشنگ بود که نمیخواستم تموم بشه.
رکسانا-چرا اومدی؟
اومدم که یه جواب دیگه ازتون بگیرم.
رکسانا-و بعدش یه جواب دیگه!
شاید!روپوشتون رو بپوشین یه خورده با هم قدم بزنیم اگه خواستین به عمه ام بگین که با من هستین.
یه لحظه نگاهم کرد اما تو صورتش اثری از خوشحالی نبود !مثل اینکه اختیاری از خودش نداشته باشه در رو ول کرد و اروم رفت تو خونه و 5 دقیقه بعد برگشت.همون روپوش اونروزی رو پوشیده بود با یه روسری شال مانند.
آروم در خونه رو بست و برگشت طرف من.منتظر بود که من بگم از کدوم طرف بریم.
راه افتادیم طرف ته کوچه همه جا خلوت بود و هیچکس از کوچه شون رد نمیشد چند قدم راه رفتیم بهش گفتم:حالا برام بگین.
یه نگاه بهم کرد و گفت:من بدرد شما نمیخورم.
اینو نگفتم بگین.
رکسانا-چیز دیگه ای برای گفتن نیس.
چرا هس.
رکسانا-پس من بلد نیستم.
چرا اول میخواستین که...
برگشت دوباره نگاهم کرد یه لحظه مکث کردم و گفتم:چرا میخواستین عاشقتون بشم؟
فقط نگاهم کرد و جواب نداد دوباره پرسیدم:چرا شما بدرد من نمیخورین؟
راه افتاد و دو سه قدم رفت جلو از پشت داشتم نگاهش میکردم.یه مرتبه دیدم یه حرکتی با دست روی سینه اش کرد و بعد برگشت و گفت:میخواستم دلتونو بسوزونم میخواستم به یه بچه پولدار نشون بدم که همه چیز رو نمیشه با پول خرید میخواستم دلم خنک بشه همین!
همین؟
رکسانا-اوهوم حالا خیالت راحت شد؟
آره راستش موفق شدین چون خیلی دلمو سوزوندین حالا دلتون خنک شد؟
رکسانا-آره.
خب حالا بهم بگین چرا بدرد من نمیخورین ؟سوال دومم این بود!
یه نگاه بمن کرد و گفت:چرا حرف حالیت نمیشه ؟اصلا من از تو خوشم نمیاد!نه از خودت نه از اون اخلاق گندت !انقدر اخلاقت گنده که اولا نمیشد باهات حرف زد!مانی در موردت راست میگفت واقعا باید همون هارون صدات کرد!مثل عصا قورت داده هایی حرف زدنم بلد نیستی!
بعد شروع کرد ادامو در آوردن.

T!Na
سه شنبه ۰۸ شهریور ۹۰, ۰۵:۲۸ بعد از ظهر
موفق شدین دلمو بسوزونین!دلتون خنک شد!هنوز فکر میکنی داری با عمت صحبت میکنی!ترو چه به این کارا!تو از اون بچه لوسهای ننر هستی که باید پدر و مادرت یه دختر رو برات در نظر بگیرن و خواستگاری و بقیه کاراشو بکنن و تازه بعدش اسم طرف رو بهت بگن!برو دنبال کارت.
اینارو گفت و همونجور زل زد بمن!خیلی بهم برخورد.اگه اینارو آروم میگفت زیاد ناراحت نمیشدم اما تقریبا داشت داد میزد!خیلی جلوی خودمو گرفتم که یه سیلی بهش نزنم !فقط یه نگاه بهش کردم و برگشتم و دو سه قدم رفتم!حالا روم نمیشد برگردم پیش مانی!برگردم بهش چی بگم؟اینهمه راه رو با اون وضع آوردمش حالا بهش بگم رکسانا این حرفهارو بهم زده.
سرجان خشکم زده بود پاهام پیش نمیرفت یه خورده همونجوری وایسادم و یه سیگار دیگه روشن کردم و برگشتم طرفش و تا اومدم یه چیزی بگم که زود گفت:واقعا چه رویی داری.
داشتم از ناراحتی خفه میشدم!کاشکی مرد بودم تا جوابشو میدادم!فقط در حالیکه بغض گلومو گرفته بود آروم اما با خشم و ناراحتی بهش گفتم:برگردین برسونمتون خونه.
اینو که گفتم پشتش رو بهم کرد و گفت:عجب دردسری دارما!
اینو گفت و دوباره با دستش یه حرکتی مثل دفعه قبل روی سینه اش انجام داد دیگه خیلی عصبانی شده بودم بهش گفتم:چرا داد میزنین؟
رکسانا-برای اینکه دست از سرم برداری و بری دنبال کارت بابا من نامزد دارم میفهمی؟
اومدم بگم به جهنم که نامزد داری اما جلو خودم رو گرفتم و گفتم:خیلی خب میرم تموم شد.
برگشتم اینطرف که دیدم مانی از پشت یه درخت اومد جلوم.یه آن جا خوردم!نزدیک بود تلافی حرفای رکسانا رو سر اون طفلک د ربیارم اما جلو خودمو گرفتم و با عصبانیت بهش گفتم:بریم مانی.
مانی-کجا؟
خونه دیگه؟
مانی-داد نزن آروم باش چقدر تو ساده ای پسر.

T!Na
سه شنبه ۰۸ شهریور ۹۰, ۰۵:۲۸ بعد از ظهر
نگاهش کردم یه اشاره بهم کرد و پشت سرم رو بهم نشون داد!برگشتم طرف رکسانا دیدم تکیه اش رو داده به درخت و داره منو نگاه میکنه و آروم آروم اشک از چشماش میاد پایین.دوباره برگشتم طرفم مانی اصلا نمیفهمیدم جریان چیه که مانی خندید و گفت:اینا وقتی میخوان مثلا یه دروغ مصلحت آمیز بگن قلبش رو سینشون صلیب میکشن و از خداوند میخوان که ببشدشون.
دوباره برگشتم طرف رکسانا که یه مرتبه همونجور که تکیه اش رو درخت بود نشست زمین و سرش گذاشت رو زانوهاش.
مانی-خره داشت برات چاخان میکرد و هی تند تند صبیب میکشید!عب کلکیه این دختر!
بعد سرشو انداخت پایین و رفت طرف ماشین برگشتم طرف رکسانا و رفتم پیشش و جلوش نشستم و گفتم:داشتی بهم دروغ میگفتی؟
هیچی نگفت:من شنیده بودم که مسیحی ها دروغ نمیگن.
همونجور که سرش رو زانوش بود با صدای گریه ای و گرفته ای هق هق کنون گفت:اگر دروغ گفتم بخاطر خودت بود و گرنه اینکارو نمیکردم.
آروم بهش گفتم:تو که نمیدونی چی برای من خوبه چی بد.
دوباره همونجور گفت:من برای تو خوب نیستم.
یه دفعه دستم بی اختیار رفت طرف موهاش !روسریش افتاده بود روی شونه اش !آروم نازش کردم!یه مرتبه سرشو بلند کرد و دستم رو گرفت و ماچ کرد و گفت:ترو خدا منو ببخش خیلی تمرین کردم تا وقتی تو رسیدی اینجا اینارو بهت بگم.
خیلی طبیعی ام بهم گفتی.
رکسانا-نه!بخدانه!همه اش دروغ بود!ولی تو خیلی چیزارو نمیدونی!
آروم سرمو بردم دم گوشش و بهش گفتم:با من ازدواج میکنی؟
یه لحظه مکث کرد و بعد مات شد بمن.
آره؟
رکسانا-میفهمی چی داری میگی؟
سرمو تکون دادم که گفت:تو اصا از من هیچی نمیدونی!اگه بدونی...
منم که گفتم میخوام بدونم.
دوباره یه خرده نگاهم کرد و یه مرتبه از جاش بلند شد و گفت:باشه!بهت میگم!وقتی فهمیدی خودت میزاری و میری.
روسریش رو از رو شونه هاش انداختم رو سرش.یه نگاه بهم کرد و خندید.دوتایی شروع کردیم به قدم زدن یه سیگار دیگه روشن کردم.
رکسانا-یکی ام بمن بده.
پاکت رو گرفتم جلوش که یه دونه برداشت و براش روشن کردم.یه خرده دیگه که با هم راه رفتیم که گفت:وقتی اومدیم ایران من حدود یازده دوازده سالم بود.اومدیم تو خونه مادربزرگ که بالای شهر بود.مادر تمام زمینهایی که بهش ارث رسیده بود فروخت.البته اونموقع من خیلی کوچک بودم اما فهمیدم که پول زیادی دستش اومده.
ببخشین چرا مادر و پدرت زا همدیگه جدا شدن؟
رکسانا-اینو بعدا که بزرگتر شدم فهمیدم!یعنی وقتی خاطراتمو مرور میکردم به چیزایی برمیخوردم که در زمان خودش زیاد برام مفهموم نبود اما وقتی بزرگتر شدم معنی همشونو فهمیدم.
همونجور که راه میرفتیم چشمم افتاد به پشت روپوشش که خاکی شده بود.بازوش رو گرفتم و نگه ش داشتم و پشتش رو تکوندم که بهم خندید و گفت:ترو خدا کاری نکن که بیشتر عاشقت بشم.من همینجوریشم دارم زجر میکشم و خودمو بخاطر اینکار سرزنش میکنم.
دلیلی برای اینکارت وجود نداره چرا اینکارو میکنی؟
رکسانا-نمیدونم اما بعدا معلوم میشه.
سیگارش رو انداخت رو زمین و گفت:من هیچوقتب بیرون از خونه سیگار نمیکشم !الان واقعا احساس کردم که بهش احتیاج دارم.
بهش خندیدم که سرش رو برگردوند و راه افتاد و گفت:پدرم فرانسوی بود و تو یه شرکت فرانسوی که تو ایران فعالیت داشت کار میکرد!یعنی رییس یه بخش از اون شرکت بود که یه شعبه تو تهران داشت!حالا نمیدونم به چه صورت اما یه جوری با مادرم آشنا میشه و بعد از چند بار دیدن و صحبت کردن با همدیگه عاشقش میشه و بهش پیشنهاد ازدواج میده.
بعد برگشت طرف من و گفت:مادرم خیلی زن قشنگی بود.
یه نگاه تو چشماش کردم و گفتم:معلومه.
خندید و دوباره راه افتاد و گفت:اینطوری بهت بگم پدرمو ساده گیر آوردن شرایط سختی براش در نظر گرفتن اینارو پدرم بهم گفت!ازش طلا و جواهر خواسته بودن اونم خیلی زیاد و چیزای دیگه البته چون عاشق مادرم بوده همه رو قبول میکنه و ازدواج سر میگیره تقریبا یه سال بعد مادرم برخلاف میل پدرم حامله میشه حالا چه وقتیه؟دو سه سال بعد از انقلاب!
وقتی اینجا انقلاب میشه یه مدت بعدش اون شرکت بزرگ فرانسوی شعبه اش رو تو تهران تعطیل میکنه و پدرم مجبور میشه برگرده فرانسه مادرمم از خدا خواسته باهاش میره.
پدرتون از اینجا خوشش نمی اومده؟
رکسانا-چرا همیشه میگفت که عاشق ایرانه!ولی خب دیگه باید برمیگشته چون اینجا کاری نداشته!خلاصه دو تایی برمیگردن فرانسه و چند وقت بعد من اونجا متولد میشم تا چند سالم زندگی شون خیلی خوب بوده اما بعدش یه مرتبه همه چی عوض میشه.
یه خرده ساکت شد و بعدش گفت:مادرم عاشق پدرم نبود!دوستش نداشت!فقط بخاطر شاید چشم و همچشمی یا پز دادن جلو فامیلش با پدرم ازدواج کرده بود!خب شوهر فرانسوی داشتن تو اون موق خیلی حرف بوده!اونم یه شوهر پولدار!اگر چه چهارده پونزده سال از خودش بزرگتر بوده باشه!آخه پدرم همینقدر از مادرم بزرگتر بود!
از کجا میدونی دوستش نداشته؟
رکسانا-از رفتارش!پدرم خیلی آروم بود!همیشه آروم صحبت میکرد!حتی زمانیکه مادرم ازش بیخودی بهانه میگرفت و دعواشون میشد پدرم حرف بد نمیزد و همیشه م بخاطر من اون کوتاه می اومد و همین مسئله مادرم رو جری تر میکرد خب قوانین اونجام با اینجا فرق میکنه و از زن حمایت میکنه!اویال علت این کارای مادرم رو نمیفهمیدم اما بعدش کمی متوجه شدم!البته نه بطور کامل اما یه چیزایی فهمیدم و شاید همین فهمیدن من بود که باعث شد از همدیگه جدا بشن!
بخاطر تو جدا شدن؟
رکسانا-نه!بخاطر یه چیز دیگه!مادرم یه اخلاق مخصوصی داشت!اهل خونه نشستن و سختی کشیدن و سوختن و ساختن و خونه داری و بچه بزرگ کردن و این چیزا نبود!اون منم دوست نداشت و اگر حامله شده بود شاید بخاطر این بود که موقعیت خودش رو از نظر ویزا و اقامت محکم کنه!اینارو وقتی بزرگتر شدن فهمیدم.
از دو سه سالگی منو گذاشت مهد کودک پدرم مخالف بود اما اون میگفت که باید بچه اجتماعی بار بیاد !من شاید مربی مهد کودکم رو بیشتر از مادرم در طول روز میدیدم!از صبح تا ساعت سه چهار اونجا بودم !پدرم ساعت 4 می اومد مهد و منو با خودش میبرد خونه.وقتی میرسیدیم خونه مادرم خواب بود و پدرش خودش بمن میرسید و مثلا لباسامو عوض میکرد و غذا بهم میداد و باهام بازی میکرد و این چیزا تا مادرم بیدار میشد!اکثر شبام که باید پدرم میبردش بیرون رستوران دیسکو اینجور جاها!برای منم یه پرستار گرفته بودن که وقتی اونا نبودن از من مواظبت میکرد.وقتی ام اونا برمیگشتن خونه که من خوابیده بودم.
یه مرتبه برگشت طرف من که دیدم داره گریه میکنه گریه اش خیلی عجیب بود فقط قطره های اشک همینجوری از چشماش می اومد پایین.
خیلی ناراحت شدم با دستهام اشکاشو پاک کردم که خندید و گفت:مادرم حتی بمن شیرم نداد!میگفت اندامش خراب میشه میفهمی؟
دوباره راه افتادیم که یه خرده بعد گفت:این برنامه من بود تا موقع مدرسه رفتنم شد.
ببخشین!تو فارسی رو خیلی خوب حرف میزنی بدون لهجه.
یه مرتبه با حالتی برگشت طرف منو گفت:برای اینکه من یه ایرانی هستم.
خندیدم و گفتم:خب باشه.
یه مرتبه حالتش عوض شد و گفت:ببخش من رو این مسئله خیلی تعصب دارم.
سرمو تکون دادم که گفت:مادرم اوایل اصرار داشت که من باید یه مدرسه خیلی خوب برم !مدرسه ای که ساعت درسش زیاد بود اما پدرم مخالفت میکرد بالاخره مادرم حرفش رو پیش برد و منو به مدرسه گذاشتن که از صبح تا ساعت 5 بعدازظهر اونجا بودم البته من عادت کرده بودم و بهم سخت نمیگذشت.
خلاصه برنامه درسی ام هر روز تا ساعت 5 بود غیر از یه روز که تا یک بیشتر مدرسه نبودم.اون روز باید مادرم می اومد دنبالم چون پدرم سرکار بود.روزای دیگه طبق معمول پدرم می آوردم مدرسه و برم میگردوند.
یادمه کلاس چهارم بودم که پدرم ماموریت گرفت برای یه شهر دیگه!آخه ما تو پاریس زندگی میکردیم.اما پدرم مجبور شد که برای سه سال بره مارسی کار شرکتشون بیشتر اونجا بود.یعنی چیزایی که وارد و صادر میکردن بیشتر از طریق بندر مارسی با کشتی به جاهای دیگه فرستاده میشد و پدرم باید برای ماموریت میرفت اونجا یه روز اومد و جریان رو به مادرم گفت اما مادرم اول منو بهانه کرد و بعدشم گفت که من به اینجا عادت کردم و نمیتونم تو مارسی زندگی کنم و این چیزا!پدرمم که خیلی دموکرات بود قبول کرد و از مادرم خواست که مواظب من باشه.
بعد از رفتن پدرم سرویس مدرسه می اومد دنبالم.یعنی سر یه ساعت میرفتم دم در و اتوبوس مدرسه می اومد سوارم میکرد و عصرم برم میگردوند.چند وقتی وضع بهمین صورت بود تا اینکه یه روز که از مدرسه برگشتم هر چی زنگ زدم مادرم در رو برام باز نکرد.فکر کردم حتما خونه نیست و مثلا برای خرید رفته بیرون.همونجا جلوی د رنشستم تا حدودا نیم ساعت بعد دیدم که مادرم لباس پوشیده از خونه اومد بیرون!خیلی تعجب کردم تا اومدم حرف بزن که دست منو گرفت و در آپارتمان رو بست و گفت میخواد بره یه کادو بخره!وقتی ازش پرسیدم که چرا در رو برام باز نکرده بهانه آورد که قرص خواب خرده بوده و متوجه نشده که من زنگ میزنم.من زیاد برام مسئله مهم نبود که بهش فکر کنم اما این جریان چندبار اتفاق افتاد!اما بازم برام چیز مهمی نبود.
تقریبا دو سه ماه بعدش یه روز که از مدرسه برگشتم مادرم بهم گفت که امشب پرستار میاد که مواظبم باشه.گفت قراره با دوستاش شام برن بیرون این برام زیاد مهم نبود یعنی میگفتم خب حق داره که گاهی با دوستاش بره بیرون !در واقع چون زیاد مادرم رو نمیدیدم و بهم محبت نمیکرد بودن و نبودنش زیاد برام اهمیتی نداشت.اوایل این برنامه هفته ای یه شب بود اما بعدا زیاد شد هفته ای دو شب سه شب.
کم کم شاید یه چیزایی میفهمیدم اما با تربیت و فرهنگی که اونجا داشتیم زیاد مهم جلوه نمیکرد خب میدونی که اونجا خیلی چیزا با اینجا فرق داره.
حتی این مسائل؟

T!Na
سه شنبه ۰۸ شهریور ۹۰, ۰۵:۲۹ بعد از ظهر
نه!در واقع یکی از دلایلی که پدرم با مادرم ازدواج کرده همین مسائل بوده!میخواسته با زنی ازدواج کنه که به مسائل اخلاقی پای بندتر از زنهای فرانسوی باشه!اما اشتباه کرد.
پدرم هر روز به خونه تلفن میزد و اول با من بعدش با مادرم صحبت میکرد.اکثرا عصری تماس میگرفت که من تازه از مدرسه رسیده بودم خونه!شاید میخواسته مطمئن بشه که حتما دختر کوچولوش از مدرسه اومده باشه خونه!برای همینم عصرها بهمون تلفن میکرد.گاه گداری دوستای پدرم بهمون زنگ میزدن و حالمونو میپرسیدن اما کم کم این تلفنها زیاد شد!یه عده شون کسایی بودن که من میشناختم و چندتاشون کسانی که من نمیشناختم!بعدشم گردش رفتن روز یکشنبه با دوستای پدرم.
همیشه م یه کادو با سفارش که مامان درست نمیدونه از این گردشا به پاپا چیزی گفته بشه چون اون از ما دوره و ممکنه غصه بخوره !منم چون این سفارشا همیشه همراه با یه کادوی خوب بوده قبول میکردم و چیزی به پدرم نمیگفتم البته پدرم هر ماه دو روز به پاریس می اومد و برمیگشت.
خلاصه چند ماهی به این صورت گذشت تا اینکه یه شب ساعت حدود 9 بود که پدرم تلفن کرد.من رفته بودم تو رختخواب پرستار با پدرم صحبت کرد و بعدش منو صدا کرد پدرم ازم پرسید که مامان کجاس و چرا بازم پرستار برای من گرفته؟نمیدونستم چی بگم!همینقدر یادم بیاد مثلا برای اینکه بابا چیزی نفهمه و غصه نخوره بهش گفتم که فقط دو هفته ای دو یا سه شب پرستار میاد واز من مواظبت میکنه.
اینو گفت و زد زیر خنده یه خرده که خندید گفت:خبر نداشتم که چقدر اوضاع رو با این حرفم خراب کردم !با عقل کوچیک خودم میخواستم که مثلا کار رو درست کنم اما انگار یه عذر بدتر از گناه برای پدرم آورده بودم.
خلاصه چند روزی گذشت مادرم هفته ای دو سه شب میرفت بیرون و منم با پرستار تو خونه تنها میموندم و سر وقت میرفتم میخوابیدم و یه ساعت بعدش پرستار میرفت !منم دیگه عادت کرده بودم یا وقتم رو با درس خوندن پر میکردم یا با اسباب بازیهام بازی میکردم و یا تلویزیون تماشا میکردم و روزها را میگذروندم تا اینکه یه روز بالاخره اون اتفاق افتاد.
گویا پدرم بعد از اون تلفن از شرکتش مرخصی میگیره و برمیگرده پاریس اما خونه نمیاد و میره یه هتل یواشکی حرکات مادرم رو زیر نظر داشته و تعقیبش میکرده و بالاخره یه شب سر بزنگاه مچش رو میگیره.
اون شبه یادمه شنیدم که مادرم از پرستار خواست که کمی دیرتر از خونه ما بره فهمیدم که حتما خودشم قراره دیرتر برگرده خونه!البته اکثرا حدود ساعت دوازده یا یک برمیگشت ولی حتما اونشب قرار بوده که یه سئانس اضافه خوش بگذرونه!
پدرم از همون اول شب تعقیبش میکنه و میبینه که با یکی از دوستای صمیمی خودش رفتن یه سینما و بعدش یه رستوران.
تا اینجای کار شاید از نظر پدرم اشکالی نداشته اما وقتی بعد از رستوران با همدیگه میرن خونه دوست صمیمی پدرم دیگه براش همه چی روشن میشه!فقط اشتباهی که میکنه این بوده که خودش شخصا اقدام میکنه و یه وکیل یا یه کارآگاه خصوصی استخدام نمیکنه که بتونه قانونی مسئله رو حل کنه!
خلاصه اونشب یه مقدار صبر میکنه و بعدش از در پشتی وارد خونه میشه و میبینه بعله!مادرم و دوست پدرم در یه وضعیت بدی هستن!اونم کنترل خودشو از دست میده و به هر دوشون حمله میکنه و با یه چیزی هر دوشونو زخمی میکنه در اثر سر و صدا و شلوغی همسایه ها به پلیس خبر میدن و پلیسم پدرم رو دستگیر میکنه.
متاسفانه تو این فرصت مادرم ودوست خائن پدرم فرصت پیدا میکنن که صحنه رو درست کنن و مدارک جرم رو از بین ببرن بطوری که وقتی پلیس میاد خونه هر دو لباساشونو پوشیده بودن و هیچ مدرکی دلیل برکار غیر اخلاقی وجود نداشته.
دادگاهشون دو سه ماه طول میکشه.با شهادتی که من و پرستارم در مورد گردشهای شبونه مادرم تو دادگاه دادیم و دفاع وکیل پدرم و شک بردن دادگاه به حرکات و اعمال زشت مادرم و پاک بودن سابقه پدرم بعد از یه جریمه زندانی شدنش منتفی میشه اما سرپرستی منو میدن به مادرم.
به مادرت چرا؟
رکسانا-برای اینکه مدرکی وجود نداشته که مادرم کار غری اخلاقی انجام داده درسته که هیئت منصفه و قاضی خیلی چیزارو فهمیده بودن اما چون پدرم نمیتونسته چیزی رو ثابت کنه اونام نمیتونستن به نفعش رای بدن.
آخه همونکه مادرت اون موقع شب تو خونه یه مرد غریبه بوده خودش مدرکه دیگه!
رکسانا-نه اونا تو دادگاه گفتن که با همدیگه یه دوستی ساده داشتن.
بعدش چی شد؟
رکسانا-وکلای مادر و دوست پدرم به دادگاه گفتن که پدرم تعادل روانی نداره برای همین به اونا صدمه زده.
خب هر مرد دیگه ای ام جای پدرت بود اینکارو میکرد داشته از حیثیتش دفاع میکرده.
رکسانا-نظر دادگاه چیز دیگه ای بود!اونا میگفتن که اون مرده مادرم رو بزور برده به خونه ش عمل پدرم قابل توجیه بوده اما مادرم با خواست خودش رفته اونجا!و اگر پدرم دلایلی در دست داشته باید از طریق قانونی عمل میکرده نه اینکه خودش شخصا قاقدام کنه!در ضمن میگفتن که اگر به همسرش مشکوک بوده باید با مراجعه به یه وکیل یا یه آژانس کارآگاهی دلالی محکمی جمع آوری میکرده و اونموقع میتونسته علیه مادرم اقدام کنه و قانونم ازش حمایت میکرده!تازه اون موقعشم فکر میکردی مادرم رو چیکار میکردن؟هیچی فقط پدرم میتونسته سرپرستی منو ازش بگیره و نصف اموالشم بهش نده!همین!اونجا میگن اگه یه زنی به شوهرش یا شوهری به زتش علاقه نداره نباید تا آخر عمر بشینه و بسوزه و بسازه!اونا معتقدن که آدم یه بار دنیا میاد.
فکر نکنم این درست باشه.
رکسانا-منم تاییدش نمیکنم مگه اینکه اشکالی تو زن یا شوهر باشه.
خب؟
رکسانا-هیچی دیگه اونا از همدیگه جدا شدن و نصفه دارایی پدرم میرسه به مادرم!بعدشم پدرم تحت نظر یه روانپزشک قرار میگیره و بهش اجازه نمیدن تا 2 ماه منو ببینه!تازه بعد 2 ماهم با تایید روانپزشک و گواهی سلامت عقلش اجازه پیدا میکرده.
روانپزشک برای چی دیگه؟
رکسانا-خب مادرم تو دادگاه گفته بوده که فقط یه آدم روانی ممکنه دو نفر رو که نشستن و دارن خیلی دوستانه با همدیگه صحبت میکنن مجروح کنه!ببین هامون!اونجا هیچکس حق نداره خودش قانون رو اجرا کنه اونجا یه زن آزاده که مثلا با یه مرد دوستی داشته باشه البته یه دوستی ساده مرد هم همینطور.
بالاخره چی شد؟
رکسانا-چند وقت بعدش خبر رسید که مادربزرگم فوت کرده و مادرمم از خدا خواسته با من برگشت ایران.سرپرستی منم مجبوری قبول کرد و گرنه اون اهل این حرفا نبود.
چرا مجبوری؟
رکسانا-چون تو اونجا قاضی عادل و هشیاره!هیئت منصفه هشیارن!وکلا تو اونجا قدرت و آزادی عمل دارن!مادرم اگه سرپرستی منو قبول نمیکرد تو زحمت می افتاد و ممکن بود که وکیل پدرم ثابت کنه که شک پدرم درست بوده!اونوقت پولی به مادرم نمیرسید تازه بعد از جریان دادگاهم دیگه نمیتونست مثل قبل هر کاری که دلش بخواد بکنه چون فکر میکرد تحت نظره.
تحت نظر کی؟
رکسانا-وکیل پدرم!اگه میتونست فقط یه دونه عکس در یه حالت غیر اخلاقی ازش بگیره خیلی چیزا عوض میشد.
در هر صورت مادرم منو برداشت و اومد ایران.حالا من چقدر سختی تو مدرسه کشیدم بماند.
از چه نظر غریبگی میکردی؟
رکسانا-اصلا!تازه بچه های مدرسه انقدر بهم مهربونی میکردن و هرکدوم دلشون میخواست باهام دوست بشن که عاشق اینجا و مدرسه شده بودم!چون رنگ پوست و موهام با بقیه فرق داشت و کمی لهجه داشتم به عنوان یه مهمون باهام رفتار میشد منم لذت میبردم.
فارسی بلد بودی؟
رکسانا-آره فارسی خوب حرف میزدم اما نمیتونستم بخونم و بنویسم چون تو خونه مادرم همش باهام فارسی صحبت میکرد.
یه سیگار در آوردم و روشن کرد و گفتم:خب؟
رکسانا-نمیخوای بری خونه؟
نه مگه تو خسته شدی؟
رکسانا-نه اصلا فقط مانی خان تو ماشین نشسته ها!
ای وای یادم رفت.
ساعتم رو نگاه کردم 12 شده بود.
رکسانا-برگردیم؟
آره اما وقتی رسیدم خونه بهت تلفن میکنم که بقیه اش رو برام تعریف کنی!فردا دانشگاه داری؟
رکسانا-نه.
پس برگردیم.
رکسانا-هامون!
بله؟

T!Na
سه شنبه ۰۸ شهریور ۹۰, ۰۵:۳۰ بعد از ظهر
رکسانا-تا اینجا که برا تعریف کردم نسبت بمن چه احساسی پیدا کردی؟
برات فوق العاده ناراحت شدم چون زندگی سختی داشتی.
رکسانا-همین؟
مگه باید چه احساسی پیدا کنم؟
رکسانا-از اینکه مادرم؟
ارتباطی بتو نداره.
تو چشمام نگاه کرد و خندید.منم دستشو گرفتم ودوتایی برگشتیم طرف کوچه شون یه خرده که رفتیم گفت:میتونم بهت تکیه کنم؟
رکسانا- براي چي؟!
- براي اينکه من مي خوام!
رکسانا- من نمي تونم اينو قبول کنم!
- تو قول دادي!
رکسانا- اما فکر نمي کردم يه همچين چيزي ازم بخواي! من نمي تونم از تو پول قبول کنم!
- اگه اين بارم ناراحتم کني، براي بار دومه که تو يه شب دلم رو شيکوندي!
رکسانا- ترو خدا هامون ازم اينو نخواه!
- مي خوام و توام حتما بايد قبول کني! تو بهم قول دادي! تازه اين به عنوان يه قرضه! بعدا ازت مي گيرمش!
تا دوباره خواست بهانه بياره که گذاشتمش تو جيب روپوشش و بهش گفتم:
- تو هنوز عصبانيت منو نديدي آ! من يه مرد ايراني م! با خصوصيات يه مرد ايراني!
بهم خنديد و ديگه هيچي نگفت و راه افتاديم . رسيديم جلو خونه عمه و با کليد در خونه رو واکرد و گفت:
- نمي آي تو؟
- نه ديگه! ديره! اگه عمه بيدار بود بهش سلام برسون! راستي دوستات کجان!
رکسانا- خونه ن!
- به اونام سلام برسون.
يه لبخند قشنگ زد و گفت:
- تو خيلي با شخصيتي هامون! مرسي! از ماني خان م جاي من تشکر کن!
بعد آروم رفت تو خونه و در رو بست. منم زود رفتم اون طرف خيابون . رفتم طرف ماشين ماني وقتي رسيدم ديدم صندلي ش رو خوابونده و خودشم خوابيده! خسلس ناراحت شدم! آروم چند تا زدم به شيشه که چشماشو واکرد و ماشين رو روشن کرد و شيشه رو داد پايين و يه نگاه به ساعتش کرد و گفت:
- چرا زود اومدي؟ خنوز سه دقيقه از ده مونده!
از همونجا سرمو کردم تو ماشين و صورتش رو ماچ کردم و گفتم:
- الهي من بميرم! خيلي اذيت شدي! اصلا حواسم به ساعت نبود!
ماني- هاپو خيلي سرحال!
- خيلي!
ماني- پس بشين برسم که خيلي دير شد!
- خونه رو چگار کردي؟ به عمو چي گفتي؟
ماني- گفتم بهت سرم وصل کردن!
- راست مي گي!
ماني- حالا بشين بريم که گند کار درنياد!
سوار شدم و گفتم:
- دستت درد نکنه! تو چه جوري فهميدي داره بهم دروغ مي گه؟!
ماني- تجربه عزيزم!وفتي بهت مي گم يه ساعت به عرفا و فلاسفه زنگ تفريح بده، واسه اينه که هم تو بلندشي و بياي تو جامعه و درس بگيري و هم بذاري اون بيچاره ها يه خورده به چيزايي که گفتن و نوشتن فکر کنن شايد يه جاهايي ش رو عوض کردن و يه جاهايي شم خودشون ديگه قبول نداشتن و حذفش کردن! بابا اون موقع که مثلا حافظ از مي و عرفاني صحبت مي کرده، ويسکي و بلاک اند وايت وجود نداشته وگرنه جاي شراب عرفاني، از ويسکي فلسفي در اشعارش استفاده مي کرده!
اينو گفت و حرکت کرد از تو کوچه رکسانا اينا پيچيد تو اصلي و از بالاي گيشا انداخت تو بزرگراه و يه خرده که رفتيم گفت:
- چي شد بلاخره؟
- با همديگه حرف زديم.
ماني- خب الحمدلله! ديگه کلک رو کندي؟
- نه بابا! الان که برسيم خونه بايد بهش زنگ بزنم!
- بازم؟!
- آره! نشد که کامل صحبت کنيم!
ماني- من گفتم يه زنگ تفريح وسط کلاس هات بذار! تو داري ترک تحصيل مي کني؟!
- به جون تو اون لحظه که داشت اون حرفا رو بهم مي زد داشتم دق مي کردم! راستي خوب شد با اون همه داد و فريادي که کرد، کسي خبردار نشد!
ماني- زکي! تموم در و همسايه داشتن نگاه تون مي کردن! اونجا که با همديگه آشتي کردين، کم مونده بود براتون کف بزنن!
- جون من راست مي گي؟!
ماني- پس چي؟!
- پس چرا کاري نکردي؟!
ماني- چيکار کنم! برم بهشون بليت بفروشم؟ خب داشتن مجاني يه فيلم مستند رو نگاه مي کردن ديگه!
بيست دقيقه بعد رسيديم خونه وماني ماشين رو پارک کرد و پياده شديم.
ماني- دستت رو بذار رو دل ت و آروم راه بيا! گفتم مسموميت بوده و بهت سرم وصل کردن آ!
دوتا دستمو گذاشتم رو دلم و شروع کردم آروم دولا دولا راه رفتن که ماني يه نگاه بهم کرد و گفت:
- مگه ختنه ت کردن که دولا دولا راه مي ري؟! همون دستت رو بذاري رو دل ت کافيه!
همونجور که دوتايي مي خنديديم، در رو وا کرديم و رفتيم تو و رفتيم خونه ماني اينا که عموم تند دوئيد جلو گفت:
- چي شد؟! چطوره؟!
دو تايي سلام کرديم که ماني گفت:
- الحمدلله که آپانديسش نبود! خدا خيلي بهمون رحم کرد!
عموم- پس چي بوده؟!
ماني- يه دل تنگي ساده!
عموم- چي؟!
ماني- دل گرفتگي! يه دل گرفتگي ساده که تا چشمش به دکترش افتاد! الحمدلله رد شد!
عموم- دل تنگي و دل گرفتگي ديگه چه جور مرضي يه؟!
ماني- همون مسموميته ديگه! حالا اسمشو عوض کردن!
عموم- دوا بهش چي دادن؟!
ماني- هيچي! همون تنقيه ش که کردن خوب شد!
عموم- تنقيه براي چي؟!
ماني- مگه گفتم تنقيه؟!
عموم- آره!
ماني- منظورم روده شور بود! يه روده شور انداختن تو شيکمش و از بالا و پايين شستشوش دادن، شد مثل گل! ديگه نه بو مي ده و نه چيزي!
داشتم از خنده مي مردم اما جلو خودمو گرفتم که عموم گفت:
- دوا هيچي براي خونه ندادن؟1
ماني- اصلا! اين دکترا اصلا به اين چيزا اعتقادي ندارن! سيستم جديد پزشکي اينطوريه ديگه! يه تنقيه، يه روده شور و بعدش استراحت!اين فردا نمي تونه بياد سر کارآ!
عموم- عيبي نداره! بذار استراحت کنه! خودت بيا!
ماني- اون وقت کي از اين مراقبت کنه و دامواشو بده؟
عموم- دوا که نداره!
ماني- همچي بي دوادرمون م نيس ديگه! پرهيزي که بهش دادن از صد تا دوا براش بدتره! ساعت به ساعت بايد شلوارشو بکشم پايين ببينم اسهال شده يا نه! نيم ساعت به نيم ساعت بايد آب پرتقال و سوپ بهش خورونده بشه! زبونش رو نيگاه کنين! وامونده عين يه زن پابه ماه بارداره! معني ش چيه؟ مواظبت، مراقبت و نگهداري! دکترش گفته اين شکم تا چهل و هشت ساعت نبايد خالي بمونه! در ضمن نبايد چيزي توش بره!
عموم- پس چيکار بايد کرد؟!
ماني- اماله ديگه! يعني تغذيه غير مستقيم که به بافت هاي شيکم صدمه وارد نکنه در ضمن بيمارو ضعف م نگيره! دکتر گفت تموم سلول هاي ديواره معده اين الان تيکه تيکه س! اين روده شور رفته و زده اون ته روآش و لاش کرده! وامونده خيلي چيز بدي يه اما لازم! تموم آب بدنش حالت اسيدي پيدا کرده! PH اسيدي! و ممکنه که به رگ هاي اصلي روده بزرگ صدمه بزنه! براي همين مفقط بايد تا بيست و چهار ساعت دمرو بخوابه! متوجه هستين چي مي گم که؟!
عموم که همونجور سرشو تکون مي داد اما بيچاره گيج شده بود گفت:
- آره! آره! باباشم يه بار اينطوري شده بود!
ماني- دمرو خوابوندينش؟!
عموم- آره! يعني يادم نيس! زن داداش اينا رو خوب يادشه!
اين دفعه ديگه از بس که زور خنده به خودم فشار آوردم و جلو خودمو گرفتم، واقعا دلم درد گرفت. دولا شدم که زود ماني گفت:
- آخ آخ! زياد سر پا واستاده فشار اومده به چيزش! يعني به اثني عشرش!
عموم- زود ببرش تو! همون پايين م بخوابونش! براش سخته از پله بره بالا!
ماني- نه! اصلا! اين دردش که مي گيره، نعرش مي ره هوا!
عموم- مگه هنوز دردم داره؟!
ماني- آره! عين دور از جون چهار درد زائو!
زود عموم و ماني زير بغلم رو گرفتن و آروم بردن تو خونه و همونجور که از پله ها مي رغتيم بالا، ماني م حرف مي زد!
- تازه اونجا وقتي شلوارش رو کشيدن پايين، دکتر متوجه شد که فيستولم داره اين بچه اما هنوز سروانکرده!
عموم- برو گم شو! اينا چيه مي گي دور از جون! فيستول چه ربطي به شکم داره؟!
ماني- داره! شيکم آدم کار نکنه، معده خودش يه سوراخ جديد توليد مي کنه براي دفع مواد زائد بدن!
عموم- مگه معده ش کار نمي کرده؟!

T!Na
سه شنبه ۰۸ شهریور ۹۰, ۰۵:۳۱ بعد از ظهر
ماني- يک سال تموم! شده بود وامونده عين سنگ! مي خواستن اونجا سنگتراش خبر کنن!
عموم- پس چرا تا حالا نمي گفت!؟
ماني- کم رويي و خجالت!
عموم- برو گم شو! اين چرت و پرتا چيه مي گي؟! عمو جون، اينا چيه اين مي گه؟!
آروم با حالت مريضي گفتم:
- دروغ مي گه عمو جون! فيستول م کجا بود؟!
ماني- تو که کله ت به اون نمي رسه که ببيني! من و دکتر ديدم!
اين دفعه ديگه منو عمومهر دو زديم زير خنده که عموم گفت:
- حالا زبونش چرا اونطوري شده؟!
ماني- چه طوري؟
عموم- همون بارداري! نگفتن از چيه؟!
ماني- معملا اين نوع بارداري آ مال هرزگي يه!
عموم- لااله الالله!
ماني- خب سر دلش سنگينه ديگه! اگه پرهيز پيشه کنه و دنبال هوس هاي زودگذر نره، بارداري کم کم از بين مي ره! يعني هله هوله نبايد بخوره!
عموم- آدم جون به سر مي شه تا دو کلمه از تو حرف دربياره!
ماني- باباجون، هفتاد هزار تومن خرج دوادکترش شده! از شما بگيرم يا از باباش؟
عموم- هفتاد هزار تومن؟! مگه چه خبره؟!
ماني- خب کلينک خصوصي يه ديگه!
عموم- خب هر چي باشه! مي دوني هفتاد هزار تومن يعني چي؟! مگه چيکار کردن؟
ماني- خب روده شوري متري ديگه! مثل فنرآ که مي زنن چاه وا مي شه! بيچاره هشت متر فنر انداخته تا روده ش واشده! تازه مجبور شد سه مترم از پايين بزنه! هشت متر و سه متر مي شه چند متر؟ سيزده متر! متري چهار هزار تومن مي شه چند؟ مي شه شصت و پنج هزار تومن! پنج هزار تومن شم تخفيف گرفتيم، شد سر راست هفتاد هزار تومن.
عموم- خب يه چونه اي چيزي مي زدي!
ماني- زدم! تازه همونجا زنگ م زديم به اين تخليه چاهي آ قيمت گرفتيم! البته اين فنرش دستي بودآ! يعني روده شورش دستي بود! برقي ش متري يه تومن گرون تره!
رسيديم بالا و رفتيم تو اتاق ماني.
عموم- حالا بخوابونش که فشار بهش نياد!
ماني- فشارا بهش اومده زبون بسته! سيزده متر لوله کم نيس!
عموم- بخواب عمو جون! بخواب تا صبح حال ت خوب خوب مي شه.
آروم خوابوندم رو تخت که عموم يه مرتبه يه نگاهي به ماني کرد و گفت:
ماني- هشت متر و سه متر مي شه چند متر؟
عموم- هشت و سه مي شه سيزده؟! مي شه يازده الاغ!
ماني- باباجون اين بچه داره از درد مي ميره، اون وقت شما دارين با من رياضي تقويتي کار مي کنين؟! اين کارارو بايد وقت دبستان رفتن م مي کردين که پايه رياضي م ضعيف بود! تازه حالا گيرم سيزده نه يازده! براي شما دو متر اختلاف چه فرقي داره! درد اين دو متر رو اين طفلک تحمل کرده و مي دونه دو متر لوله اضافي يعني چي!
عموم يه چپ چپ بهش نگاه کرد و بعدش دولا شد و صورت منو ماپ کرد و رفت پايين. تل دو تايي تنها شديم شروع کرديم خنديدن که به ماني گفتم:
- اون تلفن رو بده به من.
ماني- جدي مي خواي بهش زنگ بزني؟!
- پس چي؟!
خودم بلند شدم و تلفن رو ورداشتم و شماره رو از ماني پرسيدم و زنگ زدم به رکسانا. تا يه زنگ خورد و گوشي رو ورداشت.
- الو! رکسانا؟!
رکسانا- سلام! چه زود رسيدي!
- خوبي؟
رکسانا- مرسي، خوبم.
- خسته نيستي؟
رکسانا- با تو که باشم، نه! تو چي؟
- منم وقتي تو برام صحبت کني، اصلا خسته نمي شم!
ماني از همون بغل بلند گفت:
- چاخان مي کنه! اين قديما که رفيقاش مولانا و حافظ و شمس و اينا بودن م همينا رو بهشون مي گفت!
رکسانا- ماني خان هستن؟
- بعله!
رکسانا- از طرف من بهشون سلام برسون و عذرخواهي و تشکر کن! در ضمن بچه هام اينجان و بهتون سلام مي رسونن!
- از قول من و ماني م بهشون سلام برسون.
ماني- به کي؟!
- مريم خانم و سارا خانم بهت سلام مي رسونن.
ماني- خب چرا تو جاي من سلام مخابره مي کني؟! مگه خودم لال م! بگو گوشي رو بده به جفت شون!
- مگه مي شه آدم يه گوشي رو به دو نفر بده؟!
ماني- يعني بزنه رو آيفون!
- رکسانا! ماني مي خواد مريم خانم و سارا خانم صحبت کنه! لطفا بزن رو آيفون.
يه لحظه صبر کرد و گفت:
- رو آيفونه!
ماني م زود تلفن رو زد رو آيفون که رکسانا گفت:
- سلام ماني خان! با زحمت هاي ما!
ماني- سلام از بنده س! چه زحمتي؟! مريم خانم سلام! سارا خانم سلام!
اونام هر دو سلام کردن که ماني گفت:
- معلوم هست شما دختر خانما کجا هستين؟! هر بار کي می آييم دست بوس عمه جون که شما تشريف ندارين!
مريم- هستيم در خدمت تون!
ماني- خدمت از بنده س! چيکارا مي کنين؟
مريم- هيچي! مي ريم دانشگاه و برمي گرديم.
ماني- نه! الان رو مي گم!
يه مرتبه سه تايي زدن زير خنده که من زود آيفون رو قطع کردم و يه چپ چپ به ماني نگاه کردم!
رکسانا- چي شد؟
- هيچي! ماني خداحافظي مي کنه!
ماني- نه! اين ظلمه! من هنوز سلامم تموم شده!
يه مرتبه عموم از پايين داد زد و گفت:
- ماني! ماني! با کي حرف مي زنين؟
ماني م از همونجا داد زد و گفت:
- با کلينيک بابا جون! مي خوام ببينم فردام بايد ببرمش اونجا يا نه!
آروم بهش گفتم:
- همه ش تقصير توئه! از بس سر و صدا راه ميندازي الان گندش درمي آد!
زود رفت و در رو قفل کرد و گفت:
- حالا با خيال راحت حرف بزن! گه گداري م يه داد بلند بزن!
- داد بزنم چي بگم!
ماني- بگو آخ دلم! مثلا دل درد داري آ!
رکسانا- چي شده هامون؟
- هيچي بابا! دارم با اين ماني کل کل مي کنم! تو چطوري؟
رکسانا- خوبم.
- اونجا مي توني حرف بزني؟
رکسانا- اي ...؟
- مي خواي قطع کنم بعدا زنگ بزنم؟
رکسانا- نه! نه!
- خب بقيه ش رو بگو!
رکسانا- اون الان نمي شه!
- جلو بچه ها نمي خواي بگي؟
رکسانا- اوهوم.
- هنوز جواب منو ندادي آ!
رکسانا- جواب چي رو؟
- همونکه وقتي اونجا بودم ازت پرسيدم!
خنديد و گفت:
- چي پرسيدي؟
- همونکه آروم در گوش ت گفتم!
دوباره خنديد و گفت:
- نشنيدم! دوباره بپرس!

T!Na
سه شنبه ۰۸ شهریور ۹۰, ۰۵:۳۱ بعد از ظهر
چطور نشنيدي؟! خيلي واضح و روشن بود!
ماني- راستش منم نشنيدم! خب دوباره بپرس! نمي ميري که!
برگشتم ديدم صندلي ش رو کشيده جلو و درست پشت سر من نشسته و داره گوش مي ده!
- اينجا چيکار مي کني؟
رکسانا- چي؟!
- با تو نيستم!
ماني بلند گفت:
- با من نيست! با شماست رکسانا خانم!
- با توام! اينجا نشستي چيکار؟
ماني- پس چيکار کنم؟
- بلند شو برو يه جاي ديگه!
ماني- اون وقت بابام نمي گه مريض رو چرا تنها گذاشتي؟
- غلط کردي! بگو مي خوام فوضولي کنم!
ماني - مي خوام فوضولي کنم!
- يادت ندادن که وقتي دو نفر حرف مي زنن گوش واينستي؟
ماني- چرا، اما شما بفرمايين که تو اتاق بيست متري، من چيکار کنم که صحبت شما رو نشنوم؟
- برو بخواب، سرتم بکن زير پتو!
ماني- خفه مي شم که!
- خب انگشتاتو بکن تو گوش ت!
ماني- باشه.
دوتا انگشتش رو کرد تو گوشش و همونجا نشست!
- گوش ندي آ!
ماني- هان!
- مي گم يواشکي گوش ندي آ!
دستاشو آورد پايين و گفت:
- چي مي گي؟
- مي گم به حرفام يواشکي گوش ندي آ!
ماني- وقتي انگشت م تو گوش مه که ديگه صدايي توش نمي ره!
- روتم بکن اون ور!
ماني- لب خوني که بلد نيستم! حالا مگه مي خواي چي بگي که انقدر مسائل امنيتي رو رعايت مي کني؟!
- به تو چه؟! انگشتاتو بکن تو گوش ت!
دوباره انگشتاشو کرد تو گوشش و زل زد به من!
رکسانا- داري چيکار مي کني؟!
- هيچي! مي گم جوابم رو نمي دي؟
رکسانا- تو سوال ت رو پرسيدي؟
- بپرسم جواب مي دي؟
رکسانا- تو بپرس!
- تو اول بايد جواب منو بدي! چون بعدا باهات خيلي کار دارم! خيلي حرف دارم که بايد بهت بزنم!
دوباره خنديد و گفت:
- منم همينطور!
- پس جوابم رو مي دي؟
رکسانا- آره بپرس!
- با من ازدواج مي کني؟
ماني- خاک بر سرت کنن! مردم همه اول حرفاشونو مي زنن و کاراشونو مي کنن و بعدش مي پرسن که با من ازدواج مي کني! تو اول مي خواي ازدواج کني و بعدش کاراتو بکني؟!
- خفه شي ماني! کگه تو انگشتت تو گوش ت نيس؟!
ماني- اين صحبت آ ديگه انگشت وردار نيس!
- بلند شو برو از اتاق بيرون!
ماني- نه به جون تو! ديگه گوش نمي دم! آن! آن!
- اون دفعه م همينو گفتي!
ماني- نه! اون دفعه انگشت کوچيکمو کرده بودم توش! اين دفعه شست م رو مي کنم که ديگه آب بندي بشه!
- گوش ندي آ!
ماني- مي گم به جون تو! عجب خري هستي آ!
دوباره گوشي رو گذاشتم در گوشم و گفتم:
- ببخشين رکسانا! اين ماني نميذاره حرف بزنم! حالا بگو ببينم، اين دفعه شنيدي چي گفتم؟
رکسانا- شنيدم.
- خب! جواب بده ديگه!
رکسانا- نه!
- چي؟!
رکسانا- نه!
- براي چي؟!
هيچي نگفت.
- نمي توني حرف بزني؟
رکسانا- اوهوم!
- خب وقتي ديدمت باهات صحبت مي کنم!
ماني- نه! همين الان صحبت کن!
- زهرمار! بلند شو برو يه جاي ديگه!
ماني- بابا چيکار کنم! شست م تو سوراخ گوش م نمي ره!
- خيلي خب! بلند شو برو بيرون!
ماني- نه! نه! اين دفعه انگشت سبابه م رو مي کنم حتما عايق بندي مي شه! آن! آن!
يه چپ چپ بهش نگاه کردم و دوباره به رکسانا گفتم:
- ببخشين! باز شوخي ش گل کرده!
رکسانا- يه دقيقه صبر کن هامون!
يه خرده بعد گفت:
- الو!
- اينجام!
رکسانا- ببخشين! اين بچه هام اينجا نشسته بودن و مثل ماني حس کنجکاوي شون تحريک شده بود!
- حالا رفتن؟
رکسانا- آره.
- خب، پس حرف بزن.
رکسانا- قرار شد جوابت رو بعد از اينکه سرگذشتم رو شنيدي بهت بدم! يعني اگه بازم سر تصميمت بودي!
- تو مطمئن باش که هر اتفاقي م براي تو افتاده باشه، من بازم مي خوام که باهات ازدواج کنم!
ماني- عجب الاغايي پيدا مي شن! پسر شايد اين اتفاقي که مي گه يه چيزي در مورد ايدز باشه! چرا انقدر عجله مي کني!
- واقعا که ماني! اصلا زبون سرت نمي شه! بلند شو برو بيرون!
ماني- واقعا ازت معذرت مي خوام! اشتباه کردم!
- چه عجب تو يه بارم فهميدي که اشتباه کردي!
ماني- در مورد انگشت اشتباه کردم! اين انگشت سبابه براي يه سوراخ ديگه ساخته شده و من عوضي ازش براي سوراخ گوش استفاده کردم! يعني منظورم اينه که معمولا از اين براي سوراخ دماغ استفاده مي کنن!
- تا تو از اين اتاق نري بيرون، من يه کلمه م حرف نمي زنم!
ماني- بذار حرف بزنم! مي گن تجربه و خطا! منکه همه انگشتامو تا حالا استفاده کردم و نشده! بذار اين انگشت وسطي م رو امتحان کنم! حتما اين سايز گوش مه!
- ديگه تجربه و خطا کافيه! بلند شو!
ماني- چطور نوبت من که شد مي گن تجربه و خطا کافيه! الان بيست و خرده اي ساله که بزرگان ما، مرتب در حال تجربه و خطان و هيچکس م بهشون حرف نمي زنه! اون وقت من سه بند انگشت خطا مي کنم و اخراجم! اصلا از قديم گفتن تجربه، خطا، پررويي! ببخشين! پررويي نه پشتکار! پشتکار!
- ماني کلافه م کردي!
ماني- نه به جون تو! ببين! اين انگشت وسطي فيت فيته! خداوند هر روزنه اي که در بدن ما تعبيه کرده و آفريده متناسب با انگشتان دست مونه! مثلا تو تموم دنيا ديگه کاملا جا افتاده که انگشت اشاره منحصرا در اختيار سوراخ دماغه! انگشت وسطي بلاشک مربوط مي شه به سوزاخ گوش! چهار انگشت بسته، جلو دهن رو گيپ ميکنه! دوتا شست آ مربوط مي شه به طرف مقابل که گاهي به علامت موفقيت بهش حواله مي ديم! اين انگشت اين طرفي، بنصره؟ قنصره؟ چيه؟! اين مخصوص خريته! يعني حلقه ازدواج! اين انگشت کوچيکه مال اينه که مثلا مي خواي جايي ناخنکي چيزي بزني، با اين مي زني! حالا وقتت رو نمي گيرم! تو صحبتت رو ادامه بده! اصلا ببين! اين گوشم رو چهارلا مي کنم و انگشتم رو ميذارم روش و مي چسبونمش به در سوراخ! فکر نکنم ديگه صدا ازش رد بشه! آن! آن! ببين! فقط صداي اووو مي شنوم! تو با دل راحت حرفت رو بزن!
رکسانا- هامون! اونجا چه خبره؟
- هيچي! دارم سعي مي کنم که باز اينو تحملش کنم!
رکسانا- ببين هامون! ديگه برو! وقتي ديدمت باهات صحبت مي کنم!
- فردا که خونه اي؟!
رکسانا- آره. قبلش زنگ بزن.
ماني- فردا قرار نذار که بايد بريم دنبال ترمه!
يه نگاه بهش کردم که زود گفت:
- بابا تقصير من چيه؟! خداوند انگشتامو متناسب با سوراخام نيافريده! انگار سوراخا مال يکي ديگه بوده و انگشتا مال يکي ديگه!
يه سري بهش تکون دادم و به رکسانا گفتم:
- باشه. فردا بهت زنگ مي زنم.
رکسانا- هامون! به خاطر همه چيز ازت ممنونم!
- به خاطر چي؟
رکسانا- آدمايي مثل من ارزش محبت و عشق رو درک مي کنن! آدمايي که کمتر تو زندگي، کسي واقعا دوست شون داشته!
- تو از کجا مي دوني که من واقعا دوست دارم؟
رکسانا- مي دونم!
- نه، جدي از کجا مي دوني که من واقعا دوست دارم؟
ماني- از آب دهن ت که از چک و چونه ت راه افتاده!
دوباره يه نگاه بهش کردم و سرمو تکون دادم که رکسانا گفت:
- از فال قهوه ت!

T!Na
سه شنبه ۰۸ شهریور ۹۰, ۰۵:۳۲ بعد از ظهر
فردا صبح ساعت هشت بود که دیدم پدرم ومادرم اومدن بالا سرم! عموم جریان دیشب رو سر صبحونه بهشون گفته بود. پدرم وقتی مطمئن شد که حالم خوبه، با عموم رفتن شرکت و منم زود جریان رو به مادرم گفتم. بعد از اینکه خوب خنده هاشو کرد، با خیال راحت رفت خونه خودمون. من ومانی ام بلند شدیم و دوتایی دوش گرفتیم و رفتیم تو حیاط خونه ما و صبحونمونو خوردیم که بعدش مانی گفت:
بیا یه دقیقه بریم ته حیاط خونه ما، باهات کار دارم.
چیکار داری؟
کارت دارم!
خی همینجا بگو! ته حیاط برای چی؟
یه نگاه بهم کرد و گفت:
نترس دختر چهارده ساله! من بهت قول شرف می دم که تا عقدت نکنم، حتی یه ماچ خشک و خالی ام از اون لپ مثل سیب سرخ ات ور نچینم!
زهر مار!
مرتیکه اینجا که نمی شه حرف زد! پاشو بریم!
دوتایی رفتیم ته حیاط خونه شون و یه گوشه تکیه مونو دادیم به دیوار و نشستیم که مانی دو تا سیگار روشن کرد و گفت:
تو معلوم هست چی کار داری می کنی؟
چی رو؟
همین جریان رکسانا رو میگم! دیشب دیدم گرمی، چیزی بهت نگفتم اما موضوع داره جدی می شه!
جدی هس!
همین اش بده دیگه!
بد برای چی؟!
رکسانا مسیحیه! حواست هست؟! اگه مسلمون نشه چی؟! فکر عمو اینا رو کردی؟! اینا نمی ذارن تو یه دختر مسیحی رو بگیری؟! وقتی ام نتونستی باهاش ازدواج کنی، هم تو ضربه می خوری و هم اون! منو اگه می ببینی، هم ترمه مسلمونه و هم من کارمو با شوخی و جدی پیش می برم! اما تو نه! از من می شنوی ازش بگذر!
نمی تونم!
مانی- برای چی؟
دوستش دارم.
تو که تا دیشب ساعت ده، ده و نیم می گفتی« ای! ازش خوشم میاد!» حالا چطور شد تو این هفت و هشت ساعت یه مرتبه درخت تناور و با شکوه عشق تو قلبت رشد کرد وشد اندازه چنارای بغل خیابان؟1
خودمم موندم، اصلا نمی فهمم؟!
مانی- اما من می فهمم! این وامونده بذر عشق رو اگه کود خوب پاش بدی، یه شبه سه چهار متر رشد می کنه! اگه کود انسانی باشه که دیگه هیچی!
بی تربیت!
مانی- حالا یا بی تربیت یا با تربیت، من بهت گفتم، این عشق آنتی بیوتیکی که هشت ساعت به هشت ساعته، هیچ سرانجامی نداره! عشقی ام که سرانجامی نداشت باید چیز کرد بهش! یعنی پشت کرد بهش!
خیلی بی ادبی مانی.
دارم حقایق رو لخت و عریان و بدون هیچ پوششی بهت نشون می دم.
به نظر من عشق خیلی بالاتر از این حرفاس! من وقتی برم و بشینم با پدر و مادرم صحبت کنم و بهشون بگم که عشق یه چیز آسمونی یه و با صدای بلند از عشق حرف بزنم، حتما خودشون درک می کنن! در مورد عشق که نباید ته حیاط صحبت کرد! عشق اگه پاک باشه باید کاری کرد که همه بفهمن ش! باید عشق پاک رو عنوان کرد تا همه بشناسن اش! باید...
مانی- ببین! داد نزن یه دقیقه تا یه چیزی بهت بگم. به نظر من صلاح اینه که عشق رو با صدای آروم آروم و زیر لب صدا کنی و مثل بادبادک هواشم نکنی که همه ببینن اش! اینطوری بهتره!
یعنی از همه پنهونش کنم؟!
مانی- نخیر! ببر بذارش نمایشگاه بین المللی که همه بیان بازدیدش!
زدم زیر خنده که گفت:
مرد حسابی مگه چیز تو کله ات خورده! اگه این عشق رو عنوان کنی، از یه طرف کلیسای ارامنه و از یه طرفم اقوام مسلمونت قیامت به پا می کنن! می خوای جنگ صلیبی راه بندازی؟!
پس چیکار کنم آخه؟!
مانی- اگر از من می پرسیی، می گم از این دختر بگذر.
گفتم که نمی شه.
حالا که نمی شه،پس فعلا صداشو درنیار تا ببینیم چی پیش میاد. شاید به امید خدا، همونطور که خودش گفته، یه ایدزی، چیزی داشته باشه و مسئله خود به خود منتفی بشه بره پی کارش.
یعنی تو کمکم نمی کنی؟!
مانی- چی کار کنم؟! برم دست به دامن پاپ بشم؟1 حالا شانس آوردی که اگه مسیحیا مسلمون بشن براشون حکم قتل صادر نمی شه!
مانی تو حال منو نمی فهمی! به جون تو خیلی دوستش دارم.
به جون عمه ات، مرتیکه تو تا پریروز به این دختره نگاه نمی کردی.
برای همین نگاه نمی کردم دیگه. می ترسیدم عاشقش بشم.
مانی- خوب الحمدلله که نگاه نکردی و عاشقم نشدی.
د نیگا کردم دیگه!
مانی- غلط کردی کرتیکه چشم چرون هرزه! چه آدمای بی شرفی تو دنیا پیدا میشن آ! همه شون چشم شون دنبال دخترای مردمه!
واقعا نامردی مانی!
مانی- بابا هنوز چیزی نشده که من کمکت کنم!
پس کمکم می کنی!؟
آره بابا!آره! فعلا پاشو لباسات رو عوض کن بریم که ترمه منتظره!
پس رکسانا چی میشه؟
به گور پدر رکسانا! صبح نوبت منه دیگه! دیشب نوبت تو بود.
خیلی خوب بابا، الان حاضر میشم.
اون رفت خونه خودشون و منم رفتم اتاقم و لباسامو عوض کردمو اومدم بیرون که دیدم مانی ماشین رو روشن کرده. رفتم سوار شدم و حرکت کردیم. سه ربع بعد جلو خونه ترمه بودیم.
مانی از پایین زنگ زد که ترمه جواب داد و گفت که داره میاد پایین و مانی ام اومد طرف ماشین وگفت:
ببین راستی! موبایلت تو داشپورته!
پس ترمه چی؟
واسش یکی خریدم.
از تو داشپورت موبایلمو برداشتم که ترمه در خونه رو وا کرد و اومد بیرون. منم پیاده شدم و با همدیگه سلام و احوالپرسی کردیم و سه تایی سوار شدیم و حر کت کردیم که ترمه گفت:
او...! مانی دیوونه! چرا دیشب بهم زنگ نزدی؟
مانی- این چه طرز حرف زدنه؟ حداقل از این هامون و رکسانا یاد بگیر. اینا تا بههمدیگه می رسن انقدر مودبانه حرف می زنن و هی از همدیگه معذرت می خوان! اونوقت تو نرسیده به من فش می دی؟!
ترمه- هامون و رکسانا از همدیگه معذرت می خوان؟! چرا؟!
مانی- حالا سر هر چیش مهم نیس. مهم نفس قضیه اس. ببین! اول این به اون میگه معذرت می خوام. بعد اون به این میگه : نه! من معذرت می خوام. بعد این به اون میگه: نه، نه، من معذرت می خوام. بعد اون به این میگه: اصلا، اصلا من باید معذرت بخوام. بعد هر دو یه خنده شیرین می کنن و به همدیگه می گن: چطوره هر دو از همدیگه معذرت بخوایم؟! بعد شروع می کنن تند و تند از همدیگه معذرت می خوان.
ترمه- اون وقت بعدش چی کار می کنن؟
مانی- هیچی دیگه، هر دو راضی و خوشحال از عذر خواهی خودشون، از همدیگه جدا می شن.
ترمه- اصلا معلوم هس چی میگی؟ هامون خان خودتون بگین. این جریان عذر خواهی چیه؟
داره چرت و پرت میگه.
مانی- این عاشق رکسانا شده و می خواد عشقش رو مثل بادبادک هوا کنه تا همه بشناسن
اش.
ترمه- چرا؟
مانی- تبلیغات جدیده دیگه.
ترمه- وای خدا. چه عالی! رکسانا چی؟
مانی- با دست پیش می کشه و با پا پس می زنه!
ترمه- یعنی چی؟
مانی- می آد جلو این طفل معصوم ساده و ادا اطوار در می آره که این عاشقش بشه و بعدش انگار که می گه که یه مرض پرضی داره که نمی تونه زن این بشه.
ترمه یه جیغ کشید و گفت:
مگه هامون ازش تقاضای ازدواج کرده؟
مانی- پس چی؟ هاپو اهل خانه و خانواده!
زهر مار!
ترمه- وای! باورم نمی شه. چقدر عالی! من هر کاری بتونم براتون می کنم به خدا.
مانی- شما اگه خیلی کار می کنی یه کار واسه خدت بکن.
ترمه- واسه خودم چیکار کنم؟
مانی- هیچی، اما حواست باشه من ممکنه هر لحظه «تو» بزنم.
ترمه- تو «تو» بزنی؟! چه از خود راضی! می دونی من الان چقدر خواستگار دارم؟
مانی- ا...؟! ترب ام رفت جزو میوه ها؟!
تا اینوگفت ترمه از پشت با کیفشمحکم زد تو سر مانی! مانی ام همونجا گرفت یه گوشه خیابون وایساد و از ماشین پیاده شد و از لای در به ترمه گفت:
این دفعه دومت بود که این کارو کردی!
ترمه- آخه تو حرف بی تربیتی زدی.
مانی- حالا من میذارم و میرم تا یاد بگیری که به مربی خودت حمله نکنی!
اینو گفت و در ماشین رو بست و رفت ه داد ترمه بلند شد!
سگ خودتی!
بعد برگشت یه نگاه به من کرد و گفت:
خیلی لوس واز خود متشکره.
برگشتم طرف مانی که دیدم یه سیگار روشن کرد و گذاشت گوشه لب اش و دستاشو کرد تو جیب اش و گوشه خیابون واستاد!
ترمه- اونقدر واسته تا علف زیر پاش سبز بشه!
درست پنج دقیقه نگذشته بود که یه پژو 206 که دو تا دختر سوارش بودند اومدن و از جلوش رد شدن و پنجاه متر جلوتر زدن رو ترمز و یه خرده دنده عقب گگرفتن و تا رسیدن جلو مانی، شیشه رو کشیدن پایین و شروع کردن باهاش حرف زدن که دیگه ترمه معطل نکرد و در ماشین رو وا کرد و از همونجا داد زد و گفت: مانی،مانی

T!Na
سه شنبه ۰۸ شهریور ۹۰, ۰۵:۳۳ بعد از ظهر
مانی برگشت طرفش که گفت:
بیا لوس نشو دیرم شده.
مانی روش رو کرد به دخترا که ترمه پیاده شد و رفت طرف مانی و تا رسید بهش، پژوئه گاز داد و رفت. بعدش یهخورده ترمه با مانی صحبت کرد و بعدم دستش را گرفت و کشید و آورد طرف ماشین و دوتایی سوار شدن که ترمه گفت:
آقا حرف بد زده تازه باید نازشم بکشیم.
مانی- توام که هیچ کار نکردی.
ترمه- نه چیکارت کردم؟
مانی- من بودم که با کیف زدم تو سر تو؟
ترمه- دختر عمه اتم! چه عیبی داره؟!
مانی- چون دختر عمه منی، اجازه داری هر وقت تو جواب دادن کم آوردی با اون کیف سنگین ات بزنی تو سر پسر دایی ات؟ چه کیفی ام هست؟! عین چمدون می مونه. می خوره ت سر و جلو چشم آدم سیاهی می ره. توش چیه؟ کباده زورخونه توش گذاشتی؟
ترمه- اصلا این کیف من وزن داره؟
مانی- آره به خدا.
ترمه- چهار تا وسایل آرایش چقدر وزنشه؟
مانی- بستگی داره! اگه وسایل آرایش مربوط باشه به دختر زشتی مثل تو که مجبوره به وسیله انواع و اقسام رنگ ها و کرم ها و پودرها و سایه ها و چی و چی و چی، چهره اش رو قابل تحمل کنه، حتما سنگین می شه دیگه.
ترمه- یکی دیگه می زنم تو سرت ها!
مانی- بزنی دیگه مانی رو نمی بینی.
ترمه- جدی اگه بزنم می ذاری میری؟
مانی- اگهتنها دختر روی زمین باشی، اگر از خوشگلی ات ونوس جلوات خجالت بکشه، اگر از زیبایی و خوش اندامی افرودیت باشی، دیگه منو نمی بینی. نیگا به این خنده ها و شوخی هام نکن. من سگی ام که فقط بولداگ حریفمه؟!
ترمه- پس چیکارت کنم وقتی این حرفا رو بهم می زنی؟
مانی- خب جوابم رو بده.
یه مرتبه مانی یه داد کشید! برگشتم دیدم ترمه بازوش رو وشگون گرفته!
ترمه- هامون خان رکسانا چه بیماری داره؟!
مانی- مثل تو هاره.
خیلی بی ادبی مانی.
ترمه- واقعا که!
رکسانا هیچ بیماری نداره.این چرت و پرت میگه.
ترمه- دختر خیلی خوشگلی یه ها! قبل از من، تهیه کننده به اون پیشنهاد بازی داد اما نمی دونم چرا قبول نکرد.
مانی- امروز چقدر کارت طول میکشه؟
ترمه- با خداس!
مانی- پس ما ترو می رسونیم اونجا و میریم. هر وقت کارت داشت تموم می شد، یه زنگ بهم بزن بیام دنبالت.
ترمه- شما غلط می کنی میری، همونجا پیش من هستی تا کارم تموم بشه.
مانی- یعنی اینقدر دوستم داری؟! این خیلی بده ها! یعنی خودت اذیت می شی! سعی کن احساساتت رو کنترل کنی.
ترمه- واقعا قربون عمه ات بری مانی.
خلاصه تا همون خونه که توش فیلمبرداری می شد، مانی سربسر ترمه می گذاشت و من می خندیدم. یکی این می گفت، یکی اون می گفت.
تقریبا نیم ساعت بعد رسیدیم. من و ترمه پیاده شدیم و مانی رفت که ماشین رو پارک کنه. همونجور که اونجا واستاده بودم یه مرتبه ترمه بازوی منو گرفت و گفت:
هامون خان تا مانی نیومده یه چیزی ازتون می خواستم بپرسم. یعنی می خاستم باهاتون مشورت کنم. راستش نمی دونم چرا خیلی به شما اعتماد دارم.مثل برادر بزرگترم می مونین.
طوری شده؟
ترمه- می خواستم ازتون بپرسم که مانی واقعا منو دوست داره؟
شماچی؟ واقعا دوستش دارین؟
یه مرتبه یه خنده رو لب هاش نشست و گفت:
مگه میشه یه دختر این ویوونه رو ببینه و دوستش نداشته باشه! بااون حرفهایی که می زنه و کارایی که می کنه.
فقط به خاطر همین.
نه! خوب مانی هم خوش قیافه اس و هم خوش تیپ و خوش هیکل! راستش رو بگم من خیلی دوستش دارم اما می ترسم!
برای چی؟
ترمه- نمی دونم! همه اش فکر می کنم چون عمه اش ازش خواسته، اونم اومده طرف من! یا اینکهچون هنرپیشه هستم....
اصلا این طوری نیست. من فکر می کنم اونم شما رو خیلی دوست داره.
ترمه- آخه ببین چه چیزایی بهم میگه!
از همون چیزایی که میگه می فهمم!
ترمه-چطور مگه؟
آخه مانی با هیچکس اینطوری حرف نمی زنه، معمولا همیشه ازشون تعریف میکنه و خیلی مودبانه رفتار می کنه.
ترمه- یعنی این دلیل دوست داشتن شه!
فکر می کنم.
ترمه- عجب دیوونه ایه.
داره می آد!
مانی داشت از دور می آمد و ما رو نگاهمی کرد و تا یه خورده نزدیک شد بلند گفت:
ایشالا هر کی پشت سر من ازم بد میگه امشب سوسک بیافته تو تنش.
ترمه- پشت سر تو حرف نمی زدم.
مانی- گوش چپ ام زنگ زد. فهمیدم داری ازم بد میگی، الهی امشب تا میری بخوابی، یه موش گنده زشت تو رختخوابت باشه و یه گاز مجکم ازت بگیره!
ترمه یه مرتبه اشک تو چشماش جمع شد و گفت:
خیلی از دستم ناراحتی مانی؟
مانی ام تا دید ترمه واقعا ناراحت شده گفت:
موشه غلط کرده بیاد طرف تو، پدرشو درمی آرم. اصلا یه گربه می خرم و می دم بهت، ولش بدی تو خونه ات که همه موش آرو بگیره و بخوره و هلاک شون کنه! گریه نکن قربون اوناشکت برم، غلط کردم! عجب خری ام من، الهی زبونم سرطان بگیره که اختیارش دست خودم نیست. حالا که ناراحتت کردم، چشمم کور میشه و یه کادوی خوشگل برات میگیرم که از دلت دربیاد! اصلا چرا موکول کنم به آینده؟! همین الان یه کادو بهت می دم. آن! آن!
بعد دست کرد تو جیب اش و یه بسته کوچیک کادو شده درآورد و گرفت جلو ترمه و گفت:
ببین! من همه چیز رو از قبل پیش بینی می کنم. بفرمایین. قابل شما رو نداره! کوفتتون بشه! یعنی مباکت باشه!
ترمه یه نگاه به مانی کرد و بعد زد زیر خنده وبسته رو ازش گرفت و وا کرد و یه مرتبه یه جیغ آرومکشید. مانی براش یه انگشتر خیلی خوشگل گرفته بود که یه نگین درشت وسط اش بود.
ترمه- اصله؟
مانی- دست شما درد نکنه.
ترمه- خریدیش؟
مانی- به قیافه من می خوره دزد باشم؟

T!Na
سه شنبه ۰۸ شهریور ۹۰, ۰۵:۳۴ بعد از ظهر
ترمه- یعنی برای من خریدیش؟ یعنی منظور خاصی داشتی؟!
مانی- آره بابا، من اصلا همه کارام با منظوره! بده به من ببینم.
بعد انگشتر رو از تو بسته درآورد و کرد تو انگشت ترمه و گفت:
از این لحظه به بعد تو نامزد منی! حالا کی این بابام بیاد خواستگاریت خدا می دونه.
نمی دونم یه مرتبه چرا انقدر خوشحال شدم که زدم زیر خنده!
مانی- زهرمار! این خنده چه وقتیه؟
خیلی خوشحالم مانی، بهتون تبریک می گم، ایشالا خوشبخت بشین!
دوباره خندیدم.
مانی- خیلی ممنون.
باید یه جشن بگیریم!همین امشب!
دوباره خندیدم که مانی گفت:
رو آب مرده شور خونه بخندی. همه دارن نیگا می کنن. جلو خودتو بگیر.
دست خودم نیس به جون تو.مانی- بابا بریم تو خونه آبرومون رفت! جای اینکه این دختره خوشحال بشه و ذوق کنه، این مرتیکه داره غش می کنه و ریسه می ره!
ترمه- ببین مانی! این انگشترو خریدی و دستم کردی، دستت درد نکنه اما پدرت کی قراره بیاد خواستگاری؟
مانی- امسال، سال دیگه، دو سال دیگه، سه سال دیگه! خدا می دونه! اما تو اصلا ناراحت نباش ها! ما کارمونو می کنیم! حالا هر وقت بابا وقت کرد اومد، فدمش رو چشم. نیومدم ما چیزی رو از دست ندادیم! چطوره!
ترمه یه نگاه بهش کرد و بعد جعبه انگشتر رو انداخت رو زمین و گفت:
برو گم شو! اصلا لازم نکرده ازم خواستگاری کنی! اینم نمی خوام!
مانی- یعنی جعبه شو نمی خوای؟
ترمه- اصلا می فهمی جلو هامو چه چرت و پرت هایی می گی؟
مانی- چیزی نگفتم که؟
ترمه- می فهمی معنی حرفت چیه؟
مانی- یعنی می گم ما دو تا فعل نامزد هستیم تا بابام رسما بیاد جلو! مگه حرف بدی زدک؟
ترمه- آهان، اینو از اول می گفتی!
مانی- حالا اگه اینجوری دوست نداری، انگشترو بدم دست صاحبش.
ترمه- مگه اینو از کسی گرفتی؟
مانی- نه!
ترمه- پس از کجا آوردیش؟
مانی- بابا به پیر به پیغمبر خریدمش!
ترمه- پس صاحبش کیه؟
مانی- یه دختر از تو خوشگل تر که شرایط منو قبول کنه.
دیدم الانه اش که دوباره ترمه با کیف اش بزنه تو سر مانی! زود گفتم:
بابا دیر شد. بیایین بریم خونه. مانی تو ام اینقدر ترمه خانم رو اذیت نکن! تو شوخی می کنی، ایشون باور می کنن.
مانی اومد یه چیزی بگه که ترمه محکم با پاش زد تو ساق پای مانی. همچین محکم زد که مانی یه آخ بلند گفت و ساق پاش رو گرفت تو دستش و نشست رو زمین و همونجور که با دست می مالیدش گفت:
الهی پات چلاق بشه ترمه! لعنت به مرده و زنده اش اگه ترو بگیره دختره وحشی. دلم ضعف رفت بخدا! عجب آدم سنگدلیه این!
ترمه- دلم خنک شد.
مانی- مرده شور اون دلت رو ببرن! ایشالا سدر و کافور خنک اش کنه. عجب پای پر قوتی داره! عینپای علی دایی می مونه.
ترمه- دیگه از این چرت و پرت ها بهم نگی ها! بلند شو بریم تو!
مانی- برو دختر که الهی جای اون پات، پای مصنوعی ببینم. اگه می دونستم اینقدر وحشی ای، کوفتم برات نمی خریدم. انگشترمو پس بده!
ترمه- این انگشتر دیگه مال منه! مگه این انگشت امو ببری تا بتونی درش بیاری!
مانی- اگه شده دونه دونه انگشتاتو بجوئم، درش می آرم. ترو خدا هنر پیشه مملکت مارو باش. هم گاز می گیره! هم لگد می ززنه! هم با اون چمدون سیارش تو سر ادم می زنه! اون وقت میگه شما بیایین مواظب من باشین. مواظب چی ات باشیم؟! تو خودت شصت از ما رو مواظبت می کنی! نیگا کن ترو خدا! پام اندازه یه گردو باد کرد اومد بالا! مرده شور اون کفشهای نوک تیزت رو ببرن. ای عمه خانم تو اون روح ات صلوات!ببین ما رو گیر چه دختر وحشی انداختی! اصلا آدم وقتی پیش اینه، تامین جانی نداره. پاهاش عین پاهای مارادوناس. پام از گیر رفت بخدا.
ترمه- پاشو خوددتو لوس نکن! اصلا محکم نزدم.
مانی- پس اگهمحکم می زدی پس چی می شد. تو چرا هنر پیشه شدی؟! بیا ببرمت تو یکی از تیم آی استقلال پرسپولیس ثبت نامت کنم پنالتی آرو تو بزن! هامون جون زنگ بزن اورژانس تهران یه صندلی چرخ دار برام بفرستن.
حالا من دارم می خندم و اینم هی داره اینارو میگه!
ترمه- پاشو مانی زشته!
زشته چیه؟ می گم نمی تونم از جام تکون بخورم.
ترمه- دروغ نگو. من اونطوری محکم نزدم،تازه من اونقدر بدنم ظریفه که نمی تونم اونطوری که تو میگی محکم لگد بزنم.
مانی- نمی تونی مجکم بزنی؟ این لگد رو اگه تو فوتبال به کسی می زدی و داور برات دست به کارت می شد حناق گرفته! این عمه می دونست این چه دختر سرکشی یه و مثلا ما رو فرستاده رامش کنیم. هامون جون تو یف اینو بگرد ببین چاقویی چیزی توش نباشه.
پاشو خجالت بکش پسر!!
مانی- میگم به ارواح خاک مادرم نمی تونم.
جلوش نشستم و شلوارش رو دادم بالا و جورابش رو کشیدم پایین که دیدم راست میگه طفلک. پاش اندازه یه گردو باد کرده بود. حالا هم براش ناراحت شدم و هم خنده امگرفته بود.
خب چرا سربسرش می ذاری که این بلا رو سرت بیاره؟!
مانی- خدا شاهده من تا حالا دختر مثل این جونور ندیدم. اون دفعه تو خونشون به شوخی گفتم من به خاطر خواهش عمه اومدم سراغش که یه مرتبه ماهی تابهرو همچین پرت کرد طرفم که اگه سرمو ندزدیده بودم مغزم پخش شده بود کف آشپزخونه. عین این کامانو هاست. فیلم رمبو رو دیدی؟؟ فتوکپی رمبوئه. فقط تو کاری که می کنی اینه که نم ذاری طرف من بیاد.چون آمادگی ندارم و حتما به دستش کشته می شم. ببین الان چه وقتی یه بهت گفتم هامون. من اگه با این نامزد بشم تا عقد نمی کشم. حتما تو دوران نامزدی یه بلایی سرم میاره.
تومه اومد پشت سر من و گفت:
راست می گه هامون خان؟
بعد سرک کشید و تا چشمش افتاد به پای مانی که یه مرتبه رنگش پرید و گفت:
وای! چرا اینجوری شد پات؟! بخدا نمی خواستم محکم بزنم!
من از جام بلند شدم و اون نشست جلومانی و همونجور که به پاش نگاه می کرد گفت:
ایشالا پام بشکنه! ببخش ترو خدا.
مانی ام خودشو مثل بچه لوس کرد و گفت:
نمی خوام، نمی خوام.
ترمه- غلط کردم! ایشالا پام چلاق بشه.
نمی خوام، نمی خوام.
بخدا نفهمیدم مانی جون. بیا توام یه لگد بزن به پام.
نمی خوام، نمی خوام.
بیا تکیه ات رو بده به من، بریم تو برات مرکورکروم بزنم.
نمی خوام، نمی خوام.
وای خدا مرگم بده، ببین چی شد پاش! عجب بی شعوری ام من.
نمی خوام، نمی خوام.
-زهر مار نمی خوام، نمی خوام. بلند شو خرس گنده خجالت بکش.
نمی خوام، بتو چه؟! پای خودمه.
ترمه- باشه قربونت برم! دیگه از این به بعد هر چی تو گفتی همونه.
مانی- دیگه کتک ام نمی زنی!
ترمه- نه! غلط می کنم.
مانی- اگهبزنی میرم بابامو میارم آ!
ترمه- باشه، بیار.
مانی- بابام خیلی پر زوره ها، انقدر گنده اش! اندازه من و هامون رو هم.
من و ترمه مرده بودیم از خنده که جورابش رو کشید بالا و گفت:
تازه باید برام یه جوراب نو هم بخری.
ترمه شروع کرد خاک شلوارش رو تکوندن و گفت:
باشه، اصلا برات یهشلوار نو می خرم.
مانی- باشه! منم این شلوار کهنه مو می دم به هامون بپوشه باهاش بره یش رکسانا نامزد بازی.
مانی بلند شو، زشته بخدا.
رفتم جلو زیر بغلش رو بگیرم بلند شه که هل ام داد عقب و گفت:
ترو نمی خوام، ترمه رو می خوام.
به درک، مرده شورتو ببرن!
ترمه با خنده کمک کرد تا از جاش بلند شد و شلون شلون راه افتاد طرف در خونه و همونجور که شل می زد شروع کردبه خوندن!
مانی- شل بی کتاب، رفته به جنگ، خورده تفنگ، موشالا به جونش! موشالا به جونش!شلون شلون، از تو حموم، تا سر شوم، واسه دیدار یار مهربون، اومده بیرون، تا لب بوم موشالا به جونش! موشالا به جونش!
اینا رو می خوند و همچنین مخصوصا شل می زد و راه می رفت مصل اینکه داره قر می ده و می ره.
من و ترمه واستاده بودیم و می خندیدیم که رسید جلو در و برگشت و گفت:
بیایین دیگه!
مانی تو خجالت نمی کشی؟! به خدا هرکی رد می شه، نگات می کنه و می خنده!
مانی- بده مردم را شاد کنم؟ یه کدومتون بیایین زنگ بزنین از پا افتادم.
ترمه رفت جلو و زنگ زد و یه خرده بعد در رو واکردن و سه تایی رفتیم تو خونه و رفتیم تو حیاط و از حیاط رد شدیم و از پله ها رفتیم بالا و رفتیم تو خونه و با همه سلام و احوالپرسسی کردیم و ترمه به یه نفر گفت که دو صندلی و چایی برای ما بیاره و خودش رفت تو اتاق گریم و یهخ رده بعد با یه شیشه مرکورکروم و پنبه برگشت و شلوار مانی رو زد بالا و یه خرده براش زد و با چسب زخم روش رو بست و گفت:
شماها همین جا باشین تا من برم لباسامو عوض کنم.
بعدش رفت تو اتاق گریم و بیست دقیقه نیم ساعت بعد، گریم کرده و لباس عوش کرده برگشت و اومد جلو مانی و گفت:
پات بهتره؟
مانی- آره، چقدر امروز کار دارین؟
ترمه- نمی دونم.
مانی- زود تمومش کن بریم.
ترمه- اگه ناراحتی همین الان بریم.
مانی- نه، کارترو بکن.
یه خنده ای بهمانی کرد و گفت:
عوضش شب شام مهمون منی!

T!Na
سه شنبه ۰۸ شهریور ۹۰, ۰۵:۳۴ بعد از ظهر
بعدش رفت پیش کارگردان که منتظرش بود و یه خردهبا همدیگه صحبت کردن و بعدش کارگردان با بقیه صحبت کرد و یه ربع بعد همه آماده شدن. خونه دوبلکس بود و ترمه از پله ها رفت بالا، طبقه دوم و همه ساکت شدن و کارگردان حرکت داد و ترمه آروم از پله ها اومد پایین و رفت تو سالن و رفت سر یه کمدو بعدش این ور و اون ور رو نگاه کرد و وقتی دید کسی اونجا نیس، از تو جیب اش یه کلید درآورد و در کمد رو یواش باز کرد و شروع کرد تشو رو گشتن و یه خورده بعد یه مرتبه یه جیغ کوتاه کشید. و یه چیز شبیه هفت تیر رو از تو کمد بیرون کشید و یه خرده نگاهش کرد و بعد با عصبانیت انداختش تو کمد و در کمد رو قفل کرد. بعدش همونجا نشست و سرش رو گرفت تو دستش و یه مرتبه زد زیر گریه که کارگردان کات داد.
بعدش دوباره رفت تو اتاق گریم و یه ربع بعد با یه لباس دیگه برگشت و رفت نشست رویه مبل تو سالن. دوباره همه ساکت شدن و کارگردان حرکت داد.جریانم اینجوری بود که ترمه نشسته بود و ماهواره تماشا میکرد. دوربین مخصوصا یه صحنه از تلویزیون گرفت. یه صحنه که دخترا با بیکی نی می اومدن و می رفتن! البته خیلی کوتاه فیلم برداری کرد.
بعدش یه مرتبه تلفن زنگ می زنه و ترمه جواب می ده:
الو! بفرمائین.
سلام و زهرمار، برو ***.
غلط کردی، تا حالا سه بار زنگ زدم. دوبارش که نبودی یه بارشم شوهرت خنه بود و گفتی بهم زنگ می زنی!
خوبم، چه خبر!
نه، نیس! بیرونه. چطور مگه؟
چی؟!
بلندتر بگو!
کجا؟!
جلو دانشگاه؟!
با موتور؟ موتور برای چی؟!
اشتباه نمی کنی؟!
مطمئنی؟!
یه مرتبه کارگردان کات داد و رفت جلو به ترمه گفت:
یه خورده هیجان تون کمه! ببین! این دوستتون داره در مورد شوهرتون حرف می زنه. شوهری که تا حالا فکر می کردینتو کار صادرات و وارداته! حالا تازه دارین می فهمین شغل واقعی اش چیه! کارشم طوریهکه شما ازش نفرت دارین. خب باید خیلی ناراحت و مضطرب بشین وقتی دوستتون این خبر رو بهتون میده که مثلا شوهرتونو فلان جا دیده. متوجه شدین!
ترمه- دیالوگ رو چی کار کنم؟ درست مثل همین بگم؟
کارگردان- حالا یه خورده این ور و اون ور شد عیبی نداره.
کارگردان برگشت سرجاش و جرکت داد. اون صحنه های ماهواره و تلویزیون دوباره تکرار شد و بعد تلفن زنگ زد و ترمه جواب داد:
الو! بفرمائین!
سلام و زهرمار، برو ***.
غلط کردی، تا حالا سه بار زنگ زدم. دوبارش که نبودی یه بارشم شوهرت خنه بود و گفتی بهم زنگ می زنی!
خوبم، چه خبر!
نه، نیس! بیرونه. چطور مگه؟
چی؟!
بلندتر بگو!
کجا؟!
جلو دانشگاه؟!
با موتور؟ موتور برای چی؟!
اشتباه نمی کنی؟!
مطمئنی؟!
نه!
نه!
می گم نه، نمی غهمی!
این حرفا چیه؟!
زده به کله ات نوشین؟! حرف دهن ات رو بفهم!
خفه شو! اینا همه اش از حسودیته! می دونم کجات می سوزه!
گم شو کثافت! خفه شو آشغال!
بعد گوشی را محکم زد رو تلفن و بعدشم تلفن و سیم شو همه رو از جا بلند کرد و پرت کرد یه طرف! بلافاصله هنرپیشه کات داد. تو همین موقع، همون هنرپیشه جوون در رو وا کرد و اومد تو و اومد طرف من و مانی و با همدیگه سلام و احوالپرسی کردیم که کارگردان بهش گفت:
اگه زودتر گریم کنین سکانس بعد رو برداشت می کنیم.
هنرپیشه رفت تو یه اتاق و کمی بعد برگشت. یه ریش نازک براش گذاشته بودند و لباساشم عوش کرده بود.
ترمه ام رفت و لباساشو عوش کرد و برگشتو نشست جلو تلویزیون. هنرپیشه هه رفت طبقه بالا و کارگردانم از همه خواست که ساکت باشن و بعدش حرکت داد.
ترمه در حالی که خیلی ناراحت بود داشت ماهواره تماشا می کرد که هنرپیشه هه از پله ها اومد پایین و رفت طرفش و همونجور که چشمش به تلویزیون بود گفت:
پارازیت اش قطع شد؟
دوربین یه لحظه رفت رو صحنه تلویزیون و برگشت! بعدش هنرپیشه هه نشست جلو تلویزیون و مشغول تماشا کردن شد و یه لحظه بعد ترمه از جاش بلند شد و رفت طرف در ساختمان که کارگردان کات داد و همه شروع کردن به کف زدن.
کارگردان اومد جلو ترمه گفت:
عالی بود خانم! اگهسکانس بعدی رو هم همینجور بگیریم خیلی جلو افتادیم.
ترمه اومد پیش ما و به مانی گفت:
درد پات کم شد؟
مانی- آره! خیلی خوب بازی کردی آ!
ترمه- مرسی عزیزم.
مانی- چه باهام خوب شدی.
ترمه انگشتش رو که توش انگشتر بود نشون داد و گفت:
همه اش به خاطر اینه عزیزم.
مانی- هامون تو شاهد باش و ببین که از خود درخته! من ساکت و با ادب یه جا نشستم اما خودش میاد و منو انگولک می کنه.
ترمه- آخه تو تا شیطونی نکنی با نمک نمی شی.
-ترمه خانم آخر داستان چی میشه؟
ترمه- درست معلوم نیست! شاید اصلا عوضش کنن.
-چرا؟!
ترمه- الا فهمیدم! انگار ممکنه واسش مجوز ندن.
-برای چی؟1
ترمه- می گم داستان منطبق با واقعیت نیست.
مانی- خب راست می گن؟
ترمه- چرا؟
مانی- باید هنرپیشه مرد رو عوض کنن تا بهش مجوز بدن!
ترمه- اونو برای چی عوض کنن؟ اتفاقا خوب بازی می کنه!
مانی- برای همین ام میگم! پسره آدم حسابیه! با تو جور درنمیاد!
ترمه- یه لگد دیگه می زنم به اون پات آ!
-حالا چی کار می خوان بکنن؟
ترمه- احتمالا یه قسمت هایی رو سانسور می کنن.
-اینکه دیگه به درد نمی خوره.
مانی- یه قسمت سانسور بشه ایرادی نداره.
سانسور کلا چیز بدیه!
مانی- قسمت های ناجور فیلم رو می زنن!
-قسمت ناجور نداره که، کجاهاش رو بزنن؟!
مانی- قسمت هایی که ترمه وارد صحنه میشه!بچه های مردم که گناه نکردن قیافه های ترسناک رو ببینن!
ترمه- خدا از ته دلت بشنوه.
مانی نگاهش کرد و خندید:
همون خنده ات جواب منو داد.
مانی- حالا برو زودتر تمومش کن گرسنه مون شد.
ترمه- باید وسایل رو ببرن تو حیاط. مانی اونقدر دلم می خواد با تو توی یه فیلم بازی کنم.
مانی- منم خیلی دلم می خواد اما نمی شه.
ترمه- چرا؟!
مانی- آخه من فیلم های ترسناک دوست ندارم.
ترمه- اینم خدا از ته دلت بشنوه. حالا جدی اصلا دوست نداری هنرپیشه بشی؟!
مانی- چرا اما تو یه فیلم که سناریوش مورد علاقه ام باشه.
ترمه- چه جور نقشهایی دوست داری؟
من دوست دارم نقش یه جوون پلید و دیو سیرت رو بازی کنم که دخترای معصوم رو قول میزنه و از راه بدر می کنه و بعدش پلیس تعقیب اش می کنه و اونم از کشور خارج می شه و می ره مثلا اروپا و دوباره همون جا همین کارو ادامه میده و بعدش پلیس اونجا می افته دنبالش و اونم از این کشور اروپایی میره اون کشور و از اون کشور به اون یکی و از اون یکی به یکی دیگه و خلاصه تا آخر فیلم موضوع همین باشه!
ترمه همیجوری نگاش کرد!
مانی- البته این فیلم جنبه آموزنده داره که دختر خانما آگاه بشن و بعدش دیگه گول آدمای پلیدی مثل منو نخورن. ولی این فیلم هزینه اش خیلی میره بالا البته برای اعتلای فرهنگ لازمه. یعنی حداقل صد، صد و پنجاه، شصت ها هنرپیشه زن تو این فیلم باید بازی کنن.
ترمه- همه اش! اگه یه وقت فکر می کنی کمه، میشه سناریو رو عوض کرد و رسوندش به دویست سیصد تا ها!
مانی- نه بابا! همون آینده صد و بیست تا دختر فریب خورده برای عبرت بقیه دختر خانما کافبه! فکر کنم بعد از اینکه صد و بیست بار اینجور عاقبت آرو دیدن دیگه جواب سلام هیچ مرد پلیدی رو هم ندن.
ترمه- اونوقت فیلم بعدی ات چی باشه خوبه؟
مانی- مرد چهار زنه! مردی برای تمام فصول! یک مرد و یک شهر، سفر به سیاره زنان، مرد زمینی، زنان ونوسی! همینا رو هم برسیم فیلم برداری کنیم خودش خیلی کاره!
ترمه- نه! یه فیلم دیگه بازی کنی بد نیست؟!
مانی- چه فیلمی؟
ترمه- زندگی پس از مرگ!
مانی- باشه، چه عیبی داره. اونجا که برم، می رم تو بهشت و با حوریای بهشتی فیلم تولدت مبارک رو بازی می کنم.
ترمه- اگر بردنت جهنم چی؟
مانی- فیلم شب نشینی در جهنم رو بازی می کنیم. ببین، خیالت از بابت من راحت باشه. منو اگه تو قطب شمال هم ببرن، یه کاری می کنم که بهم بد نگذره.
ترمه- دیگه چاخان نکن. اونجا جز یخ و برف چیزی پیدا نمی شه که.
مانی- چرا! شنیدم میگن خرس ماده خیلی اهل خونه و زندگیه! واسه من چه فرقی می کنه! چه تو چه خرس.
ترمه- ایشالا اون زبونت رو مار بزنه که اینقدر حاضر جواب نباشی.
مانی- اگه مارش ماده بود عیبی نداره.
ترمه اومد یه چیزی بگه که کارگدان صداش کرد.
ترمه- پاشین بریم تو حیاط. یه صحنه هم اونجا باید بگیریم.
سه تایی راه افتادیم طرف حیاط. تمام وسایل رو برده بودند اونجا. من و مانی ام رفتیم یه گوشه واستادیم که یه خرده بعد فیلم برداری شروع شد.
ترمه همانطور که از پله ها می اومد پایین، از تو جیب اش یه موبایل درآورد و یه شماره گرفت و از ساختمون دور شد.
الو! نوشین!
این حرفارو بذار کنار، عصبانی بودم، یه چیز بهت گفتم.
آره انگار درست می گفتی.
هنوز درست فهمیدم.
از کمدش! تو کمدش یه چیزی دیدم! دارم بخدا دیوونه میشم. اصلا نمی دونم چیکار باید بکنم.
بعد شروع کرد به گریه کردن و گفت:
می دونم! می دونم! اما چطوری؟
آره اما برام خیلی سخته.
باشه، سعی می کنم.
نه، خونه اس. داره ماهواره تماشا می کنه.
باشه، چیزی شد بهت خبر میدم.
نه، فعلا به کسیچیزی نگو.
باشه، خداحافظ.
تلفن رو قطع کرد و برگشت طرف ساختمون و به یه جا خیره شد که کارگردان کات داد و بهترمه گفت:
عالی بود خانم، خیلی جلوافتادیم.
بعدش به یه نفر گفت:
یه صحنه از تو خونه بگیرین. شوهرش نشسته و داره ماهواره می بینه. یه لحظه هم از همون کانال رو نشون بدین. یه صحنه رو انتخاب کنین که یه مانکن با یه مایو توش باشه. یه لحظه کوتاه آ! زیاد نشه! بعدا کمی کح.ش می کنیم.
ترمه اومد پیش ما و گفت:
فکر کنم دیگه تموم شد. یه دقیقه صبر کنین!

T!Na
سه شنبه ۰۸ شهریور ۹۰, ۰۵:۳۵ بعد از ظهر
از دور به کارگردان اشاره کرد که خودش اومد پیش ما.
ترمه- با من دیگه کاری ندارین؟
کارگردان- نه ممنون، فقط احتمالا فردا جلوی دانشگاه برداشت داریم. فقط اگه بتونیم یه کاری بکنیم که اونجا ازدحام ایجاد بشه! یه چیزی شبیه تظاهرات!
ترمه- اینکه خیلی مشکه!
کارگردان- تو همین فکرم، باید مجوز بگیریم که سخت میدن. تازه اگه بدن باید حداقل صد نفر آدم اونجا جمع کنیم. هزینه یه خورده میره بالا. حالا هزینه اش هیچی، این همه آدم رو چه جوری بیاریم اونجا؟! ترافیک وشلوغی و این چیزا ممکنه باعث بشه مجوز ندن.
مانی- می خواین جلو دانشگاه شلوغ پلوغ بشه؟!
کاگردان- آره! مشکل کون همینه.
مانی- کاری نداره که، نیم ساعت مونده به تعطیل شدن دانشگاه، یه پاتیل شربت نذری یا شیر کاکائو بذارین جلو در دانشگاه! ده تا استکان هم بیشتر نذارین. همچین صف می بندن که انگار تظاهرات! وقتی هم که دانجو ها تعطیل بشن و این جمعیت رو جلو داشگاه ببینن، آنی فکر می کنن بهشون حمله کردن و اونام میریزن بیرون و درست میشه مثل صحنه تظاهرات. اگه بتونین با شیر کاکائو یکی یه بسته هم بیسکوئیت بدین که دیگه واقعا سرش خون راه می افته! اونوقت میشه تظاهرات با درگیریهای خشونت آمیز. فقط باید قبل از تعطیل شدن دانشگاه باشه که مردم اونجا رو شلوغ کنن.
کارگردان شروع کرد به خندیدن و گفت:
عجب فکرعالی ای! فردا همین کارو می کنیم. واقعا شما به درد کارگردانی می خورین نه هنرپیشگی.
اینو گفت و ازمون خداحافظی کرد و رفت که مانی به ترمه گفت:
بی استارت کارم با کارگردانیه، حواست باشه که از ای به بعد باید زیر دست خودم کار کنی! تکون بخوری، بهت کات می دم.
ترمه- جوابت رو بعدا بهت میدم! بذار این یکی پات خوب بشه تا خدممت اون یکی برسم.
بعد رفت که لباساشو عوض کنه.
-شماها چه برنامه ای دارین؟
مانی- نمی دونم! بذار بیاد!
-پس من می رم.
مانی- کجا؟
-می رم پیش رکسانا، کاری که باهام نداری؟!
مانی- نمی آی باهم بریم؟
نه! شماها برین.
مانی- پس بذار ترمه بیاد، سه تایی با همدیگه می ریم.
خودم می رم!
مانی- نه بابا! تا اینجا تا خونه راهی نیست می رسونمت.
یه خورده بعد ترمه اومد و از همه خداحافظی کردیم و از خونه اومدیم بیرون و سوار ماشین شدیم و نیم ساعت بعد سر کوچه خودمون پیاده ام کردن و اونا رفتن. منم رفتم و ماشین ام رو ورداشتم و حرکت کردم طرف خونه عمه. تو راه یه زنگ زدم به رکساناو گفتم که اماده باشه.
بیست دقیقه بعد رسیدیم دم خونه شون و زنگ زدم. لباس پوشیده، آماده بود و زود اومد بیرون. با همون روپوش و روسری.
تا منو دید، خندید و گفت:
چه زود رسیدی؟
توام چه زود حاضر شدی؟
رکسانا- من همیشه برای تو حاضرم.
یه نگاه بهش کردم و گفتم:
پس چرا بهم نه میگی؟
دستم رو گرفت و با خودش کشید و گفت:
بیا! بیا! به موقع اش خودت می فهمی.
رفتیم طرف ماشین و در رو وا کردم وسوار شد وخودمم از اون طرف سوار شدم که گفت:
ماشینت خیلی قشنگه هامون! مثل ماشین مانی خان می مونه.
فقط رنگش فرق می کنه.
-خیلی گروف قیمته؟
سرمو تکون دادم و ماشین رو روشن کردم و راه افتادیم.
رکسانا- کجا می خوایم بریم؟
یه خرده خرید دارم. تولد دختر خالمه! می خوام براش چند تا چیز بگیرم، سایزش درست مثل توئه. برای همین گفتم توام باهام بیایی! می خوام براش با سلیقه تو چیز بخرم.
هیچی نگفت و فقط جلوش رو نگاه کرد! یه خرده که رفتیمگفتم:
چرا ساکت شدی؟
ساکت نشدم!
خب پس بگو.
چی بگم؟
بعد از اینکه اومدین ایران چی شد؟
یه خرده نگاهم کرد و گفت:
چه فرقی می کنه؟
خیلی فرق می کنه، برام مهمه که بدونم!
یه دقیقه چیزی نگفت و بعدش دوباره یهنگاه به من کرد و گفت:
اولش که اومدیم ایران، برام یه معلم گرفت. مادرم رو می گم. یه معلم برای خوندن و نوشتن برام گرفت. حدودا یه سال طول کشید تا تونستم فارسی رو خوب بنویسم و بخونم. بعدش تو یه مدرسه راهنمایی ثبت نام کردم. وقتایی که مدرسه بودم عالی بود! برام خیلی تازگی داشت! حرفای دخترا! درد دل هاشون! غم هاشون! شادی هاشون! همه اش برام شیرین بود! برای دختری که تو اروپا بزرگ شده بود آشنایی با یه فرهنگ دیگه خیلی جالب بود. می دونم برداشت ام از همه حرفا و حرکات و طرز تفکرا و خلاصه همه چیز چی بود؟؟
نگاهش کردم.
رکسانا- کنجکاوی؟
-در مورد تو؟!
رکسانا- نه! در مورد پسرا! در مورد جنس مخالف! جنس مخالف براشون یه راز بزرگ بود! همه اش می خواستن بدونن اونا چه جورین؟! چه طرز فکری دارن؟! چه خصوصیاتی دارن؟! به چی فکر می کنن؟! ایده هاشون چه جوریه؟! حق ام داشتن! با وضعیت اینجا، هیچ ارتباطی با همدیگه نداشتن. حتی اونایی که مثلا یکی یا دو تا برادر داشتن.
-خب پس حتما کمی اشنایی پیدا رده بودن.
-نه! اصلا! رابطه هاشون بقدر بک همدیگه کم بود که هیچکدوم نتونسته بودن همدیگه رو بشناسن. برادرا اکثرا خشک و متعصب بود اما آزاد. اون می تونست آزادانه بره بیرون و تجربه کنه اما دخترا نه! برای هر حرکت احتیاج به مجوز خونواده داشتن! حتی برای حرکت های خیلی ساد.
مثلا اگه یه روز می خواستیم بعد از مدرسه با همدیگه بریم تو یه پیتزا فروشی و ناهار بخوریم، باید حتما از پدر و مادرشون اجازه می گرفتن. اکثراً هم که موافقت نمی شد. اگه می خواستیم با همدیگه یه شب جمعه سینما بریم، جواب منفی بود! اگه می خواستیم یه صبح جمعه باهم بریم پارک، جواب منفی بود.
دیوار، نرده، حفاظ، سیم خاردار، پوشش. همهچی برای اونا بود. اونا مرد رو فقط بصرت تئوری شناخته بودند.
یعنی باید آزمایش اش می کردند؟
نه! منظورم این نیست. تو مثلا اگه بخوای با اسید سولفوریک یه آزمایش انجام بدی و خواص اش رو بشناسی، حتما دلیل بر این نیست که بخوای بخوریش یا بریزی رو دستت. تو فقط می خوای اونو بشناسی. خصوصیات اش رو بفهمی. فایده ها و ضررهاشو بدونی.
به نظر من این بد نیست. اگه قرارباشه از اسید سولفوریک فقط تو کتابا نام ببرن که نشد شناسائی. اون موقع اگه یه روز این ماده به دستت برسه، فاجعه آمیز می شه. او اونو نشناختی. طرز کار باهاش رو یاد نگرفتی. نمی دونی باید چه جوری باهاش کار کنی که بهت ضرر نرسونه.
من این چیزا رو یاد گرفتم. تو پاریس من یه مدرسه مختلط می رفتم. از همون اول با پسرا رو یه نیمکت می نشستم. پسر برام یه چیز پر رمز و راز نبود. شناخته بودمش. اونم منو شناخته بود. یعنی در واقع هر دو جنس همدیگه رو شناخته بودند و با اخلاق و خصوصیات همدیگه اشنایی داشتن. این خیلی مهم بود. اونجا پسر و دختر با همدیگه دوست بودن. همشاگردی بودن! همین.
-اما من چیزای دیگه ای هم شنیدم.
یعنی اینجا که همه از همدیگه جدا هستن نیست؟!
هیچی نگفتم که گفت:
البته این مسئله موضوع بحث ما نیست اما اگه برات بگم که اونجا چه جوری سعی می کردن که جنس مخالف رو بشناسن، اون موقع خودت می فهمی که کدوم راه درست تره! حتما به بعضی از آمارها دسترسی داری؟! فکر کنم احتیاجی به یادآوریشون باشه!
یه خرده ساکت شد و بعد گفت:
در مرحله دبیرستان وضع بدتر بود.من شده بودم منبع اطلاعاتی شوم. با خونواده که نمی تونستن راحت ارتباط برقرار کنن. کسی ام نبود که بهشون این آگاهی ها رو بده. پس از من می پرسیدن.
تو آگاهی داشتی؟
داشتم! و چیز بدی ام نبود. من با پسرا بزرگ شده بودم. می شناختمشون. همین.
از اطلاعاتی که بهشون می دادی استفاده می کردن؟
متاسفانه اونام بصورت تئوری بود.مثل تعریف کردن یه داستان. یا یه خاطره از سفری که رفته بودی و چیزایی که دیده بودی. پس برای شنونده جالب بود اما کارایی انچنانی نداشت. به همین دلیل سعی می کردن که خودشون تجربه کنن و همین باعث خیلی از سقوط ها شد.
ما اونجا با پسرا تو نهارخوری با هم بودیم. سینما می رفتیم. پارک می رفتیم. تریا می رفتیم. تا همینجا به اندازه کافی شناخت از همدیگه پیدا می کردیم و حس کنجکاویمون ارضا می شد اما اینجا نه! اینجا به خاطر جو موحود، از نهارخوری و پارک و سینما و تریا شروع نمی شد.
یه مکث کرد و بعد گفت:
سقوط ناگهانی! شاید با اولین تماس.

T!Na
سه شنبه ۰۸ شهریور ۹۰, ۰۵:۳۶ بعد از ظهر
یه خرده مکث کرد و بعدش گفت:
اسمش چیه؟
اسم چی؟
دخترخالت.
کی؟؟
دخترخالت که گفتی؟
آهان! چیز! سمیرا.
سمیرا؟
آره. چطور مگه؟
هیچی همینجوری پرسیدم.
خب بعدش چی شد؟
من تو یه همچین جوی مدرسه رفتم و دیپلم گرفتم. این از محیط درسی ام اما محطی کهتوش زندگی می کردم.
دوباره ساکت شد که گفتم:
خب؟
افتضاح بود! یعنی خصوصیات اخلاقی من در حال تغییر کردن بود! آمیزه ای از یه فرهنگ شرقی و غربی. دیگه بعد از چند سال زندگی در ایران، خیلی از چیزهایی که تو اروپا انجامش عادی بود، زشت می دونستم. القا فرهنگی.
یعنی چی؟
تو اونجا یه زن تنها اجازه داره که با مردا ارتباط داشته باشه. بصورت آزاد.و این عجیب نیست اما اینجا چرا. علاه بر اینکه عجیبه، یه جرم محسوب می شه.
متوجه نمیشم.
مادرم!
برگشتم نگاهش کردم که روش رو برگردوند اون طرف و جلوش رو نگاه کرد و دیگه هیچی نگفت.
رسیدیم بهپارکینگ پاساژ گلستان و رفتیم تو و ماشین رو پارک کردم و پیاده شدیم که گفت:
یه دقیقه صبر کن هامون!
چی شده؟
من هنوز اونقدر اروپایی هستم که حرف دلمو بهت بزنم. یعنی بگم دلم میخواد باهات راحت باشم و در واقع دورویی نکنم. یعنی دل و زبونم باهات یکی باشه.
یعنی چی؟!
رکسانا- من دلم نمی خواد که بیام خرید!
چرا؟
اگه تو می خوای برای دختر خاله ات چیزی بخری، خب خودت برو بخر. یعنی باید من بدونم ارتباط تو با اون چیه؟
خندیدم و گفتم:
حسودی می کنی؟
اگه رابطه من با تو یه دوستی ساده بود، اصلا. اما تو به من پیشنهاد ازدواج دادی. پس این حق منه که بدونم.
دباره خندیدم و گفتم: رابطه ای باهاش ندارم. فقط دخترخاله منه و می خوام برای تولدش براش کادو بگیرم. حالا فهمیدی؟!
خندید و گفت:
می دونم همیشه راست میگی. برای همینم حرفت رو قبول می کنم.
از کجا می دونی؟
بعدا خودت می فهمی. تو آدمی هستی که میشه بهش اعتماد کرد. اونم خیلی زیاد. من مطمئنم وقتی میگی باهاش رابطه نداری، راست میگی.
بهش خندیدم و دوتایی حرکت کردیم که بریم تو پاساژ، یه خرده که رفتیم گفت:
یه پسر ممکنه تو دوازده سالگی چیزی ندونه اما یه دختر نه. منم وقتی اومدم ایرا یازده دوازده سالم بود. یه مدت که تو خونه معلم داشتم و بعدشم که رفتم مدرسه. یادمه هر وقت از مدرسه برمی گشتم یه احساس بدی بهم دیت می داد! هر دفعه ام یه جور بود. مثل هم!
غذا اکثرا از بیرون بود. پیتزا، ساندویچ، همبرگر، تن ماهی، نیمرو، املت، کباب کوبیده، مرغ کنتاکی، چلو کباب و خلاصخ از این چیزا. شاید مثلا دو روز در هفته مادرم تو خونه غذا می پخت اونم چه غذایی. یه چیزی بعنوان غذا، برای از سر وا کردن و رفع تکلیف.
جالب اینجا بود که همیشه یکی دوتا ظرف یه بار مصرف یا جعبه اضافی ام تو سطل آشغال می دیدم. حالا نه هر روز. اکثراً.
این برام معما شده بود. چرا مادرم وقت درست کردن غذا را نداشت؟ اونکه شاغل نبود. این جعبه ها و ظرف ها اضافی مال کی بود؟
ساعت چند می اومدی خونه؟
سه چهار بعد از ظهر. همیشه ام مادرم نهارش رو خورده بود و یا خواب بود و یا حموم می کرد و یا آرایش و این چیزا. منم عادت کرده بودم. خودم می رفتم و نهارم رو تنهایی می خوردم و بعدش یه استراحت و بعدش درس.
روزها همینطوری می گذشت و من هر روز بیشتر ایرانی می شدم. می دونی؟! تو غرب روابط مثل اینجا نیس. اونجا خیلی کمتره. اینجا یعنی ایرانی ها روابطشون خیلی بهم نزدیکه. زود باهم خودمونی می شن و زودم راز زندگی شونو به همدیگه میگن. همینم باعث شده بود من هر روز بیشتر ایرانی بشم. به همین خاطر از یاران خوشم آمدهبود. هر روز بعد از ظهر که برمی گشتم خونه، منتظر بودم تا دوباره صبح بشه و من برم مدرسه. اونجا بیشتر بهم خوش می گذشت. مهربونی، دوستی، محبت برام فقط تاونجا بود. تو خونه فقط انجام وظیفه بود اونم در حد پایین اش.
خلاص چند سال تقریبا بهمین صورت گذشت. یادمه حدوده شانزده سالم بود. تابستون بود و من همه اش تو خونه. یه شب که از صبحش مادرم کلافه و بی قرار بود، صدام کرد و گفت که می خواد باهام حرف بزنه. راستش من دختر سر براهی بودم. یعنی شاید نشه گفت سربراه، باید بگم یه دختر با یه روحیه پر و بال نگرفته. می فهمی معنی اش چیه؟ فکر نکنم! چون روحیه تو با من فرق می کنه. تو در دوران کودکی و نوجوانی از هر جهت ارضا بودی. پدر و مادرت نهایت سعی خودشونو کردن که تو کمببودی نداشته باشی اما من چرا! نبود پدر! سر به هوایی مادر! محبت ندیدن از کسی که باید سنبل محبت و مهر باشه. برای همین میگم روحیه من پر و بال نگرفت. من همیشه شادی رو تو دخترای دیگه می دیدم. من همیشه خندیدن از ته دل رو با صدای بلند از دهن دوستام می شنیدم. من حرف زدن از این در و اون در و چیز تعریف کردن رو همیشه فقط شاهد بودم و شنونده. آخه چیزی از کسی برای گفتن نداشتم. از موقعی که از مدرسه می اومدم تا وقتی که دوباره برمی گشتم مدرسه شاید ده تا جمله با مادرم حرف نمی زدم. اون حتی مثل یه هم اتاقی هم برام نبود. چه برسه به یه مادر.
رسیدیم تو پاساژ که گفت: سمیرا چه جور سلیقه ای داره؟
چی؟
سمیرا، نمی شناسی؟؟
آهان! با سلیقه خودت بخر.
چی مورد نظرته؟
همه چی. کفش، کیف، روپوش، روسری، عطر. همه چی؟
برگشت یه نگاه بهم کرد و گفت:
می خوای همه رو بخری؟

من از طرف خودم ومانی و مادرم و عموم می خوام بخرم. از طرف هر کدوم یه چیز!
شونه هاشو انداخت بالا و گفت:
آخه سایزش چیه؟
ددرست اندازه توئه.
رفتیم تو یهکفش فروشی و دو جفت کفش انتخاب کرد و خریدیمش و از یه جا دیگه دو تا روپوش خیلی قشنگ با دو تا روسری و بعدش اومدیم بیرون و گفت:
دیگه چی می خوای؟
شلوار و عطر.
رفتیم یه جا دیگه و دو تا شلوار و سه تا تی شرتم خریدیم و اومدیم بیرون و گفت:
دخترخالت باید خیلی خوشحال باشه که شماها انقدر دوستش دارین و براش یه همچین کادوهای گرون قیمتی می خرین.
حتما خوشحال میشه. اگه دوتا عطر خوش بوام براش بخریم دیگه تمومه.
رفتیم تو یه طبقه دیگه که عطرفروشی بود و رفتیک تو مغازه که گفت:
انتخاب عطر دیگه خیلی مشکله. هر کسی هر نوع عطری رو دوست نداره.
عطر رو باید خودم براش انتخاب کنم.
رکسانا- چی؟
باید با سلیقه خودم باشه. تو فقط اسم عطرایی که خودت خوش ات میاد بگو.
ابروهاشو انداخت بالا و به فروشندده چند تا اسم گفت که من از بین اونا، دوتا شو انتخاب کردم که خیلی ام گرون و خوش بو بود.
وقتی فروشنده داشت کادوشون می کرد، رکسانا فقط داشت با یه حالت عجیبی به جرکات دست فروشنده نگاه می کرد.
پول عطر رو دادم و اومدیم بیرون که گفت:
می دونی هامون یه وقتی آرزو داشتم یه نفری برای منم یه همچین کاری بکنه؟!
اومدم یه چیزی بگم که زود گفت:
نه! نه! اشتباه نکن. این آرزو در یه زمان برام خیلی مهم بود، نه حالا! بعدش در کیفاش رو باز کرد و از توش یه بسته کادویی درآورد و گرفت جلو من و گفت:
این برای توئه هامون.
برای من؟ به چه مناسبت؟
همینطوری!
آخه برای چی؟!
برای خیلی چیزی! برای دل ام، برای آرزوهام. برای خیلی چیزهایی که نداشتم.
بهش خندیدم و بسته رو ازش گرفتم و واکردم. یه ادکلن خیلی گرون قیمت بود! تقریبا هم اندازه پولی که بهش داده بودم.
همه اون پول رو برام کادو خریدی؟
لذتش برام از هر چیزی بیشتر بود. ازش خوشت می آید؟
عالیه، از همین همیشه می زنم.
منم صد تا ادکلن رو تو یه فروشگاه امتحان کردم تا فهمیدم از این می زنی.
جدی میگی؟
سرشو تکون داد که گفتم:
حالا توام هدیه های خودت رو بگیر.
چند تا نایلونی رو که دستم بود دادم بهش! یه نگاه بهم کرد و بعد اخماش رفت تو هم و گفت:
تلافی می کنی؟
نه! اینا رو برای تو گرفتم! من اصلا خاله ندارم.
یه آن مات شد بهم! تو چشماش اول حالت خشم رو دیدم و بعدش شادی و مهربونی رو. انگار خودش فهمید و گفت:
ببخش هامون. من بعضی وقتا نمی دونم خوشحال باشم یا غمگین و عصبانی.
الان چطور هستی؟
فقط ترو خدا زودتر یه جایی رو پیدا کن که من بتونم یه خرده گریه کنم تا آروم بشم.
بهش خندیدم که گفت:
دارم جدی بهت می گم.
زود عینک اش رو از تو کیف اش درآورد و زد و راه افتاد طرف اون قسمت پاساژ که خلوت بود. منم دنبالش راه افتادم. جلو یکی یکی مغازه ها یه خورده صبر می کرد و قطره های اشک رو که از زیر عینک اش می اومدن پایین با دستمال پاک میکرد و می رفت جلو مغازه بعدی. مونده بودم که چه شه! خیلی براش ناراحت بودم. اعصابم خورد شده بود اما نمی دونستم باید چیکار کنم. برای همین صبر کردم که خودش آروم بشه.
یه ده دقیقه ای همین جوری گریه کرد تا آرم شد و بعد برگشت طرف منو گفت:
ناراحتت کردم؟
انگار من ترو ناراحت کرد.
نه. تو خوشحالم کردی.
پس چرا گریه کردی؟
رکسانا- یه زمانی شادی بیشتر از غم احتیاج به گریه و اشک ریختن داره! حالا جدی اینارو داشتی برای من می خریدی؟
آره بخد. من اصلا خاله ندارم.
یه مرتبه بتزوم رو گرفت و گفت:
مرسی هامون، نمی دونم چی بهت بگم. تو واقعا امروز خوشحالم کردی. نه بهخاطر چیزایی که برام خریدی. به خاطر نفس کارت. خیلی وقته که کسی به فکرم نبوده.
از این به بعد هس.
بازوم رو تو چنگ اش فشار داد که گفتم:
گرسنه ات نیست؟
چرا!
بریم همینجا یه چیزی بخوریم.
عالیه.
راه افتادیم و از پله ها رفتیم پایین و رفتیم تو حیاط اش و تو یکی از اون رستورانها و دو تا پیتزا سفارش دادیم و رفتیم طبقه بالاش و نشستیم تا حاضر بشه که گفت:
اون شب مادرم صدام کرد که باهام حرف بزنه. نمی دونستم چی می خواد بگه. یعنی باید انتظارشم داشتم. می دونی چی گفت؟ با یه لحن بد و حالت عصبانی گفت: ببین رکسانا من که نباید به پای تو بسوزم و بسازم.
گفتم چی؟ گفت: ازدواج من و اون بابات از اول اشتباه بود. یه تجربه تلخ! اون موقع من بچه بودم و نمی فهمیدم دارم چیکار می کنم! چون تو زندگی مشکلاتی داشتم و می خواستم زودتر از این وضع خلاص بشم. برای همین باهاش عروسی کردم و گرنه اصلا دوستش نداشتم. اشتباه دومم این بود که بچه دار شدم.
یه لحظه مکث کرد و بعدش بهم خندید و گفت:
ترو خدا نیگا کن ببین یه مادر به دخترش چی میگه. به من میگه که یه اشتباهم. مهر مادری رو ببین!
شاید منظورش چیز دیگه ای بوده.
رکسانا- اصلا! دقیقا همین که گفت بود. می گفت که دلش نمی خواد که زندگیش فنا بشه. می گفت می خواد از زندگی اش لذت ببره. می گفت که نمی خواد وقتی که پیر شد بشینه و حسرت بخوره که چرا کارایی رو که دلش می خواسته نکرده.
دوباره یه خرده ساکت شد و بعدش گفت:
و کرد! هرچند که از خیلی وقت پیش کرده بود اما حالا دیگه علنی اش کرد. از همون فرداش دست یه مرد رو گرفت و آورد تو خونه. یعنی یه روز عصر که تو خونه نشسته بودم و نوار گوش می دادم، دیدم در واشد و مادرم با یه مرد اومد تو. اول فکر کردم که همسایه ای چیزیه! تیپ و قیافه اش خیلی خوب بود. اما بعدش فهمیدم که قضیه از چه قراره.
مادرم آوردش و بهم معرفی کرد و گفت که دوست شه. بعدشم در کمال وقاحت گفت که از این به بعد با ما زندگی می کنه.
به همی راحتی؟؟؟
آره! به همین راحتی!!
-اون وقت تو هیچی بهش نگفتی؟
رکسانا- چی بهش می گفتم؟! تو که نمی دونی چه جور آدمی بود. یه زن بد دهن و دست و رو شسته. دست بزنم که داشت.منم یه دختر شانزده ساله که بیشتر نبودم. چیکار می تونستم بکنم.
-یعنی همینجور دست یه مرد رو گرفت و آورد خونه، نه عقدر نه چیزی؟
عقد که نه! اگه حداقل باهاش ازدواج می کرد، یه چیزی اما اونو به عنوان دوست پسرش آورده بود خونه! هر چند بعد از یه ماه از ترسشون رفتن محضر و صیغه ش شد. اما فقط به این خاطر که تو خیابون کسی کاری به کارشون نداشته باشه. در واقع اون مرد همون دوست پسرش بود اما به یه صورتی مسئله رو جنبه محترمانه بهش داد! خنده داره، نه؟
نه، اصلا!
رکسانا- پس چندش آوره؟
نمی دونم.

T!Na
سه شنبه ۰۸ شهریور ۹۰, ۰۵:۳۷ بعد از ظهر
باید یه چیزی باشه دیگه! یا باید خوب باشه یا بد.
نمی دونم صیغه چیز خوبیه یا نه! اصلا نمی فهمم چیه!
من می فهمم چیه!
از پایین شماره فیش ام روصدا کردن.بلند شدم و رفتم غذامونو گرفتم و آوردم بالا و نشستیم.دوتایی یهخ ورده خوردیم که گفت:
وسط غذا خوردن حرف بزنم ناراحت نمی شی.
من نه اما خودت ناراحت می شی.
رکسانا- باید حرف بزنم! حالا که شروع به گفتن کردم باید بگم!
خب بگو!
یه خورده نوشابه خورد و بعدش گفت:
طرف دو ماه بیشتر باهاش زندگی نکرد. حالا تو اون دو ماه من چی کشیدم، نمی تونم بگم. توام نمی تونی بفمهمی! من از اون یارو می ترسیدم. همچین بهم نگاه می کرد که تن ام می لرزید. دیگه تو خونه راحت بودم. از ترس شلوار و بلوز آستین بلند می پوشیدم و همه اش تو اتاقم بودم. مضل یه زندانی.
خب می رفتی ازش شکایت می کردی؟
چه شکایتی؟ صیغه اش بود.
هیچی نگفتم که یه خورده پیتزاش خورد و گفت:
یه شب یه مرتبه صدای داد و فریاد و فحش و فحش کاری بلند شد. داشتن با همدیگه کتک کاری می کردن و هرچی از دهن شون درمیومد به همدیگه می گفتم. من از ترسم در اتاقم رو قفل کردم و گوشامو گرفته بودم که چیزی نشنوم.
خلاصه فرداش صیغه رو فسخ کردن و شکر خدا تموم شد و من یه چند وقتی راحت بودم که دوباره بعد از سه چهار ماه شروع شد.
دوباره؟!
رکسانا- آره!
یعنی چی؟
رکسانا- خب اون یه بیوه پولدار بود و مردای جوونم دنبالش. هم پول داشت و هم خونه و ماشین. قیافه شم بد نبود. حدودا چهل سالش بود و از قیافه نیفتاده بود.
-دوباره صیغه همون شد؟
نه،یکی دیگه!
خب بهش می گفتی بره خونه مرده!
رکسانا- کدوم خونه! همه اینایی که صیغه شون می شد آس و پاس بودن و دنبال پولش.
یه خورده نوشابه خورد و گفت:
این یکی فقط پنج شش سال از من بزرگتر بود. واقعا شرم آور بود. ورداشته بود یکی از این جوونایی رو که موهاشونو بلند می کنن و ابروهاشونو برمیدارن آورده بود خونه. این یکی رو که دیگه باورم نمی شد. جای پسرش بود. حالا اینا به درک. همچین خودشو براش لوس می کرد که انگار دختر هیجده ساله رو برای یه پسر بیست و یکی دو ساله عقد کرده بودن.
خوشبختانه این یکی دیگه به دو ماه ام نرسید. درست حدود یه ماه و نیم بعدش رفتن و صیغه رو باطل کردن.
-چرا؟ این یکی چرا؟
این یکی تقصیز من بود!
تقصیر تو؟
رکسانا- آره. پسره تا چشمش به من افتاد مادرمو فراموش کرد. می دونی من از اول هم قدم بلند بود. رشدم زیاد بود. شاید بخاطر اینکه پدرم فرانسوی بود. مثلا وقتی شانزده سالم بود، جثه ام مثل یه دختر نوزده ساله نشون می داد. خلاصه پسره تا منو دید، گل از گل اش شکفت و کلی ذوق کرد. حتما حساب می کرده که با یه تیر دو نشون زده!
همه اش می اومد طرف من و سعی می کرد سر حرف رو باهام باز کنه. منم که همه اش تو اتاقم بودم. شده بودم مثل یه زندانی. یعنی تا برمی گشتم خونه و می رفتم تو اتاقم و در رو از پشت قفل می کردم و همونجا بودم تا فرداش. فقط برای دستشویی و حمام کردن می اومدم بیرون. اونم با ترس و لرز. ناهارم که دیگه هیچی. یعنی تو مدرسه یه چیزی می خوردم و فقط می موند شام که صدام می کردم. یعنی مادرم از روی اکراه و اجبار صدام می کرد. اونم به اصرار اون پسره که دلش می خواست منو ببینه و بهم گیر بده. جالب اینجا بود که وقتی می دید من حتی نگاش هم نمی کنم، گیتارش رو برمی داشت و شروع می کرد به زدن. در طاهر برای مادرم اما من می دونستم منظورش چیه! حالا کاشکی خوب می زد که حداقل آدم سرسام نگیره. انقدر خراب و غلط می زد که من بالا نمی تونستم درس بخونم.
هیچی به مادرت نمی گفتی؟
اصلا مگه می شد در موردش با مادرم حرف بزنم. جون و عمرش اون پسر بود. همین جور پول می ریخت زیر دست و بالش. براش یه موتور خرید به چه گرونی. می رفت می اومد شلوار، تی شرت، ادکلن، زنجیر طلا، انگشتر. نمی دونی چقدر دوستش داشت.
بالاخره چی شد؟
اوایل با همدیگه خیلی خوب بودن. عین لیلی و مجنون. اما کم کم وضع عوض شد. انگار وقتی آتیش مامان یه خورده خاموش شد، تازه متوجه شد که پسره چشمش دنبال پول اون و عشق منه. دیگه از ترسش خرید نمی رفت یا اگه می خواست بره، به زور پسره رو هم دنبالش می برد. پسره ام که تنبل بود و از خونه تکون نمی خورد. برای همین مادرم مجبوری منم برای خرید می فرستاد. خب خیلی از چیزا رو می آوردن خونه اما مثلا بعضی از چیزها مثل نون رو باید دیگه خودمون می رفتیم و می گرفتیم. منم که درس داشتم. پسره ام که نمی رفت. مادرمم که جرات تنها گذاشتن ما رو با همدیگه نداشت. کم کم خودشم مثل من شد یه زندونی.
چند وقتی که گذشت یه روز باید قبض تلفن و آب و برق رو می برد بانک بده و پول ام بگیره. نمی دونم چه فکری به کله اش زده بود که به هوای بانک رفت بیرون اما بلافاصله یواشکی برگشته بود خونه.
پسره تا دید اون از خونه رفت بیرون زود اومد پشت در اتاق من و در زد! من چون می دونستم مادرم خونه نیس، اصلا جوابش رو ندادم که خودش به زبون اومد و گفت«رکسانا، چرا اینقدر از من دوری می کنی! حالا چون فهمیدی من عاشقت شدم خودتو واسه من میگیری؟!» من هیچی نگفتم که گفت« نکنه از اینکه مادرت رو صیغه کردم ناراحتی؟! حسودی می کنی؟!» اینو گفت و قاه قاه خندید. حالا من اونجا داشتم از عصبانیت و ترس می مردم و هی تو دلم بهمادرم فحش می دادم که گفت« چه انتظاری از یه جوون داری؟ وقتی این اوضاع مملکته، یه جوون چی کار میتونه بکنه>! به خدا قسم به هر دری که زدم روم بسته شد. مجبوری اینکارو کردم و گرنه کی دلش می خواد یه زن به سن و سال مادرش رو صیغه کنه؟!!»
هنوز این جمله تو دهن اش بود که یه صدای گروپ شنیدم و پشت سرش صدای فریاد پسره و جیغ مادرم رو! نگو یواشکی اومده تو خونه و گوش واستاده بوده و ان *** نفهمیده.
خلاصه نمی دونم با چی زده به سر پسره که سرش شکسته بود و خون همهجا رو گرفته بود. حالا شانس آورده بودکه به دست مادرم کشته نشده بود. آخه تو مادرم رو نمی شناختی! وقتی اون روی سرش درمی اومد دیگه هیچی جلودارش نبود.
کار کشید به کلانتری و شکایت و اینچیزا! آبرو برامون تو محل نموند. هرچند من سرمو مثل کبک کرده بودم زیر برف و خودمو به نفهمی می زدم. همه اهل اون محل جریان مادرممرو می دونستن. اما خب چیکار می تونستم بکنم. بالاخره منو برای شهادت خواستن کلانتری و بعدش چندبار رفتیم و اومدیم تا مسئله تموم شد. فقط آخرش تو کلانتری، یه سرهنگه برگشت به مادرم گفت« اگه می خوای صیغه بشی،حداقل یه کسی رو پیدا کن که به سن و سالت بخوره و تا سرت روبرمیگردونی نره سراغ دخترت.»
مادرت چی گفت؟
مادرم که این حرفا حالی اش نبود.
غذات یخ کرد.
یه خورده خرد بعدش گفت:
دوباره یه مدت راحت شدم! یعنی دیگه کسی رو نیاورد خونه اما به یه مصیبت دیگه گرفتار شدم. افتاده بود تو سرش که منو شوهر بده! یعنی می خواست به یه صورت از شر من خلاص بشه. به همه سپرده بود که اگه کسی رو سراغ دارن حاضره منو شوهر بده! اتفاقا خیلی آ پیدا شدن! حالا فکر نکنی از خودم تعریف می کنم آ!
نه! راستش هر کی ترو ببینه عاشقت میشه! کاملا قبول دارم. تو درست عین شارون استونی!
حالا تو اونو دوست داری یا منو؟
خندیدم و گفتم:
ترو!
خندید و گفت:
توام غذاتو بخور، مال توام یخ کرد.
یه خورده خوردم و گفتم:
خواستگارا چی شدن؟
اولی که پاشو گذاشت تو خونه، مادرم رو تهدید کردم که اگه دومی پاش به خونه برسه خودکشی می کنم! اونم از ترسش دیگه دنبال قضیه رو نگرفت.
بالاخره یه چند وقتی گذشت و شد تابستون. اون سال تابستون رو من حسابی درس خوندم وامتحان دادم و قبول شدم. یعنی یه سال رفتم جلو. البته یه خورده بهم فشار اومد و وقتی مهر شد و مدرسه ها باز شد، من یه مرتبه مریض شدم. چند روز تو خونه خوابیدم تا حالم خوب شد و رفتم مدرسه و چون چند روز غیبت داشتم گفتن که باید مادرم بیاد و غیبت ام رو موجه کنه. عصرش جریان رو به مادرم گفتم و قرار شد فرداش بیاد مدرسه که تا دو روز نیومد و بالاخره روز سوم اومد.
مدیر مدرسه ما یه خانم بود که یه برادر داشت که گاه گداری می اومد مدرسه و بهش سر می زد. تقریبا چهل و دو سه سالش بود، شایدم کمتر. یه مرد بلند قد خوش تیپ بود. از اونایی که موهای دو طرف سرشون جوگندمی شده بود. همیشه ام یهادکلن خیلی خوش بو می زد و وقتی از تو حیاط رد می شد، بوش همه جا می پیچید. یه ماشین قشنگ ام داشت وهمیشه ام کت و شلواری شیک می پوشید.
خلاصه اون روز که مادرم مدرسه، اونم اونجا بود. یعنی من بعد فهمیدم. موقع اومدنش سر کلاس بودم و زنگ تفریح بود که من یه مرتبه دیدم مادرم از تو دفتر با این مرده اومد بیرون. وای خدای من! عرق سرد نشست رو تن ام! همه اش خدا خدا می کردم که مامانم منو نبینه و نیاد سراغم. مادرم همینجور باعث آبروریزی بود، وای به اینکه با این مرده در حال قدم زدن باشه! تو نمی دونی مادرم چه جوری می اومد تو خیابون. مثلا می گفت که می خوام لج کنم اما دروغ می گفت. مخصوصا اونطوری می اومد بیرون.
چه طوری؟
یه لباس می پوشید که دخترای هیجده ساله نمی پوشیدند. همچین آرایش می کرد که صد رحمت به...! چی بگم آخه! خلاصه طوری خودشو درست می کرد که تو خیابون همه نگاش می کردن. همیشه ام یه روپوش می پوشید که یقه اش تا کجا باز باشه و گردنبندای گرون قیمت اش معلوم باشه و همه بفهمن که پولداره. حالا لباس پوشیدنش به کنار، راه رفتن اش خیلی مضحک بود. همچین با ادا راه می رفت که انگار یه مانکن داره یه لباس و نمایش می ده. من تا اونجا که می تونستم باهاش تو خیابون راه نمی رفتم. اصلا این زن بیمار بود.یهکارای عجیب و غریبی می کرد.
ماشینش همیشه آخرین مدل بود. مصلا وقتی داشت رانندگی می کرد اگه این طرف یا اون طرفش یه مرد خوش قیافه تو یه ماشین نشسته بود،مخصوصا می پیچید جلوش. یارو تا می اومد یه چیزی بهش بگه یه خنده تحویلش می داد و گاز می داد می رفت و یارو هم دنبالش. یه بار خدا می دونه کاری کرد که من از هیچ دختر هیجده نوزده ساله ندیدم.
یه روز با همدیگه تو ماشین نشسته بودیم و داشتیم می رفتیم یه جا. سر یه چهار راه خوردیم به چراغ قرممز. جلومون یهماشین شیک بود که توش یه جوون نشسته بود وصدای ضبط شم بلند کرده بود. می دونی مادرم چیکار کرد؟! پاشو آروم از رو ترمز برداشت و با ماشین آروم زد به ماشین پسره. من اصلا مونده بودم چرا اینکارو کرد. سرمو انداختم پایین که دیدم در ماشین پسره باز شد و یه لحظه بعد صدای مادرم رو شنیدم که با عشوه ازش عذر خواهی می کرد و دیگه بقیه اش بماند. بعد از این قضیه تا اونجایی که می شد باهاش هیچ جا نرفتم.
خلاصه اون روز تو مدرسه ام، با همین حالت از دفتر اومد بیرون و همینجوری که راه می رفت با برادر مدیرمونم حرف می زد و می خندید.
من زود خودموکشیدم پشت یکی از دوستام تا من نبینه! یه مرتبه همه دوستام متوجه شده بودند. داشتم خدا رو شکر می کردم که نفهمیدن اون مادر منه که چشمم افتاد به همون دوستم که پشتش قایم شده بودم! همه چی رو فهمیده بود!
از فرداش که رفتم مدرسه همه بچه ها فهمیده بودند که اون زن مادر منه. حالا اینش به کنار، حرفی دراومده بود برام عذاب آور بود. متوجهی که چی میگم؟ برادر مدیرمون همینجور وقتی می اومد مدرسه انگار داشت با چشمش بچه ها رو می خورد. انقدر هیز بود که نگو. همه بچه ها می گفتن موقعی که راه می ره از تو جیب اش شماره تلفن اش رو که روی کاغذای کوچیک نوشته، میندازه زمین که دخترا بردارن و بهش تلفن کنن. هرچند دروغ می گفتم اما تو چشم چرونی اش شکی نبود.
اون با مادرت چیکار کرد؟
بعدا فهمیددم!یعنی تا اون روز فقط تو خونه عذاب می کشیدم و تو مدرسه آرامش داشتم اما بعد از این جریان دیگه محیط مدرسه هم شده بود برام جهنم. چه حرفایی که بچه ها از خودشون درنمی آوردن!چه چیزایی که درگوشی بهم نمی گفتن؟
چرا مگه دوستات نبودن؟

T!Na
سه شنبه ۰۸ شهریور ۹۰, ۰۵:۳۸ بعد از ظهر
حسادت! من به خاطر دورگه بودن و درس خوندن و رنگ مو و اگه تعریف از خودم نباشه خوشگلی ام، توی مدرسه مورد توجه دبیرا بودم. همینم حسادت بچه ها رو تحریک می کرد. همیشه سعی می کردن یه جوری منو ناراحت کنن. شاید ته دلشون اینو نمی خواستن اما اینطوری بود. وقتی همکه یه همچین سوژه ای به دستشون افتاده بود که دیگه واویلا! حالا بقیه اش رو گوش کن. اینا که خوبه اش بود.
چند روز بعد یه مرتبه دیدم که زنگ خونه مون رو زدن و برادر مدیرمون که اسمش فرامرز بود اومد تو! نمی دونی چه حالی شدم. مادرم برام معلم خصوصی گرفته بود اونم چه درسی؟! چیزی دیگه پیدا نکرده بود، برای فارسی ام معلم گرفته بود.
فارسی؟؟
رکسانا- آره! اخه اکثر درسام عالی بود و فقط یه خورده تو ضعرای فارسی ضعیف بودم. اونم نه زیاد! مثلا فارسی ام می شد شونزده هیفده! اون وقت مادرم یه مرتبه به فکر تقویت فارسی ام افتاده بود . برام معلم گرفته بود.
چیکاره بود؟
منم بالاخره نفهمیدم! اما می دونستم تو یه اداره کار می کنه. از صبح تا ساعت چهار، پنج سرکار بود.
ببین رکسانا یه سوال برام پیش اومده؟
رکسانا- چی؟
تو که تریب اروپایی داشتی چرا انقدر از رفتار مامانت ناراحت می شدی؟
یه نگاه بهم کرد و گفت:تو در مورد اروپایی آ چی می دونی؟
خیلی کم.
ببین! یه زن با یه مرد وقتی چهاچوب ها رو بشکنه، رفتار و اعمالش میشه یه چیز عجیب. حالا ممکنه این چهارچوبها، کلیشه های بد و سنت های پوسیده باشن که فقط دست و پای آدم رو بستن و جلورشد و ترقی شون رو میگیرن و باعث ناراحتی شون میشن! اون موقع شکست شون اعجاب انگیز و مورد قبول جامعه است! کسی ام که اینکارو کرده، می شه نوآور. این حرکت هم میشه یه حرکت به سمت رشد. پس چیزخوبیه! نمونه اش رو هزار تا داشتیم! آزادی زنها! تساوی حقوق بین زن و مرد! رنسانس! تحول افکار، شکل گیری جوامع پیشرفته.
از نظر صنعتی ام که دیگه خودت می ددونی. صنعت، تکنولوژی،اختراعات، اکتشافات. همه شونم در جهت آسایش و راحتی بیشتر مردم بوده! اما یه چهارچوب هایی هست که شکستن شون نه تنها افتخاری نداره ومورد قبول عام نیست، بلکه خیلی زشت و ناپسنده! مثل چهارچوب خانواده!
مادر من این چهارچوب مقدس روشکست. اونجا هیچکس با اینکه یه دختر، دوست پسر بگیره مخالف نیست اما وقتی یه مادر کانون خانواده رو به لجن می کشه، تو هر جای دنیا نفرت انگیزه!
اون می تونست خیلی با شهامت بهپدرم بگه که دیگه دوستش نداره وازش جدا بشه وبعدش دیگه آزاد بود که هر کاری که دلش می خواد بکنه اما اون حریم مقدس خانواده رو آلوده کرد. اینم توی همه جای دنیا زشته. بعدشم کی دوست داره مادرش یه زن شهوت ران باشه؟! حالا چه با خوندن صیغه یا غیر از اون. عمل مادر من همین بود! برای همینم من از داشتن یه همچین مادری شرمسار بودم! همیشه!
سرشو انداخت پایین و ساکت شد و منم سرمو با پیتزا گرم کردم که یه خورده بعد گفت:
بریم؟
بریم.
دوتایی بلند شدیم و رفتیم پایین و از رستوران اومدیم بیرون که گفت:
بریم یه جا قدم بزنیم.
رفتیم همون پارکی که نزدیک پاساژ بود. یه پارک کوچیک و قشنگ و خلوت. دوتایی شروع کردیم به قدم زدن. بدون حرف.
ده دقیقه ای که گذشت نشستیم رو یه نیمکت. خیلی ناراحت بود. دوتا سیگار درآوردم و روشن کردم یکی اش رو دادم بهش که یه لبخند بهم زد و ازم گرفتش. گذاشتم کمی آرومتر بشه و بعد گفتم:
من دیگه نمی خوام بقیه سرگذشت رو بدونم!
رکسانا- چرا؟ می ترسی چیزی بشنوی که نتونی قبولشون کنی؟
نه! نمی خوام ترو ناراحت کنم!
من همیشه به خاطر گذشته تاریکی که دارم ناراحتم.
وقتی تکرارشون میکنی ناراحت تر میشی.
برعکس! اینا رو که برات تعریف می کنم، انگار آرومتر شدم.
خب اگه اینطوره بقیه اشم بگو.
سیگارش رو انداخت زمین و گفت:
خلاصه برام معلم فارسی گرفت. منم چیکار می تونستم بکنم؟ می دونستم منظورش چیه اما مگه جرات داشتم به برادر مدیر مدرسه مون نه بگم؟! جالب اینجا بود که این کلاس تقویتی هر روزه بود! عصر به عصر آقا فرامرز تشریف می آوردن منزل ما و شروع به تدریس فارسی می کردن! حالا جالب تر طرز تدریس شون بود!
کتاب کلیله و دمنه رو خریده بود و با خودش می آورد و به من درس می داد! زاغ و بوم، روباه و شیر، کبوتر و طوقی،دیدی چقدر نثر مشکلی داره؟! حالا مجسم کن یه دختر نیمه فرانسوی، کلیله و دمنه بخونه! حالا اگه فقط خوندن بود عیبی نداشت! برای اینکه منو بفرسته دنبال نخود سیاه که کاری به کارشون نداشته باشم، از هر درسی که بهم می داد، یه مشقی ام بهم می داد. منم با وجود اون همه درس اول باید می رفتم و لغت های درس رو حفظ می کردم و بعدشم از رو درس یه مرتبه می نوشتم و آماده می شدم برای دیکته فردا عصر. البته هرچند که خیلی سخت بود اما فارسی و دیکته ام از ایرانیا بهتر شد. خلاصه درس رو بهم می داد و منو می فرستاد تو اتاقم و خودشون تنها می شدن.
-چرا مادرت مثل دفعه های قبل عمل نمی کرد؟!
-چشمش ترسیده بود! می خواست اول این یکی رو امتحان کنه بعد باهاش ازدواج کنه.
-مگه باهاش ازدواج کرد؟
آره! ازدواج کرد و این یکی شد ناپدری من!
خب؟!
هیچی دیگه! وقتی فارسی من عالی شد و معلوم شد که اقا فرامرز معلم بسیار خوبیه، مادرمم بعنوان پاداش باهاش ازدواج کرد. تو مدرسه که همه فهمیدن! دفعه های قبل اگه به اون دو نفر کم محلی می کردم و تحویل شون نمی گرفتم، کاری نمی تونستن بکنن اما این یکی مستقیم با مدرسه ام در ارتباط بود. یعنی اویل ازدواجشون من یهخورده بد قلقی کردم که انعکاسش رو تو مدرسه و توسط مدیرم دیدم.
یعنی چی؟
رکسانا- هیچی! بهش سلام نمی کردم و جواب سلامشم نمی دادم! یکی دو روز که گذشت، مدیر مدرسه از تو صف کشیدم بیرونو جلو همه بچه ها ناراحتم کرد.
خوب دیگه اون مدرسه نمی رفتی!
کی باید از اونجا می آوردم بیرون و تو یه مدرسه دیگه ثبت نامم می کرد؟ خب مادرم! اونم که از این کارا نمی کرد! تا بهش حرف می زدم می گفت بهترین مدرسه همینجاس که تو میری! هم بچه هاش خوبی و هم مدیرش خواهر شوهرمه!
یه آه کوتاه کشید و گفت:
اگه هنوز تو فرانسه بودم و تو دوران قدیم! تو دویست سال پیش فرانسه! اون وقت این مادرم رو به جرم روسپی گری از طرف کلیسا می گرفتن و آتیشش می زدن!
جدی اینکارو می کردن؟!
نه تنها اونارو، هر کسی که به نحوی تو کارشن دخالت می کرد یا ممکن بود باعث ناراحتی شون بشه! مثلا یه دانشمند که با مواد شیمیایی کار می کرد، می گفتن جادوگره، یا اگه فرضیه ای توسط یه دانشمندعنوان می شد و مثلا می گفت زمین مسطح نیست و گرد و کرویه، درجا بهش می گفتن یا توبه کن یا می سوزونیمت.
اونو که می دونم! در مورد مثلا خانمهایی که یه همچین کارایی می کردن چی؟
رکسانا- خب حتما یا شلاق شون میزدن و یا با گیوتین اعدامشون می کردن و یا یه کار دیگه مثل اینا. توحش یعنی همین دیگه.
خب بالاخره چی شد؟
انگار از سرگذشتم بدت نیومده ها؟!
خندیدم و گفتم:
زندگی عجیبی داشتی.
فقط عجیب! باید حتما تو یه همچین محیطی زندگی کنی تا بفهمی معنی اش چیه! باید حتما یه دختر باشی تا بفهمی که وقتی صبح به صبح از خواب بلند می شی و یه مرد هیز رو کنارت ببینی که به هر طریق سعی می کنه خودشو بهت نزدیک تر کنه، چه زجری رو باید تحمل کنی! وقتی پناهی نداری، ناامیدی تمام وجودت رو میگیره. اگرم ضعیف باشی که تسلیم میشی! منشانسی که داشتم تربیت ام تو اون ده یازده سال اول زندگیم بود! تو مدرسه، یعنی تو همون دبستان به ما یاد می دادن که محکم باشیم! به ما یاد می دادن که در مقابل مشکلات ایستادگی کنیم. مخصوصا تو دوران قبل از دبستان که مهدکودک می رفتم! اونجا بصورت علمی و با بازیهایی که باهامون می کردن این مقاومت وپایداری رو بهمون یاد می دادن! مثلا یکی از بازیها این بود که یه تعداد زیادی از این لوگو ها بهمون می دادن! اینام طوری بود که باید روهم روهم بچینیشون و باهاشون چیزی درست کنی. طوری ام درستشون کرده بودن که اگه یه خرده بی دقت به همدیگه وصلمی کردی، کمی که ساخته می شد، یه مرتبه می ریختن پایین و همهاش خراب می شد. اون موقع باید دوباره درستشون می کردی و این مرتبه با دقت.
برای ایجاد انگیزه ام، همیشه یه جایزه خوب براش در نظر می گرفتن! خود من موقعی که این بازی رو می کردیم، بارها و بارها که مثلا یه ساختمون می ساختیم که چند بار خراب می شد تا بالاخره بتونیم درستش کنم! یا بازی های دیگه که همه شون هدف دار بود و شخصیت بچه ها رو می ساخت و محکم می کرد.
چه جالب! کاشکی می شد برای بچه های ما هم یه همچین روشی پیاده بشه! یعنی بازیایی درست کنن که همینطور هدف دار باشه!
رکسانا- هست! اما روش درست کار نشده یا نسبت بهش بی توجه شده! مثل عروسک بازی! هیچ می دونی همون عروسک بازی که یه دختر بصورت خیلی ساده می کنه توش چقدر آموزش و پرورش روحی یه؟! یهدختر وقتی یه عروسک براش می خری در واقع روح و احساسش رو پرورش میدی! با بازی با عروسک، حس مادری، عشق، دوستی، احساس مسئولیت و خیلی چیزای دیگه توش بوجود می آد ورشد می کنه! یا مثلا وقتی براش از این وسایل موچیک آشپزخونه می خری، در واقع با آشپزی آشناش می کنی که بعدها همون، حس سامان دهی به کانون خانواده است. غذا! گرمی! جمع کردن اعضا یه خوانواده دور همدیگه و خیلی چیزای دیگه! یا همون عروس دوماد بازی.
اینا همه چیزای خوبین که باید روشون کار بشه البته در کنار تربیت درست برای شکل گیری و ساختن شخصیت یه دختر کوچولو که بعدها میشه پایه و رکن خانواده. می شه مادر! می شه همسر! می شه اولین مربی و معلمبچه ها! اینا خیلی مهمه. یه بچه اولین چیزی که یاد می گیره از مادرشه! همین مادر شخصیت بچه اش رو می سازه! فقط باید در کنار این بازیا، بهش یاد بدیم که در زندگی نقش کلیدی داره! باید بهش یادآوری کنیم تا متوجه بشه که آشپزی فقط برای سیر کردن شکم خانواده نیست! یا بازی با بچه اش وقت تلف کردن و فقط سرگرمی بچه نیست. اینا همه نقش های اساسی در پایداری خانواده است. و کار بسیار مهمی هم است که از پول درآوردن شوهر مهم تره! اینا رو باید اول به دختر کوچولو آموزش داد و آگاهش کرد که در آینده چه مسولیت بزرگی رو باید قبول کنه.
یه چیز ساده بهت بگم. همین دلبری و حرکات طریف و ناز که یه دختر از خودش نشون میده! می دونی در تعیین سرنوشت یه خونواده چقدر مهمه. هر دختر یا زن با حرکات زیبا و دلفریب چشم، ابرو، موها، دستها و خنده های خودش باعث بوجود آمدن عشق و محبت می شه که استحکام خونواده روتضمین می کنه.
داشت منو نگاه می کرد که یه مرتبه خندیدم که خودشم خندید و سرش رو انداخت پایین و ساکت شد که گفتم:
اوتم این چیزا رو یاد گرفتی؟
یه جرکت قشنگ به موهاش داد و گفت:
اگر چه مادرم خیلی از وظائف مادری رو انجام نداد اما فقط با نگاه کردن بهش، همه این حرکات رو می شد ازش یاد گرفت.
بعد آروم دستم رو گرفت و گفت:
هامون میدونی! من وقتی با توام احساس امنیت زیادی می کنم! شخصیت ات طوریه که به آدم اعتماد به نفس می ده! و این برای یه مرد امتیاز بزرگیه! من همیشه فکر می کردم اگه در مورد گذشته ام حتی فکر بکنم دیوونه می شم اما در کنار تو متوجه شدم که دارم کم کم سبک میشم و با یادآوری شون دیگه اون رنگ سیاه رو دارن از دست می دن.
بعد از جاش بلند شد و گفت:
قدم بزنیم؟!
منم بلند شدم و دستش رو انداخت دور بازوم و گفت:
من زیاد تنها بودم. تنهایی، هم خوبی داره، هم بدی! بدی اش اینه که آدم جامعه گریز میشه و تو خودش فروو میره اما این در خود فرو رفتن باعث ساختن و آگاهی آدم ممی شه.
یه خرده دوتایی راه رفتیم. بازوم رو محکم گرفتته بود و چیزی نمی گفت! داشت گذشته اش رو نگاه می کرد! یه مرتبه واستاد و برگشت و همون نیمکتی رو که روش نشسته بودیم نگاه کرد و گفت:
عجیبه! انگار خیلی از تلخی های زندگیمو، وقتی برات تعریف می کردم،همونجا، رو همون نیمکت جا گذاشتم.
بعد خندید و برگشت و دوباره راه افتادیم که گفت:
خلاصه زندگی ما سه نفر شروع شد! حالا که فکر می کنم می بینم آدم خیلی زرنگی بود! حساب همه چیز رو کرده بود. همه کاراش رو با نقشه و سیاست پیش می برد. کاری کرده بود که جرات نداشتم یه کلمه ازش پیش مادرم حرف بزنم! پایه اولم اینطوری گذشت.
یه روز که از مدرسه برگشتم خونه، چند دقیقه بعدش پشت سرم، اونم اومد خونه، تازه کیف ام رو گذاشته بودم تو اتاقم که صدام کرد. تا اومدم جلوش که یه مرتبه محکم یه سیلی بهم زد. حرکت اش بقدری غیر منتظره بود که شوک بوجود اومده، اجازه بهم نداد که گریه کنم!
مادرم داشت تموم این صحنه رو میدید و بی اختیار از جاش بلند شد که فرامرز گفت" تو دخالت نکن. من درسته که ناپدر اشم اما بالاخره این اسم ناپدری یه مسولیت هایی رو به گردنم میندازه! من آدم بی غیرتی نیستم! من جلو مردم آبرو دارم! دلم نمی خواد پس فردا فلانی و فلانی جلومو بگیرن و در گوش ام بگن جلوی نادختریت رو بگیر! می دونی اون موقع این حفا برای من مرگه؟! کلاه فلان که نمی خوام سرک بذارم! چهل تا پیرهن از شما بیشتر پاره کردم!"
من و مادرم هر دو هاج واج داشتیم نگاهش می کردیم که مادرم گفت: فری چی شده آخه؟!
یه نگاه به مادرم و بعدش به من کرد و یه لااله الا الله گفت و رفت روی یه مبل نشست و یه سیگار روشن کرد و بعدش آرومتر گفت"آخه بچه جون تو مثل دختر منی، اگه کاریم می کنم واسه خودته! این چکی ام که بهت زدم مهر پدری یه! اگه دوستت نداشتم میذاشتم هرغلطی که دلت بخواد بکنی اما چیکار کنم که هم غیرتم و هم وجدانم راضی نمیشه که ساکت بمونم!تو دیگه داری برای خودت خانم میشی! نذار پس فردا پشت سرت حرف و حدیث باشه! امروز که تو خیابون اینطوری راه بری، پس فردا چی کار می خوای بکنی! دختر که نباید با ناز و عشوه و قر و قنبیله تو خیابون راه بره! چه معنی داره که دقیقه به دقیقه برمی گردی پشت سرت رو نگاه می کنی؟ اگه چهارتا لات بی سر و پا تو خیابون سوت می زنن، تو چرا سرت رو برمی گردونی؟ تا اون موقع که من تو زندگی تون نبودم، خب،هر کاری دلت می خواست بکنی و کردی، کردی! اما دیگه تموم شده، دارم بهت میگم. خودتو جمع و جور کن. از این به بعد مثل سایه پشت سرتم. مثل آدم میری مثل آدم میایی. من یه آدم متعصب ام. حالا بگو عقب افتاده! بگو فناتیک! عیبی نداره! اما من اینم. دارم جلو مادرت میگم! غیر از این باشه میذارم میرم! والسلام."

T!Na
سه شنبه ۰۸ شهریور ۹۰, ۰۵:۳۹ بعد از ظهر
اینا رو که گفت یه مرتبه مادرم حالتش رو عوض کرد و گفت:
مگه چیکار کرده؟؟
فرامرز سیگارش را خامو شکرد و گفت: هیچی،دیگه حرفشم نزنیم! می دونم که از این به بعد، هر کاری هم که کرده دیگه نمی کنه! تموم شد و رفت پی کارش.
اینو که گفت کادرک یه دفعه حمله کرد طرف ککم که فرامرزپرید جلو خودشو انداخت وسط مون و مادرم رو گرفت و گفت:
خانم من اگه پدرشم، شما دیگه دخالت نکن! حرف زدن تو یعنی من غلط کنم!
بعدش مادرم رو که خیلی عصبانی شده بود، برد و رو یه مبل نشوند وبرگشت طرف من و گفت:
برو باباجون! توام حق داشتی که اشتباه کنی اما اینکارو کردم که بفهمی دیگه اون روز و روزگار تموم شده! تا حالا حق داشتی! یعنی وقتی بابا سر بچه نباشه همین می شه. اما از این به بعد تو یه بابا داری که گردنش رو تبر نمی زنه. برو عزیزم! برو به درس ات برس! اینم بدون که من وقت و بی وقت مثل امروز دنبالت می کنم!
داشتم نگاهش می کردم که مادرم گفت: فری! از این به بعد هر کاری خواستی آزادی بکنی! من دیگه اینو سپردم دست تو! دستتم درد نکنه که دنبالش رفتی! هر کاری کردی صاحب اختیاری!
اونجا بود که فهمیدم فرامرز چه آدم زرنگیه!
هیچی نگفتی؟!
رکسانا- چی بگم؟! چنان نقش بازی می کرد که نمی شد کاری کرد! امکان نداشت مادرم باور کنه که همه اینا دروغ بوده! من یه عمر تنها و تو دوران بسیار سخت خودمو نگه داشته بودم و هیچوقت از موقعیتم سواستفاده نکرده بودم. اما مادرم از این چیزاخبر نداشت. اون حتما همیشه قیاس به نفس می کرد و منم یکی مثل خودش میدید در حالی که روحیه و افکار و رفتار من و مادرم درست عکس هم بود! برای همین بلافاصله متوجه شدم که تو اون موقعیت هیچ دفاعی، فایده که نداره هیچ، نتیجه معکوس هم داره! برای همین سکوت کردم و رفتم تو اتاقم و وقتی مطمئن شدم که فعلا کاری به کارم ندارن و صدام نمی کنن، فقط گریه کردم و روزای باقیمانده از تحصیلم را شمردم.
آروم آروم گریه می کردم تا صدام به کسی نرسه تا نفهمه که منم مثل آدمای دیگه ضعف هایی دارم. آروم گریه کردم چون می دونستم صدای گریه ام برای هیچ کس مهم نیست! آروم گریه کردم چون صدای گریه ام فقط خودم را غمگین می کرد. هنوز آروم گریه میکنم چون یاد گرفتم که گریه رو باید آروم و بی صداکرد. چون همیشه تنها گریه کردم.
همونجور که راه می رفتیم برگشتم و نگاهش کردم! دیدم همینجور اشک داره آروم و بی صدا از چشماش میآد پایین! یه مرتبه دل خودمم گرفت. یاد این افتادم که تو بچگی هر وقت گریه می کردم، اول مانی می دوئید طرفم و بعدش مادرم و پدرم و عموم. هیچ وقت موقع گریه کردن تنها نبودم!همیشه بعد از منم مانی گریه می کرد. یعنی از گریه من گریه اش می گرفت.
با دستم اشک هاش رو پاک کردم که خندید و گفت:
فقط همین چند دفعه است که موقع گریه کردن تنها نیستم!
از این به بعد هیچوقت تنها نیستی. من همیشه پیش اتم.
رکسانا- مهم این نیست که موقع گریه کردن کسی پیش آدم باشه! مهم اینه که یکی دیگه ام درد آدم رو حس کنه و با آدم گریه کنه!
بعد با دستش اشک هایی رو که خودمم متوجه اش نبودم از صورتم پاک کرد. سر روبرگردوندم اون طرف و اشک هامو پاک کردم که گفت:
فرامرز متوجه شده بود که مادرم نسبت بهمن حساسیت داره! یعنی اگه دوست پسر یا شوهرش کوچک ترین توجهی به من می کرد، حسادتش تحریک می شد و باعث جدایی شون می شد .برای همینم راه روش خوبی رو پیش گرفته بود. سخت گیری و خشونت!
پچ می رفتم ازم ایراد می گرفت! راست می اومدم ایراد می گرفت! تو لباس پوشیدن، درس خوندن، نوار گوش دادن، حرف زدن، نشستن، براخاستن! خلاصه واقعا زندگی روبرام سخت کرده بود! کاش ایرادایی که می گرفت حقیقت داشت و به جا بود! اصلا دنبال من نمی اومد که! حتی حاضرم قسم بخورم که همون روز اول هم نیومده بود! چون من عادت نداشتم تو خیابون واستم و این ور و اون ور رو نگاه کنم. همیشه تند می رفتم مدرسه و تند برمی گشتم خونه. بطوریکه دوستام همیشه بهم می گفتن چرا اینقدر تند راه میری؟! جتی اکثرا با من برنمی گشتن خونه چون اونا می خواستن تفریح کنون راه مدرسه رو تا خونه بیان اما من نه!
چرا؟!
چرا چی؟
چرا می خواستی زود برگردی خونه؟ اونجا که کسی منتظرت نبود. چرا به کسی پناه نیاوردی؟ مثلا به یه پسر؟ معمولا اینجور وقتا دختا می رن و دوست پسرمیگیرن! تو که پنجاه درصد اروپایی بودی چرا اینکارو نکردی؟
یه لحظه فکر کرد و گفت:
اگه برمی گشتم خونه به خاطر این بود که جای دیگه ای رو نداشتم برم! حداقل خونه توش یه اتاق بود که کسی اونجا کاری به کارم نداشته باشه!
اگرم دوست پسر نگرفتم به خاطر طرز فکرم بودد! تو درست میگی! معمولا دخترا با پیدا شدن یه مشکل تو زندگی شون یه همچین کاری میکنن و یه مشکل بزرگتر رو برای خودشون درست می کنن اما من متوجه این مسئله بودم که نباید یه همچین اشتباهی بکنم! یه دختر شونزده ساله یعنی چی؟! یعنی یه چیزی بین نوجوون و جوون! تو اون سن وسال، نه تجربه ای داره و نه تحصیلاتی و نه امکاناتی! پس خودش نمی تونه بیرون از محیط خونواده کاری بکنه! اگرم به یه پسره پناه ببره که دیگه بدتر! یه پسر نوزده بیست ساله نمی تونه براش پشت و پناه باشه! یعنی اون خودشم احتیاج به یه پناهگاه مثل خانواده داره! غیر از اون، معلومه که اون پسر یه دختر رو برای چی می خواد! منم اینارو می دونستم! یعنی تربیت اروپایی بهم یاد داده بود. برای همینم این اشتباه رونکردم.
سرم رو تکون دادم که گفت:
خلاصه زندگی برام خیلی سخت شده بود بطوریکه حتی آموزش های دوران کودکی ام نتونستن کمکم کنن! مقاومت ام شکست! هر شب کارم گریه کردن بود! با گریه درس می خوندم و با گریه می خوابیدم. خیلی خسته شده بودم. خونه برام جهنم بود. دیگه انگیزه ای برای زندگی نداشتم. برای همین یه شب که رفته بودم حموم کنم، بی اختیار یه تیغ برداشتم و آماده شدم که رگم رو بزنم! همیشه فکر می کردم که خودکشی کار سختیه اما در اون شرایط سخت تر زندگی، این کار به نظرم آسون اومد.
.ان رو پر از آب داغ کردم و رفتم توش و تیغ رو گرفتم تو دستم و شروع کردم به گریه کردم. یاد پدرم افتادم و اون سالها که در فرانسه بودیم و مادرم هنوز انسان بود. یاد موقعی افتادم که پدرم منو می نشوند رو پاش و موها ناز می کرد! یاد روزهای تعطیل می افتادم که منو با خودش می برد پارک و سینما و رستوارن. با همدیگه دوتایی می رفتیم بیرون و خیلی هم بهمون خوش می گذشت. حتی در زمانی که مادرمکثافت کاری می کرد. بازم وقتی با پدر بودم همه چیز به نظرم قشنگ می اومد.
یاد قصه هایی افتادم که شب ها قبل از خواب برام تعریف می کرد. یاد این افتادم که با وجود بدی های مادرم، هیچوقت ازش پیش من بد نمی گفت و وقتی هم که من از مادرم پیشش شکایت می کردم، همیشه می گفت که مادرم دوستم داره!
یاد مهربانی های پدرم افتادم! یاد رفتار آرومش، یاد نگاه قشنگ و محکم اش! یاد دست نوازشش که همیشه آرومم می کرد و بهم اعتماد به نفس میداد! یاد آهنگی که همیشه برام میخوند!
اما تو همون موقع یاد لحظه ای افتادم که پدرم از شدت ناامیدی و خشم و نفرت و شکست و باخت در زندگی، تو دادگاه گریه کرد! گریه یه مرد! گریه یه پدر!
اونم مثل من و بی صدا و آروم گریه می کرد!
تو همین موقع تیغ رو گذاشتم رو رگم! درست یه لحظه بود! یه حرکت! یه فشار! یه تکون و بعدش تموم!
اما نمی دونم تو اون لحظه چه فکری اومد تو سرم! یه فکر! یه احساس! یه دید دیگه! درست نمی دونم چی بود اما بود! مثل اینکه یکی شروع کرد باهام حرف زدن! یه نفر درون خودم.
بهم گفت این تیغ همیشه هست! هر وقت هم بخوام می تونم بیام تو حموم وازش استفاده کنم! بهم گفت خودکشی شجاعت نمی خواد اما این زندگی یه که برای گذروندنش احتیاج زیادی به شهامت هست. بهم گفت این تیغ و این وان و حموم رو هیچکس ازم نمی گیره اما زندگی رو چرا! همیشه فردایی هست! همیشه نوع دیگه ای هست! همیشه چیز تازه ای هست! همیشه زندگی تازه ای هست.
تو اون لحظه یه جور دیگه فکر رکدم! یه نوع دیگه! چیزای جدیدی رو تو خودم پیدا کردم و شناختم. کارای زیادی به نظرم اومد که باید انجام بدم! و راه های زیادی برای زندگی کردن رو دیدم.
یه لبخند رو لبام نشست! تیغ رو گذاشتم سرجاش و حموم کردم و اومدم بیرون.
فردا صبحش جای مدرسه رفتم سفارت فرانسه! به محض اینکه وارد سفارت شدم، روسری ام رو از رو سرم برداشتم و با اولین نفر که داشت با تعجب به من نگاه می کرد، شروع کردم به فرانسه صحبت کردن!
همه چی تموم شد!
بلافاصله بردنم پیش سفیر فرانسه، خیلی گرم، مهربون، مودب و پدرانه!
یه آدم، مثل پدرم!
مثل پدرم بغلم کرد، به سرم دست کشید، برام غصه خورد، و حمایتم کرد.
نمی دونم چرا وقتی سرگذشتش به اینجا رسید یه مرتبه بی اختیار خندیدم که با تعجب بهم نگاه کرد که گفتم:
خنده ام از خوشحالیه! از اینکه پنجاه درصد پدرت کمکت کرده!
اونم خندید و گفت:
بلافاصله همه مراحل فرستادن به فرانسه آماده شد. به همین راحتی! یعنی وقتی برای سفیر سرگذشتم رو تعریف کردم، با وجود اینکه سعی می کرد آروم و خونسرد مثل یه سیاستمدار رفتار کنه اما موفق نمی شد. می فهمیدم که درونش انقلاب به پا شده! برای همینم سریع کارام رو انجام داد و از همونجا با فرانسه تماس گرفت وخواست که پدرم رو پیدا کنن!
بعد برگشت طرف منو و گفت:
یه سیگار دیگه بهم میدی؟
زود دو تا سیگار درآوردم و روشن کردم و یکی اش رو دادم بهش. یه خورده ساکت قدم زدیم که گفت:
متاسفانه دیگه پدرم وجود نداشت. خودکشی کرده بود! یعنی اینطوری فکر می کردن! باماشین رفته بود ته دره! نه مشروب خورده بوده و نه ماشین ایرادی داشته و نه سرعتش زیاد بوده! فقط خواسته بودکه بره ته دره! همین! شاید مثل من که فقط می خواستم با تیغ رگم رو بزنم.
برام ضربه بزرگی بود اما یه پیامم برام داشت. پیام عشق! پیام محبت! عشق و محبت پدرم! این خیلی برام مهم بود!
اونجا بعد ازچند ساعت بهمگفتن که با رفتن ما از فرانسه، پدرم دچار یه بحران شدید روحی شده بوده! براش همه چیز تموم شده بوده! زنی رو که دوستش داشته بهش خیانت کرده ودختری که عاشقانه می پرستیده ازش دزدیده بودن!
اونم انگیزه اش رو از دست داده بوده!
یه خرده دیگه قدم زدیم و بعدش سیگارش رو اندخت زمین وگفت:
وقتی این مسئله رو فهمیدم مایوس شدم. همیشه این فکر که یه نفر یه جایی هست که برام نگرانه و دوستم داره و منتظرمه، بهم آرامش می داد. حتی همون شب قبلش. همون موقع که تیغ دستم بود و می خواستم رگم رو بزنم!
یه لحظه ساکت شد و بعد برگشت طرف من و گفت:
تازه اون لحظه متوجه شدم که شب قبل چه کسی منو صدا کرده! صدای پدرم بود! صدای قشنگ پدرم که داشت برام لالایی می خوند. لالایی که نجاتم داد! آهنگ شبهای ترس و تنهایی.
این لالایی رواز مادرش یاد گرفته بود و شبایی که خوابم نمی برد یا مثلا ترسیده بودم، می اومد می نشست کنار تختم و برام این آهنگ رو با صدای قشنگش می خوند.
همیشه فردایی هست! همیشه نوع دیگهای هست! همیشه چیز تازه ای هست! و همیشه زندگی تازه ای هست!
خلاصه اون روز تو سفارت خیلی گریه کردم اما چیزی که آرومم کرد وجود آدمایی بود که مثل خودم بودن و درکم می کردن و میخواستن ازم حمایت کنن و کردن.
همه دورم جمع شده بودن دلداری ام می دادن. نوازشم می کردن و بهم می گفتن که دوستم دارن. همینم باعث شد اون ضربه رو تحمل کنم.
اون روز بعد از چند ساعت، بعد از خوردن نهار با سفیر و چند نفر از اعضا سفارت، با یه اسکورت بردنم خونه! معاون سفیر، دوتا از پلیس های سفارت و یه وکیل، همراه با دوتا از مامور نیروی انتظامی منو بردن خونه. دلم می خواست اونجا بودی و قیافه فرامرز و مادرم رو میدیدی. واقعا تماشایی بود!
وقتی زنگ خونه رو زدم و فهمیدن که منم، در رو روم باز نکردن! مثلا می خواستن تنبیه ام کنن، اما وقتی مامور انتظامی دستش رو گذاشت رو زنگ و همینجوری نگه داشت، یه خرده بعد دوتایی اومدن دم در! توپ هر دوشون پر بود! آماده شده بودن که مثلا یه بلایی سرم بیارن که تا چشم شون به اون همه آدم افتاد، رنگ شون پرید و به تته پته افتادن!
معاون سفیر ازشون اجازه خواست که بریم تو خونه صحبت کنیم و اونام از جلو در رفتن کنار و همگی رفتیم تو!
وقتی تو سالن خونه نشسته بودیم، اول یکی از مامورهای انتظامی، اعضا سفارت رو به فرامرز و مادرم معرفی کرد و بعدش هم وکیل سفارت خیلی قشنگ وشمرده، اول به فرانسه و بعدش فارسی گفت:«این دختر خانم تبعه کشور فرانسه هستن، و تحت حمایت دولت فرانسه. از این به بعد هر گونه سخت گیری، تنبیه بدنی، آزار روحی و روانی نسبت به ایشون از نظر دولت فرانسه خشونت علیه یک فرانسوی تلقیمی شه و جرم به حساب میاد وقابل پیگیری قانونی یه! از این به بعد طبق اجازه ای که از دادگاه رسمی ایران خواهیم گرفت، هفته ای یک یا دو روز، مددکار فرانسوی ما اینجا میاد و با ایشون ملاقات خواهد داشت! ما از این به بعد در مورد وضعیت تحصیلی و زندگی ایشون توجه خاصی خواهیم داشت! دولت فرانسه امیدواره که از این به بعد مشکلی به وجود نیاد!»
وقتی وکیل سفارت اینا رو به فرامسه گفت، فرامرز داشت از ترس سکته می کرد! همه اش به مادرم نگاه می کرد تا زودتر بفهمه موضوع چیه! وقتی ام که برای دوم به فارسی گفت: دیگه قیافه فرامرز دیدنی بود! اصلا لال شده بود، هر دوشون لال شده بودند!
بعد از وکیل سفارت، یکی از مامورهای نیروی انتظامی بهشون اخطار داد که مواظب رفتارشون باشن چون من تحت حمایت دولت فرانسه ام!
بعد از گفتن این حرفا، همه بلند شدن و خداحافظی کردن و رفتن. منم تا دم در دنبالشون رفتم که اونجا بهم شماره سفرات رو دادن و گفتن به محض اینکه مشکلی پیش اومد، با سفارت تماس بگیرم.
بعد از رفتن اونا، منم بدون حرف و چیزی، رفتم تو اتاقم و راحت گرفتم خوابیدم و صبح اشم بلند شدم و رفتم مدرسه و تا رسیدم اونجا بچه ها بهم گفتن که برم دفتر مدرسه! حدس زدم جریان چیه!
گویا قبل از من، وکیل سفارت اومده بود اونجا و با مدیرم صحبت کرده بود چون تا منو دید، از جاش بلند شد و اومد طرفمو خلاصه خیلی بهم احترام گذاشت و بعد از اون دیگه تو مدرسه ام راحت بودم! هم از دست مدیرمون و هم بچه ها! یعنی وقتی دوستای نزدیکم کم و بیش از وضع زندگی ام باخبر شدن، طبق عادت ایرانیا، دوباره باهام مهربون شدن و فضای مدرسه برام قابل تحمل شد.
حدودا یه سال از این جریان گذشت. نمی خوام با جزییات خسته ات کنم. اون دوتا زندگی خودشونو داشتن و من زندگی خودمو. نهایتاً تو 24 ساعت اگرم همدیگه رو می دیدیم، یه ساعت بود. بعدش من می رفتم تو اتاقم و اونجا زندگی مو می کردم و اونام اون طرف خونه تو سر و کله همدیگه می زدن! یه روز دعوا د اشتن و یه روز آشتی! یه روز چشم نداشتن همدیگه رو ببینن و یه روز اونقدر نسبت به همدیگه مهربون می شدن و رفتار زشتی از خودشون نشان می دادن که من خجالت می کشیدم! اینا به کنار، مشکل من رفتار فرامرز بود! بعد از حدود یه سال، تازه با من مهربون شده بود و یه جور دیگه آزارم می داد!
خیلی بهت مهربونی می کرد؟
یه خنده تلخ کرد و گفت:
بطور چندش آور!

T!Na
سه شنبه ۰۸ شهریور ۹۰, ۰۵:۴۰ بعد از ظهر
یه خرده دیگه ساکت شد و گفت:
دیگه از هرچی عید و تولد و جشن بود متنفر شده بودم. مثلا تحویل سال، به هوای تبریک گفتن و این چیزا، با چنان شهوت و حالت بدی بغلم می کرد و منو می بوسید که حالت تهوع بهم دست می داد. همه اش خدا خدا می کردم که هیچ عیدی پیش نیاد.
یا مثلا می اومد و ورقه های امتحانی ام رو و می داشت و اگه نمره ام خوب شده بود به عنوان تشویق، بغلم می کرد. همچین می چسبوند به خودش که دلم می خواست با هر چی دستم بود بزنم تو سرش! حرفم نمی تونستم بزنم چون اگه چیزی می گفتم، یا اون یا مادرم می گفت که تو به خودت شک داری! این بود که تحمل می کردم و هیچی نمی گفتم و سعی می کردم که کمتر بهانه ای برای تبریک گفتن و تشویق کردن وجود داشته باشه.
ورقه هامو که باید امضا می شد، یه وقتی که اون نبود به مادرم نشون می دادم و می گفتم ک امضا کنه و بعدش قایم شون می کردم! روزای عیدم که دیگه نمی شد کاری کرد، صبر کردم تا وقتی دوتایی با همدیگه ان، برم پایین و تا می اومد طرفم، دروغکی می گفتم که سرما خوردم و یه جوری جلوشو می گرفتم اما همیشه که نمی شد! ولی چاره ای نبود! تحمل می کردم و همین کارم باعث شده بود که گستاخ تر بشه!
چند بار جسته و گریخته در این مورد با مادرم حرف زدم اما هیچی حالی اش نبود! درست مثل گاو! انقدر مثل کبک سرشو تو برف کرده بود که اصلاً نمی فهمید دور و ورش چه خبره! فکر می کرد فرامرز عاشق بیقرارشه! بالاخره مجبور شدم که علنی بهش بگم! می دونی چیکار کرد؟!
سرم داد زد و گفت که من عقده ای شدم! می گفت چون همه عاشق اون می شن من حسودی می کنم! می گفت چون کسی طرف تو نمی آد، داری می ترکی! ترو خدا افکار یه مادررو ببین! هرچند که بیش از اون ازش انتظاری نمی رفت!
بالاخره چند وقتی گذشت. نمی دونم چه جوری مادرمو گول زد و خامش کرد که به های ساختمون سازی، ازش پول گرفت! یعنی اون یکی دوتا زمینی که بهش ارث رسیده بود فروخت وپولش رو داد دست فرامرز واونم یه سند داد دستش و شروع کرد به ساختمان سازی.
یکی دو ماهی گذشت و مادرم خوشحال بود که تا چند وقت دیگه پول رو پولش می آد و اون ساختمون ساخته می شه و می تونه کلی ازش استفاده ببره! فرامرزم هر شب می اومد خونه و می گفت امروز فلان کار رو کردیم و فلانی اومد و گفت انقدر رفته رو زمین و خونه و آپارتمان و متری انقدر همین الان استفاده می ده و فلان و فلان و فلان. مادرمم که اینا رو می شنید کیف می کرد تا اینکه یه شب مادرم گفت که ساعت چهار بعدازضهر فردا بیاد یه دفتر خونه. می گفت باید چند تا چیز رو امضا کنه. یعنی باهاش یه قرار گذاشت و بهش گفت اگه یه کم دیر اومد صبر کنه.
اینجا که رسید واستاد و برگشت طرف من و یه لبخند تلخ بهم زد و گفت:
همینجاست که حتما تصمیمت در مورد من عوض میشه! حالا می خوای بقیه اش رو برات بگم یا نه؟
سرمو تکون دادم که گفت:
فرداش من طبق معمول رفتم مدرسه و بعدازظهرم برگشتم خونه. می دونستم که مادرم خونه نیست. لباسامو عوض کردم و رفتم تو سالن که دیدم صدای در حیاط اومد. از پنجره نگاه کردم که دیدم فرامرزه. گفتم حتما چیزی جا گذاشتن که اومدن ببرن.
تند اومد تو خونه واومد تو سالن و تا من بلند شدم که برم تو اتاقم یه مرتبه از پشت موهامو گرفت و کشید. اصلا فکر نکردم که حتی جیغ بزنم! همچین با ممشت زد تو صورتم که بیهوش شدم!
داشتم نگاهش می کردم! اونم داشت مستقیم تو چشمام نگاه می کرد! منتظر بودم بقیه اش رو بگه اما هیچی نگفت! وقتی که دید انگار متوجه نشدم گفت:
بقیه اش رو فهمیدی؟
فقطنگاهش کردم که آروم گفت:
وقتی بهوش آمدم که دیگهکار از کار گذشته بود.
انگار یکی با چوب زد تو سرم! یه مرتبه چشمام سیاهی رفت! هیچی رو ندیدم! تموم عضلاتم منقبض شده بود! اصلا فکم تکون نمی خورد! شوک بهم دست داده بود! تو یه وضع خیلی بدی گیر کرده بودمً هزار تا فمر تو سرم بود. حتی نمی تونستم یکی اش رو به زبون بیارم. حتی یه فحش، یه حرف بد یا یه اظهار ناراختی یا هر چیز دیگه ای ام نمی تونستم بکنم! یه مرتبه احساس کردم که انگار زیر پاک خالی شده! داشت زانوهام تا می شد اما هر جوری بود جلوشو گرفتم! می دونستم داره عکس العملم رو می بینه! می خواستم مواظب رفتارم باشم اما نشد. در یه آن شاید هزار تا صحنه جلو چشمم مجسم شد! صحنه های زشت و بد! صحنه های کثافت!
سرمو یه تکون دادم که اونا از تو مغزم بره بیرون! می خواستم نگاهش کنم اما تطابق چشمم بهم خورده بود و جلومو مات می دیدم! شقیقه هام تیر می کشید و یه درد از تو رگ های گردنم می زد تو سرم! وقت داشت می گذشت و باید یا یه چیزی می گفتم و یا یه کاری می کردم.
یه مرتبه سرم رو محکم دادم عقب که صدای شکستن رگ هایی گردنم رو شنیدم! یه تکون خوردم و متوجه دور و برم شدم.
رکسانا جلوم نبود! برگشتم سمت راستم رو نگاه کردم که دیدم آروم داره می ره! از همونجا داد زدم و گفتم:
رکسانا! کجا؟!
رکسانا- دنبال زندگی ام!
برای چی؟!
رکسانا- که توام راحت بری دنبال زندگی خودت!
همینجوری جوابم رو می داد و بدون اینکه برگرده طرف من، داشت راهش رو می رفت! دوئیدم دنبالش و دستش رو گرفتم و نگه اش داشتم. واستاد اما پشتش بهم بود! رفتم جلوش که دیدم بازم همونجوری داره اشک از چشماش می آد پایین! آروم با دستام اشک هاشو پاک کردم و گفتم:
چرا اینطوری می کنی؟!
رکسانا- دارم کارت رو راحت می کنم. اینطوری راحت تر می تونی بذاری بری! منم از اون خونه میرم تا دیگه مجبور نباشی منو ببینی!
آخه برای چی؟!
یه زهرخند زد و سرشو انداخت پایین و گفت:
مگه تو ایرانی نیستی؟
آره!
خب؟!
خب چی؟!
رکسانا- حرفامو نشنیدی؟
چرا!
خب!
خب!
یعنی برات اهمیت نداره؟!
چرا! برام خیلی مهمه!
پس برای چی اومدی دنبالم؟!
چرا نیام؟!
رکسانا- این اومدن معنی خاصی داره ها! اگه اومدی باید همیشه بیایی!
می آم!
رکسانا- و به اتفاقهایی که به من افتاده فکر نمی کنی؟!
چرا، فکر میکنم! فکر می کنم و ناراحت می شم! ناراحت از اینکه برات یه حادثه پیش اومده و تو اون حادثه روح و روانت صدمه دیده و مجروح شده، همین.
سرشو بلند کرد و تو چشمام نگاه کرد و گفتم:
این فقط یه حادثه تلخ بوده که ممکنه برای هر کسی پیش بیاد! مثل یه تصادف رانندگی! فقط تو اونجور تصادف جسم آدم صدمه می بینه و تو این یکی روح آدم.
واقعا اینطوری فکر می کنی؟!
آره!
ولی من سالهاست که به خاطر این مساله خودمو نبخشیدم.
مگه تو کاری کردی که خودتو نبخشی؟!
نه به خدا!
پس دلیلی برای این کار وجود نداره!
من نتونستم از خودم مواظبت کنم!
خیلی ها نمی تونن! اتفاق ممکنه برای هر کسی پیش بیاد!
یعنی هیچ وقت دیگه این مساله رو به روم نمی آری؟!
این حرفا چیه؟ بیا بریم! کیسه نایلون ها رو کجا گذاشتی؟!
برگشتم طرف همونجا که قبلش واستاده بودیم و دیدم کیسه نایلون ها رو گذاشته همونجا! رفتم برشون داشتم و رفتم پیش اش و بهش گفتم:
دیگه از این به بعد اینقدر گریه نکن! همچین آروم گریه می کنی که آدم نمی فهمه که زودتر جلوشو بگیره! بیا بریم!
دو تایی آروم راه افتادیم که چند قدم جلوتر زیر بازوم رو گرفت و بعدش سرشو تکیه داد به من! برگشتم و نگاهش کردم و گفتم:
ببینم! گریه که نمی کنی؟!
نه، دارم می خندم!
راست میگی؟!
آره، می دونی؟! فاصله دل بدست آوردن و شکستن فقط یه نگاهه! یعنی حتی با یه نگاه می شه یه دلی رو شاد کرد یا شکوند!
از موقعی که برای اولین بار دیدمت، همه اش تو این فکر بودم که چه جوری باید گذشته ام رو برات بگم! بعدا تو فالت دیدمت که با من هستی اما نمی دونستم چه طوری!
یعنی چی؟!
یعنی بودنت رو می دیدم اما نمی فهمیدم چه طور بوندیه!
نمی فهمم این چیزا رو!
بعدا بهت میگم. حالا نمی خوای بقیه ماجرا رو بدونی!؟
چرا! می خوام بدونم بالاخره چی شد؟
یه خرده دیگه راه رفتیم که گفت:
با درد و ضعف به هوش اومدم! صورتم بقدری درد می کرد که نمی تونستم سرم رو تکون بدم! فقط یه لحظه بلند شدم و نشستم! یعنی اولش نفهمیدم چی شده اما وقتی دیدم که لباس تنم نیس و ...
نذاشتم بقیه اش رو بگه و گفتم:
مادرت کجا بود؟!
وقتی اون حالتم رو دیدم از غصه می خواستم دق کنم! همونجور خوابیدم و گریه کردم. داشتم فکر می کردم که حالا دیگه چیکار کنم که مادرم رو بالا سرم دیدم! داشت گیج منگ منو نگاه می کرد و حالا دیگه همه چیز رو فهمیده بود. هم حرفهایی که من بهش زده بودم، هم تبریکهای صمیمی ومهربونی فرامرز به من! هم نیومدن فرامرز سر قرار رو. هم عشق آتشین فرامرز نسبت به خودش رو! هم پول دست فرامرز دادن! هم ساختمون سازی رو!
همه رو فهمیده بود ما *** نمی خواست باور کنه! نمی دونم این زن چی از زندگی می خواست؟! نمی دونم چه جور فکر می کرد؟! هنوز تو عالم خودش بود. می دید که چه اتفاقی افتاده اما هنوز نمی خواست باور کنه که همه چی تموم شده! هنوز می خواست به خودش بقبولونه که اینا اشتباهه و یه همچین چیزی امکان نداره!

T!Na
سه شنبه ۰۸ شهریور ۹۰, ۰۵:۴۱ بعد از ظهر
یعنی اینقدر ساده بود؟
نه! ساده بود، *** بود و تو رویا! همیشه دنبال یهچیز دیگه می گشت! همیشه تو رویا بود اما وقتی من از جام بلند شدم و آروم و با درد لباسمو پوشیدم و یه سیلی محکم زدم تو صورتش دیگ فهمید که اینا واقعیته و رویا نیست!
زدیش؟!
آره! زدمش و هر چی دلم می خواست بهش گفتم! بهش گفتم که فقط یه فاحشه پیره! بهش گفتم که هیچوقت لیاقت پدرمو نداشته! بهش گفتم که این چند نفر و بقیه، اونو فقط برای لذت چند ساعته یا برای پولش می خواستن. همه اینا رو بهش گفتم. اگه به خودش می اومد و می فهمید که چقدر زندگی رو باخته و باعث فنا شدن زندگی منم شده و سعی می کرد که یه جوری گذشته رو جبران کنه شاید می بخشیدمش! یعنی اگر هر کسی بود حتما می فمید. تمام پول و داراییش رو از دستش درآورده بود! فقط براش همون خونه باقی مونده بود!
یعنی فرامرز گذاشت و فرار کرد؟!
آره! شکایت و این چیزام به جایی نرسید! کثافت همه کاراشو کرده بود و حتی بلیت هم گرفته بود!
پس ان سند که گفتی چی بود؟
یه سند جعلی!
یعنی همه پول آرو برداشت و رفت.
آره! بعدش ما موندیم و همون یه خونه! مادرمم که دید دیگه کاری نمی یتونه بکنه و پولی هم تو دستش نیست، خونه رو گذاشت برای فروش که بعدش یه آپارتمان بخره و یه پولی هم دستش بیاد! منم فکر کردم که پشیمون شده! هرچند کههنوز دلم آروم نشده بود اما فکر می کردم از اون به بعد درست می شه اما نشد!
یعنی بازم؟!
یه لبخند زد و گفت:
دیگه نه! یعنی من دیگه طاقتش رو نداشتم! همه چیزم رو از دست داده بودم. یه عمر سختی کشیده بودم و همه شم مقصر این زن بود! اگه قرار بود که بازم گذشته تکرار بشه که دیگه هیچچی!
پس چیکار کردی؟! یعنی چی شد؟!
یه روز که داشتیمبا همدیگه می رفتیم آپارتمان برای خرید رو ببینیم، وقتی داشتیم دوتایی از خیابون رد می شدیم، یه مرتبه چشمم افتاد به یه جوون که اون طرف خیابون تو یه ماشین خیلی شیک نشستته بود و داشت منو نگاه می کرد و می خندید. *** فکر نکرد که اون پسرهداره منو نگاه می کنه نه اونو! یه مرتبه طبق عادت شروع کرد به عشوه و ناز کردن! یه آن کنترلم رو از دست دادم. ازش که متنفر بودم، متنفرتر شدم! تموم گذشته اومد جلو چشمم و دیگه نفهمیدم دارم چیکار می کنم! یعنی همونجور که می خواستیم از این طرف حیابان برین اون طرف، یه مرتبه خودم ایستادم و اونو هلش دادم جلو! تو همون موقع یه ماشین رسید و زد رو ترمز اما اگرچه سرعتش گرفته شد ولی محکم زد بهش و پرتش کرد اون طرف!
مرد؟!
نه متاسفانه اما بدجوری پرت شد! یه مرتبه همه ریختن دور و برمون! بیچاره رانندهه خیلی ترسیده بود. منم زود بهش گفتم که حرکت کنه و بره! اونم از خدا خواسته پرید تو ماشین و رفت!همه گفتن خانم چرا همچین کردی؟ گفتم تقصیر ما بود و اون بیچاره گناهی نداشت!
مادرت چی شد؟
رکسانا- هیچی! یه خرده بعد از جاش بلند شد و بدون حرف اومد طرف من! آروم بهش گفتم متاسفم که هنوز زنده ای! یه نگاه بهم کرد و هیچی نگفت! منم سرمو انداختم پایین و رفتم! دنبالم دویید و دستم رو گرفت و گفت که کجا میری؟ گفتم هرجا اما مطمئن باش که دیگه منو نمی بینی! بعدش هم هلش دادم عقب و بهش گفتم تو برو دنبال هرزگی ات.
بعدشم گذاشتم و رفتم!
یه خرده ساکت شد و واستاد منو نگاه کرد و گفت:
می خواستم بکشمش!
اومدم یه چیزی بگم که موبایلم زنگ زد. تا جواب دادم دیدم مانی یه و خیلی ام عجله داره! فقط بهم گفت زودتر خودتو برسون خونه. منم تلفن رو قطع کردم و جریان رو برای رکسانا گفتم و دوتایی رفتیم طرف ماشین و سوار شدیم و اول اونو رسوندم خونه و بهش گفتم بعدا خودم می آم دیدن عمه و بزورم یه چک پنجاه تومانی دیگه بهش دادم و ازش خداحافظی کردم و نیم ساعت بعد رسیدم خونه.

T!Na
سه شنبه ۰۸ شهریور ۹۰, ۰۵:۴۱ بعد از ظهر
فصل هشتم

((ماشین رو تازه پارک کرده بودم که دیدم یکی برام سوت زد! پیاده شدم که دیدم مانی رو پشتبوم خونهٔ همسایه ایستاده و داره برام دست تکون میده!))
-رو پشتبوم مردم چیکار میکنی؟!
مانی-مگه اینجا خونه خودمون نیست؟!
-زهر مار برو انور زشته!
مانی-همهٔ ملک ایران سرای من است!
-اونجا چیکار میکنی؟!
مانی-یواش!چه خبرت؟!آروم بیا بالا تا بهت بگم!
-از همون درخت بیام بالا؟!من نمیتونم!
مانی-نه در رو و میکنم بیا بالا!
-بیام توی خونه مردم؟!
مانی-ا...!اینجا مثل خونه خودمونه! بیام بالا خجالت نکش!
-آخه نمیگن امدی توی خونه ما چیکار؟!
مانی-نترس!هیچکس بهت چیزی نمیگه! سلام کن بیا بالا!
((بعدش از اون بالا یهچیزی به پایین گفت که یه خورده بعد در و شد.منم مجبوری رفتم جلو و رفتم تو خونه همسایمون!حالا همه ش خجالت میکشم که اونجا چیبگم!
حیاط رو راد کردم که یکی گفت))
-بفرمائین تو!مانی خان بالا منتظرتونن!
-ببیخشید خانم که مزاحم شدیم!بابا اینا خوبن؟!
-خیلی ممنون، سلام مئرسونن. بفرمائین.
((رفتم تو ساختمون و از پلها رفتم بالا و از طبقه دوم رفتم رو پشت بوم و تا رسیدم به مانی گفتم))
-تو خجالت نمیکشی؟!
مانی-برای چی؟!
-آخه فکر نمیکنی این همسایههای روبرو وقتی تورو اینجا ببینن چیمیگن؟!
مانی-اینا از بس منو بالا پشتبوم این خونه و اون خونه دیدن هماشون فکر میکنن تمومه این خونهها مال ماس!حالا اینا رو ولش کن!بابا و عمو غضبمون کردن!
-برای چی؟!
مانی-خوب قرار بود مثلا امروز خونه باشیم و حضرت عالی استراحت کنین!آمدن خونه و دیدن ماها نیستیم و داد و فریادشون رفته هوا!عزیز بهشون گفت که یه ذره پیش رفتن بیرون یکمی قدم بزنن و زود زنگ زد به من!
-پس چرا به من نزد؟
مانی-زده جواب ندادی!
-خوب حالا چیکار کنیم؟!
مانی-فعلا بیا خونه ما تا بهت بگم!
-تو کجا بودی؟مگه با ترم نبودی؟
مانی-چرا!
-پس اینجا چیکار میکنی؟!
((همون جور که داشت میپرید رو پشت بوم خونشون گفت))
-شیفت اونجام تموم شد اومدم اینجا!
-واقعاً که مانی!
مانی-آ... این روزا یه شغل داشتن که زندگی آدم رو تامین نمیکن!باید دو شیفت سه شیفت کار کرد تا چرخ زندگی بچرخه!حالا زود بپر و مسائل اقتصادی رو این وست وا نکن!
((از اون بالا پریدم رو پشت بوم مانی اینا و دوتایی رفتیم تو اتاق مانی که گفت))

T!Na
سه شنبه ۰۸ شهریور ۹۰, ۰۵:۴۲ بعد از ظهر
-زود لباس تو خونه بپوش.وقتی رفتیم پیش بابا اینا، بگو نیم ساعت رفتیم بیرون قدم زدیم و بد برگشتیم خونه.همین!توضیح دیگه ندی آ!
-تو ناهار خوردی؟
مانی-جات خالی!دلت نخواد!دوبار خوردم!یکی شیفت اول،یکی شیفت دوم!بیا بریم دیر شد!
((دوتایی از پلهها رفتیم پائین و رفتیم تو حیاط و از اونجا رفتیم تو حیاط خونه ما که مانی گفت))
-آروم راه برو!مثل اینکه هنوز بی حالی!
((دو تایی رفتیم تو خونه و سلام کردیم که یه مرتبه پدرم گفت))
-کجا بودین؟
مانی-خونه ما بودیم عمو!
عمو-پس چرا صداتون کردم جواب ندادین؟!
مانی-حتما رفته بودیم بالا پشتبوم!شما کی صدا مون کردین؟!
عمو-ده بار صداتون کردم!
مانی-ما بیست دقیقه رفتیم بیرون قدم زدیم و این دوبار یه خورده دلش درد گرفت و برگشتیم خاناوا لباسمون رو عوض کردیم و رفتیم تو اتاق من و بعدش حوصلمون سر رفت و رفتیم رو پشت بوم!
پدرماونجا میرین چیکار؟!
مانی-شهر رو از اون بالا نگاه میکنی!اینقدر قشنگ عمو جون!
((پدرم و عمو یه نگاه به ه ما کردن و یه نگاه به لباسمون کردن و دیگه هیچی نگفتن که مادرم زود گفت))
-ناهار خوردین؟!بیاین بشینین تا براتون بکشم بخورین!
مانی-اصلا اصلا این هنوز تو پرهیز!
مادرمخوب ضعف میگیرد تون!
مانی-بیرون که بودیم یه ابپرتقل ساده بهش دادم بس شه!
مادرم-خودت چی؟!
مانی- هیچ اشتها ندارم!یعنی امروز نه اینکه فعالیت نکردم،گشنه م نشد!
عموم- خیلی خوب!حالا بیاین بشینین باهاتون کار داریم.داداش میخوان باهاتون صحبت کنن.
((دو تایی نشستیم که پدرم آروم گفت))
-باز پیش عمتون رفتین؟!
مانی-عمه مون؟!عمه مون کیه؟!
عموم- باز شروع کردی؟
مانی-آهان همون خانم؟!نه بابا!بعدا معلوم شد که کلاه بر داره و میخواد ازمون اخاذی کنه و ما م ولش کردیم!
عموم- بخدا قسم هرچی جلو دستم باشه پرت میکنم تو سرت ا!
مانی- برای چی؟!
عموم- درست جواب عموت رو بده!
مانی-چشم شما سوال کنین ما جواب میدیم!
عموم- اون دختر چیشد؟!
مانی-کدوم شون؟!یعنی کدوم دختر؟!
عموم- همون که باهاش بودی!
مانی-سوال مبهم!اگه میشه اطلاعات بیشتری بدین!
عموما ه.......!همونکه گفتی خیلی خوشگل و فلان و فلانه!
مانی-سوال مبهم تر شد!
عموم- میزنم تو سرت ا!
مانی-ا....!چرا زور میگین؟!با این مشخصات صد تا اسم وجود داره!
((مادرم یه مرتبه زد زیر خنده و رفت تو آشپز خونه!پدرمم روش رو کرد اون طرف خندش معلوم نشه که عموم گفت))
-همونکه گفتی هنر پیشست!
مانی-آهان خوب سرچ محدودتر شد!عرضم به حضورتون که اون دختر الحمدو للّه سالم و خوبه!خدا همه رو در پناه خودش سالم حفظ کنه!
عموم- میگم کارش با تو چی شد؟!
مانی-کدوم کارش؟!
((اینو که گفت من و پدر هردو سرمون رو انداختیم پایین که خندمون معلوم نشه!))

T!Na
سه شنبه ۰۸ شهریور ۹۰, ۰۵:۴۲ بعد از ظهر
لا اله الله!پسر کلافم کردی!
مانی-آخه بابا جون اولا قرار بود عمو با ما صحبت کنه!فعلا که همش شما دارین صحبت میکنین!بعدشم شما بگین کدوم کارش، من جواب بدم!
عموم- مگه نیومدی بگی میخوایی باهاش عروسی کنی؟!
مانی-میخواین مقدمات عروسی رو فراهم کنین؟!
عموم- نخیر!
مانی-پس برای چی میپرسین؟!
عموم- یعنی میخوام بهت بگم که عروسی بی عروسی!
مانی-یعنی همینجوری بیارمش خونه عیبی نداره؟
((من دیگه نمیتونستم از خواند سرم رو بلند کنم!پدرمم به هوای سیگار کشیدن بلند شد و رفت انطرف سالن!عموم خودش خندش گرفته بود اما به زور جلو خودشو میگرفت!))
عموم- پسر سر به سر من نظر بد میبینی ا!
مانی-جوون مرگ بشم اگه بخوام سر به سر شما بذارم اما سوالات شما خیلی دوپهلوئه!
عموم- میگم ازدواج تو سن شما هنوز زوده!
مانی- شما که همیشه میگفتین پسر تا ریش و سبیلش در اومد باید زنش داد و دختر تا چیز شد...
عموم- زهر مار ادم این چزارو جلو بزرگ ترش نمیگه!
مانی-چشم!
عموم- من این حرفا رو اون موقعها میگفتم که هنوز ریش و سبیلتون در نیومد بود!میگفتم که مثلا به راههای بد نیفتین!وگر نه خود تو شونزده سالگی ریش و سبیلت در اومده بود!باید زنت میدادم؟!
مانی-ببخشین!پس تو سنّ و ساله ما استاندارد زن گرفتن چیه؟ یعنی چی مون باید در بیاد تا واجد شرایط باشیم؟!
عموم- زهر مار!بازم از این حرفا زدی؟!ادم جلو بزرگ ترشحیا میکنه!
مانی-ببخشین!حواسم نبود!
عموم- من میگم این همه جوون تو این مملکتن!دارن چیکار میکنن؟!همشون تا بهٔیه دختر رسیدن میگن میخواییم باهاش عروسی کنیم؟!معلومه که نه!می گه به هر باغ رسیدی گلی بچین و برو!
مانی-ببخشین!این حرف شما جنبه بد آموزی داره ها!
عموم- نه!اصلا! من هیچوقت نمیگم که کار بدی انجام بدین!منظور من اینه که شما هم فعلا همون کاری رو بکنین که بقیه جوانهای هم سنو سالتون میکنن!
مانی-یعنی بریم معتاد بشیم؟!
عموم- مگه همهٔ جوونا معتاد میشن؟!
مانی-تقریبا!حالا همشون نه اما خیلیهاشون از بد بختی و بیچارگی دارن معتاد میشن.حالا اگه صلاح میدونین ما حرفی نداریم!
عموم- من گفتم برین معتاد بشین؟!گفتم فعلا برین برای خودتون همین جوری یه چند وقتی بگردین تا بد!
مانی-بعد یعنی کی؟!وقتی چهل سالمون شد؟!نکنه شما خیال دارین پاتختی مون و شب هفتمون رو یه جا بگیرین؟!
((من دیگه داشتم همین جوری میخندیدم!پدرم که گذاشت از سالن رفت بیرون!صدای خنده مادرمم از تو آشپز خونه میومد!
عموم داشت همینجوری مانی رو نگاه میکرد که مانی گفت))
-ببخشین بابا جون اما یعنی ما نباید از خودمون هیچ دفاعی بکنیم؟!
عموم- مگه داریم اینجاسر تونو میبریم که میخوایین از خودتون دفاع کنین؟!
مانی-نه اما شما میگین زن گرفتن واسه تون زوده!بعد میگین برین واسه خودتون بگردین و تو باغا گل بچینین!بعدش هم میگین کار بد نکنین!بعد میگین هرکاری جوانهای دیگه کردن شما هم بکنین!بعد صبر کنیم که چهل سالمون بشه اونوقت بهمون زن بدین!حتما م توی اون سنّ و سال یه دختر سی و هفت هشت ساله رو عقد کنیم!خوب سرمون رو ببرین که راحت تره!آخه کجای دنیا دیدین به یه جوون که وقت زن گرفتن شه بگن برو تو خیابون بگرد و کار بدم نکن؟!حالا گیریم ما بریم تو خیابون بگردیم!مردم نمیگن این دو تا دیوونه شدن و هی تو خیابونا دوره خودشون میچرخن؟!
عموم- چرا دوره خیابونا؟!برین دنیا رو بگردین!پول که الحمدو للّه هست!
مانی-خوب اگه میخواستین که ما جهان گرد بشیم پس چرا به زور وادارمون کردین درس بخوانیم و کنکور قبول بشیم و بریم دانشگاه و لیسانس بگیریم؟!خوب از همون اول یکی یه کل پشتی برامون میخریدین و هم خودتونو راحت میکردین هم مارو!
عموم- باز چرتو پرت گفتی؟!
مانی-ببخشین!چشم!فقط اگه جسارت نیست بفرمائین که ما دوتا باید پیاده جهانگردی کنیم یا با دوچرخه؟!یعنی میگم اگر قراره با دوچرخه بریم، فکر باشیم و یه بادی به لاستیک شون بزنیم!بعدشم سفر رو اول از هندوستان شروع کنیم یا خاور دور؟!
عموم- پاشو برو دنبال کارت!لازم نکرده اصلا حرف بزنی!پاشو برو ببینم!
((دو تایی بلند شدیم و از خونه امدیم تو حیاط که شنیدیم عموم اینا دارن سه تایی میخندن!همونجوری که خودمم داشتم میخندیدم به مانی گفتم))
-آنقدر سربه سر عمو نذار!
مانی-اینو ببین!بابام مخصوصاً کاری میکنه که من از این چیزا بگم که بعدش تنها میشه یادشون بیفته و بخنده!کیف میکنه از داشتن یه همچین پسری!راستی!بریم یه ساعت یه چرت بزنیم که شب خونه ترمه دعوت داریم!رکسانا و توام گفت بیان!
-چه خبره؟!
مانی-همین جوری گفت دوره هم باشیم!
-من خوابم نمیاد الان!
مانی-ولی من خوابم میاد!خستم!
-مگه چیکار کردی؟!
مانی-بابا آدم وقتی دو تا شیفت کار میکنه احتیاج به یه ساعت خوابم داره دیگه!تازه باید تجدید قوا کنیم و آماده بشیم واسه سفر هندوستان!
((دوتایی رفتیم خونه مانی اینا و اون رفت گرفت خوابید و منم برگشتم خونه خودمون و یه دوش گرفتم و بعدش دراز کشیدم و اونقدر نوار گوش دادم تا خوابم برد!))

T!Na
سه شنبه ۰۸ شهریور ۹۰, ۰۵:۴۴ بعد از ظهر
ساعت حدود پنج و نیم بود که مانی صدام کرد.بیدار شدم و تا کارم رو کردم ساعت شیش شد و زنگ زدم به رکسانا و جریان مهمونی رو گفتم و قرار شد حاضر بشه که برم دنبالش.
دوتایی از خونه امدیم بیرون و رفتیم طرف خونه عمه و نیم ساعت بعد رسیدیم و رفتیم تو که هم عمه رو ببینیم و هم رکسانا رو ورداریم بریم.
یه رب بیست دقیقه بیشتر اونجا نموندیم.یعنی وقتی رسیدیم رکسانا حاضر نبود و تا ما یه چایی بخوریم حاضر شد.
وقتی اومد تو اتاق باور نمیکردم که این رکسانا همون رکسانا باشه!یعنی لباسایی رو که خریده بودم پوشده بود که خیلی بش میومد و موهاشم قشنگ درست کرده بود و یه کمی م آرایش!اینقدر خوشگل شده بود که دلم نمیومد چشم ازش ور دارم!
یه خورده بعد از عمه خداها فظی کردیم و رکسانا م یکی از همون روپوش هارو پوشید که خوشگل تر شد و یه شالم انداخت رو سرش و سه تایی راه افتادیم سه رب بعد رسیدیم دم خونه ترمه و پیاده شدیم و زنگ زدیم و رفتیم بالا.
ترمه م خودش رو خیلی خوشگل درست کرده بود و منتظرمون بود و تا رکسانا رو دید دوتایی زدن زیر گریه و همدیگه رو بغل کردن!من و مانی یخورده سر بسرشون گذاشتیم و خلاصه رفتیم تو خونه.
خونه ترمه یه آپارتمان قدیمی دو اتاق بود.یکی اتاق خواب و اونیکی هم اتاق پذیرای و یه هال کوچولو.
ترمه رفت که برامون چایی بیاره و رکسانا هم رفت کمکش و من و مانی رو دوتا مبل نشستیم که به مانی گفتم
-مگه قرار نبود که ترمه خانم به سلامتی رخت سفر ببنده!
مانی-خدا از دهنت بشنوه!ایشاله هرچه زود تر این ترمه خانم رخت سفر ببنده!
-زهر مار!منظورم اسباب کشی!مگه قرار نبود بیاد خونه بالا؟
مانی-چرا اما نمیاد!
-چرا؟
مانی-چه میدونم!
-خوب یه مقدار وسایل تهیه کن که اونجا آماده بشه!
مانی-امادس!یه چیزیی خریدم و بردم اونجا اما ایشون فعلا تشریف نمیارن!
-آخه چرا؟!
امنی-یه ایدههایی برای خودشون دارن!
-اونوقت توم هیچی بهشون نگفتی؟!
مانی-چرا گفتم!
-چی گفتی؟
مانی-گفتم بدرک که تشریف نمیارن!
-والا حق داره اگه نیاد!منم بودم نمیومدم!
((تو همین موقع ترمه با یه سینی چایی اومد تو پذیرایی و پشت سرش رکسانا با یه ظرف میوه و همونجر که ترمه چایی بهمون تعارف میکرد گفت))
-خیلی ممنون هامون خان!میدونم که شما کاملا مانی رو میشناسین!برای همین م من فعلا نمیتونم روی این هیچ حسابی بکنم!
مانی-چرا نمیتونی حساب کنی؟
ترمه- برای اینکه بهت اعتماد ندارم!
مانی-مگه چی از من دیدی؟
ترمه- چیزی ندیدم ولی هنوز بهت اعتماد ندارم بفرمائین!چایی تون رو ور دارین!
مانی-توش چیز میز که نریختی؟
ترمه- چی توش نریختم؟!
مانی-از این جادو جنبل ا و مهر و گیاه و گرد محبت و این چیزا!
ترمه- برو ***!من احتیاجی به این چیزا ندارم!اصلا لازم نکرده چایی بخوری!
((مانی زود چاییش رو برداشت و گفت))
-تو و عمه و این رکسانا خانوم و اون دو تا دوستاتون همه با هم دیگه دست به یکی کردین و طبق یه نقش حساب شده، دو تا شوهر مثل من و هامون برای خودتون دست و پا کردین!واقعا بهتون تبریک میگم!این دو تا شوهر سی سال گارانتی کارخونه و پنجاه سال تضمین قطعات یدکی و خدمات پس از فروش!
ترمه- امشب اینجا مهمونیه، جوابت رو نمیدودم!
((یه خورده از چایی ش رو خورد و گفت))
-چاییت چرا مزهٔ د د ت میده؟!نکنه مسمومم کنی و تو حالت مسمومیت یه نفر رو بیاری که واسه من عقدت کنه؟!اون عقد باطله ها!از الان بهت گفت باشم ها!هرچند تو اگه جای د د ت به من سیا نورم بخورونی امکان نداره بتونی از من بعله بگیری!
((ترمه همونجر که مییخندید و میرفت طرف آشپز خونه گفت))
-خدا از ته دلت بشنوه!
((رکسانا اومد بغله من نشست و شروع کرد برامون میوه گذاشتن که مانی گفت))
-رکسانا خانوم، شما یه خورده با این دختر حرف بزنین و نصیحتش کنین!بهش بگین که داره به بخت خودش لگد میزنه!امشب آخرین باریه که بهش افتخار همسری خودم رو میدم!به ارواح خاک پدرم قسم اگه امشب بگذره اگه پشت گوشش رو دید منم میبینه!
رکسانا- پدرتون که در قید حیات هستن!
مانی-منظورم همون مادرم بود!
((تا اینو گفت ترمه شروع کرد تو آشپز خونه بلند بلند خندیدن!مانی آروم گفت))
-رو آب بخندی!
((ترمه سرش رو از آشپز خونه اورد بیرون و گفت))
-چی گفتی؟!
مانی-گفتم الهی قربون اون خندههات برم که چقدر شیرین!
((ترمه خندید و برگشت تو آشپز خونه که مانی دوباره آروم گفت))
-مگه این که تو زن من نشی!کاری میکنم که آرزوی یه لبخند به دلت بمونه!دختر ور پریده به من میگه بهت اعتماد ندارم!مردم میان دخترشون رو امانت میسپرن دست من و یه ماه یه ماه میرن مسافرت!اون وقت این ناله دلٔ زده میگیه بهت اعتماد ندارم!تورو خدا ببین کار ما به کجا کشیده!ایشالا خیر نبینی عمه خانم که یه همچین نو نی تو دامن من گذشتی!

T!Na
سه شنبه ۰۸ شهریور ۹۰, ۰۵:۴۵ بعد از ظهر
-خیلی بی ادبی مانی!
مانی-ا....!تو هم عمه شناس شدی واسه من!
-خوب راست میگم ترمه خانم!
مانی-دروغ میگه مثل چیز!یعنی مثل یه دروغ گو!این از اون وقتی که منو شناخته دیگه بدون من نمیتون زندگی کنه!دو ساعت میگذر و بهش تلفن نمیزنم،عین مرغ سر کنده بال بال میزنه!به حالاش نگا نکنین که میگه به من بی اعتباره!
-به من بی اعتباره یعنی چی؟!
مانی-اه....!اصطلاح قدیمیه!یعنی ازم خاطر نا جمعه!
-این یکی یعنی چی؟!
مانی-برو از ننه بابت بپرس یعنی چی!
-بی تربیت!
((یه مرتبه ترمه از آشپز خونه اومد بیرون و به مانی گفت))
-چی میگی تو؟!
مانی-هیچی به خدا!
ترمه- چاییت رو خوردی؟!
مانی-اره دست شما درد نکنه!خیلی عالی بود اما هنوز جادو جنبل ش اثر نکرده!
ترمه- من و رکسانا اونقدر خوشگل هستیم که احتیاج به گرد محبت و این چیزا نداشته باشیم!حالا اگه میخوای پاشو بیا تو اشپزن ثابت کن که صادقی!
مانی-من مانی م، صادق بابامه!
ترمه- لوس نشو!پاشو بیا!رکسانا جون توام روپوشت رو در بیار و راحت باش.
((رکسانا بلند شد و روپوشش رو در آورد و به من گفت))
-بلند شو بیا هامون!
-کجا؟
رکسانا- تو آشپز خونه!
-آشپز خونه؟!برای چی؟!
رکسانا- بیا میفهمی!
ترمه- بلند شو مانی که وقت امتحانه!
مانی-همین الان میخوایی ازم امتحان بگیری؟!
-بعله!
مانی-من مداد پاک کنم رو نیوردم که!
ترمه- مداد پاک کن لازم نیست!فقط خودت بیا!چیه؟!میترسی؟!
مانی-ترس!عجب خیال خامی!
((بعد همونجور که تند از جاش بلند میشود،رفت طرف آشپز خونه و گفت))
-منو همین الان ول کن بین یه فوج دختر!به جون این هامون اگه یه سر سوزن ترس تو دلم باشه!
((تو همین موقع رسید جلو داره آشپز خونه و یه نگاه کرد و بعد برگشت به طرف ترمه و گفت))
-اینا چیه؟!صفا خونه وا کردی؟!
((بلند شدم و رفتم طرف آشپز خونه که دیدم رو یه میز وسط آشپز خونه، یه سینی گذاشتن و توش یه چیزی حدود بیست سی تا شمع روشن کردن!))
مانی-جشن تولد گرفتی برام؟!حالا که وقتش نیست!
ترمه- به این میگن بازی راستی و حقیقت!برو بشین پشت میز!
مانی-من سی سال نمیرم اونجا بشینم!یعنی چی؟!میخواین بفهمین آدم راست میگه یا نه خوب بگین براتون صد تا شاهد و گواه بیارم!اصلا بیاین تو محل استشهاد جمع کنین!دیگه این کارا یعنی چی؟!بیا بریم هامون!جایی که در مورد دو تا جوون پاک و صادق این قدر شک و شبه وجود داره نباید پا گذشت!توف به این روزگار که توش اعتماد بین آدما از بین رفته!بیا بریم هامون!
((تا اینو گفت ترمه هلش داد تو آشپز خونه و بعدشم بلوزش رو گرفت و کشید و به زور نشوندش رو یه صندلی پشت میز!))

مانی-چرا هل میدی؟!خوب بگو برو بشین میرم میشینم دیگه!
((من و رکسانا رفتیم بغله هم دیگه رو دو تا صندلی نشستیم که ترمه چراغ رو خاموش کرد و اونم اومد نشست که مانی یه نگاه به ماها کرد و گفت))
-وای!قیافههاتون چقدر ترسناک شده!من میترسم چراغ و روشن کن!
ترمه- ساکت!دیگه موضوع جدیه!
مانی-میخواین چیکارمون کنین!من به بابام گفتم میام اینجا ها!اگه یه ساعت دیر کنم میاد دنبالم!
ترمه- کولی بازی در نیار مانی!
مانی-وای صورتت چه ترسناکه ترمه جون!شدی عین اون دختر تو فیلم جنّ گیر!
((راست میگفت نور شمع از زیر افتاده بود تو صورتمون و قیافهامون خیلی عجیب شده بود!
ترمه- این بازی سی و سه شمع!رکسانا بلده!جریان شمع اینجوری که ماها هر کدوم از یه نفر که دلمون بخواد سوال میکنیم.اگه اون راست جواب داد که شعلهها تکون نمیخورن!اما اگه دروغ بگه شعلهها میلرزن!حالا آماده این؟!
((من سرم رو تکون دادم که برگشت طرف مانی و گفت))
-اگه به خودت اعتماد داری همین الان بلند شو برو!
مانی-من اعتماد ندارم؟!از اون حرفا گفتی ا!شروع کن ببینم!
ترمه- خوب دستا تون رو بدین به همدیگه!
((دستهای همدیگه رو گرفتیم.یه طرفم مانی بود و اون طرفم رکسانا!یه مرتبه برگشتم نگاهش کردم!انگار اون هم همین احساس رو داشت که بهم خندید!))
مانی-مگه دسگیرهٔ در رو گرفتی که اینقدر فشار میدی!یواش ندید بدید!
((همه زدیم زیر خنده که ترمه گفت))
-خوب! مانی خان شما چند سالته؟!
((مانی یه نگاه به ترمه کرد و یه نگاه به شمع ا و آروم گفت))
-بیستو هفت،بیستو هشت.

T!Na
سه شنبه ۰۸ شهریور ۹۰, ۰۵:۴۶ بعد از ظهر
((شعلهها اصلا تکون نخوردن))
مانی-دیدین هیچ تکون نخوردن!پاشو چراغها رو روشن کن که من روسفید شدم!پاشو ببینم!
ترمه- تازه اول کار!صبر داشته باش!
مانی-خوب دیگه نوبت من تمام شد!این هامون رو امتحانش کنیم!
ترمه- نوبت هامون خان م میرسه!حالا تو بگو ببینم تاحالا به چند نفر غیر از من گفتی که دوستشون داری؟!
مانی-هیچ کس!
((تا اینو گفت تموم شعله شمعها شروع کرد به لرزیدن!من و رکسانا زدیم زیر خنده!))
مانی-عجب شمعهای کهنیی آن!اینا رو دونهای چند خریدی؟!دو زار؟!
ترمه- اشکال از شمع ا نیست!مطمئن باش!
مانی-یعنی چی؟!خوب آدم وقتی حرف میزنه نفس از تو دهانش در میاد بیرون و آتیش سر شمع تکون میخوره دیگه!به راست و دروغ مربوط نیست!
ترمهخیلی خوب همین سوال رو از هامون خان میکنیم!رکسانا جون تو بپرس!
((رکسانا برگشت طرف من و بهم یه لبخند زد و گفت))
-ناراحت نمیشی اگر یه همچین سؤالی ازت بکنم؟!
مانی-بیا یاد بگیر خانم!اصلا این سوال یجور توهین به آدم!اونم به یه کسی مثل من!من دیگه بازی نمیکنم!
ترمه- بگیر بشین تا اون روی سگم در نیومد ها!ماهیتابه یادت رفت؟!
مانی-عجب بدبختی ییگیر کردیم ا! بابا آدم شب با آتیش بازی کنه تو جاش بارون میاد!ول کن دیگه!
ترمه- بلند میشم ا!
مانی-اه....!هی تهدید میکنه آدمو!
ترمه- ساکت!
((برگشتم به رکسانا گفتم))

-هرچی میخوای بپرس!
رکسانا- به چند نفر تاحالا گفتی که دوستشون داری؟!
((برگشتم مانی رو نگاه کردم!ذول زده بود به شمع ا! آروم گفتم))
-چهار نفر!
((شعلهها اصلا تکون نخورد))
رکسانا- به کیا گفتی؟!
-مانی،پدرم،مادرم و عموم
((این دفعه شعلهها تکون خوردن!که یه مرتبه مانی بلند گفت))
-آخ!ایشالا چلاق بشی ترمه!
ترمه- هامون خان دوباره جواب بدین!این از اینجا شمع ا رو فوت کرد که تکون بخورن!
((سه تایی زدیم زیر خنده که من دوباره گفتم))
-مانی،مادرم،پدرم و عموم
((شعلهها تکون نخوردن!))
ترمه- دیدی مانی خان این بازی حقیقت!
مانی-چی چی حقیقت!این هامون بیحال جون نداره حرف بزنه!برای همین م آتیش اینا تکون نمیخر!من چون پر حرارتم حرارت به حرارت طبق قانون فیزیک باعث لرزش میشه!به همین سادگی!اصلا یه سوال دیگه ازم بکن!
ترمه- باشه! تو اصلا آدم صادقی هستی یا نه؟!
مانی-معلو میکه..........
((تا اینو گفت شعلهها لرزید!))
مانی-یعنی چی؟!اینا من جواب نداده میلرزن!اینکه قبول نیست!
ترمه- خوب داری دروغ میگی دیگه!
مانی-من که هنوز نگفتم معلومه که چی؟!شاید بگم معلومه که نه!اینا هنوز کلمه آخر رو نشنیده میلرزن!
ترمه- تو فقط بگو آره یا نه!
مانی-خوب سوالت رو تکرار کن!
ترمه- تو آدم صادقی هستی یا نه؟!
((مانی سرش رو تکون داد که یعنی آره!))
ترمه- با سر نمیشه جواب داد!باید حتما حرف بزنی!
مانی-نخیر!اصلا اینطوری نیست!جواب جواب دیگه!اگه این شمع ا آدم باشن جواب من رو میفهمن!
ترمه- باید حرف بزنی!با سر نباید جواب بدی!
مانی-تو داد گاهم اگه داد ستان یه سوال بکنه و مثلا بگه آقا شما یه آدم کشتین و طرف با سر جواب مثبت بده ازش قبول میکنن و بلا فاصله اعدامش میکنن!حالا این چارتا دونه شمع کله به این گندگی من رو قبول ندران؟!
((من و رکسانا زدیم زیر خنده که ترمه گفت))
-مانی داری عصبانیم میکنی ا!
مانی-آخه تو میخوایی به زور از من اعتراف دروغ بگیری!حق دارم از حیثیتم دفاع کنم یا نه؟!
ترمه- تو فقط آروم بگو آره یا نه!همین!شعلهها خودشون میفهمن که تو راست میگی یا دروغ!
مانی-آخه این چهار تا دونه شمع چه میفهمن که راست و دروغ چیه؟!بابا باد بیاد میلرزن، باد نیاد نمیلرزن!
ترمه- جواب بده مانی و گرنه ناراحتم میکنی!
مانی-آخه سوال تو یه سول کلی!صادقی یعنی چه؟!آدم یه جاهایی باید یه چند تا دروغ مصلحتی بگه دیگه!مثلا همین دیشب!برای اینکه این هامون خان رو به دیدار رکسانا خانوم برسونم صد تا چاخان کردم!این شمع ا که این چیزا رو از همدیگه تشخیص نمیدن آخه!یه مرتبه میلرزن و آدم رو دروغ گو معرفی میکنن!خبر ندران که اون لرزش مال دروغ یه مصلحتی بوده یا چیز دیگه!
ترمه- باشه من سوال رو عوض میکنم!
مانی-آهان!این درست شد!بگو!
ترمه- تو غیر از دروغهای مصلحتی که به خاطر انجام کارهای خوب میگی بازم دروغ میگی؟!
((مانی یه نگاه به شمع ا کرد و یه نگاه به من و آروم گفت))

T!Na
سه شنبه ۰۸ شهریور ۹۰, ۰۵:۴۸ بعد از ظهر
-نه
((تا گفت نه شعله شمع ا شدید لرزیدن که مانی با عصبانیت گفت))
-بابا شمع اش خرابه بخدا!
ترمه- هیچم خراب نیست!
مانی-آخه خودتون بگین!من فقط ئه کلمه اونم آروم گفتم نه!اون وقت اینا باید همچین بلرزن که انگار اینجا طوفان شده؟!مگه من با ئه نه گفتن چقدر باد میدم بیرون که اینا عین بید دارن میلرزن؟!
((من و رکسانا مرده بودیم از خنده!خود ترمه م خندش گرفته بود!))
مانی-ببین!خودتونم قبول درین که این شمع ا با من لجن!
ترمه- نخیر!از بس دروغهات بزرگ و شاخداره اینطوری میشه!
مانی-خوب ئه سوال دیگه از این هامون بپرسین من ببینم اینا تکون میخورن یا نه!
ترمه- رکسانا جون بپرس!
((رکسانا برگشت طرف من و ئه نگاه بهم کرد و بعد دستم رو ئه فشار داد و گفت))
-منو دوست داری؟
-اره!خیلی!
((شعلهها اصلا تکون نخوردن!))
ترمه- دیدی حالا؟!
مانی-من قبول ندارم!اینجا که من نشستم سوز میاد اینا تکون میخورن!جای من و هامون عوض!
((با خنده بلند شدم و رفتم سر جای مانی و اونم سر جای من و ترمه گفت))
-حالا بگو ببینم تو غیر از دروغهای مصلحتی بازم دروغ میگی یا نه؟
((دوباره مانی آروم گفت))
-نوچ!
ترمه- بگو آره یا نه!
مانی-خوب نوچ م یه کلمس دیگه!
ترمه- مانی بجون خودت اگه جواب ندی ناراحت میشم!
مانی-خیل خوب بابا!جواب میدم!
ترمه- تو غیر از دروغهای مصلحتی بازم دروغ میگی یا نه!
((این دفعه آروم گفت))
-نه!
((دوباره شعلهها لرزیدن که با عصبانیت گفت))
-آی شمعهای دوزاری اگه من فوتتون نکردم تا خفه بشین و آنقدر نلرزین!بعدشم میندازمتون تو سطل اشغال!
ترمه- عیب از خودته نه از شمع ا!
((بلند شدم که برم سر جام بشینم که ئه نگاه به من کرد و گفت))
-آی هامون پدر ساگ تو چیکار میکنی که اینا تکون نمیخورن؟!خیلی بی معرفتی!به منم یاد بده!اینقدر من تو زندگی به تو چیز یاد دادم و کمکت کردم!
((همه زدیم زیر خنده که از جاش بلند شد و رفت اون طرف پیش ترمه نشست و گفت))
-بابا این وامندهها رو خاموش کنین!اینا همش چاخانه!ببین سر ئه تکون خوردن و نخوردن داره بین من و تو بهم میخوره!
ترمه- حالا که مچت داره وا میشه؟!
مانی-بابا حالا گیرم آدم دو تا دروغ هم بگه!اینکه دلیل بد بودن آدم نیست!اصلا ببینم!چرا همش شماها از ما سوال میکنین؟!
ترمه- خوب توام از من سوال کن!
مانی-باشه!
((بعد شروع کرد به فکر کردن که ترمه گفت))
-زود باش!سوختن تمام شدن شمع ا!
مانی-آی به درک!بذار بسوزن پدر ساگ ا!بیخود نیست که شمع شون کردن!حتما یه کارایی میکنن که باید مجازات بشن!همین بهم زدن بین آدما مگه کم چیزیه؟!هی میگن شمع و گل و پروانه و بلبل!همین شمع خائن اول بین گل و بلبل رو بهم میزنه و بعدشم پروانه رو میسوزونه!اونوقت آدم به گندگی شما حرف این پدر سوختهها رو باور میکنین!
ترمه- بپرس!
مانی-خیل خوب بابا!
((ئه خورده فکر کرد و بعد گفت))
-تو بچه بودی شبا تو جات جیش میکردی یا نه؟!زود جواب بده!
((من و رکسانا زدیم زیر خنده!))
ترمه- زهرمار!این چه سوالی؟!
مانی-خوب سوال دیگه!
ترمه- سوال خوب بپرس!
مانی-خوب تر از جیش کردنم مگه چیزی هس؟!
ترمه- *** زشته!
مانی-جلو این شمع ا اینقدر حرفای بد نزن!اون وقت میرن میشینن پشت سرت میگن هنر پیشه اینا چقدر بی تر بیت!
ترمه- سوال درست بپرس!
مانی-باشه!شما بفرمائین که وقتی کوچک بودی انگشت تو دماغت میکردی یا نه؟!
ترمه- مرده شورت رو ببرن با این سوالات!
مانی-ببین!میترسی جواب بدی!خیلی خوب!سوال بعدی!بفرمائین ببینم،شما تاحالا به طور دقیق چند بر اسهال شدین؟!
((من و رکسانا زدیم زیر خنده که ترمه گفت))
-دیگه لازم نیس سوال کنی!
مانی-برای چی؟
ترمه- برای اینکه سوالات مزخرفه!
مانی-چطور شما ازمن میپرسین تاحالا تو زندگی م دروغ گفتم یا نه،مزخرف نیست؟!
ترمه- برای اینکه من میخوام بفهمم که شوهر آیندم چه جور آدمی ئه!
مانی-خوب من هم میخوام بفهمم همسر آیندم چه جور آدمیه!اسهالی ئه؟!شاشو ئه؟!دماغو ئه؟!
((یه مرتبه ترمه از زیر میز با پاش کوبید به ساق پای مانی که اخش رفت هوا!))
ترمه- هامون خان شما از رکسانا سوال کنین!
-من سوال ی از رکسانا ندارم!
مانی-یعنی برات مهم نیس که همسر آیندت ششو ئه یا نه؟!
((همه زدیم زیر خنده که من گفتم))

T!Na
سه شنبه ۰۸ شهریور ۹۰, ۰۵:۴۸ بعد از ظهر
-هیچ وقت نمیخوام که همسر آیندم رو تو شرایط آزمایش و امتحان قرار بدم!
((رکسانا دستم رو محکم فشار داد و بهم خندید که ترمه گفت))
-یاد بگیر مانی!اصلا این هامون خان تومنی صد تومن با تو فرق داره!
مانی-برو بابا!این چون....(این کلمه توی کتاب معلوم نبود) شاشو بوده نمیخواد پروندش رو بشه!
((برگشتم طرف مانی و گفتم))
-آدم وقتی کسی رو دوست داره باید چیزیی م که اون دوست داره،دوست داشته باشه!حالا هرچی میخواد باشه!
مانی-انگشت تو دماغ کردن م باشه عیب نداره؟!
((ترمه یه لگد دیگه از زیر میز بهش زد که آخ مانی بلند شد و گفت))
-بابا از بس زدی به این ساق پام قانقاریا گرفتم!یه دقیقه آروم بشین دیگه!بذار از مکتب این بزرگوار استفاده کنیم!
((بعد برگشت طرف من و گفت))
-ببخشین استاد یعنی اگه من عاشق همسرم هستم هر کار زشتی م که اون دوست داره بکنه باید منم دوست داشته باشم و تشویقش کنم؟!مثلا این ترمه رو من دوست دارم.اینم عادت داره یا لگد بزنه یا گاز بگیر یا چیز طرف آدم پرت کنه!بنده باید سر و کلم رو بذارم در اختیار ایشون که هروقت دلش خواست با یه چیزی بزنه و بشکندش؟!عجب مکتب مزخرفی!
-عشق اینه دیگه!
مانی-این عشق نیس که!اینو بهش میگن ینوع خریت!
-پس عشق رو چهجوری معنی میکنی؟!
مانی-میخوای بگم که این ترمه زود ازش بل بگیر؟!دیونه م مگه!
ترمه- تورو خدا بگو مانی!
مانی-بگم که یه لگد دیگه بزنی تو ساق پام؟!امکان نداره!
ترمه- جون من بگو!من بمیرم بگو!
مانی-ا ه....!قسم نده دیگه!
ترمه- بگو تا قسم ت ندم!
مانی-یه خورده میگم ا!
ترمه- باشه! یه خورده بگو!
مانی-آماده باشین که میخوام((تز)) م رو ارائه بدم!خوب!یاداشت کنین!اصلا عشق به اون معنا که تا حالا به ماها گفتن وجود نداره!
-یعنی چی؟!
مانی-یعنی همین که گفتم!
رکسانا- میشه بیشتر توضیح بدین؟
مانی-ببین!حتی اسطورههای ما هم تو اشتباه بودن و معن ی عشق رو نفهمیدن و نشناختن!
ترمه- میشه یه مثال بزنی؟!
مانی-من چرا مثال بزنم؟!شما مثال بزنین تا من جواب تو نو بدم!
-شیرین و فرهاد!فرهاد بخاطر شیرین خودشو کشت!
مانی-خوب اشتباه کرد!اصلا خودت بگو!شیرین به اون میخورد؟!
ترمه- لیلی و مجنون!
مانی-اونا هم عشق رو با یه چیز دیگه عوضی گرفته بودن!
ترمه- یعنی چی؟!
مانی-اون دوتا خیلی همدیگه رو دوست داشتن و خانواده هاشونم به هیچ عنوان اجازه ازدواج بهشون نمیدادن!درسته؟!
ترمه- آره!
مانی-اونوقت قدرت خداوند کاری کرد که دوتایی توی یه چاه بهم رسیدن!درسته؟!
ترمه- خوب!
مانی-وقتی رسیدن بهمدیگه چیکار کردن؟اگه واقعا همدیگه رو دوست داشتن کاری میکردن که نتونن دیگه از هم جداشون کنن!اما اون مجنون دیوونه با وجوده اینکه چراغ سبزم از لیلی گرفت،اما چیکار کرد؟!دیونه بازی!عشق ما آسمانی ئه!عشق ما پاک!عشق ما مقدس!من مطمئنم که تو همون لحظه لیلی تو دلش صد تا فحش م به مجنون داده!البته مجنون هم گناهی نداشته!دیوونه بوده دیگه!اسمش رو خودش!مجنون!

T!Na
سه شنبه ۰۸ شهریور ۹۰, ۰۵:۴۹ بعد از ظهر
من اصلا این فرضیه تو رو قبول ندارم!
مانی-به درک که قبول نداری!خدام که قبول دارم!
-یعنی میگی وقتی آدم یه کسی رو دوست داره باید پا رو همه چیز بذاره؟!
مانی-مگه خودت یه دقیقه پیش نگفتی آدم وقتی کسی رو دوست داره چیزیی م که اون دوست داره،دوس داره؟!
-چرا!
مانی-خوب این یعنی چی؟!یعنی پا گذاشتن رو خیلی چیزا!یعنی خیلی چیزا رو ندیده گرفتن!اصلا خودت بگو!شیرینی برای چیه؟!خوب خوردن!ماشین برای چیه؟خوب سوار شدن!ادکلن برای چی؟خوب زدن!حالا شما بفرماین که مثلا یه شیرینی خوشمزه دادن به تو!حالا تو میشینی و این شیرینی رو تماشا میکنی و هی تحسینش میکنی یا زود میخوریش؟!یا مثلا یه ماشین شیک دادن بهت!تو فقط نگاهش میکنی و تحسینش میکنی یا سوارشم میشی؟!
منطق میگه از هرچیزی باید به طریقه صحیحش استفاده کرد!از نعمتهای خدام باید به طریقه صحیح استفاده کرد!
-من منظورم اون طوری که فکر کردی نبود!
مانی-پس چی بود؟!
-من منظورم این بود که آدم وقتی یک نفر رو دوست داره باید اونو بخاطر خود اون دوست داشته باشه نه به خاطر شخص خودش!مثلا من رکسانا رو دوست دارم باید آزادش بذارم تا از چیزیی که دوست داره لذت بباره نه اینکه مثل یه چیزی که خریدمش و مال من بذارمش تو یه خونه و در رو روش قفل کنم!در عشق باید آزادی عمل وجود داشته باشه!
خیلی از ماها اول ازدواج میکنیم و بعدش سعی میکنیم که عاشق همدیگه بشیم!اون دیگه آزادی عمل توش نیست!چون یه دختر و پسر با هم دیگه ازدواج کردن و باید با همدیگه زیر یک سقف زندگی کنن!خوب حالا تو این زندگی یه

یه درصدی وجود داره که احتمال عاشق همدیگه شدن رو بهشون میده!اما همیشه اینطوری نیس!درصد اینکه این پسر و دختر بعدا عاشق همدیگه بشن هس اما کمه!خوب حالا میمونه چی؟یا باید بزور از همدیگه خوششون بیاد یا به همدیگه عادت کنن یا از ناچاری به همدیگه پناه ببرن یا به زور همدیگه رو تحمل کنن!
تو هرکدوم از این حالتها هم مشکلات فراوانی هس! یعنی آدم که به زور نمیشه که از کسی خوشش بیاد!برای زندگی هم عادت تنها درست نیس!تحمل کردن همدیگه م که زندگی نیس!پناه بردن به همدیگه هم همینطور!اگر چه بیشتر زن مجبور به مرد پناه ببره!پس این ازدواجها درست نیس و به همین دلیل که امار طلاق بالا میره!بگذریم از اینکه دختر و زن ایرانی همیشه تحمل کرده!دیگه وقتی کارد به استخوانش رسیده طلاق گرفته!
مانی-خوب باید چیکار کرد!
-باید اول شناخت تا عاشق شد!تنها چهره و اندامم برای عشق کافی نیس!طرزفکر!ایده ها!رفتار!آگاهی!اینا هرکدوم درصدی توی عشق دارن!عاشق هرکدوم از اینا دار طرف مقابل شدی عشق به اون ترفتم زیاد تر میشه!و باید به اندازیی برسه تا دونفر تصمیم بگیرن که بعد از اون باهم باشن!یعنی احساس کنن که میتونن با همدیگه بمونن!یا نیاز داشته باشن که از اون به بعد با هم دیگه بمونن!اما باید آزادی وجود داشته باشه!تا این روند تی بشه!
خود تو مانی تا رسیدی به ترمه خواستی باهاش ازدواج کنی!چرا؟!
مانی-چون تو فرهنگ ما اینطوری!اگه همون روز به ترمه میگفتم مثلا بیا یه مدت با همدیگه بگردیم و همدیگه رو بشناسیم شاید دو تا فحش م بهم میداد و میذاشت میرفت!درصورتی که من همون دفعه که تو فیلم دیدمش ازش خوشم آومده بود!وقتی هم که خودش رو دیدم و فهمیدم که دختر عمه مه،خوب برام خیلی خوب بود!باید بیشتر میشناختمش!به قول تو باید طرض فکر و رفتارش رو میدیدم!دیونه که نیستم با یه جلسه باهاش ازدواج کنم!یعنی نه برای من خوبه نه برای اون!دفعه اول مونم نیست که میخوایم با کسی ازدواج کنیم!تاحالا من هفتاد بار خواستم ازدواج کنم اما پشیمون شدم!این یکی م روش!
((تا این و گفت و ترمه یه لگد دیگه زد به ساق پاش که بازم اخش بلند شد و گفت))
-ایشالا پات عقربک بشه دختر!چهار دفعه دیگه بزنی تو این ساق پام کارم به سندلی چرخ دار میرسه!حداقل تو اون یکی م بزن!اش و لاش شد اینیکی پام!
ترمه- از این حرفا نزن تا من هم نزنم!
مانی-حداقل وسطاش جای لگد زدن دو تا گازم بگیر که این پا یه خرده استراحت کنه و ترمیم بشه!
ترمه- درست بشین میخوام ازت سوال کنم!
مانی-بابا ول کن باز جویی رو! زیر شکنجه کشته میشم خون م میافته گردنت ا!
((یه مرتبه طرف گاز رو نگاه کرد و گفت))
-اون چی رو گاز داره میسوزه؟!
((تا ترمه برگشت طرف گاز رو نگاه کنه که مانی با یه فوت همه شم آرو خاموش کرد و همونجور که از جاش بلند میشد شروع کرد به دست زدن و گفت))
-تولدتون مبارک!
((بعدشم فرار کرد و از آشپز خونه رفت بیرون!))
*********
اون شب خیلی بهمون خوش گذشت و آخر شب از ترمه خداحافظی کردیم و رکسانا رو رسوندیم خونه و خودمونم رفتیم خونه!
وقتی ماشین رو پارک کردیم و رفتیم تو دیدم پدرم اینا دارن ماهواره تماشا میکنن.سلام کردیم و نشستیم که عموم گفت
-فردا که بسلامتی جایی قرار ندارین؟!
مانی-هیچ!هیچ!فردا روز کار!کار و کوشش!
((عموم یه نگاه بش کرد و گفت))
-مطمئنی !
مانی-البته!صد البته!اگرم کمی سستی از ما دیدین فقط بخاطر بیماری این بچه بود وگرنه ما زاده کار و کوششیم!
عموم- پس دیگه کار و گرفتاری ندارین و فردا میرین کارخانه؟
مانی-معلومه که میریم!فردا روز کار و کوشش و تلاش!
عموم- *** فردا که کارخانه تعطیل یاد کار و کوشش افتادی؟
((من و مانی یه نگاه به همدیگه کردیم که مانی گفت))
-مگه فردا کارخانه تعطیل؟!
عموم- بعله!
مانی-امکان نداره!ما فردا باید بریم دنبال کار و کوشش!بیخودی تعطیلش کردین!
عموم- باشه!خیلی م خوبه!فردا قراره من و عموت بریم شمال یه سر به ویلاها بزنیم.شماها هم باید بیاین!اونجا میتونین کار و کوشش کنین!
مانی-باشه! میایم!خیلی م خوشحال میشیم!
((یه چپ چپ بش نگاه کردم که بهم گفت))
-پاشو هامون جون بریم زودتر بخوابیم و آماده شیم برای کار و کوشش فردا!
((مجبوری بلند شدم و از همه خداحافظی کردم و امدیم بریم بالا که مانی به باباش گفت))
-بابا جون فهمیدی چی شد؟!
عموم- نه!چی شد؟
مانی-به یه یارو گفتن که با کار و کوشش یه جمله بساز که زود گفت((شلوار کار من کوشش!))فعلا شب بخیر تا فردا خروس خون!
((پدرم و مادرم خندیدن و عموم همنجور بهش نگاه کرد و گفت))
-برو بگیر بخواب که شیش صبح صداتون میکنم!
مانی-چشم!دوباره شب بخیر!تازه برای اینکه شب خوب بخوابیم یکی یه لیوانم شیر میخوریم!هم استخونامون قرص میشه!هم دندونمون کلسیم میگیرن!هم ویتامینای لازم به بدنمون میرسه!هم راحت تر میخوابیم!هم معدمون تقویت میشه!هم هوشمون زیاد میشه!هم....
عموم- لال بشی بچه!برو دیگه داریم فیلم میبینیم!
((من شب بخیر گفتم و رفتم بالا ده دقیقه بعد مانی م با دو تا لیوان شیر اومد بالا تو اتاقم و یکی شو داد بمن که گفتم))
-فردا میخواستیم یه سر بریم پیش عمه ا!
مانی-بالا خره باید به کار و کششمونم برسیم دیگه!
-حالا ما شمال بریم چیکار؟!کاشکی یه کاری میکردی و یه بهانه میوردیم که نریم!
مانی-نمی شد!یه کلمه حرف میزدم و دعوا میشود!حالا چیزی نیس که!میریم و بر میگردیم!
-اصلا حوصلشو ندارم!
مانی-حالا شیرتو بخور بگیریم بخوابیم که فردا سرحال باشیم!
((شیرمون رو خوردیم که مانی گفت))

T!Na
سه شنبه ۰۸ شهریور ۹۰, ۰۵:۵۰ بعد از ظهر
من امشب همینجا میخوابم!
-چرا نمیری اتاق خودت؟
مانی-تا ساعت شیش صبح چیزی نمونده که!
((دو تایی بلند شدیم و کارامونو کردیم و یه جا برای مانی انداختم و گرفتیم خوابیدیم.
سه چهار سات نگذشته بود کا همچین دلٔ درد گرفتم که از خواب پریدم!تا از تخت اومدم پایین که مانی م بیدار شد و گفت))
-چی شده؟!
-دلم درد گرفته!
مانی-راست میگی؟!
-آره بجون تو!این دفعه واقعا درد گرفته!صبر کن الان میام!
((دویدم طرف دست شویی!حالم خیلی بد بود!چند دقیقه بعد برگشتم که مانی گفت))
-اسهال شدی؟!
-ببخشین ولی آره!حالا م خیلی ناجوره مانی!
مانی-مهم نیس!پنج تا قرص بیزاکودیل انداخته بودم تو لیوان شیر بهت دادم خوردی!چیزی نیس!معدت کار افتاد!

T!Na
چهارشنبه ۰۹ شهریور ۹۰, ۰۹:۵۲ قبل از ظهر
(یه لحظه نگاهش کردم و تازه فهمیدم جریان چیه!اونقدر از دستش عصبانی شدم که نگو!))
-تو غلط کردی!این کارا چی میکنی؟!
((خیلی خونسرد واستاده بود و منو نگاه میکرد))
-دیگه شورش رو در آوردی ا!
مانی-مگه نمیخواستی شمال نری؟!
-چرا اما نه اینطوری!
مانی-خوب طور دیگه نمیشد!یعنی باور نمیکردن!
-حالا باور میکنن؟
مانی-البته!میتونم خیلی راحت مدرک رو تو توالت بهشون نشون بدم!فقط میری تو توالت سیفون رو نکش!
((اومدم برم طرفش و بزنم تو سرش که فرار کرد و رفت بیرون!دویدم دنبالش اما دوباره وضع م بد شد و رفتم طرف دست شویی که چراغ پایین روشن شد!دیگه نفهمیدم چی شد و رفتم تو دست شویی!
وقتی اومدم بیرون دیدم مادام و پدرم و زری خانم اونجا واستادن و تا منو دیدن شروع کردن هرکدوم یه چیزی گفتن!))
زری خانوم- نقل سرد!سردیش کرده!
پدرم- آب به آب شده حتما!
زری خانم- ببریمش بیمارستان!
((یه خورده بعد عموم رسید!همه هول شده بودن جز مادرم که فکر میکرد بازم داریم کلک میزنیم!اومدم یه چیزی بگم که دوباره حال م بد شد و برگشتم تو دست شویی که پشت سرم مانی م اومد تو و گفت))
-تو بشین کارت رو بکن ما ببینیم چه جوری!
-گم شو برو بیرون تا نزدم تو سرت!
پدرم- خوب بذار ببینیم چه جوری دیگه!
-پدر خواهش میکنم!
عمو- خوب بچه از ماها خجالت میکش!
مانی-زری خانم!زری خانم!پس شما بیا نگاه کن!
زری خانم- وای خدا مرگم بده!این حرفا چیه مانی خان!
مانی-آخه این از مردا خجالت میکشه!با خانما از این حرفا نداره!
-مانی میری بیرون یا نه؟!
((پاش رو گذاشته بود لایه در و نمیذاشت که در رو ببندم!))
مانی-نمیشه!من باید چک کنم که اسهالت توش خون نباشه!
-بابا خون توش نیس!
مانی-پس توش چیا هس؟!
-زهر مار!
مانی-حداقل رنگشو بگو خودمون حدس بزنیم محتواش چیه!
-مانی!خفه میشی یا نه؟!
پدرم- به این بچه چرا فحش میدی؟!
مانی-میگه چرا من رو پیش یه دکتر خوب نبردی!
-مانی خواهش میکنم پات رو واردر!الان ناجور میشه ا!
مانی-خیلی خوب!پس بگیر پایین که در و دیوار رو کثیف نکنی!
((اینو گفت و پاشو برداشت که در رو بستم و قفل کردم و وقتی خیالم راحت شد از همونجا داد زدم و گفتم))
-مگه مانی من دستم بهت نرسه!
مانی-تو فعلا اگه دستت به شیر آب برسه بهتره!
((هم از دستش عصبانی بودم و هم خنده م گرفته بود!از همونجا میشنیدم دارن به همدیگه چی میگن!))
پدرم- کی اینطوری شد؟!
مانی-الان یه ساعت!تاحالا هشت دست شیکمش اجابت کرده!
عموم- آب تنش تموم نشه خوبه!
مانی-نه!الان بیاد بیرون و تنقیه آب یخش میکنم که هم آب بدنش تامین بشه و هم اونجاش فریز بشه و بند بیاد!
((مادرم انگار کم کم متوجه شده بود که جریان واقعیه!اومد پشت در دست شویی و گفت))
-هامون!واقعا حالت بده؟!
-بعله مامان!فعلا اجازه بدین شما!
مادرم- چیکار کنیم بند بیاد؟!اینجوری که نمیشه!
مانی-یه چوب پنبه یه بزرگ لازمه که بذاریم درش و بند بیاریمش!
-خفه شو مانی!
پدرم- حالا بیا بیرون ببینم چی شده آخه!
-بابا جون نمیتونم بیام بیرون!می فهمین نمیتونم یعنی چی؟!
مانی-بیا بیرون برات لگن میذاریم!
-مانی مگه اینکه نیام بیرون!
پدرم- بابا به این چه مربوطه آخه!
مانی-آخه منو مسعوله این واکنش طبیعی خودش میدونه!می بینین چه آدم بی منطقی یه!واخ واخ واخ!بابا سیفون رو بکش!مردیم اینجا از بو گند!بو لاش مورد میده وامنده! چند وقت این معده کار نکرده؟!سر شب چی خوردی؟!تخم مرغ؟!
((همه زدن زیر خنده!خودمم اون تو مرده بودم از خنده!بلند داد زدم و گفتم))
-بابا شما اونجا واستادین من نمیتونم کاری بکنم!مانی!مانی!
مانی-جون مانی!الان متفرق شون میکنم!
((بعد بلند داد زد و گفت))
-از این لحظه هرگونه تجمع بیش از دنفروا تحصن بیش از سه نفر در مقابل دست شویی ممنوعه!متفرق شین ممکن هر لحظه این شلیک کنه!
مادرم- راست راستی حالش بد شده؟!
مانی-یعنی چی؟!باور نمیکنین؟!هامون!هامون!
-چیه؟!
مانی-لطفا یه زور بزن که من بتونم اینجا صدای دلٔ دردت رو به عنوانه مدرک شفاهی به عزیزاینا ارائه بدم!
-زهر مار!بیتربیت!
مانی-ا......!پس من چهجوری به اینا ثابت کنم تو مریضی؟!تصویر رو که سانسور کردی و بهمون نشون نمیدی،حداقل بذار به صداش دلمونو خوش کنیم!بویی،صدای چیزی بده که من به گوش جهانیان برسونم!
((بعد به مادرم اینا گفت))
-ساکت!ساکت!الان میشه صداشو واضح و بدون پارازیت شنید!
((همه زدن زیر خنده که عموم گفت))
-حالا چیکار کنیم؟!
مانی-اینکه با این وضعش نمیتون بیاد شمال!یعنی تا دم در دست شویی هم نمیتونه بیاد چه برسه به شمال!شما برین،منم چند ساعت دیگه میبرمش دکتر!
عموم- یعنی تنهاش بذاریم؟!
مانی-قاعدتا این جور وقتا مریض رو تنها میذارن که با دلٔ راحت کارش رو بکنه!حالا اگه شما واسه ش دلٔ نگرانین،در رو وا کنم برین تو تا نگرانی تون برطرف بشه!
عموم- باز بیادب شدی؟!
پدرم- پس ما میریم!مطمئنی کاری با ما نداری؟!
مانی-برین به سلامت!اصلا م نگران نباشین!من الان میگردم و یه درپوشی چیزی گیر میارم و جلو نشتش رو میگیرم تا برسونیمش به یه لوله کشی چیزی!
((دوباره همه خندیدن که پدرم از پشت در گفت))
-هامون!ما بریم؟!
-بعله پدر!شما برین!من حالم کمی بهتره!
پدرم- پس یه خورده که بهتر شدی با مانی برین دکتر!
-چشم!میریم!
((پدرم و عموم رفتن پایین مادرم به مانی گفت))
-بالا خره دارین راست میگین یا بازی در آوردین؟!
مانی-بابا دو تا دونه قرص کارکن انداختم تو شیرش خورده و دو دفعه م رفته مستراح!عالم و آدم فهمیدن داره معدش کار میکنه!
((از همونجا داد زدم و گفتم))
-دروغ میگه!پنج تا قرص بیزا کودیل انداخته تو شیر و داده من خوردم!
مادرم- پنج تا؟!اینکه راست روده میشه!
مانی-نه بابا!این معده ((یوبس)) رو پنجاه تا بیزا کودیل م نمیتونه روون کنه چه برسه به پنج تا!حالا فعلا شما برین بخوابین،من اینجا واستادم!
مادرم- آخه اسهالش حالا حالاها بند نمیاد که!
مانی-الان بیاد بیرون پوشکش میکنم تا صبح پس نده!صبح م بهش نبات سوخته میدیم بند میاد!
((مادرم خندید و گفت))
-هامون!خوبی؟!
-آره مادر!شما برین!
مادرم- واقعا چه کارا میکنین شما ها!بالا خره م یه بلایی سر خودتون میارین!
((اینو گفت و خندید و رفت پایین که مانی گفت))
-خوشت اومد چه جوری برنامه مسافرت رو کنسل کردم؟!
-چه فایده داره؟!پدر منم در اومد!حالا گیرم مسافرت نرم !با این وضع ی که دارم نمیتونم پامو از خونه بذارم بیرون!ایشالا مانی بمیری تو!همچین دلم پیچ میزنه که دارم میمیرم!
مانی-عوضش معدت میشه این آینه!
-برو ***!حالا چیکار کنم؟!
مانی-الان برات نخودچی میارم بلافاصله معدت قفل میشه!
-همه رفتن پایین؟!
مانی-آره!خیلی کار داری اون تو؟!
-نمی دونم!
مانی-یعنی چی؟!از معدت هم خبر نداری؟!
-برو ***!
مانی-من رفتم بخوابم!کارت تموم شد بیا توام بگیر بخواب!
-مگه اینکه از اینجا نیام بیرون!تو فکر نکردی ممکنه بلایی سرم بیاد؟!واقعا که مانی!تو آدم نمیشی!
((دیدم هیچی نگفت))
-مانی!مانی!
((هرچی صداش زدم جواب نداد!منم ده دقیقه بعد اومدم بیرون و رفتم تو اتاق که دیدم راحت گرفته خوابیده!خواستم اذیتش کنم اما دلم نیومد!خودمم رفتم و گرفتم خوابیدم!اما چه خوابی؟!تا ساعت نه صبح چهار بار دیگه رفتم دست شویی!))

T!Na
چهارشنبه ۰۹ شهریور ۹۰, ۰۹:۵۲ قبل از ظهر
((ساعت حدود ده صبح بود که دو تایی سوار ماشین شدیم و راه افتادیم طرف خونه ی عمه.خیابونا یه خرده شلوغ بود و یه ساعت طول کشید تا رسیدیم.
عمه تو خونه تنها بود و وقتی ما رو دید خیلی خوشحال شد و زود چایی دم کرد و تا چایی حاضر بشه،سه تایی رفتیم تو پذیرایی و نشستیم که عمه به مانی گفت))

- چطوره حالش؟
مانی - خوبه.
عمه - از من چیزی نمیگه؟
مانی - والا چی بگم؟
عمه - عیبی نداره ! دنیاس دیگه ! تا بوده همین بوده ! یعنی اونم جوونه ! آدم تو جوونی خیلی کارا می کنه که بعدش خودشم پشیمون می شه!
((برای اینکه حرف رو عوض کنم گفتم))
- شما چطورین؟
عمه - محبس خویشتن منم از این حصار خسته ام
- ناشکری نکنین!
عمه - ناشکری نمی کنم اما خیلی خسته م.
مانی - همه ش برای اینه که تنهایین! اگه یه شوهر بکنین تموم خستگی تون درمی ره! شما نمی دونین این شوهر چه خواصی داره!
((عمه که می خندید گفت))
- من از این چیزام دیگه گذشته! تازه از هر چی مردم هست دلم بهم می خوره! از دستشون کم نکشیدم! حالا ببینم کار تو با ترمه به کجا کشید؟
مانی - از بس کتکم زده ازش شیکایت کرم! فعلا به قید ضمانت آزادش کردن تا نوبت دادگاه مون بشه!
((عمه خندید و گفت))
- کتکت می زنه؟!
مانی - خیلی وحشیه! ازتون گله گی دارم! موقع فروش نگفتین این دختر با آدمی (( آمخته)) نشده و انس نگرفته!
((عمه دوباره خدید و گفت))
-اینارو از کجا یاد گرفتی؟!
مانی - راستی عمه جون من زندگی ترمه رو اصلا نمی دونم چه جوری بوده! از خودشم نمی خوام بپرسم! جریانش چه جوریه؟!
عمه - به اونم می رسیم! یه مقدارشو برای هامون گفتم!
مانی - منم اومدم بقیه شو بشنوم.
عمه - مگه برات تعریف کرده؟!
مانی - آره! شنیدم که از اونجای سرگذشت به بعد یه چیزایی هس که با چیزایی که ما می دونیم فرق داره!
((عمه یه خرده ساکت شد و بعدش گفت))
- راستش نمی دونم باید براتون بگم یا نه!
مانی - بگین! دهن ما قرصه! همینجا لاخاکش می کنیم!
((عمه دوباره خندید و گفت))
- پس بذارین اول یه چایی بخوریم بعد.
- رکسانا اینا کجان؟
عمه - رفتن پیش دوستشون.بشینین الآن می آم.
((بلند شد و رفت تو آشپزخونه و یه خرده بعد با یه سینی چایی برگشت و بهمون تعارف کرد و برداشتیم و بعدش نشست و گفت))
- دختر خوبی یه ترمه! اما عصبیه! اگه قلق ش دستت بیاد،با همدیگه خوشبخت می شین.
((من و مانی خندیدیم! خود عمه م خندید و گفت))
-خب،آقا هامون! تا کجاها برات گفتم؟
- اونجا که پدرِ پدربزرگ ما سکته می کنه.
عمه - آره! سکته می کنه! یعنی از هول حلیم می تفته تو دیگ! می آد استفاده ی زیادتر بکنه و جونش رو هم سر اینکار میذاره!
القرض! مادر و پدربزرگم پناه آورده بودن به اون که یه وقت می بینن باید خونواده ی اونم جمع و جورش کنن! چاره ای م نبوده دیگه! پدربزرگم این طوری که شنیدم خیلی پدربزرگ شما رو دوست داشته و برای همین م پدربزرگ شمارو مثل پسر خودش می دونه و اون رو با مادرش و خواهرش می گیره زیر بال و پر خودش.
بهتون گفته بودم که وقتی از روسیه حرکت می کنه،قبلش هرچی داشته و نداشته،فروخته بوده و کرده بوده سکه ی طلا! یعنی از نظر مالی وضعش خیلی خوب بوده!خلاصه شروع می کنه به کار و کاسبی کردن تو ایران و پدربزرگ شماهارو هم میکنه شریک خودش و خیلی صادقانه هرچی داشته میذاره وسط و با عقل و شمّ اقتصادی خوب خودش خیلی زود وضعش از اونی م که بوده بهتر می شه! این جریان بوده تا اینکه می فهمه پدربزرگ شما،یه دل نه صد دل عاشق دخترش،یعنی مادر من شده!
این جریان رو که می فهمه میره و به مادر من میگه! مادر منم تو یه کشوری بزرگ شده بوده که دخترا و زن ها توش آزاد بودن،دلش نمی خواسته برای همیشه تو ایران بمونه!منتظر بوده که ببینه انقلاب روسیه به کجا می کشه!یعنی همش فکر می کرده که یکی دو سال شلوغ پلوغی هس و بعدش دوباره روس های سفید می ریزن و کشور رو می گیرن و اونا می تونن برگردن روسیه!برای همین م نمی خواسته تو ایران پایبند بشه!این طور که خودش می گفت اصلا نمی تونسته زندگی تو ایران رو تحمل کنه! دختری که اونجا تحصیل کرده بود و آزاد بوده و با پسرای هم سن و سال خودش معاشرت می کرده و می خونده و می رقصیده و چی و چی و چی ، حالا مجبور بوده تو یه اتاق بشینه و اگرم حتی می خواسته بیاد تو حیاط ، باید حتما چادر سرش می کرده! اون وقتام وضع ایران این طوری نبوده که! اگه موی زن رو مرد غریبه می دیده ، خونش حلال بوده! برای همینم مادرم جرأت نمی کرده بدون چادر پاشو از تو اتاق بیرون بذاره!
خلاصه پدربزرگم جریان عشق پدربزرگ شمارو که به مادرم میگه ، مادرم سخت مخالفت می کنه و میگه اگه تا یکی دو سال دیگه وضع روسیه درست شد که شد. اگه نه که من ایران بمون نیستم و میرم به یه کشور اروپایی! پدربزرگمم دیگه حرفی نمی زنه و میذاره که تا زمان کار خودش رو بکنه و شاید مادرم به وضع موجود اون موقع عادت کنه!
چند وقتی که میگذره ، یه روز پدربزرگ شما که دیگه نمی تونسته جلوی خودش رو بگیره ، یه جارو خلوت می کنه و جریان عشقش رو به پدربزرگ من میگه و بهش میگه که اگه مادر منو بهش ندن ، اونم سر میذاره به بیابون!یعنی حقم داشته! تو اون زمان که پسر اصلا نمی تونسته صدای دختر رو بشنوه ، مادرم بدون حجاب با لباسای قشنگ ، با موهای بور خوش رنگ و بلند، با حرکات ظریف ، دل ازش برده بوده! شماها خودنوت حساب کنین با وضع اون زمان، یعنی اواخر قاجار، یه همچین دختر سفید و خوشگل و قشنگ رو یه نظر نشون یه پسر بیست ساله ی ایرانی بدن! پسره چه حالی می شه!؟
مانی - الهی بمیرم واسه اون دل پدربزرگم که توش چی می گذشته!
عمه - گور بابای مادر منم کرده!هان؟!
مانی - نه! نه! واسه دل اونم بمیرم الهی! اما من درد پدربزرگمو با تموم سلول های بدنم دارم حس می کنم!
عمه - تو اگه جای پدربزرگت بودی و این جوری عشق یه دختر خارجی می شدی و اونم بهت جواب منفی میداد چی کار می کردی؟!
مانی - البته به نظرش احترام میذاشتم اما یه همچین چیزی امکان نداره!
عمه - یعنی چی امکان نداره؟! می گم حقیقت جریان همین بوده که دارم براتون می گم!
مانی - درسته! مام ازتون قبول می کنیم اما در مورد من امکان نداره!یعنی تاحالا یه همچین چیزی نشده!
عمه - پدرسوخته خیلی از خودت مطمئنی آ!
مانی - از خودم مطمئن نیستم! از دخترخانمای عزیز مطمئنم! یعنی مطمئنم که وقتی یه پسر خوب گیرشون بیاد، زود باهاش عروسی می کنن!
عمه - حالا اگه تو جای پدربزرگت بودی چیکار میکردی؟! راستش رو بگوآ!
مانی - صد البته که به نظرش احترام...

T!Na
چهارشنبه ۰۹ شهریور ۹۰, ۰۹:۵۳ قبل از ظهر
عمه – می گم راستش رو بگو وگرنه بقیه ی سرگذشتم رو نمی گم آ!
مانی – اَلنَجاتُ فی الصدیق! خدا اون روز رو نیاره! زبونم لال!زبونم لال! اگه یه روز یه همچین اتفاقی برام بی افته، بلافاصله در یک نیمه شبِ تاریک و خلوت . . .
((با پا آروم زدم به پاش که یه نگاه به من کرد و بعدش گفت))
- واگذارش می کردم به خدا!
- ((عمه م شروع کرد به خندیدنو گفت))
- ای پدرسوخته! مگه ترمه حریف تو می شه؟!
مانی - والا شده! انقدر با لگد به ساق پام زده که باید همین روزا فکر پلاتین براش باشم!
- می فرمودین عمه!
عمه - آره! خلاصه جریان عشقش رو به پدربزرگم می گه! پدربزرگمم که می دونسته دخترش زن اون بشو نیس، یکی نبودن دین شون رو بهانه می کنه و می گه یه همچین چیزی امکان نداره! بعدشم بهش قول میده که تو همین روزا آستین بالا می زنه و یه دختر خوشگل رو که هم دینشم باشه براش خواستگاری می کنه! پدربزرگ شمام دیگه هیچی نمی گه و دمق و پکر میذاره می ره و تا چند روزی م همین جوری بوده و بعدشم کم کم اخلاقش خوب می شه و می چسبه به کار و شروع می کنه فوت و فن تجارت و کاسبی رو از پدربزرگ من یاد گرفتن.
یه سال از این جریان می گذره و همه چی بر وفق مراد بوده! مادرم تعریف می کرد صبح به صبح که از خواب بلند می شدن،پدربزرگ شما می رفته و نون تازه و سر شیر می خریده که مادرم خیلی دوست داشته و می شستن دور هم صبحونه می خوردن و بعدش پدربزرگ شما و پدربزرگ من می رفتن سرکار و مادر من مونده خونه با خواهر و مادر پدربزرگ شما.اونام مرتب باهاش حرف می زدن و بهش مهربونی می کردن و خلاصه با مهربونی اونا،اسارت تو خونه رو یه جوری تحمل می کرده!
بعد از یک سال م پدربزرگ من یکی یکی خواهرهای پدربزرگ شمارو شوهر میده و عروسی و جهاز و چی و چی و چی!
تا اینجا همه چی خوب بوده تا اینکه تقریبا دو سال و نیم بعد،تو ماه محرم که همه جا مراسم عذاداری و سینه زنی بوده یه روز پدربزرگ شما به مادرش می گه که یه شربت نذری درست کنه که وقتی دسته های سینه زنی ما آن، بین شون پخش کنه.مادرشم یه شربت خوب درست می کنه و می ریزه تو چندتا کُپ و میذاره اونجا.
شب ش که می رسه پدربزرگ تون به پدربزرگ من می گه که دوتایی با همدیگه برن برای شربت دادن.اونم قبول می کنه و باهاش می ره.
((اینجا که رسید یه خرده مکث کرد و بعدش گفت))
- از اینجا به بعد چیزایی یه که براتون نازه گی داره و عجیبه!حالا بگم؟!
((دوتایی گفتیم که عیبی نداره و منتظریم که یه سیگار دیگه روشن کرد و دوتام من و مانی روشن کردیم و بعدش گفت))
- خلاصه دو تایی با دو سه کُپ شربت راه می افتن و می رن از خونه بیرون و می رن و می رن تا به یه دسته ِ سینه زن می رسن. همونجا یه چارپایه میذارن و بساط شونو علم می کنن و پدربزرگ شما به پدربزرگ من میگه که برای اینکه بین مردم بیشتر اعتبار پیدا کنه، خوبه که شربت رو اون بده به مردم.اونم میبینه راست میگه و شروع می کنه به ریختن شربت تو لیوان و میده به مردم.چند نفری که می خورن یه مرتبه همهمه می افته بین سینه زن آ و یکی دوتاشون شربت رو تف می کنن بیرون و یه دفعه ولوله می افته تو جمعیت!
صدای کافر کافر از سینه زن آ بلند می شه! نوحه خون که اینطوری می بینه،خوندنش رو قطع می کنه که ببینه اون وسط چه خبره که یه مرتبه دو سه نفر داد می زنن و میگن "این کافر بی دین و ایمون،عرق ریخته تو شربت نذری!"
مردم که اینو می فهمن،می ریزن سر پدربزرگم! اون بدبختم هرچی میاد حرف بزنه،بدتر میشه چون لهجه داشته و دیگه کسی چیزی ازش قبول نمی کرده!دشنه ها میره بالا و میاد پایین و خون از ده جای تن پدربزرگم روون میشه و تا بزرگترا و ریش سفیدا بفهمن چی شده و بیان جلو مردم عصبانی و متعصب رو بگیرن که پدربزرگم تو خون خودش می غلطه و دیگه کار از کار میگذره و اون وسط سه،چهار نفر پیدا می شن و نعش نیمه جون پدربزرگم رو از میون سینه زن آ می کشن کنار و می برنش طرف خونش که پدربزرگ شما می رسه و می گه چی شده که جریان رو براش می گن و اونم می زنه تو سر و کله ش و کمک می کنه که پدربزرگمو برسونن به دخترش!
حالا چقدر طول می کشه خدا می دونه اما وقتی پدربزرگم به خونه می رسه که داشته جون می داده و نفس های آخرش رو می کشیده!
مادرم که یه همچین وضعی رو میبینه،خودشو می رسونه بالا سر پدرش و شروع می کنه به جیغ و فریاد کردن و گریه زاری! بقیه م همین طور! یعنی دیگه صدا به صدا نمی رسیده که گوش بدن ببینن اون پیرمرد بدبخت چی می خواد بگه! فقط مادرم یه لحظه می شنوه که پدرش به روسی کلمه ی خیانت رو میگه و پدربزرگ شما رو نگاه می کنه و بعدشم چشاش بسته میشه!
((اینو که گفت ساکت شد و تکیه ش رو داد به مبل و یه پک به سیگارش زد و بعدش به من و مانی نگاه کرد! نمی تونستم چیزی رو که می شنوم باور کنم! یعنی پدربزرگمون یه همچین نقشه ی کثیفی رو کشیده بوده؟! یعنی عمه م راست می گفت؟! دلیلی برای دروغ گفتن نداشت! اونم بعد از این همه سال!
تو چشماش نگاه کردم! صداقت رو می دیدم اما باور کردن یه همچین چیزی م برام سخت بود برای همین پرسیدم:))
- پدربزرگ ما اون موقع کجا بوده؟!
عمه - نمی دونم!
- یعنی اینا همه یه نقشه بوده؟!
عمه - نمی دونم!
مانی - یعنی یه نفر بعد از اون همه مهربونی که بهش کردن یه همچین کاری می کنه؟!
عمه - نمی دونم!
- ولی چیزی رو که شما برامون تعریف کردین همین معنی رو میده!
عمه - من فقط اون چیزی رو که شنیده بودم براتون گفتم! بیشتر از اینم نمی دونم،پس نمی گم چون از دروغ متنفرم!
- پدربزرگ شما تو اون لحظه دیگه چیزی نگفته؟!
عمه - فقط یه کلمه و یه نگاه!بقیه ش رو باید خودتون حدس بزنین!
- باور کردنش سخته!
عمه - پس من دارم دروغ می گم!
- نمی گم شما دروغ می گین اما مسعله خیلی عجیبه!
مانی - از بقیه ی سرگذشت میشه این قسمت رو حدس زد!شایدم اصلا قضیه اینطوری نبوده باشه!
- یعنی چی؟!
مانی - شاید اصلا کسی تو شربت عرق نریخته باشه!
- پس مردم از کجا فهمیدن؟!
مانی - شاید اون کسایی که داد زدن و گفتن این کافر عرق تو شربت ریخته و اونایی که با دسنه پدربزرگ عمه رو زدن و اونایی که از اون وسط کشیدنش بیرون و رسوندنش خونه،همه یکی بودن!
- یعنی پدربزرگمون چندنفر رو اجیر کرده که این نقشه رو پیاده کنن؟!
مانی- سینه زن بدون اجازه ی بزرگ هیئت هیچ کاری نمی کنه! بزرگ هیئتم همیشه سعی می کنه سر و صداهارو بخوابونه و کار به جاهای باریک نکشه!
((یه مرتبه عمه م شروع کرد به خندیدن و گفت:))
- دیدین حالا خودتون می تونین حدس بزنین!
- یعنی درست حدس زدیم؟!
عمه - مادرم می گفت اون موقع و تو اون روزای اول که این اتفاق افتاده بوده،نمی تونسته فکرش رو متمرکز کنه اما بعدش چرا! یعنی می گفت: بعد از این جریان،هرماه یه نفر می اومده در خونهو پدربزرگتون می رفته دم در و باهاش یه خرده حرف می زده و بهدشم اون میذاشته و می رفته! هیچوقتم پدربزرگتون به کسی نمی گفته که این کیه یا با اون چی کار داره! یه شب که مادرم نسبت به این مسئله حساس میشه،یواشکی از یه جایی سعی می کنه که صورت اون یارو رو ببینه! اینجا بوده که کم کم همه چی براش روشن می شه! این مردی که ماهی یه شب میومده اونجا، یکی از همون کسایی بوده که پدرش رو بعد از زخمی شدن می آره خونه!
وقتی این جریان رو می فهمه، می ره تو کوک پدربزرگ شما و متوجه میشه که هر بار اون یارو می آد دم خونه،پدربزرگتون یه چیزی دستمال پیچ می کنه و می ده بهش! بهدا می فهمه که پدربزرگتون نزدیک اومدن اون یارو که می شه، یه مقدار پول میذاره تو دستمال و میذاره تو گنجه و وقتی اون میاد در خونه، می ده بهش!
مانی - اُجرت یا حق السکوت!
((عمه خندید و یه سیگار دیگه روشن کرد و یه پک بهش زد و گفت:))
- بگذریم! بعد از اون شب یه مدتی همه عذاداری می کنن تا کم کم مسئله کمرنگ میشه و زندگی به حالت عادی بر میگرده. تو این مدتم پدربزرگ شما کار حجره یبازار رو میگیره دستش و می شه همه کاره ی خونه.از اون به بعد بیشتر به مادرم مهربونی می کرده! مادرم می گفت تا بیرون از خونه بود که بود! وقتی برمی گشت خونه مثل پروانه دور و بر من می چرخید!از هیچی برام کم نمیذاشت! اینم باید بگم که پدربزرگتون واقعا عاشق مادرم بوده! از تموم این نقشه م که اجرا کرده بوده دو تا هدف داشته! یکی اینکه مادرم رو به دست بیاره،یکی م اینکه دست بزاره رو کل ثروت پدربزرگم که تو هر دوشم موفق می شه!
مادرم می گفت یه سال که از کشته شدن پدرش میگذره، یه شب پدربزرگتون میاد تو اتاق مادرمو در رو پشت سرش می بنده و به مادرم میگه که می خوا باهاش حرف بزنه. مادرم که فکر میکنه پدربزرگتون می خواد در مورد کار و پول و ای چیزا باهاش صحبت کنه، می شینه و گوش میده که پدربزرگتونم مسئله ی ازدواج رو می کشه جلو! مادرم شدیدا مخالفت می کنه و بهش میگه که خیال داره تا چند وقت دیگه بره اروپا! پدربزرگتونم فقط بهش می خنده و مادرم معنی این خنده رو از فرداش می فهمه!
در اندرونی قفل و کلون میشه و مادرم می شه یه زندانی راستی راستی! رفتار اهل خونم باهاش عوض می شهو همونایی که تا حالا باهاش دوست بودن،میشن دشمنش! می گفت که یه مرتبه از مهمون اون خونه تبدیل می شه به کلفت اون خونه! وادارش می کنن که جارو بزنه،شیشه بشوره،دوخت و دوز کنه ، مستراح بشوره و خلاصه هر کار دیگه غیر از ظرف شویی و پخت و پز! حالا می دونین چرا این دو تا کر رو بهش نمی دادن؟! حتما اینم یه خرده فکر کنین می فهمین اما دیگه به مغزتون زحمت نمی دم! بهش می گفتن تو نجسی! کافری ! می گفتن اگه دست به ظرفا یزنه، نجس می شن و اونا باید آب شون بکشن! تحقیر!

T!Na
چهارشنبه ۰۹ شهریور ۹۰, ۰۹:۵۳ قبل از ظهر
فروپاشی شخصیت! از بین بردن اعتماد به نفس و تخریب روحی!
کار به جایی می کشه که بهش تف می کردن! یعنی خونواده ی پدربزرگ شما وقتی می دیدنش،عملا بهش آب دهن می انداختن! ای کاش کار به همین جا ختم می شده!
- دیگه چیکار می تونستن بکنن؟!
عمه - شکنجه های دیگه! شما نمی دونین وقتی آدما بخوان بد باشن چقدر تو این کار پیش می رن! وقتی به خودشون حق دادن که می تونن نسبت به یه انسان دیگه بدی کنن،دیگه نمی شه جلوشونو گرفت!
مادرم می گفت دیگه بهش اجازه نمی دادن با اونا غذا بخوره! ظرفاشو از مال خودشون جدا کرده بودن! اون اتاق بزرگ رو ازش گرفته بودن و بهش بغل مستراح یه اتاق انباری تو زیر زمین داده بودن! حرف های زشتی بهش می زدن که از شنیدن شون مو به تن آدم راست می شه! کاری باهاش کرده بودن که هر مقاومتی رو توش از بین برده بوده!
- تنبیه بدنی م می کردنش؟!
عمه - نه! احتاجی دیگه نبود! یادت باشه که هر موجود زنده بعد از یه مدت نسبت به شکنجه های بدنی یا مقاوم می شه و یا کشته می شه! از اون گذشته احتاجی به این مسئله نبوده! ضمن اینکه پدربزرگتون مادرم رو دوست داشته و اجازه ی این کارو بهشون نمی داده! فقط ازشون خواسته بوده که خردش کنن! شخصیت ش رو! گذشتش رو! ایمان ش رو! اعتقاداتش رو! اینا از هرچیزی بدتره! مخصوصا ضربه ی آخر که کلا باعث تسلیم شدن مادرم می شه!
می گفت یه روز متوجه شدم که تو غذایی که برای من می کشن و می دن بهم که ببرم تو اتاقم بخورم، تف می کنن! دیگه از اون به بعد تا زمانی که می تونسته تحمل کنه،لب به غذا نمی زنه و وقتی تحملش تموم می شه، یه روز پدربزرگ تونو صدا می کنه و بهش می گه که حاضره باهاش ازدواج کنه!
- چرا از اونجا فرار نمی کرده؟!
عمه - تو خونه های قدیمی رو دیده بودی؟! درست مثل یه زندان! زندان برای زن و دخترایی که توش مثلا زندگی می کردن! بیرونی از اندرونی جدا بود! دیوارای بلند با فاصله از خونه ی همسایه!
وقتی در اندرونی قفل و کلون می شد دیگه از زندان بدتر بود! هیچکس نمی تونست ازش فرار کنه مخصوصا که چندتا زندان بانم داشته باشه!
اینارو که گفت از جاش بلند شد و فنجونا رو گذاشت تو سینی و از اتاق رفت بیرون و یه خرده بعد با چندتا چایی برگشت و یکی یدونه گذاشت جلو ما و خودشم یکی ورداشت و نشست و یه خرده ازش خرد و گفت))
- مادرم می گفت : وقتی به پدربزرگتون می گه که راضیه باهاش ازدواج کنه خیلی خوشحال می شه و زود بهش می گه که چقدر دوستش داره و چقدر از این کارا که تو این مدت در حق ش انجام شده ناراحت بوده و از این مزخرفا! بعدش می گه ایشالا وقتی مسلمون شدی دوباره میشی خانم این خونه و عزت و احترامت برمیگرده سرجاش! تا مادرم این حرف رو می شنوه و شروع می کنه به داد و فریاد کردن که من نمی خوام دینم رو عوض کنم و این مسئله چه ربطی به ازدواج داره و تو به دین خودت باش و من به دین خودم اما پدربزرگ تون خیلی آروم میگه که نمی تونه با یه دختر غیر مسلمون ازدواج کنه و وقتی که می بینه مادرم داره مقاومت می کنه، سرش رو میندازه پایین که بره بیرون! مادرمم می فهمه که با رفتن اون، از فردا دوباره همین شکنجه ها ادامه پیدا می کنه! برای همینم صداش می کنه و سعی می کنه با منطق مجابش کنه اما هرکاری می کنه و هرچی می گه، پدربزرگ تون سر حرفش می مونه و می گه که باید مادرم مسلمون بشه! مادرمم چون چاره ای نداشته قبول می کنه! پدربزرگ تونم همون موقع می فرسته دنبال یه آقا و رسیده نرسیده خونه، بلافاصله مادرم رو مسلمون می کنه و همونجا صیغه ی عقد رو جاری می کنن و مادرم میشه زن پدربزرگ شما! یعنی میشه پدر من! همون شبم دوباره مادرم بر می گرده به اتاق پنج دری و زفاف انجام می شه!
- مادر شما شوهرش رو دوست داشته؟
عمه - اگه زن تو پدرت رو کشته باشه و تو بدونی،بازم دوستش داری؟
((هیچی نگفتم که دوباره یه سیگار روشن کرد و گفت:))
- از فرداش مادرم به خیال اینکه اوضاع براش عوض می شه، چشم از خواب وا می کنه اما دریغ و صد افسوس که وقتی پرده ها دریده شد دیگه احترامی در بین نمی مونه!

T!Na
چهارشنبه ۰۹ شهریور ۹۰, ۰۹:۵۴ قبل از ظهر
اون روزش مادرم موقعی از خواب بلند می شه که پدرم، یعنی پدربزرگ شما رفته بوده سرکار. مادرم بیدار می شه و از اتاقش می آد بیرون و می ره اون طرف عمارت و می ره تو اون قسمت که مادر شوهر و خواهر شوهراش زندگی می کردن. البته خواهرشوهراش هر دو شوهر داشتن و یکی شون یه بچه و اون یکی م حامله بوده و هرکدومم با شوهراشون تو یه اتاق زندگی می کردن. قدیم این طوری بوده دیگه!
خلاصه مادرم تا پاشو میذاره اون قسمت و سلام می کنه، متوجه می شه اون فکرایی که کرده درست نبوده و اگرچه رفتار خونواده ی شوهرش باهاش کمی بهتر شده بود اما زیاد با گذشته فرق نداشته!
می ره یه گوشه می شینه که مادر شوهرش بهش می گه ببین ناشتا خانوم...
مانی - چی خانم؟!
عمه - ناشتا خانم! آخه اسم مادرم ناتاشا بوده و چون مادرشوهرش یه آدم بی سواد بوده بهش جای ناتاشا،ناشتا خانم می گفته! خلاصه میگه ببین ناشتا خانم تا حالا هرکی بودی و هرچی بودی واسه خودت بودی و از این به بعد تموم شده و رفته پی کارش! از حالا به بعد شدی عروس این خونه! اگه نمی دونی م بدون که هر عروسی وارد هر خونه که می شه یه وظایفی داره! جاروی خونه و ظرف شویی و رختشویی گردن توئه! حواست رو جمع کن که از امروز به بعد، نه آشغال تو اتاقا و حیاط ببینم و نه ظرف و ظروف کثیف و نه رخت نشسته!
مادرم که زبون فارسی رو درست متوجه نمی شده، یه خرده صبر می کنه تا معنی حرف های مادرشوهرش رو بفهمه و وقتی متوجه می شه که داره چی می گه،کمی فکر می کنه و بعدش می گه اینکه کارایی بوده که قبلا م می کردم!
مادرشوهرشم آنی جواب میده که تو برای ما همونی هستی که بودی! توام فرقی نکردی! مادرم می گه من حالا عروس شما هستم! مادرشوهرشم می گه چون عروس مایی باید این کارارو بکنی! مادرم بازم یه فکری می کنه و می گه پس این ازدواج برای من چه امتیازی داشته که اونم می گه چون حالا دیگه مسلمون شدی اَخ و تف بهت نمیندازیم!
اون موقع بوده که مادرم چشمامش وا می شه و گوشی دستش می آد که چاره ای جز قبول نداره! حداقل براش این امتیاز رو داشته که دیگه تو غذاش کثافت کاری نمی کنن!
برای همین قبول می کنه و بلند می شه بره که دوباره مادر شوهرش می گه بشین کارت دارم! اونم میشینه که مادر شوهره میگه : از این به بعدم اسمت می شه صغری ! مادرم میگه یعنی چی ؟! مادر شوهره میگه تو اینجا رسم اینه که بعد از عقد خونواده ی شوهر برای عروس اسم میذارن! ماهام دیشب خیلی فکر کردیم و برات این اسمو در نظر گرفتیم! از این به بعد وقتی گفتیم صغری، یعنی اینکه داریم تو رو صدا میکنیم! یه بله بگو و اگه آب دستت هست بذار زمین و بیا! مادرم بازم یه خرده فکر می کنه تا مفهوم این چیزایی رو که بهش گفتن درک کنه و وقتی می فهمه دارن چه بلایی سرش می آرن، با عصانیت ازجاش بلند می شه و می گه من دیگه تو این خونه نمی نمونم! حالا دیگه حاضرم خودمو از دست شما تسلیم سرخ آکنم !
اینو که می گه یه مرتبه مادر شوهر ه و خواهر شوهرا که معنی حرف شو یه جور دیگه فهمیده بودن و فکر کرده بودن مادرم می گه که شماها رو می خوام سرخ کنم ، از جاشون بلند می شن و می پرن طرف مادرم و شروع می کنن به کتک زدنش و حالا نزن و کی بزن!
مادرم می گفت اون روز انقدر منو زدن و موهامو کشیدن که از درد بیهوش شدم و اونام منو بردن و انداختن تو همون انباری! می گفت وقتی به هوش اومدم، نشستم و زار زار گریه کردم! چاره ای نداشته بیچاره! شده بوده اسیر یه قوم بی رحم!
بالاخره انقدر اونجا می مونه تا شب می شه و شوهرش ، یعنی پدر من از سر کار برمی گرده خونه و مادرم یه خرده خوشحال می شه که حداقل یه حامی پیدا کرده ! بیچاره خودشو آماده می کنه که الان شوهرش می آد و اونو از تو انبار می آره بیرون و ازش حمایت می کنه که هنوز شوهره نرسیده تو خونه، آه و ناله ی مادرش می ره هوا و شروع می کنه به نفرین کردنش و از دست زنش بهش شکایت می کنه و می گه هنوز هیچی نشده زن ت می خواد ماهارو آتیش بزنه و سرخ کنه!
پدربزرگ تونم که اینارو می شنوه و گریه ی مادرش رو می بینه ، می آد و در انبارو وامی کنه و می ره تو و در رو پشتش می بنده و به مادرم می گه تو چی به اینا گفتی ؟ مادرم با همون زبون نصفه نیمه ی فارسی جریان ور می گه و از شوهرش می خواد که ازش حمایت کنه! پدر بزرگ شمام که بر سر دوراهی گیر کرده بوده و هم نمی خواسته که دل زنش رو بشکونه چون می دیده که حق با اونه و از طرفی م نمی خواسته گرفتار نفرین مادر ش بشه، کمربند رو می کشه یه دونه آروم می زنه به زنش و بعد هی داد و فریاد می کنه و با کمربند می زنه به در و دیوار که یعنی من دارم زن م رو تنبیه می کنم! مرتب م به مادرم چشمک می زده که یعنی اینا همه کلکه!
مادرم می گفت هیچ از رفتار ***انه ش چیزی سر در نمی آوردم اما کاری م نمی تونستم بکنم! وقتی پدر برزگ تون نمایشش تموم می شه ، آروم به مادرم می گه که باید بره و دست مادر شوهرش رو ماچ کنه تا اون ببخشدش ! مادرم اولش قبول نمی کنه اما وقتی می بینه که نمایش ممکنه جدی بشه و یه کتک م از شوهر ش بخوره ، سرش رو میندازه پایین و از انبار می ره بیرون و با نفرت دست مادر شوهرش رو ماچ می کنه و بعدش می ره تو اتاقش ! حالا حساب کن شخصیت اون دختر خارجی تحصیلکرده کجا و شخصیت این دختر اسیر کجا!
گرسنه و تشنه بعد از این همه تحقیر باید عذرخواهی می کرده!
جدا عجب آدم بدبختی بوده این مادر من! پدرش رو کشته بودن! تموم ثروتش رو صاحاب شده بودن! دین ش رو به زور ازش گرفته بودن! به زور وادارش کرده بودن که ازدواج کنه ! به زور اسم و هویت ش رو می خواستن ازش بگیرن! حالام گشته و تشنه و کتک خورده، مجبور شده که بره دست یه *** رو هم ماچ کنه ! اونم چه وقتی ؟! روز بعد از عروسی ش!
" عمه م خیلی ناراحت شده بود! یه سیگار دیگه روشن کرد و شروع کرد به کشیدن. منم دل م درد گرفته بود اما خجالت می کشیدم وسط سر گذشتش حرفی بزنم که یه مرتبه خودش متوجه شد و گفت"
- تو چته هامون؟!
-ببخشین عمه! یه خرده دل م درد می کنه!
عمه- می خوای برات نبات آب داغ بیارم؟!
- نه ، خیلی ممنون!
عمه- قرص دل درد دارم! بیارم برات؟!
مانی - اگه قرص کار کن تو خونه داشته باشین مشکلش حل می شه! تنقیه م باشه بد نیس!

T!Na
چهارشنبه ۰۹ شهریور ۹۰, ۰۹:۵۵ قبل از ظهر
زهر مار!
عمه - کارکن برای چی؟
((دیگه نتونستم خودمو نگه دارم و با یه معذرت خواهی بلند شدم و رفتم طرف دستشویی! انقدر از دست مانی عصبانی بودم که نگو!
خلاصه ده دقیقه دیگه برگشتم تو اتاق که تا چشم عمه م بهم افتاد شروع کرد به خندیدن و گفت))
- این مانی خیلی پدرسوخته س! باباشم همینجوری شیطون بود!
((یه عذر خواهی دیگه کردم و رفتم نشستم که عمه م گفت))
- بگم بقیه ش رو؟
((هردو سر تکون دادیم که گفت))
- خلاصه اون شبم مثل هزار تا شب دیگه م میگذره! یعنی زندگی میگذره!
حالا چه خوب چه بد! اما بیچاره اونایی که براشون چرخ با قِژقِژ و خِرخِر و سروصدا میگذره! برای مادر منم این طوری گذشت! دختر یه برژوآ شد یه کلفت! یادمه مادرم همیشه از سرخا و کمونیست ها بدش می اومد! هربار که پیش می اومد و وقتش رو داشت و می خواست و می تونست باهام حرف بزنه، همیشه می گفت که آدمای کثیفی هستن! یعنی بیچاره دیگه وقتی نداشت که حرف بزنه و چیزی برای گفتن نداشت! شبا انقدر خسته بود که تا ده دقیقه باهام صحبت می کرد، از حال می رفت!
((یه آهی کشید و گفت))
- دنیاس دیگه! بگذریم! آقایی که شماها باشین، از فردای اون شب، مادرم دیگه وظیفه ی خودشو می فهمه و جای خودشم می فهمه! دیگه کاری نمی کنه که بهش گیر بدن و بند کنن! می شه یه عروس سر بره که اونا می خوان! یعنی یه برده! یه کلفت! یه کنیز!
برام تعریف می کرد و می گفت تو این چندسال که تو ایران بوده فقط تونسته دو سه بار شاه عبدالعظیم رو ببینه و یه بارم برده بودنش مشهد! یعنی حدود چهارده، پونزده سال ایران بوده و فقط سه یا چهار بار تونسته بوده از خونه بره بیرون!! یعنی نه اینکه خواهرشوهراشم بیشتر بیرون رفته باشن آ! نه! اونام زندانی بودن! اونمام اسیر بودن اما عادت داشتن و زیاد بهشون سخت نمی گذشته اما به مادرم چرا! مثل اینکه یه پرنده رو از رو هوا بگسرن و بندازنش تو قفس!
خلاصه یه چند وقتی که میگذره یه شب مادرم در مورد پول و ثروت پدرش از پدربزرگ تون سؤال می کنه و می پرسه که حجره و پولا و این چیزا تکلیفش چی شده! بیچاره هنوز این حرف از دهنش در نیومده بوده که پدربزرگ تون با پشت دست می زنه تو دهنش که خون از دماغش وا می شه! مادرم می گفت من اصلا نفهمیدم که چی شد فقط یه مرتبه دیدم که درد تو سرم پیچید! می گفت پدربزرگ تون مثل وحشیا شده بوده! نعره ها می زده که نگو! به قدری داد می زنه که همه ی اهل خونه می ریزن تو اتاقشون که ببینن جریان چیه!
وقتی پدربزرگ تون جریان رو می گه، همه شروع می کنن با مادرم دعوا گرفتن که یعنی چی؟! چه معنی داره زن از شوهرش حساب کتاب بخواد؟! مگه شوهرت دزده یا ازش نا اطمینونی که این حرفا رو میزنی؟! خجالت بکش و بشین زندگیت رو بکن خدا رو هم شکر کن که سایه ی یه مرد بالا سَرته!
بعدش همه می ریزن و دور و ور پدربزرگ تون و ازش می خوان که این عروس فرنگی رو به بزرگی خودش و خریت اون ببخشه چون به رسم و رسوم ما وارد نیس و درست تربیت نشده و غریبه و ناوارده و این چیزا!
وقتی م که پدربزرگ تون با بزرگ واری از سر تقصیرات مادرم میگذره، یکی از خواهرشوهراش ، خانمی می کنه و مادرم رو ور میداره و می بره، سر حوض و دست و صورتش رو می شوره و بعدشم و بعدشم واسطه می شه که پدربزرگ تون اجازه بده که این زن تقصیر کار ، بره و دستش رو ماچ کنه و طلب بخشش کنه و ماجرا به خوبی و خوشی تموم بشه!
یادمه که وقتی مادرم اینارو برام می گفت، یه برق عجیبی رو تو چشماش می دیدم! برق انتقام! برق نفرت! برق خشم و کینه!
هیچوقت جلو من اسم پدربزرگ تونو نبرد! همیشه با لفظ اون خطابش می کرد و منم عادت کرده بودم که وقتی مادرم میگه اون، منظور پدربزرگ شماس! حتی منم هیچوقت نتونستم از ته دل بابا صداش کنم چون می دیدم و می دونستم که چه به روز مادرم آوردن! همیشه از مادربزرگ و عمه هام بدم می اومد!
وقتی که مادرم بلاهایی رو که سرشون آورده بودن برام می گفت دلم می خواست که زورم می رسید و می کشتمشون و مادرم رو ور می داشتم و با خودم از اون زندان می برئم به روسه! یه جایی که حداقل مادرم توش می تونست با آزادی و خیال راحت، در خونه رو وا کنه و بره بیرون و مردم رو ببینه! می دونم مادرمم یه همچین آرزویی داشت و بالاخره بهش رسید!
برام تعریف می کرد که یه روز حالش بد می شه و می فهمه که حامله س! بلافاصله تصمیم خودش رو می گیره! می گفت یه بعد از ظهر که همه خوابیده بودن یواشکی یه مقدار خرت و پرت ور میداره با یه مقدار سکه های طلا که پدرش و جواهر که پدرش بهش داده بوده برای روز مبادا! بعدشم آروم از تو اتاقش می آد بیرون و وقتی که می بینه سر و صدایی نیس، حرکت می کنه طرف یه راهرو که می خوره به یه هشتی و بعدشم در اندرونی! می گفت از حیاط رد شدم و رسیدم به راهرو و ازش رد شدم و رفتم تو هشتی و رفتم سراغ در خونه اما قفل و کلون بود! با یه چاقو افتادم به جون قفل در اما هرکاری کردم وا نشد! انقدر حواسم رفته بود به قفل در که نفهمیدم از سر و صداف مادرشوهرم از خواب بیدار شده و اومده و واستاده پشت سرم و وقتی دیده دارم چیکار می کنم،رفته و بقیه رو خبر کرده!
دیگه بقیه ش رو خودتون باید حدس بزنین! تنبیه و کتک یه طرف، فرار یه زن مسلمون شوهر دار از طرف دیگه! کمترین مجازات براش در اون موقع یه مرگ راحت بوده!
به خاطر این تلاش برای آزادی، یه هفته زندانی می شه! زندانی با اعمال شاقّه که همون کتک خوردن و بی غذایی بوده! یعنی مادرشوهر و خواهرشوهراش می گفتن زنی رو که بخواد از خونه ی شوهر فرار کنه باید انقدر گشنگی داد تا بمیره! می گفت پدربزرگ تون بعد دو،سه روز دیگه رضایت داده بود اما اون مادر و خواهراش از سر تقصیر مادر من نمی گذشتن! بالاخره بعد از یه هفته شوهر خواهرا میان و مادرم رو نیمه جون از تو انبار در می آرن! تا یه هفته بعدشم حال مادرم اصلا خوب نبوده و عجیب بوده که که من رو تو اون موقعیت سقط نکرده! یعنی شانسی که آورده بود و باعش نجانش شده، وجود من بوده!
گویا یه روز پدرم می آد پشت در انبار! حالا دلش تنگ شده بوده یا سوخته بوده یا عشق کشونده بودتش اونجا، بماند! فقط وقتی اونجا واستاده بوده و گوش میداده می بینه که مادرم داره گریه می کنه! بهش با عتاب و خطاب میگه حالا از کارت پشیمون شدی یا نه؟! مادرمم می گه پشیمون از این شدم که از تو آدم ترسو حامله شدم!
اینو که میگه پدربزرگ تون یه تکون می خوره و چون خیلی احترام مادرش رو نگه می داشته، شوهرخواهراش رو واسطه می کنه و اونام مادرم رو از تو انبار نجات می دن!
اگه بخوام براتون بگم که مادرم تو اون خونه چه کشیده، باید یه هفته همین جا بشینین و شما گوش کنین و من حرف بزنم! برای همین م خلاصه ش می کنم!
بالاخره بعد از چند ماه من به دنیا می آم و تا می فهمن که من دخترم، دوباره سرکوفت آ شروع می شه!
اصلا من نمی دونم اینا خودشون زن نبودن؟! کسی که وجود خودش رو ننگ بدونه اصلا آدمه!؟ خودشون از جنس من بودن و وقتی من به دنیا اومدم، همه آَه آه کردن! یکی نبوده بهشون بگه آخه آدمای بی عقل اگه دختر بده، شماهام زن هستین! پس چه اسمی رو خودتون میذارین؟!
مادرم می گفت تو رو بقل می کردن و شعر می خوندن و می گفتن:
پسر پسر قند عسل دختر دختر کُپه خاکستر!
اگه من کُپه ی خاکستر بودم خودشون که کُپه ی کثافت بودن!
((دوباره عمه م عصبانی شد و یه سیگار دیگه روشن کرد و یه خرده بعد گفت))
- سر اسم گذارون خیلی جالب بوده! مادرم می خواسته اسم منو " لیا " بزاره و اونا می گفتن که باید اسمم رو عذرا بزارن! بالاخره اونا موفق میشن و اسم من میشه عذرا! حالا چه منظوری داشتن خدا می دونه!
دوران بچه گیم یادم نیس! آدم همیشه از یه سن و سالی یه مرتبه همه چیز یادش می مونه! برای من این سنّ، شیش سالگی بود.
یادمه سر حرف زدن مشکل داشتم ! سر رفتار مشکل داشتم ! سر لباس پوشیدن مشکل داشتم ! سر فکر کردن مشکل داشتم! سر درس خوندن مشکل داشتم! سر دوست داشتنم مشکل داشتم!
من عاشق مادرم بودم و همیشه م ازش گله مند! بیچاره از صبح که بلند می شد دنبال کار و بدبختی بود! دستاش شده بود عین دست مردا زبر و خشن! وقتی صورتم رو ناز می کرد دردم می اومد! هیچوقت خنده ش رو ندیدم! یعنی غیر از یه دفعه!

T!Na
چهارشنبه ۰۹ شهریور ۹۰, ۰۹:۵۵ قبل از ظهر
یادمه موقعی که با هم تنها می شدیم باهام روسی صحبت می کرد امّا بهم می گفت که جلو بقیه روسی حرف نزنم!
خُب منم بچه بودم و گاهی کلمات روسی از دهنم می پرید بیرون و اون موقع بود که تو خونه شر به پا می شد!
یعنی اوّل یه تو دهنی به من می زدن و بعدش دعوا و مرافعه با مادرم!
حالا اینا به کنار! بدبختی اصلی سر دین و ایمونم بود! از یه طرف مادرم از مسیح برام حرف می زرد و از یه طرف عمّه هام و مادر پدرم بهم نماز یاد می دادن!
مادرم هرچی بهم می گفت باید پیش خودم می موند و در عوضش ، عمه هام موقع قرآن خوندن می گفتن باید بلند بلند بخونم!
مونده بودم این وسط که جریان چیه! یه دختر بچه ی شیش ساله که از این چیزا سر در نمی آره! حالا من به کنار! مکافات موقعی بود که هر هفته شب جمعه می رسید
و مادرمم باید همراه من تو خوندن قرآن شرکت می کرد!
بیچاره فارسیش رو نمی تونست درست ادا کنه و اونا وادارش می کردن که قرآن بخونه! حالا شما حساب کنین یه زن روس با اون لهجه می خواد زیر و بم کلمات عربی
رو درست و صحیح ادا کنه!
همیشه آخرش دعوا و کتک بود! هر کلمه ای رو که مادرم اشتباه تلفظ می کرد یه پس گردنی بهش می زدن! اونم جلوی من! جلو دخترش که جونش بود و مادرش! جلو
چشم من مادرم رو می زدن و تحقیر می کردن!
ازشون متنفر بودم! از شب جمعه ها متنفر بودم! از پدر سنگدل و بی عرضه م متنفر بودم!
برای همینم دین مادرم رو انتخاب کردم چون اون همیشه با مهربونی برام حرف می زد و قصه های قشنگ برام می گفت و هر وقتم که اشتباه می کردم بهم یاد می داد
امّا عمه هام با هر اشتباه یه پشت دستی بهم می زدن!
مانی - مگه مادرتون مسلمون نشده بود؟!
عمه - با تهدید و شکنجه که نمیشه آدم رو وادار به قبوا یه عقیده کرد! با کتک زدن و تنبیه که آدم به چیزی ایمان نمی آره!
من بعد از چند وقت فقط این رفته بود تو فکرم که مسیح می بخشه اما عمه هام با هر اشتباه کوچیک محاله که ازش بگذرن!
مادرم چون فارسیش خوب نبود،با هر اشتباهی که تو خوندن یا ادای زیر و زبَر می کرد، کتک می خورد!
بهش می گفتن تو خونه ای که مرد نیس باید حجابشو حفظ کنه! بهش می گفتن که حق نداره پاشو ار تو خونه بیرون بذاره!
بهش می گفتن نباید صداشو کسی بشنوه!
بهش می گفتن تو چون زنی،حق فکر کردن نداری و جات باید شوهرت برات فکر کنه!
بهش القا کرده بودن که خداوند اونو فقط برای سرگرمی مرد آفریده! چه حالی پیدا می کردین؟! بعدش چیکار می کردین؟! اصلا بعدش شخصیتی تو وجودتون باقی می
موند؟!
((دوباره یه سیگار دیگه روشن کرد و شروع کرد به کشیدن. مانی م دوتا سیگار درآورد و روشن کرد و یکیش رو داد به من و گفت))
- واقعا زندگی سختی بوده، اگه یه روزی یه همچین چیزی به من بگن تموم وجودم مسخ میشه!
عمه - بعدش به فکر خودکشی نمی افتادی؟!
مانی - خودکشی نه اما زندگی برام خیلی سخت می شد!
عمه - اون وقت چیکار می کردی؟!
مانی - چیکار می تونستم بکنم؟! می چسبیدم به کارم و با جدّیت خانوما رو سرگرم می کردم!
((عمه م اولش یه نگاه بهش کرد و بعد زد زیر خنده که یه چپ چپ به مانی نگاه کردم و گفتم))
- خجالت نمی کشی وسط صحبت عمه شوخی می کنی؟!
مانی - شوخی نکردم! اگه خداوندِ عالم منو برای سرگرمی خلق کرده باشه، خب منکه نمی تونم خلاف آفرینش عمل کنم!
- یه همچین چیزی اصلا نیس! اینا رو عمه های عمه با عقل کوچیک خودشون می گفتن و اشتباه م بوده!
مانی - البته! البته!
((یه خرده ساکت شد و بعدش گفت))
- عمه جون! می گم نکنه واقعا منظور از آفرینش آقایون همین باشه؟!
این عمه هاتون الآن کجان که ما بتونیم در این مورد ازشون استفسار کنیم؟!
((عمه م خندید و گفت))
- الآن هفت کفن م پوسوندن!

T!Na
چهارشنبه ۰۹ شهریور ۹۰, ۰۹:۵۶ قبل از ظهر
مانی - می گم حالا ضرر که نداره ما به این وظیفه ی مهم قیام کنیم و روزی یکی دو ساعت خانومارو سرگرم کنیم؟! اگه یه همچین تکلیفی واقعا
وجود داشته باشه که خب ما ادا کردیم! اگرم وجود نداشت که ما چیزی رو از دست ندادیم! یه عده بنده ی خدا رو شاد کردیم! من از همین فردا شروع
می کنم به ادای وظیفه! اصلا از همین امروز شروع می کنم! وقتی یه وظیفه گردن آدمه چرا هی عقبش بندازه؟!
- واقعا که مانی!
مانی - یعنی چی ؟! پس فردا ، وقتی منو تو گور گذاشتن تو می آی جواب پس بدی؟! می خوای منو جهنمی کنی؟!
- تو واقعا امیدی م به بهشت داری؟!
مانی - مگه بهشت مال آدمای درستکاری نیس که تموم تکالیف شونو انجام دادن؟! خب اگه تکلیفی گردن منه که نباید ازش شونه خالی کنم!
- عمه،شما بفرمایین! به چرت و پرتای این توجه نکنین!
((عمه م که می خندید سیگارش رو خاموش کرد و گفت))
- تو اون بچه گی این رفته بود تو ذهنم که پیش مادرم می تونم راست بگم و تنبیه نمی شم اما جلو عمه هام حتما باید دروغ بگم چون اگه راستش رو
بگم کتک می خورم! مثلا مادرم بهم می گفت که نباید دوغ بگم و وقتی شبا ازم می پرسید که امروز چه کارای بدی کردی و چند تا دروغ گفتی و وقتی
بهش راستش رو می گفتم: با یه لبخند بهم مب گفت که کار بدی کردم امّا منو می بخشید!
جاش اگه مثلا جلو عمه هام یه حرفی از دهنم دَر می رفت با بی رحمی فلفل می ریختن تو دهنم!
دست و پامو می گرفتن و یکی شون فلفل می آورد و با دستش دماغم رو می گرفت و وقتی دهنم رو برای نفس کشیدن وا می کردم و فلفل رو به
زور می کرد تو دهنم! آتیش می گرفتم! همچین زبونم می سوخت که انگار آتیش گذاشتن روش!
می پریدم بالا و پایین! دور اتاق می چرخیدم و زار می زدم! جالب اینکه عمه هام نمیذاشتن آب بخورم که سوزشش کم بشه! اون وقت مادرم صدام رو
می شنید و فقط گریه می کرد! منم از دستش عصبانی می شدم که چرا کاری نمی کنه! چرا کمکم نمی کنه!
می دوئیدم و جیغ می زدم و گریه می کردم و سرزنش های عمه هامو گوش می دادم که می گفتن آهان! خالا خوب شد؟! حالا آدم شدی؟! حالا بازم
حرف بد می زنی؟! حالا بازم بی روسری می ری تو حیاط؟! حالا بازم . . . .
منم تو دلم می گفتم : آره! بازم اینکارارو می کنم اما یادم می مونه که جلو شما نکنم! یادم می مونه که نباید به شماها راست بگم!
و یادم موند!
برای همینم همیشه به مادرم راست می گفتم و به اونا دروغ!
وقتی مادرم ازم می پرسید که امروز خدا رو شکر کردی و من نکرده بودم ، بهش راست می گفتم اما اگه مثلا عمه هام ازم می پرسیدن که امروز نماز
خوندی! براشون هزار تا قسم می خوردم که آره خوندم در صورتی که نخونده بودم! یعنی تو همون بچه گی با خودم می گفتم که اصلا به شماها چه
مربوطه؟! مگه شماها منو آفریدین؟!
جالب این بود که ادعای دین و ایمون می کردن اما تا یه جا دور همدیگه جمع می شدن ، شروع می کردن پشت سر همدیگه صفحه گذاشتن! خدا می
دونه چه چیزایی می گفتن و چه وصله هایی به همدیگه می چسبوندن!
100تا چیز ندیده رو دیده می کردن! چه تهمت هایی به دخترای همسایه می زدن! چه دروغایی نمی گفتن! چه جادو جنبل آیی نمی کردن و بخورد
مادرشوهرشون و خواهرشوهراشون نمی دادن!
در عوض مادرم هیچوقت دروغ نمی گفت! هیچوقت از این حرفا نمی زد!
حتی وقتی که من پیشش از عمه هام بد می گفتم،گوشاشو می گرفت و به رو من سی می گفت (( من هیچی نمی شنوم! من هیچی نمی
شنوم!)) بعدشم تند تند می گفت (( خدای من دخترم رو ببخش که هنوز بجه س و نمی فهمه چی می گه!))
یادمه حدود یازده سالم بود. یه شب تو اتاق نشسته بودیم و منتظر بودیم که پدربزرگ تون بیاد و بخوابیم! آخه همیشه باید مادرم یک ساعت قبل از
پدربزرگ تون می رفت تو اتاقش و اونا رو با همدیگه تنها میذاشت که اگه خواستن حرفی بزنن،بتونن! آخه شماها نمی دونین قدیم چه جوری بود!
عروس با کلفت تو خونه فرقی نداشت! یه برده بود که هرچی بهش می گفتن باید اطاعت می کرد! مثلا یادمه که مادرم هیچوقت حق نداشت بالای
اتاق بشینه! همیشه جاش همون جلوی در بود! بالای اتاق جای مادر شوهر و خواهر شوهرا بود!
مادرم هیچوقت حق نداشت که قبل از مادر شوهر و خواهر شوهراش یا شئهرش لب به غذا بزنه! مادرم حق نداشت پاشو جلو اونا دراز بکنه! حق نداشت جلو اونا بخنده،هرچند که اصلا نمی خندید! حق نداشت جلو اونا منو بقل کنه و ناز و نوازشم کنه! حق نداشت ظهرا بخوابه و باید به کاراش می رسید! حق نداشت پیش شوهرش بشینه یا باهاش حرف بزنه! و هزار تا حق نداشت دیگه! حتی اون بیچاره حق نداشت اسم شوهرش رو ببره! باید همیشه پدربزرگ تونو آقا صدا می کرد!
خلاصه اون شب که منتظر بودیم پدربزرگ تون بیاد تو اتاق که بگیریم بخوابیم،مادرم جلو یه میز نشست و شروع کرد دعای قبل از خوابش رو خوندن! منم داشتم رو تخت خوابا بازی می کردم.
دعای مادرم که تومو شد بدبخت حواسش پرت شد و رو سینه ش صلیب کشید! نگو یکی از عمه هام داشته از جلو اتاقمون رد میشده و این صحنه رو دیده! وا مصیبتا!
ده دقیقه نگذشته بود که از اون طرف حیاط سر و صدا بلند شد! اول صدای داد و بیداد و بعد فریاد و یه خرده بعد همگی ریختن تو اتاق ما و شروع کردن از مادرم چیز پرسیدن! یکی می گفت داشتی چیکار می کردی؟! یکی می گفت جلو میز نشسته بودی برا چی؟! یکی می گفت فلان فلان شده با دستت چیکار می کردی؟!
خلاصه مادرم نمی دونست جواب کدومشونو بده که مادرشوهرش همه رو ساکت کرد و خودش از مادرم پرسید تو مگه مسلمون نیستی؟! تو همون موقع یادمه که پدربزرگ تون خواست قضیه رو ماست مالی کنه امّا مادرش یه تشر بهش رفت که اونم ساکت شد و دوباره همون سؤال رو از مادرم کرد! می دونستم مادرم دروغ نمی گه! چشم از دهنش ور نداشتم! چه کار بدی م کردم! کاشکی زود بلند شده بودم و از اتاق رفته بودم بیرون! شاید اگه من اونجا نبودم مادرم یه بهانه ای می آورد و قضیه به خیر و خوشی تموم می شد اما خب تو اون سن و سال عقلم چه می رسید؟!
خلاصه مادرم برگشت و یه نگاهی به من کرد و بعد با شهامت گفت (( نه من مسلمون نیستم!))
اینو که گفت دو تا عمه هام با مادرشون یه مرتبه هجوم بردم طرفش و شروع کردن به کتک زدنش! کتکش می زدن و بهش فحش می دادن! کافر! نجس ! سگ ! حرومزاده ! . . . !
پدربزرگ تون همونجا واستاده بود و نگاه می کرد و شوهر عمه هام بیرون واستاده بودن و هی لا اله الا الله می گفتن!
مادرم کتک می خورد و من گریه می کردم و یه دقیقه آویزون می شدم به پدرم و ازش می خواستم که جلو اونا رو بگیره و یه دقیقه می رفتم و به عمه هام آویزون می شدم که مادرم رو نزنن و اونام پرتم می کردن عقب! دیگه نمی دونستم باید چیکار بکنم! یه قدری دچار فشار عصبی شده بودم که یه مرتبه رفتم یه گوشه و دستامو گذاشتم رو گوشامو شروع کردم با تموم وجودم جیغ کشیدن! جیغ می کشیدم و همونجور می گفتم خدا! خدایی که اینا می گن! کجایی؟! دارن مادرم رو می کشن! خدایی که اگه اسمتو بگم کتک می خورم کجایی! دارن مادرمو می کشن!
نمی دونین چه جوری مادرمو می زدن! با هرچی دست شون می اومد می زدن تو سر و کله ی مادرم! خون از سر و صورتش راه افتاده بود اما نه فریاد می زد و نه از خودش دفاع می کرد و نه حتی ناله می کرد! داشت اون زیر می مرد اما هیچی نمی گفت! دیگه نمی دونستم باید چیکار کنم!
جلو چشمم داشتن مادرم رو می کشتن و زورم نمی رسید که بهش کمک کنم!
یه مرتبه همونجور که جیغ می زدم پریدم از اتاق بیرون و شروع کردم به اذان گفتن! نعره زدم و با جیغ گفتم " الله اکبر،الله اکبر،الله اکبر،الله اکبر"
انقدر صدای جیغم بلند بود که خودم باور نمی کردم! به همون خدا قسم که چهارمین الله اکبر رو هنوز نگفته بودم که از در و دیوار صدای الله اکبر بلند شد!
هرکسی از همسایه ها صدای الله اکبرم رو شنید با همون الله اکبر جوابمو داد! از تو کوچه و این خونه ی همسایه و اون خونه ی همسایه و بالای پشت بوم و تو حیاط خونه بغلی صدای الله اکبر بلند شد! انقدر صدا بلند بود که عمه هام و مادرشون ترسیدن و مادرم رو ول کردن!
خدا جوابمو داد!
عمه هامو مادرشون از ترس فرار کرده بودن تو اتاق شون اما صدای الله اکبر قطع نمی شد! خودمم ترسیده بودم! هرچی بالا پشت بوم و این.....

T!Na
چهارشنبه ۰۹ شهریور ۹۰, ۰۹:۵۶ قبل از ظهر
طرف و اون طرف رو نگاه می کردم کسی رو نمی دیدم اما صدای الله اکبر همه جا بود! همچین صدا می اومد که دلم داشت می لرزید!
از ترس دوئیدم تو اتاق و رفتم بغل مادرم که یه گوشه چهارچنگولی مونده بود! چشماش بسته بود! وقتی خودمو چسبوندم بهش،چشماشو وا کرد و سرشو برگردوند طرف ِ در ِ اتاق و یه خرده به صدای الله اکبر گوش کرد و یه لبخند زد و آروم به روسی گفت : صدای خداس!
بعد چشماشو بست و همونجور که با دستاش ،دلش رو گرفته بود ، سرشو تکیه داد به دیوار و دیگه چیزی نگفت امّا هنوز همون لبخند رو لباش بود!
اون شب مادر پدربزرگ تون اجازه نداد که نه من و نه پدربزرگ تون بریم پیش مادرم بخوابیم و تا صبح نتونستم بهش سر بزنم! سحر که برای نماز خوندن بیدارم کردن،زود رفتم سراغ مادرم. هنوز همونجور که دیشب تکیه ش رو داده بود به دیوار مونده بود و تکون نخورده بود ! رفتم جلو و سرش رو آروم بلند کردم. یه صدای ناله ی آروم ازش شنیدم! زود یه چراغ روشن کردم و بردم جلوش که دیدم تمام لباساش خونی یه! انگار خون بالا آورده بود! نتونستم جلو خودمو بگیرم و زدم زیر گریه! وقتی صدای گریمو شنید،چشماشو وا کرد و آروم بهم گفت گریه نکن! گفتم : مامان درد داری؟ سرشو تکون داد! گفتم لباسات همه خونی شده! دوباره سرشو تکون داد! نمی دونستم باید چیکار کنم! از صدای گریم،پدربزرگ تون که تازه وضو گرفته بود،اومد تو اتاق و تا وضع مادرم رو دید،اومد جلو و تا دستش خورد به مادرم که فریادش رفت هوا! انگار دنده هاش شکسته ود و خونریزی داخلی کرده بود!
اومد که بغلش کنه و بخوابوندش تو رختخواب که مادرش از تو حیاط داد زد و گفت "اگه پاتو بذاری اونجا و دست به اون کافر بزنی نفرینت می کنم"!
قشنگ یادمه! پدربزرگ تون ، مادرم رو ول کرد و رفت بیرون و به مادرش گفت : آخه حاج خانم حالش خوب نیس" ! مادرشم دوباره سرش داد زد و گفت " به درک! بذار بمیره" !
پدربزرگ تونم یه چیزی زیر لب گفت و از همونجا رفت برای نماز! موندم من تنها! حالا باید چیکار می کردم؟! نه زورم می رسید که مادرم رو از جاش بلند کنم و نه کاری بلد بودم که بکنم! دوباره زدم زیر گریه و به مادرم گفتم مادر چیکار کنم؟!
آروم زیر لب گفت " ایمان داشته باش " ! گفتم تو حالت خیلی بده آخه! گفت حال من بد نیست! حال اونا بده ! گفتم می خوای برات آب بیارم؟ گفت : نه. گفتم گرسنه ت نیس؟ گفت : نه.
نمی دونستم دیگه باید چیکار کنم! همونجور جلوش نشسته بودم و نگاهش مس کردم! اونم داشت نگاهم می کرد! یه مرتبه آروم و با درد، دستش رو از رو شکمش ور داشت و آورد جلو و دست منو گرفت! خیلی سعی می کرد که من نفهمم که چقدر درد داره اما از صورتش معلوم بود که داره چه زجری می کشه! آروم دست منو گرفت و گفت "اینو قایم کن"! بعد یه چیزی گذاشت تو دستم! نگاه کردم دیدم یه صلیبه! زود طرف در اتاق رو نگاه کردم! می ترسیدم یه دفعه عمه هام اونجا باشن و ببینن و بازم بیان مادرم رو کتک بزنن! تند صلیب رو گذاشتم تو جیبم که گفت اگه من مردم،اینو یواشکی بنداز تو قبرم! گفتم مادر مگه تو داری میمیری؟! یه لبخند دیگه بهم زد! منم دوباره زدم زیر گریه که گفت چرا گریه می کنی؟ گفتم برای تو! اگه تو بمیری من چیکار کنم؟! گفت مردن که گریه نداره! یه وقتا مردن بهترین نجاته!
نمی خواستم حتی در مورد مردن مادرم فکر کنم چه برسه به اینکه حتی حرفش رو بزنم! برای همین گفتم مامان می خوای موهاتو شونه کنم؟! یه لبخند دیگه بهم زد و آروم سرشو تکون داد! زود بلند شدم و رفتم از سر بخاری شونش رو آوردم و رفتم پشتش و شروع کردم آروم آروم موهاشو شونه کردن! داشت از درد به خودش می پیچید اما هیچی نمی گفت! منم داشتم گریه می کردم و اشک هام از اون بالا می چکید رو سرش و موهاش! یه خرده که موهاشو شونه کردم آروم گفت یه موقع پدرم اینکارو می کرد! برام قصه می گفت و موهامو شونه می کرد! گفتم می خوای برات قصه بگم؟ آروم سرشو تکون داد. منم شروع کردم براش قصه گفتن! یکی از همون قصه هایی رو که شبا برام قصه می گفت! قصه می گفتم و موهاشو شونه می کردم و با هر شونه آروم سرشو می آورد پائین که دردش نیاد!
" موقعی که تو روسیه برف می آد، یه مرتبه همه جا سفید می شه! انگار که یه پارچه ی سفید کشیدن رو همه ی روسیه! اون وقت درختای کاج فقط از زیر برف آ دیده می شن!
دخترا و پسرا دست همدیگه رو می گیرن و همونجور که آواز می خونن، از روی برف آ رد می شن و جاپاهاشون رو زمین می مونه! وقتی سردشون می شه همدیگه رو بغل می کنن و بلندتر آواز می خونن!"
اینجای قصه که رسیدم دیدم دیگه وقتی موهاشو شونه می کنم،سرشو با حرکت شونه پایین نمی آره! یه لحظه یه فری رفت تو سرم امّا نمی خواستم باورش کنم!
مادرم مرده بود!
((بعد ساکت شد و تکیه ش رو داد به مبل و با دستاش اشک هاشو پاک کرد و یه سیگار روشن کرد و رفت تو فکر. من و مانی م سرمونو انداختیم پایین و هیچی نگفتیم. منکه اصلا خجالت می کشیدم تو چشمای عمه م نگاه کنم! واقعا عجب پدربزرگی!
خلاصه کمی بعد دوباره شروع کرد و گفت :
- وقتی فهمیدم مادرم مرده،شروع کردم به جیغ کشیدن! از صدای جیغم،اول پدربزرگ تون و بعدش بقیه ریختن تو اتاق ما و وقتی دیدن مادرم مرده خیلی ترسیدن! زود کمک کردن و جسد مادرم رو رو به قبله خوابوندن و یه ملافه کشیدن روش و پدربزرگ تون دست منو گرفت و همگی رفتیم بیرون. اونجا بود که تازه فهمیدن چیکار کردن!
اون موقع ها مملکت خر تو خر بود وگرنه پدرشونو در می آوردن! با همه ی اینا بازم ترسیده بودن! همگی رفتن تو یه اتاق اما منو نذاشتن برم تو! منم پشت در اتاق واستاده بودم و گوش می کردم که اینا چی دارن به همدیگه می گن! همه با هم حرف می زدن! پدربزرگ تون داشت باهاشون دعوا می کرد که چرا اینکارو کردن و مادرش از عمه هام طرفداری می کرد و شوهر عمه هام همش می گفتن که اگه مردم بفهمن برامون بد می شه!
بالاخره قرار بر اینشد که مادرم رو همونجا تو حوض خونه غسل بدن و همونجا کفن کنن و بعدش یواشکی ببرنش و یه جا چالش کنن! یعنی شوهر عمه هام می گفتن غسل نداده جنازه رو ببریم امّا مادر پدربزرگ تون و عمه هام می گفتن نمی شه! گناه داره!!! خلاصه وقتی قرارشونو با همدیگه گذاشتن ، یکی از شوهر عمه هام به پدربزرگ تون گفت آقا شما که محرم ش هستین،همین الان یه کاغذ بردارین و انگشتش رو بزنین پاش!
یه مرتبه همه سکت شدن! پدربزرگ تون گفت برای چی؟! شوهر عمه م دو تا سرفه کرد و آروم گفت : اگه پس فردا یا اینجا یا روسیه اوضاع سر و سامون گرفت و سراغ این مرحومه رو گرفتن و اومدن دنبالش و حساب کتابی وسط اومد ، حداقل یه کاغذ دست تون باشه!
اینا رو که گفت صدا از کسی در نیومد که خودش دوباره گفت یه صورت مجلس از تموم اموالی که داشته باید بکنیم که ایشون همه رو در فلان تاریخ صلح کرده به شما!
یه مرتبه مادرش گفت طلا جواهراشم هس! یه بغچه بندیلم داشت که همیشه با خودش بود و از خودش جدا نمی کرد! اونم وردارین! حتما یه چیز قیمتی توشه!
تا اینا رو شنیدم با اینگه داشت حالم از این آدما بهم می خورد اما معطل نکردم تا اونا سرشون گرم بود دوئیدم طرف اتاقمونو و رفتم تو ملافه رو از روی مادرم زدم کنار و دولّا شدم و صورتش رو ماچ کردم و گفتم مادر ببخشین امّا حیفه که اینا نصیب این آشغالا بشه!
زود رفتم سر جعبه ی جواهراش و وازش کردم. توش دو تا سینه ریز جواهر بود و چند تا انگشتر و سه تا پنج مناتی طلا! تندی همه رو ورداشتم و جعبه رو گذاشتم سرجاش و رفتم از زیر لباس مادرم،همون کیسه ای رو که می گفتن در آوردم و دست کردم توش! حدس مس زدم باید چی باشه! یه انجیل بود! می دونستم اگه دست اینا بهش برسه می سوزوننش !
اونم ور داشتم اما نمی دونستم باید کجا قایم شون کنم! یه مرتبه یه چیزی به عقلم رسید! دوئیدم ته حیاط و از یه درخت توت رفتم بالا و تموم طلا و جواهرا و انجیل رو گذاشتم تو یه سوراخ که بالای درخت بود و زود اومدم پایین و رفتم رو پله ها نشستم! یه ده دقیقه بعد ، در اتاق وا شد و همه اومدن بیرون و پدربزرگ تون رفت طرف اتاق مون و بقیه شروع کردن با چند تا چادر شب ، دور حوض رو پوشوندن که از بیرون چیزی دیده نشه!
تا اونا مشغول بودن ، پدربزرگ تون که از سر و صورتش یا از ترس و یا از تقلّایی که کرده بود عرق می ریخت ار اتاق اومد بیرون و رفت طرف مادرش و با . . .

T!Na
چهارشنبه ۰۹ شهریور ۹۰, ۰۹:۵۷ قبل از ظهر
ناراحتی گفت جعبه ی جواهراش خالیه! مادرش گفت همه جارو گشتی؟! گفت آره!
اونم گفت غیر ممکنه! باید خودم بگردم! بعدش به یکی از عمه هام گفت بیا کمک و همونجور که می رفتن طرف اتاق،عمه م گفت : آخه دست و بالمون نجس می شه! مادرشم گفت عیبی نداره! مایه ش یه آب کشیدنه!
دوتایی رفتن تو اتاق اما یه ربع بعد دست خالی و عصبانی برگشتن بیرون و عمه م بلند گفت : نیس که نیس! نمی دونم نی مسلمون چیکارشون کرده!
اینو که گفت شوهرش یه سری تکون داد و گفت حیف شد! هر کدوم از اون سینه ریزا پول شیش دنگ خونه بود!
تا این حرف از دهنش در اومد پدربزرگ تون عصبانی برگشت طرف اتاق و رفت تو و شروع کرد به گشتن! رفتم از پشت شیشه نگاهش کردم! حداقل احترام عشقش رو هم نگه نداشت! همه ی اسباب اثاثیه ی اتاق رو ریخت به هم و دست آخر جسد مادر منو،زن خودش رو،عشقش رو،برای پیدا کردن چندتا تیکه جواهر،هی از این رو به اون رو می کرد! دیگه می خواستم بالا بیارم! یه آن خواستم صداش کنم و بهش بگم مرده رو ول کن بیا جواهرارو بهت بدم بدبخت! اما جلو خودمو گرفتم و هیچی نگفتم! آخرش بعد از نیم ساعت گشتن با لب و لوچه ی آویزون از اتاق اومد بیرون و نشست لبه ی ایوون و گفت نیس که نیس! حتما یکی ورشون داشته!
یه مرتبه همه ی کله ها برگشت طرف من! منم زود خودمو زدم به اون راه که یعنی حواسم به هیچی نیس! اونام روشونو کردن اون طرف و یه خرده بعد یکی از شوهر عمه هام یه کاغذ رو آورد و داد به پدربزرگ تون و اونم یه نگاه روش رو کرد و از جاش بلند شد و رفت تو اتاق و یه خرده بعد برگشت بیرون و همونجور که به کاغذ نگاه می کرد به شوهر عمه م گفت "همین انگشتی که پاشه مدرکه"؟!
اونم کاغذ رو گرفت و گفت : ماهام تصدیقش می کنیم.
بعدش خودش و اون یکی شوهر عمه م پای کاغذ رو یه چیزی نوشتن و امضاء کردن و پدربزرگ تون کاغذ رو گذاشت پَر ِ شالش و از مادرش پرسید حاضر شد؟! آفتاب رسید وسط آسمون آ! بعد خودشم رفت کمک و دور تا دور حوض رو با چادرشب پوشوندن و وقتی کار تموم شد ، لب پشت بوم رو نگاه کردن که کسی نباشه و با دو تا عمه هام و مادرشون رفتن و جسد مادرم رو آوردن دم در اتق و دوباره لب پشت بوم و دیوار همسایه رو نگاه کردن و یواش مادرم رو بردن لب حوض گذاشتن رو زمین و دو تا شوهر عمه هام رفتن کنار و پدربزرگ تون از تو چادر شب اومد بیرون و رفت پیش اونا و عمه هام و مادرشون شروع کردن به شستن و غسل مادرم ! بی انصافا یه ((دولچه)) اب می ریختن روش و بهش فحش می دادن! از همه بیشتر عمه کوچیکم بهش فحش می داد! وقتیم که زنده بود اون از همه بیشتر بهش حسودی می کرد و به پر و پاش می پیچید! چشم نداشت مادرمو که از خودش خیلی خیلی خوشگل تر و ظریف تر بود ببینه!
مادرم با سواد بود و هزار تا هنر داشت اما اون فقط مثل گاو غذا می خورد! مادرم اسب سواری بلد بود و اون خر رو با کمونچه فرق نمیذاشت! مادرم پیانو می زده مثل ماه،اون با قابلمه هم نمی تونست ضرب بگیره! مادرم گلدوزی می کرد و اون دو تا کوک م نمی تونست بزنه! مادرم همچین نقاشی می کرد که آدم باورش نمی شد و اون خیلی که همت می کرد با زغال می تونست رو تخم مرغ برای چشم کردن و چشم زخم دایره بکشه! خلاصه اصلا با هم دیگخ قابل مقایسه نبودن!
حالا که مرده بود داشت عقده هاشو خالی می کرد! بهش می گفت تن و بدنش رو ببین! عین شیربرنج می مونه! چه موآیی داره! عین خربزه زرد! قدش عین نردبون دزداس! گرگ زاده عاقبت گرگ شود گرچه با آدمی بزرگ شود!
انقدر از این مزخرفا گفت تا پدربزرگ تون به صدا در اومد و با تشر بهش گفت "آبجی بسه دیگه! هرچی بوده حالا مرده! حسابش از این "من بعد" با خداس! زودتر کارتونو تموم کنید تا همسایه ها خبر دار نشدن"!
آروم از لای چادر شب رفتم تو. می خواستم برای آخرین بار مادرم رو ببینم. یواش رفتم جلو و نگاهش کردم. رنگ پوستش سفید مثل گل بود هرچند که پهلوهاش کبود شده بود! موهاش مثل طلا بود! قدش بلند! خوش اندام! ظریف!
یه مرتبه زدم زیر گریه که عمه م برگشت طرفم و تا منو دید داد زد و گفت " یکی اینو از اینجا رد کنه آخه!" پدربزرگ تون زود اومد تو و دست منو گرفت و یه لحظه چشمش افتاد به مادرم! فقط اون لحظه دیدم که اشک تو چشماش جمع شد و بعدش روش رو برگردوند و دست منو کشید و با خودش بیرون برد و یه گوشه پیش خودش نشوند!
دیگه گریه نمی کردم! فقط یه چیزی داشت تو سینه م قلمبه می شد! یه چیزی مثل کینه! یه کینه ی شتری!
((بغض گلوش رو گرفت و ساکت شد ! ماهام هیچی نگفتیم! راستش با اینکه پدربزرگ مو ندیده بودم و کارای اون به من ارتباطی نداشت اما خجالت کشیدم! می دونستم مانی ام الان همین حال رو داره! یه خرده بعد عمه م دوباره گفت ))
- ده دقیقه یه ربع بعد سه تایی دستشون رو شستن و کار تموم شد و پدرم از تو طویله ی بغل خونه ، درشکه رو آورد و همگی کمک کردن و جسد مادرم رو پیچیدن تو یه قالی و بردن بیرون و گذاشتن تو درشکه! این دیگه واقعا شرم آور بود! جسد مادرم رو همونجور که تو قالی بود،تا کرده بودن که معلوم نشه دارن یه مرده رو با خودشون می برن!
داشتم از غصه دق می کردم اما نه حرفی زدم و نه اعتراضی کردم و نه گریه ای! همه رو جمع کردم و گذاشتم رو اون کینه ی شتری! گذاشتم هی رو همدیگه جمع بشه!
خلاصه سرِ بردن و نبردن من دعوا شد! عمه ها و مادرشون می گفتن با خودمون نبریمش اما پدربزرگ تون می گفت : نه! اونا می گفتن بیاد چیکار؟! خودمون می بریمش و می کنیمش تو یه سولاخ و برمیگردیم! دیگه دنباله دوئک می خوایم چیکار؟! اما پدربزرگ تون می گفت مادرشه! باید سر چال کردنش باشه! اونام پاشونو کرده بودن تو یه کفش که الا و لله نباید اینو ببریمش اما آخرش دیگه شوهر عمه هام به صدا در اومدن و گفتن بابا هر چیزی حدی داره!
بچه حق داره واسه خاک کردن مادر بیاد! پدربزرگ تونم منو بغل کرد و گذاشت رو درشکه و خودشم پرید بالا و حرکت کرد. بقیه م از غیظ شون موندن خونه و با ما نیومدن و من و پدربزرگ تون و دو تا شوهر عمه هام با درشکه رفتیم! مادر بیچاره مم که تاش کرده بودن و تپونده بودنش یه گوشه!
دو ساعت بعد رسیدیم بیرون شهر و یه جایی که نمی دونم کجا بود،درشکه رو نگه داشتن و اومدن پایین و وقتی مطم.ن شدن کسی اون دور و ور نیس ، یه بیل و کلنگ رو که بسته بودن پشت درشکه،در آوردن و شروع کردن به کندن یه گوشه ی بیابون! منم پیاده شده بودم و داشتم دور و ورم رو نگاه می کردم.
تا چشم کار می کرد بیابون برهوت بود! دیّارالبشری دیده نمی شد! تهران مثل امروز نبود که! پاتو یه خرده از تو شهر میذاشتی بیرون دیگه بیابون بود و تو!
یه ساعت و نیم طول کشید تا زمین رو نیم متر دو دو متر کندن! پدربزرگ تون کلنگ می زد و شوهر عمه هام به نوبت با بیل خاک رو می ریختن بیرون.
قبر حاضر بود! سه تایی رفتن طرف درشکه و قالی تا شده رو کشیدن از توش بیرون و بردن بقل قبر و گذاشتن رو زمین! تا اونا برن و جسد مادرم رو بیارن، یواشکی صلیب رو از تو جیبم در آوردم و انداختم یه گوشه ی قبر و با پا زدم و از اون بالا یه خرده خاک ریختم توش که معلوم نشه! وقتی جنازه رو بغل قبر گذاشتن رو زمین و خواستن قالی رو صاف کنن ، نشد! جسد مادرم خشک شده بود!
سه تایی یه نگاه به همدیگه کردن و پدربزرگ تون دولبا شد و به زور جنازه رو راست کرد! قرچ قرچ صدا بلند شد! یه مرتبه گوشامو گرفتم و صورتم رو برگردوندم! انقدر چندش آور بود که شوهر عمه هامم ناراحت شدن و هی لا اله الا لله می گفتن! برگشتم طرف پدربزرگ تون! دلم می خواست ببینم الان چه حالی داره! همونجور نشسته بود کنار قالی و سرشو گرفته بود تو دستاش! خودشم از این کار ناراحت شده بود! زود شوهر عمه هام اومدن جلو و گفتن "یاالله ! تمومش کنیم که دیر شد"! سه تایی قالی رو وا کردن و جسد مادرم رو که که تو یه ملافه ی سفید پیچیئه شده بود و سَرشم مثل شکلات پیچونده بودن و با نخ پرک بسته بودن ، در آوردن و پدربزرگ تون پرید تو قبر و جنازه رو گرفت! حالا نه تنهایی زورش می رسه و نه می تونه از شوهر عمه هام کمک بخواد! آخه هرچی بود ناموسش بود و اونام بهش نامحرم!!!
جنازه ی مادرم رو زد به این لبه ی قبر و کشید به اون طرف قبر و با بدبختی گذاشت کف قبر! داشت دیگه حالم بهم می خورد! وضع طوری شده بود که شوهر عمه هامم صورت شونو برگردوندن اون طرف! آدما گاهی چقدر لجن می شن! دختر زیبا و قشنگی رو که تو پر قو بزرگ شده بود باید اینجوری دفنش کنن!
بگذریم! خلاصه وقتی کار تموم شد،از تو گودال اومد بیرن و همونجور بالا سر قبر واستاد که تندی شوهر عمه هام،یکی با بیل و اون یکی با دست و پا،خاک رو ریختن تو قبر! 5 دقیقه بعد تن ِ گُل مادرم رفت زیر یه خروار خاک! . . .

T!Na
چهارشنبه ۰۹ شهریور ۹۰, ۰۹:۵۸ قبل از ظهر
جنایت تموم شده بود و سندش رفته بود زیر خاک! مونده بودن آدمایی که دست شون به یه خون آلوده شده بود وتازه فهمیده بودن چه کردن! سه تایی ساکت واستاده بودن و به قبر پر شده نگاه می کردن! آروم آروم یه بادی اومد و خاک رو از یه طرف بلند می کردو یه طرف دیگه میذاشت ویه صدای زوزه مانند می داد! یه بته خوار از این ور قِل می خورد و چهار متر اون طرف تر گیر می کرد به یه بتّه خوار دیگه!
چهارتایی همونجور بی حرف واستاده بودیم و قبر پر شده رو نگاه می کردیم! نمی دونم چرا اما انگار هیچ کدوممون نمی تونستیم چشم ازش ور داریم! حالا تو اون موقع هر کدوم از اونا چه فکری می کردن نمی دونم اما من فقط به پستی آدما فکر می کردم! با همون کوچکی م می فهمیدم که مادرم یه غریب این خاک بود و باهاش چه کردن! با همون کوچیکیم می فهمیدم که مادرم یه مهمون ایم مردم بود و باهاش چه کردن!
بغض گلوم رو گرفته بود و داشت خفه م می کرد اما نمی تونستم جلو اونا گریه کنم! سرمو تکون نمی دادم چون می دونستم که با یه تکون کوچیک بغض تو گلوم از جاش حرکت می کنه و سر اشکم وا میشه! فقط به خاک تپه شده ی رو قبر نگاه می کردم!
می دونم باور نمی کنین اما به همین وقت روز قسم که تو همون موقع یه مرتبه باد تند شد و تند شد و تند شد و شاید دویست ،سیصد تا بته خار رو از جا کند و همه رو آورد طرف ما!
بتّه خار از 50،60متری حرکت می کردو صاف می اومد طرف ما! نه یکی! نه دوتا!
عجیب این بود که دو تا دوتا،سه تا سه تا می شدن و بغل هم بغل هم،قِل می خوردن و می اومدن طرف ما! حالا اگه بگی یه مثقال خاک رو هوا بلند شده بود نشده بود! فقط باد می اومد و بتّه خارآرو از جا ور می داشت ق ِل ق ِل زنون می آورد طرف ما!
اول حواس هیچکدوممون بهش نبود! همه تو خودمون بودیم! اما بعدش اول من فهمیدم! یعنی وقتی هفت هشت تا بته خار اومدن و از بغل من رد شدن و گرفتن به پای پدربزرگ تون و شوهر عمه هام، من متوجه شدم و بعد از من اون سه تا!
سرشون رو از طرف قبر بلند کردن و با پاشون بته هارو کنار زدن که چند تا دیگه اومدن! یه مرتبه همه سرشون چرخید طرف باد! انگار یه لشکر داشت از دور می اومد طرف ما! نمی دونم چرا بی اختیار خندیدم! اصلا دست خودم نبودا یه مرتبه خندم گرفت و وقتی حرکت بته خارارو دیدم، این سوره اومد تو ذهنم و منم خوندمش! می خندیدم و می خوندمش!
اِذَا الشمس و کُوِرّت و اِذَا النجومُ انکدرت و اِذَاالجبالُ سیرت.
هنوز من آیه ی سوم رو نخونده بودم که پدربزرگ تون و دو تا شوهر عمه هام از ترس شون در رفتن و رفتن پشت درشکه قایم شدن!
صدای خنده ی سر و خشک من که خودمم اصلا باور نمی کردم که یه همچین کاری رو یه همچین وقتی بکنم،همچین با باد تو بیابون پیچید که راستش خودمم ترسیدم اما از جام تکون نخورم! حالا تموم این جریانات یا اتفاقی بود یا نبود نمی دونم اما جز هر سه تا مون قسم که از این بتّه ها یه دونشم به من نخورد!
((عمه م که اینو گفت یه حال عجیبی شدم! تموم بدنم لرزید! بی اختیار دستم رفت تو جیبم و پاکت سیگارم رو در آوردم اما نمی تونستم از تو پاکت سیگار در بیارم! دستم همچین می لرزید که سیگار بین انگشتام گیر نمی کرد! یه آن مانی برگشت طرف من و به دستام نگاه کرد و بعد پاکت سیگار رو ازم گرفت و دو تا از توش در آورد و روشن کرد و یکیش رو داد به من! عمه م این جریان رو دید و یه مرتبه همونجور که اشک از چشماش می اومد گفت))
- نگذرین از غریبی که سرشو بکنه طرف آسمون! نگذرین از دلی که شیکسته باشه! نگذرین از آهی که از ته دل بیاد بیرون!
مادر من که مومن بود! حالا یا مسیحی یا کلیمی یا هر دین دیگه اما نگذرین از اینکه یه روزی حتی به کافر ظلم بشه! پیغمبر وقتی دید که یکی دو روز از بالا پشت بوم اون مرد خاکستر نمی ریزه پایین، رفت سراغش و گفت فهمیدم مریضی که نتونستی از اون بالا خاکستر بریزی پایین و اومدم عیادتت ! اون مرد وقتی این رفتار رو دید ، در جا مسلمون شد! اینو بهش می گن رفتار! اینو بهش می گن سلوک!
به کسی چه مربوطه که آدما خدا رو چه جوری و با چه اسمی صدا می زنن؟! اصلا خداوند احتیاجی به ستایش و عبادت ما نداره! اگه می پرستیمش به خاطر احتیاج خودمونه ! احتیاج منم خودم می فهمم چیه! به آئین همدیگه چیکار داریم؟!
" اینا رو گفت و با یه دستمال اشک هاشو پاک کرد ویه خرده بعد گفت"
- یه ربع بیست دقیقه ای باد همینجوری می اومد و بته ها رو می آورد طرف قبر مادرم ! اون سه تا که پشت درشکه قایم شده بودن و فقط نگاه می کردن! بعد از اینکه باد خوابید و ساکت شد، روی قبر مادرم رو بته پوشونده بود و قبر از زیرشون معلوم نبود!
همه چی که ساکت شد، پدربزرگ تون و اون دو تا دیگه آروم از پشت درکه اومدن بیرون و اومدن جلو اما هیچی نمی گفتن! پدربزرگ تون از تو کیسه توتون ش، چپق ش رو در آورد و چاق ش کرد و با پاش بته ها رو زد کنار و یه جا واسه خودش نزدیک تبر را کرد و شروع کرد به چپق کشیدن. چند تا پک که کشید آروم گفت: حالا که گذشت اما زن خوبی بود! بهش بد کردم ! یعنی همه بهش بد کردیم! هم به خودش هم به پدرش! کاشکی اون روز گول تو نو نمی خوردم!"
دو تا شوهر عمه هام اومدن جلوتر و گفتن:" آقا اون جریان که گذشته و رفته پی کارش! اون بیچاره م قستمش این بوده دیگه"! پدربزرگ تون یه پک دیگه به چپق زد و صورتش رو برگردوند طرف اونا و گفت:" کدوم قسمت مرد حسابی؟! دیگه اینجا که خودمونیم! عباس جلّاد و صفدر میر غضب م شدن قسمت؟! " تا اینو گفت و اون یکی شوهر عمه م چند تا سرفه کرد و گفت:" آقا بچه اینجاس آ!!"
پدر بزرگ تون انگار یه مرتبه متوجه ی من شد و برگشت طرف من و یه نگاهی بهم کرد و روش رو برگردوند طرف قبر و گفت: " خدا رحمتش کنه! خیلی خانم بود! باباشم خیلی مرد بود! مثلا به ما پناه آورده بودن!" دو تا شوهر عمه هام یه نگاهی به همدیگه کردن و بعدش یه نگاهی به من و بعدش زود یکی شون گفت:" آقا جای این حرفا بلندشین یه نگاهی به این زمین آ بکنیم! بد زمینایی نیستن آ! چند صبا دیگه اینجا می شه شهر و آباد! الآن م می شه مفت خریدشون! شما بلندشین یه نگاهی بکنین! چیه نشستین و حرف گذشته رو می زنین! سر قبر این حرفا شگون نداره! والا قسمت شون این بود! بالله قسمت شون این بود!"
اینا رو گفتن و دو تایی زیر بغل پدربزرگ تون رو گرفتن و از جا بلندش کردن و شروع کردن باهاش در مورد زمین اون طرفا و اینکه اونجا آب داره یا نداره و چند می شه خریدشون و این چیزا حرف زدن و سه تایی راه افتادن و شروع دور و ور رو دیدن! موندم من تنها و خاک مادرم!
این ور و اون ورم رو نگاه کردم و از رو زمین دو تا تیکه چوب خشک پیدا کردم و یه تیکه از چادرم رو با دندونام پاره کردم دو تا چوب رو مثل صلیب درست کردم و با پارچه بستمشون به همدیگه و بالا سر قبر مادرم فرو کردم تو خاک و یه بته رو هم گذاشتم روش که معلوم نشه!
بعدش رفتم کنار قبر نشستم. نمی دونستم باید به مادرم چی بگم! برگشتم طرف پدربزرگ تون، سه تایی رفته بودن اون جلوها و داشتن با همدیگه حرف می زدن! انگار نه انگار که اتفاقی افتاده!
دستم رو کشیدم رو خاک و گفتم : راحت شدی مادر! راست می گفتی! بعضی وقتها مردن بهترین نجاته!
خوش به حالت! راحت شدی! اما من چی؟ تو هیچوقت فکر من نبودی! یادته همیشه کار می کردی و نمی اومدی پیش من؟! یادته منو میذاشتی پیش عمه هام و خودت می رفتی هی جارو می زدی؟!
هر چی بهت می گفتم مامان بیا پیشم نمی اومدی! هرچی می گفتم اینا منو وشگون میگیرن و اذیتم می کنن نمی اومدی! همهش کار میکردی! الانم که گذاشتی رفتی! حالا من تنها چیکار کنم؟! اینا منو خیلی اذیت می کنن! اون موقع که تو بودی اذیت می کردن وای به حالا که تو هم نیستی! می ترسم مامان! اگه تو انبار زندانیم کنن چیکار کنم؟! اونجا موش و سوسک داره و تاریکه! من خیلی از انبار می ترسم! ترو خدا برگرد مامان! دیگه بهت نمی گم کار نکن! دیگه بهت نمیگم بیا پیشم بشین! تو فقط زنده شو، دیگه هر چی دلت خواست برو کار کن! ارو خدا زنده شو! آخه من تنهایی چیکار کنم؟! دیگه کی نازم کنه؟! دیگه کی برام قصه بگه؟! دیگه کی موهامو شونه کنه!؟ دیدی بابام دوستت داره؟! دیدی یه خرده پیشت نشسته بود و بغلت چی می گفت؟! به خدا بابام خودش خوبه! عمه هام و ننه بزرگم بهش چیزای بد یاد میدن! آخه چرا اینا انقدر با تو بد بودن؟!
تو که کاری به کارشون نداشتی! تو که همه ی کاراشونو می کردی! تو که هرچی بهت می گفتن می گفتی چشم! دیگه چرا باهات بد بودن؟! اصلا چرا تو اومدی ایران؟! چرا همونجا تو روسیه وقتی که برف می آد انقد قشنگ میشه نموندی؟! اصلا چرا انقد زود مردی؟! چرا مردی که حالا اینا به من بگن بچه یتیم؟! امروز که می خواستم دنبال تو بیام عمه م می گفت : این بچه یتیم رو برای چی با خودمون ببریم! همش تقصیر بابامه که انقدر شل بوده! اگه از اولش مثل امروز جلوشون در می اومد اونا انقدر تو رو اذیت نمی کردن! اصلا جرأت نمی کردن که ترو بزنن که بمیری! الهی پای اون عمه م بشکنه که زد توی پهلوی تو! الهی دست ننه بزرگم چلاق بشه که موهای قشنگ تو رو می کند! خودشون زشت و ایکبیری ان و چشم ندارن تو رو که خوشگلی ببینن! مامان! مامان! پاشو دیگه! ترو خدا پاشو! من می ترسم تنهایی! من از اینجا می ترسم! من می ترسم تنهایی برگردم خونه! خودت رفتی بهشت و منو اینجا تنها گذاشتی!؟ من نمی خوام بهم بگن بچه یتیم!
من می خوام مامان داشته باشم! می خوام یه مامان مثل تو خوشگل داشته باشم! تو رو خدا پاشو! جون من پاشو!
اینا رو گفتم و سرمو گذاشتم رو خاک و گریه کردم که یه مرتبه یه صدایی مثل صدای گاو از پشت سرم اومد! برگشتم که یه دفعه بابام خودشو مثل توپ بغل قبر زمین زد! با دستاش خاک رو ور میداشت و می ریخت رو سرش و مثل گاو نعره می کشید! گریه می کرد و نعره می کشید و فقط می گفت : وای! وای! وای! وای!
دو تا شوهر عمه هام پریدن که بگیرنش اما پرت شون کرد عقب و با همون صدا و گریه گفت : برین کنار! گولم زدین! جهنم رو واسم خریدین! گولم زدین! باباش در حقم پدری کرده بود! خودش زنم بود! خانومم بود! گولم زدین! جهنم رو واسم خریدین! برین بی شرفا! برین بی غیرتا! ولم کنین دیگه!
اینا رو گفت و دوباره خودش رو انداخت رو قبر و های های گریه کرد و گفت : "زن بهت بد کردم! حلام کن! گول خوردم! حلالم کن! قدرت رو ندونستم! حلالم کن! قربون اون خانومیت برم! قربون اون صبرت برم! بمیرم برات که چقدر درد کشیدی! بمیرم برات که چقدر کوچیکت کردن! خدا ازشون نگذره! لعنت به مرده و زندتون که گولم زدین و خامم کردین و زنم رو به کشتن دادین!"
اینا رو می گفت و خاک می ریخت رو سر و کله ش! تو همین موقع یکی از....

T!Na
چهارشنبه ۰۹ شهریور ۹۰, ۰۹:۵۸ قبل از ظهر
شوهر عمه هام اومد جلو و به من گفت : همش تقصیر تو یه الف بچه س! اینا چیه سر قبر میگی؟! بعدش رفتن طرف پدربزرگ تونو و به زور از روی قبر بلندش کردن! اونم همش بهشون فحش میداد ومیزد تو سرشون! اونام فقط دلداریش می دادن و اصلا فحش هایی رو که می شنیدن به روی خودشون نمی آوردن! خلاصه به زور بردنش و نشوندنش تو درشکه و یکی شون برگشت و دست منم گرفت و کشید و سوار درشکه کرد و حرکت کردیم!
(( اینجای سرگذشت که رسید ،ساکت شد و یه سیگار روشن کرد و دو تا پُک بهش زد و بعدش گفت))
- برین از پدراتون بپرسین عباس جلاد و صفدر میرغضب کی ن؟! پسر یکی شون وکیل پدراتونه و پسر یکی دیگه شون مهندسی یه که براشون برج می ساهزه! برین بپرسین این دو تا آدم کی هستن!
((بعد اشک از چشماش اومد پایین و بلند شد و از اتاق رفت بیرون! من و مانی مات به همدیگه نگاه می کردیم! یه خرده که گذشت مانی گفت))
- می دونی این صفدر میرغضبی که میگه کیه؟! حاج آقا صفدر خان با یه تپّه ریش و پشم،ابوی جناب آقای مهندس علی...!
((فقط نگاهش کردم! باورم نمی شد چیزایی که شنیدم حقیقت داشته باشه!))
مانی - چه پدربزرگی برای ما ساخته بودن! بُت اعظم! سمبل انسانیت! بزرگ خاندان! مرد حق! انسانی که مردم برای حاجت گرفتن چیز نذرش می کنن! عضو گروه مافیا! طراح قتل و جنایت! کلاهبردار بزرگ!
- از کجا معلوم اینا که عمه گفت درست باشه؟!
مانی - برای چی دروغ بگه؟! برای پول؟! برای مال دنیا؟! میدونی چند سالشه الان؟!!! دیگه پول رو برای کی ش می خواد؟!
((تو همین موقع عمه با یه سینی چای اومد تو و بهمون تعارف کرد و بعدش نشست و یه خنده ی تلخ کرد و گفت))
- ناراحت تون کردم؟
- خب هر کسی این چیزا رو بشنوه ناراحت می شه!
عمه - حقیقت تلخه!
- چرا اینا رو تا الان به کسی نگفته بودین؟!
عمه - اولا به کی می گفتم؟! به پدراتون؟! خودشون کم و بیش یه چیزایی می دونن! بعدشم،اگه نگفتم به خاطر این بود که تا حالا فکر می کردم که این برادرام هستند که به جبران ظلمی که پدرشون در حق من کرده،دارن زندگی مو اداره می کنن! اما چند وقت پیش فهمیدم که این طور نیست! اون موقع عقده ها و کینه های گذشته برام زنده و تازه شد! از اینا گذشته،شماها هنوز کوچسک بودین! اگه حتی دو سال پیش بهتون این چیزا رو می خواستم بگم تخمل نداشتین که به نیمه سرگذشت برسیم! حتی شاید قبول نمی کردین که عمه ای دارین! می دونین همین صفدر میر غضب چند سال پیش منو پیدا کرد و اومد سراغم؟! اومده بود ازم حلالیت بطلبه! اما حلالش نکردم!
نشسته بود جلوم و با گریه برام درد و دل می کرد! اینا چند نفر بودن! اون و عباس جلاد و دو تا شوهر عمه هام! اون شب که پدربزرگم داشت شربت نذری می داد،همین 4نفر اون وسط سر و صدا کردن و گفتن تو شربت عرق ریحته! همین عباس و صفدر با قمه پدربزرگم و کشتن! پول خوبی م گرفتن! با همون پول وضع شون خوب شد! اما بی تقاص نموندن! خودش اینجا با گریه و زاری جلوم اعتراف کرد! الانم زنده س! هر چند که چند ساله زمین گیره! خدا بهش بدتری بده! می دونین چی بهم می گفت؟! می گفت یه پسر داره و دو تا دختر اما تازه بعد از اینکه بچه هاش بزرگ شدن و از آب و گل در اومدن ، وقتی یه مرض میگیره و میره آزمایش ، می فهمه که مرد نیس و بچه دار نمی شه! زنش بهش خیانت کرده بوده! می گفت کاشکی می مردم و یه همچین روزی رو نمی دیدم!
زنش رو طلاق می ده و نصف ثروتش رو که به نام زنش کرده بوده جلو چشمش میده دست رفیق شخصی زنش! صداشم نمی تونسته در بیاد! پای آبروش وسط بوده! بچه هاشم جریان رو می فهمن! رفیق شخصی زنشم با زنش عروسی می کنه و میشینن و ثروت آقا رو می خورن!
این همه جون کند و پول خون گرفت و عاقبت که می خواست بشینه پاش و بخوره و آخر عمری استراحت کنه،این برنامه ی زنش بوده و خودشم حتما خبر دارین که الان چند ساله که سکته کرده و افتاده یه گوشه و لگن زیرش و میذارن و هر ساعت از خدا مرگش رو می هواد! دو سالم هس که آقا رو گذاشتن آسایشگاه ! منم گاه گداری میرم عیادتش! میرم که بهش بگم هنوز حلالش نکردم! این از این! اون عباسم که چند سال پیش خوره گرفت و چند سال جون کند و آخری آ طوری شده بود که از بو گند تنش هیچکسی رغبت نمی کرد نزدیکش بره! بعدشم که مرد،شهرداری نعشش رو از رو زمین ورداشت! حالا اگه فکر می کنین من دروغ می گم،یه سر برین آسایشگاه...عیادت حاج صفدر خان! ازش دو کلمه سوال کنین ببینین چی می گه! حتما من دروغ می گم دیگه! برین اون راستش رو براتون بگه! اون وقت اگه تو کلام من یه دروغی دیدین بیاین تف کنین تو رو من!
مانی - اختیار دارین! ما غلط بکنیم! دیگه بعد از یه عمر گدایی شب جمعه که یادمون نمی ره! من انقدر تو زندگیم دروغ گفتم که حرف راست رو از یه فرسخی می شناسم! اما شما نمی دونین که از این پدربزرگ برای ما چه بتی ساخته بودن!
عمه - آخه آخر عمری دیگه عابد و زاهد شده بود! وقتی م که داشت می مرد فرستاد دنبال من! اما هر کاری کرد نرفتم ببینمش!
(( چایی ش رو ورداشت و یه خرده خورد و بعدش یه نگاه به ساعت کرد و گفت))
- انا چرا نیومدن پس؟!
- کجا رفتن؟! دانشگاه که تعطیله!
عمه - نمی دونم اما موقعی که داشتن می رفتن خیلی ناراحت بودن! خیلی م با عجله رفتن! ازشون پرسیدم چی شده ها،اما گفتن چیز مهمی نیس! دلم الان شور افتاد!
- نفهمیدین کجا رفتن؟!
عمه - درست نه اما حرف دانشگاه بود!
((یه نگاه به مانی کردم و گفتم))
- می خوای بلند شیم بریم دم دانشگاه شون؟!
مانی - امروز که تعطیله! حالا یه خرده صبر کنیم شاید خودشون بیان!
عمه - اگه اومدنی بودن تا حالا اومده بودن! اینا بدون اینکه به من بگن جایی نمی رن! من می شناسمشون ! یه طوری شده حتما!
- پاشو بریم مانی!
مانی - کجا بریم آخه؟!
- می ریم جلو دانشگاه!
مانی - بابا نیم ساعت دیگه صبر کنیم خودشون بر می گردن! آخه چیزی نشده که شلوغش می کنین!
- عمه جون همیشه دیر می کردن یا مثلا کاری براشون پیش می اومد زنگ می زدن؟
عمه - آره عمه جون! الانم حواسم رفت به حرف زدن و متوجه نشدم! خیلی وقته رفتن!
- پاشو بریم مانی! پاشو زود باش!
مانی - بابا اینقدر عجله نکن! طوری نشده که! آخه الان بلند شیم کجا بریم؟! یه خرده صبر کنین حتما خودشون میان!
- پاشو میریم جلو دانشگاه!
عمه - دانشگاه نه! دانشگاه نه! خوابگاه! خوابگاه دختران!
((تا عمه اینو گفت و مانی یه نگاه بهش کرد و گفت))
- اِ...! یه مرتبه دل منم شور افتاد! بدو بریم!
- صبر کن ببینم! عمه جون کسی رو از دوستاش نمی شناسین؟
مانی - بدو دلم داره مثل سیر و سرکه می جوشه! بدو خودمون اونجا صد تا دوست پیدا می کنیم! یعنی صد تا از دوستاشو پیدا می کنیم!
((از عمه خداحافظی کردیم و اومدیم بیرون و سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم
از زیر پل گیشا انداختیم طرف امیر آباد و همونجور که می رفتیم کنار خیابون چند تا دختر واستاده بودن. مانی یه نگاه بهشون کرد و گفت))
- کتاب دستشونه!
- خُب؟!
مانی - انگار اینام می خوان برن دانشگاه!
- خُب؟!
مانی - یعنی ما که داریم می ریم،خب اینارو هم سوار کنیم برسونیم ! ثواب داره!
- ما دانشگاه نمی ریم! میریم خوابگاه دانشگاه!
مانی - چه فرقی داره؟! ما می رسونیمشون خوابگاه،شاید بخوان لباسی عوض کنن یا یه چیزی بخورن یا یه کتاب دفتری وردارن و بعدش خودشون برن دانشگاه!
((یه چپ چپ بهش نگاه کردم و هیچی نگفتم که یه خرده بعد با عصبانیت گفت))
- بابا یه دقیقه نگه دار کار دارم!
- چیکار داری؟!
مانی - مگه کوری نمی بینی که همه ی این دختر خانما که بغل خیابون واستادن کتاب دفتر دست شونه! خب نیگه دار اینارم برسونیم دیگه! چیه ماشین داره خالی میره!
- کتابای دانشگاهی اینطوری نیس ! بزرگتره!
مانی - بچه خر می کنی؟! کتاب کتاب دیگه! کتاب دانشگاه که وجبی بزرگ نمی شه!
- چرا! کتاب دانشگاه از کتاب دبیرستان بزرگتره.
مانی - اِ...؟! یعنی سایز کُتُب دانشگاهی رو با وجب معلوم می کنن؟! یعنی سال اول یه وجب،سال دوم یه وجب و دو انگشتو سال سوم دو وجب و یه انگشت کمه؟!
- اِه...! میذاری بفهمم کجا دارم میرم؟!
مانی - آهان! این یکی دانشگاهیه! نیگا کن! هم کتابش بزرگه هم جای دفتر کلاسور دستشه! این دیگه حتما دانشگاهیه! نیگه دار سوارش کنیم که ثواب داره!
- چقدر شلوغه آل احمئ؟!
مانی - می گفتن آدم مظلومی بوده!بابا نیگه دار آخه! بخدا قسم این یکی رو دیگه کارت دانشجویی شونو هم دیدم! نیگه دار پدرسگ!اصلا من . . .

T!Na
چهارشنبه ۰۹ شهریور ۹۰, ۰۹:۵۹ قبل از ظهر
نمی آم! نیگردار من پیاده میشم! آدمی که اهل ثواب نیست نباید باهاش همسفر شد! نیگردار من پیاده میشم!
- مانی به جون تو یه خبرایی شده! سر ِ امیرآباد رو نگاه کن! ببین چقدر شلوغه!
مانی - حتما تصادفی چیزی شده!
((با بدبختی انداختیم تو امیرآباد و یه خرده که رفتیم دیدیم دیگه نمیشه جلوتر رفت! ماشینا همین طور وسط خیابون واستاده بودن! پیاده شدم و به مانی گفتم بشینه پشت فرمون و خودم رفتم جلوتر که دیدم نزدیک خوابگاه تظاهراته! دختر و پسر واستادن وسط خیابون و راه رو بند آوردن! از همون جا به مانی اشاره کردم که بیاد. اونم از ماشین پیاده شد و اومد جلو و تا چشمش به تظاهرات افتاد گفت :
خدا گر ز حکمت ببندد دری ز رحمت گشاید در دیگری
موج خروشان دانشجویی رو ببین ! من رفتم شنا !
(( تا اومدم دستش رو بگیرم که رفت وسط جمعیت! برگشتم طرف ماشین از وسط خیابون جابه جاش کنم که دیدم سوءیچ رو برده! دوباره برگشتم و رفتم جلو و از همونجا نگاه کردم که دیدم رفته پیش چندتا دختر خانوم دانشجو واستاده و داره بلند بلند یه چیزایی میگه! دوءیدم طرفش! واستاده بود اون وسط و هی می گفت : زنده باد دانشجو! زنده باد آزادی !
رسیدم بهش و گفتم :
- چیکار داری می کنی؟!
مانی - دارم مطالبات این دختر خانوما رو پیگیری می کنم!
- زنده باد منده باد چرا میگی؟!
مانی - پسبگم مرده باد؟! بخدا حیفه که یه مو از سر این دخترخانومای دانشجو کم بشه!
((آروم در گوشش گفتم:))
- الان میریزن میگیرن مونوآ!
مانی - مگه آدم بگه زنده باد آزادی جرمه؟!
- بیا بریم کار داریم! مگه نیومدیم دنبال رکیانا اینا؟!
مانی - من امکان نداره این خانوما رو تنها بزارم!
- مانی به جون تو این دیگه شوخی نسّ آ!
مانی - من شوخی با کسی ندارم!
((دوباره شروع کرد به داد زدن!))
- زنده باد آزادی!
((بعد برگشت طرف چندتا از دخترخانوما و گفت:))
- معذرت می خوام خانم محترم! غیر از زنده باد آزادی دیگه باید چی بگیم؟
((دختر خانوما زدن زیر خنده و یکی شون گفت :))
- شوخی می کنین آقا؟!
مانی - نه به سرتون قسم! ما همین الان رسیدیم و هنوز نمی دونیم جریان چیه!
دختره زد زیر خنده و گفت :
- پس برا چی اومدین این وسط؟
مانی - می خوایم پشت شما باشیم! دوش به دوش هم و بغل به بغل هم بریم جلو! یعنی در واقع ما چون عادت کردیم اول می ریم تو صف بعدش می پرسیم چی می دن،اینه که ماهام اوّل اومدیم این وسط و . . .
((دخترا زدن زیر خنده و یواش یه چیزی در گوش همدیگه گفتن و به ما نگاه کردن! حالا مانی م ول کن نبود! همینجوری مشتش رو گره کرده بود و شعار میداد!))
مانی - دانشجو! حمایتت می کنیم! الهی قربونتون بشم! حمایتت می کنیم!
((آروم رفتم بغلش و در گوشش گفتم))
- زده به کلّهت؟!
مانی - میذاری یه خرده ام به فکر مملکتم باشم یا نه؟!
اینو گفت و همینجور که شعارمیداد رفت وسط همون چندتا دخترخانومو گفت :
- ببخشین! شعار جدید ندارین؟ خسته شدیم از بس این قدیمیارو گفتیم!
یکی از دختر خانوما خندید و گفت:
- اگه همین قدیمیا جامه ی عمل بپوشن برا ما کافیه.
مانی - امّا به نظر من جامه مامه نپوشن قشنگ ترن! یعنی همینجوری لخت و عریان بیانشون کنیم خیلی بیشتر نمود پیدا می کنن و تأثیر گذارترن!
((دوباره همه زدن زیر خنده! رفتم بغلش و آروم گفتم:))
- بیا بریم تا کار دستمون ندادی! دلم برای رکسانا اینا شور میزنه!
یه نگاه به من کرد و آروم گفت:
- اگه یه بار دیگه تو کارای سیاسی من دخالت کنی،همین الآن داد می زنم به این دخترخانوما و میگم که یه نفوذی اومده میونمون و انگشتم رو می گیرم طرف تو و خودم می رم یه گوشه وایمیستم!
اون وقت اینا می ریزن سرت و تموم گوشت تنت رو با وشگون میکنن آ ! اینجا دیگه حرف منه!
(( دیدم دخترا دارن به من نگاه می کنن! منم ساکت بغل مانی واستادم و شروع کردم این ور و اون ور رو دیدن و دنبال رکسانا اینا گشتم که برگشت طرف دخترا و گفت:))
- خسته شدیم والا! از بس که شعار دادیم این گلوم شد عین چوب خشک! دهنم شد عین زتّوم تخ! اینجاها یه کافی شاپی چیزی نیست بریم یه قهوه ای چیزی بخوریم گلومون تازه شه؟
یکی از دختر خانوما با خنده گفت:
- شما که ده دقیقه هم نیست که اومدین!
مانی - بَه هه! ما قبل از اینجا اون یکی دانشگاه بودیم و سه ساعت تموم ، یه نفس شعار می دادیم! این طوری ما رو نیگا نکنین! ما تظاهر کننده ی حرفه ای ایم!
الآنم میریم با همدیگه یه جا می شینیم و یه چیزی می خوریم. هم گلومون تازه میشه و هم خستگی مون در میره و هم ایدئولوژی هامونو با همدیگه یکی می کنیم و برمیگردیم اینجا و تا اِلاهه صبح شعار میدیم!
دخترا دوباره زدن زیر خنده! رفتم بغلش و آروم بهش گفتم:
- الآن موتورسوارا میان آ !
مانی - ببین! منو نترسون! من مثل سد سکنر اینجا واستادم! من و این دخترخانومای دانشجو رو فقط مرگ می تونه از هم سوا کنه! شعار بده، نترس بدبخت بزدل جبون!
(( اینارو همچین بلند گفت که دخترا شنیدن و برگشتن به من نگاه کردن! منم از خجالت سرمو انداختم پایین! یکی از دخترا یه چپ چپ به من نگاه کرد و بعد برگشت طرف مانی و گفت :))
- این آقا کی ن؟!
مانی - هارونه! یعنی هامونه! خیلی سنگدله! فقط به منفع خودش فکر می کنه و بس! ای مرفّه بی درد!
((چپ چپ بهش نگاه کردم و هیچی نگفتم! یعنی دخترا طوری نگاهم می کردن که جرأت نداشتم یه کلمه حرف بزنم!))
مانی - حالا ولش کنین! تقصیری م نداره بیچاره! تو یه خانواده ی برژوآ چشم وا کرده و پدرش یه عمر مثل زالو خون مسضعفین رو مکیده و اینم دیده و یاد گرفته! امّا اینم بگما ! استعداد خوبی داره! پاش بیفته چنان مبارز نستوهی ِ که نگ.! قیافش رو نگاه کنین! عین ارنستو چگواراس ! مخصوصا اگه بزاره یه هوا موهاش بلند بشه و یه روبان قرمز به موهاش بزنه و یه سیبیلم بزاره دیگه خود فیدل کاستروام نمی تونه بشناسدش! بچۀ خوبیم هس آ امّا تنها اشکالش اینه که پولدار و مستکبره! میگم تو رو خدا یه خرده شما نصیحتش کنین شاید اخلاقش عوض بشه یعنی حرف دختر خانوما خیلی توش اثر داره! اگه خواهری کنین و یه خرده...
یه مرتبه یکی از اون وسط داد زد و گفت :
موتور سوارا ! موتورسوارا !
همه برگشتیم و اون طرف خیابون رو نگاه کردیم که مانی آروم در گوشم گفت :
- من که رفتم! فکر خودت باش !
((تا برگشتم نگاهش کردم که دیدم مثل برق داره می دوئه طرف ماشین! اون دخترام با بقیه رفتن طرف خوابگاه ! موندیم من و یه عده دیگه ! حالا نمی دونیم کجا بریم! دانشجوآیی که اونجا بودن همه جمع شده بودن جلو در ِ خوابگاه و بقیه شونم رفته بودن تو خوابگاه و شعار می دادن! یه عده هم با چوب و چماق داشتن می اومدن طرف ما ! همه داشتن فرار می کردن! دیگه نفهمیدم چی شد فقط یه وقت متوجه شدم که دارم با حالت دوئیدن می رم طرف ماشین! چند ثانیه بعد رسیدم و دیدم مانی رفته نشسته تو ماشین و در ماشین م قفل کرده! اونقدر از دستش عصبانی شدم که نگو! تا منو دید قفل در و واکرد و گفت :
- بشین بریم!
یه نگاه بهش کردم و گفتم :
- آخه من به تو چی بگم؟!
مانی - الآن وقت چیز گفتن نیست! بشین که در ریم!
- دّر ریم؟! یعنی فرار کنیم؟!
مانی - فرار که نه! یه عقب نشینی تاکتیکی!
- خجالت نمیکشی مانی؟!
مانی - خجالت برای چی بکشم؟! چوب آ رو نیگا کن! قاعدۀ تنۀ چناره! یه دونه بخوریم پیشواز گرگ بیابون می ریم! بشین می گم!
- من نمیام!
مانی - یعنی چی؟!
- یعنی اینا رو تنها نمیذارم!
مانی - موتور سوارا رو تنها نمیذاری؟! اینا احتیاج ندارن! یعنی اصلا تنها نیستن! هم چوب و چماق دارن و هم پشت شون گرمه! خیالت راحت راحت باشه! برای این عزیزان هیچ اتفاقی نمی افته! هزار الله اکبر پشت به پشت همدیگه دارن میان جلو!
- لوس نشو رکسانا اینا رو میگم!
مانی - از کجا معلوم اونا اینجا باشن؟!
- باید بگردیم! اگه نبودن، میریم!
مانی - وسط این همه چوب و چماق بگردیم؟!
- نترس! به ما کاری ندارن!
مانی - یعنی واقعا می خوای بری اون وسط؟!
- خب آره!
مانی - خودت می دونی قهرمان! برو! خدا پشت و پناهت! واقعا بهت افتخار می کنم! یعنی تموم فامیل و دَر و همسایه بهت افتخار می کنن! آفرین به تو! من همیشه تو چشمای تو شجاعت رو می دیدم! برو معطل نکن! خیال تم از هر بابت راحت باشه! می دم برات کوچه به کوچه حجله بزنن! از این چارپایه هام بغل هر . . .

T!Na
چهارشنبه ۰۹ شهریور ۹۰, ۱۰:۰۰ قبل از ظهر
کدوم میذارم و روشم یه سینی پُر،خرمای بم کرمان! شربت فصل به فصل!
شیرکاکائو نوبت به نوبت! حلوا سینی به سینی! برو قهرمان من! برو که بهت قول میدم تا 10 دقیقه ی دیگه اسمت میره جزو تاریخ ملی ما!
- اِه...! تو نمی یای؟!
مانی - من به گور پدرم می خندم! چوب آرو نمی بینی؟! همچین این دستا میره بالا و پایین که انگار دارن فرش می تکونن! اصلا من هیچ وقت لیاقت اینو نداشتم که اسمم تو تاریخ ثبت بشه! تو برو عزیزم و خودتو به خاطر من از این فیض محروم نکن!
- به درک! من رفتم!
- اِ...! واستا خره! جدی جدی داری می ری؟!
((پیاده شد و دوئید دنبالم و گفت:))
- دیوونه شدی؟
- من باید اینجاها رو بگردم! تا خیالم راحت نشه که رکسانا اینجا نیس،جایی نمی یام! همین!
مانی - ای لعنت به مرده و زنده ت آدم بدقلق!
((راه افتادم رفتم جلو که دو نفر جلومو گرفتن و یکی شون گفت))
- کجا؟!
((تا اومدم یه چیزی بگم که مانی زد و گفت))
- اومدیم بهتون خسته نباشین بگیم! خدا قوّت!
((دو تا پسرا خندیدن و همون یکی گفت))
- برگردین برین! اینجا جای شما نیس!
مانی - می گم برادر یه چوب اضافه ام اگه داشته باشین ماهام یه تن و بدنی گرم می کنیم آ!
((این دفعه منم خندم گرفت که همون پسره زیر بغل مانی رو گرفت و گفت))
- برو باباجون بذار به کارمون برسیم! جفت تون برین! شمام برو!
((من همونطور واستاده بودم و نگاهش می کردم که جدّی شد و گفت))
- حرف حالی ت نمیشه؟!
مانی - برادر! این گوشاش سنگینه! صدا رو نمیشنفه! بذار من با علم و اشاره حالیش کنم!
«اومد جلو من واستاد و با انگشت یه چوب رو نشون داد و بعد با دو تا دستاش کلفتی چوب رو اندازه کرد و ادای اینو در آورد که یعنی می خواد بزنه تو کلّه ت! بعد یه مرتبه داد زد و گفت»
- آقای زاپاتا! چوب کلفت! دست قوی! پشت گرم! شوخی پوخی م تو کار نیس! بیا بریم تا هنوز سر لطفن! و ماها سالمیم!
دوباره پسرا خندیدن و من بهشون گفتم:
- آقایون ما اومدیم دنبال چندتا از فامیلامون!
پسره یه نگاه به من کرد و بعد به مانی گفت:
- تو که گفتی این چیزی نمی شنفه؟!
مانی - گفتم کَره! نگفتم که لاله!
پسره یه نگاهی به من کرد و بعد همونجور که داشت می رفت گفت:
- الآن نمیشه جایی رو گشت! راه بیفتین برین!
«صب کردم تا یه خرده ازمون دور شدن. بعدش با مانی راه افتادیم تو پیاده روی اون طرف! قیامت بود! این اونو هل می داد! اون یکی رو هل می داد! یه عده جلوی خوابگاه یه چیزایی می گفتن! ماشینا اون وسط مونده بودن! یه عده بی خودی فرار می کردن! یکی دو جا چند نفر با روزنامه آتیش روشن کرده بودن و دود راه افتاده بود! خلاصه اوضاع بدی بود! من و مانی م همین جوری می رفتیم جلو و تو جمعیت رو نگاه می کردیم! اصلا نمی شد کسی رو تشخیص داد! انقدر آدم اونجا جمع شده بود که تنه به تنه می خورد! ماشینا همه بوق می زدن! صدا به صدا نمی رسید! یه عده بی خودی فحش می دادن و معلوم نبود به کی دارن میدن! صدای فحش اونا و بوق ماشینا و دود و صدای بلندگو که هی از یه جا داد می زد و از مردم خواهش می کرد که متفرق بشن،همه با هم قاطی شده بود و یه صحنه ی خیلی عجیبی رو درست کرده بود!
من و مانی م همین جوری می رفتیم جلو و دخترا رو نگته می کردیم که رکسانا اینا رو پیدا کنیم!
جلوی در خوابگاه که اصلا نمی شد رفت! وسط خیابونم یه عده با همدیگه دعواشون شده بود و داشتن همدیگه رو می زدن! اومدیم از وسطِ خیابون رد بشیم که یه مرتبه چشمم افتاد به کارگردان فیلم ترمه اینا! اونم ما رو دید و دوئید طرف ما و با خنده گفت:
- بابا کجائین شما؟! بیاین بریم جلو!
مانی - قربون شما! قبلا صرف شده! نفری دو تا چوب خوردیم! شما بفرمائین که تازه رسیدین!
کارگردان زد زیر خنده و گفت:
- اما عجب ایده ای دادی آ! دستت درد نکنه! عالی بود!
یه نگاه دوتایی بهش کردیم که مانی گفت:
- چی عالی بود!؟
کارگردان - همون جریان شیرکاکائو و کیک دیگه! مگه ترمه خانوم بهتون نگفت؟!
مانی - نه! من اصلا امروز باهاش حرف نزدم!
کارگردان - بابا امروز فیلبرداری داشتیم ! پس با شما نیس!؟
مانی - نه! ما اصلا نمی دونیم جریان چیه؟!
کارگردان- ما یکی دو ساعت پیش دو تا وانت شیرکاکائو و کیک آوردیم اینجا و گذاشتیم بغل خیابون و شروع کردیم به دادن! غلغله شد! ماشینا همینجور که داشتن با سرعت رَد می شدن تا چشم شون به شیرکاکائو و کیک می افتاد،می زدن رو ترمز! مردم که رد می شدن می اومدن جلو! ماهام بیست تا دونه لیوان بیشتر نیاورده بودیم! همچین شلوغ شد که نگو! یه سری فیلم برداری کردیم و منتظر ترمه خانومیم!
مانی - پس اون پسرا که چوب داشتن و با موتور اومدن چی بود؟!
کارگردان - بچه های خودمونن!
مانی - پس این همه شلوغی مال شیرکاکائوئه؟!
کارگردان - آره! دستت درد نکنه! اما الان یه نیم ساعتی هس که اوضاع از دست مون در رفته! یعنی شیرکاکائو آ و کیک آ داره تموم میشه و مردم که منتظر واستاده بودن شلوغ کردن و یه عده م با همدیگه دعواشون شده! زنگ زدیم به پلیس که بیاد و اوضاع رو درست کنه!
- ببخشین! دانشجوآ کجان پس؟!
کارگردان - اونا جلو خوابگاه ن! همونا که اونجا واستادن و دارن با هم حرف می زنن! می گم یه زنگ به ترمه خانم بزنین ببینین کجان؟!
((من دیگه منتظر نشدم و راه افتادم طرف خوابگاه و رفتم وسط دانشجوآ! یه جا یه عده شون داشتن شعار می دادن! رفتم جلو و شروع کردم به گشتن امّا رکسانا اینا رو پیدا نکردم! تو همین موقع چهار پنج تا ماشین پلیس رسید و مأمورا پیاده شدن! خودشونم مونده بودن که اینجا چه خبره! از دور می دیدم که کارگردان رفت با فرماندشون صحبت کرد و اونم انگار داشت باهاش دعوا می کرد! یه خرده بعد همونجور که داشتم دنبال رکسانا اینا می گشتم دیدم مأمورا شروع کردن به متفرق کردن مردم! تو همین موقع یه گوشه دیگه دعوا شد! مأمورام ریختن اونجا و یه عده رو گرفتن! وسط اونام یه عده از دانشجوها دستگیر شدن! دستگیر شدن همانا و کار بالا گرفتن همانا! دانشجوای دیگه م که دیدن دوستاشون به اشتباه دستگیر شدن از این طرف شروع کردن به شعار دادن! مسئله جدی شد! رفتم اون طرف که دیدم یکی از مأمورا داره با بی سیم تماس میگیره که ضد شورش بفرستن! برگشتم این طرف که یه مرتبه بین دانشجوایی که دستگیر شده بودن چشمم خورد به رکسانا! دوئیدم طرفش که چند تا مأمور جلومو گرفتن! منم برگشتم این طرف و دوئیدم طرف فرماندشون که داشت هنوط با کارگردان بحث می کرد! رسیدم جلوش و سلام کردم و گفتم:
- ببخشین! حتما متوجه شدین که جریان چیه؟!
یه نگاهی به من کرد و گفت:
شما؟!
- جناب سرهنگ اگه یه خرده غفلت کنین ممکنه دیر بشه! مأموراتو اشتباها دانشجوآ رو گرفتن! الان مسئله حاد میشه!
تا اینو شنید و گفت:
کجا؟!
بالای خوابگاه!
بیچاره دوئید اون طرف! منم دنبالش دوئیدم و تا رسیدم اونجا و داد زد شر مأمورا و گفت:
دارین چیکار می کنین؟! دانشجوآ رو اشتباهی گرفتین!
اینو که گفت یه مرتبه دانشجوآ ساکت شدن و زود به مأموراش گفت:
- هرکی کارت دانشجویی داشت ازش عذرخواهی کنین و آزادش کنین! اصلا همه شونو آزاد کنین! بفرمائین خانوما! بفرمائین آقایون! اشتباهی شده! بدون مجوز داشتن فیلمبرداری می کردن! بفرمائین خواهش می کنم!
((مأمورا از دانشجوآ عذرخواهی کردن و رفتن و اون سرهنگم از همه عذرخواهی کرد و برگشت پایین و همه با همدیگه شروع کردن به رد کردن ماشینا و مردم! برگشتم طرف رکسانا اینا که سه تایی کنار نرده ها واستاده بودن! رفتم جلوشون و گفتم:))
- بیایین بریم! ماشینو وسط خیابون ول کردیم اومدیم!
رکسانا - تو اینجا چیکار می کنی؟!
- بیاین بریم تا بهتون بگم!
دستش رو گرفتم و از پیاده رو رفتم تو خیابون که یه مرتبه مانی با ماشین جلومون زد رو ترمز! ترمه م باهاش بود! یه نگاه به مانی کردم و گفتم:
- الهی تو بمیری با این ایده هات! نزدیک بود الان اینجا بی خودی خون و خونریزی بشه!
مانی - بابا من چه می دونستم اینا بدون اینکه به کلانتری خبر بدن می آن واسه فیلم برداری! حالا سوارشین بریم!
در ماشین رو وا کردم و سارا رفت جلو بغل ترمه و من و رکسانا و مریم نشستیم عقب که همه یه سلام و علیک کوتاه با همدیگه کردن که رکسانا گفت:
- فیلم برداری دیگه چیه؟!
زود جریان رو بهش گفتم که گفت:
پس این چماق به دستا کی بودن؟!
- بچه های خود فیلم برداری بودن!
رکسانا - کی یه همچین حرفی زده؟!
مانی - بابا کارگردان نفری پنج هزار تومن به چند نفر داده بود که با چوب و چماق بیاین وسط مردم و دانشجوآ!
رکسانا - صدنفر چوب به دست اینجا بودن! چند نفر چیه؟!
- اینا همش فیلم بوده رکسانا!

T!Na
چهارشنبه ۰۹ شهریور ۹۰, ۱۰:۰۰ قبل از ظهر
رکسانا - فیلم بوده؟! پس فیلمت رو نگاه کن!
یه مرتبه دولا شد و شلوارش رو زد بالا! ساق پاش کبود شده بود! یه نگاهی به پاش کردم و گفتم :
- خوردی زمین؟!
رکسانا - نخیر! یکی از هنرپیشه هاتون وقتی داشتم از جلوش فرار می کردم با پوب زد تو پام! بعدشم کیف چند نفر و از دست شون قاپیدن و فرار کردن!
یه آن موندم! برگشتم به مانی نگاه کردم و گفتم :
- مگه کارگردان نگفت اینا همه فیلمه؟!
مانی - والّا همینو گفت!
ترمه - قرار بود اینجوری باشه! بعدشم ، 7،8 نفر بیشتر نبودن!
رکسانا - تموم شیشه های خوابگاه رو خُرد کردن! جلو خودم چند تا از دوستامو همچین زدن که بیهوش شدن! فیلم کجا بود؟!
بغض گلوش رو گرفته بود! خودمم همین طور! چشمم که به پاش افتاد اصلا حالم بد شد! به مانی گفتم :
- حرکت کن برو!
مانی م گاز داد و راه افتاد و همینجوری که از جلو خوابگاه رد می شدیم دیدیم که رکسانا راست می گه! یه عده سرشون شکسته! یه عده از دماغشون داره خون میاد! شیشه ی اتاقای خوابگاه خُرد شده!
برگشتم به مانی گفتم :
- عجب فیلم مستندی شد!
مانی م با دستش بغل خیابون رو نشون داد! تو چند تا اتوبوس یه عده دختر و پسر نشسته بودن که همشون یا زخمی شده بودن و یا داشتن گریه می کردن!
یه مرتبه یه خرده جلوتر رکسانا داد زد و گفت :
- اوناهاش! همون دو تا پسرا که دارن با همدیگه می رن پایین! اون یکی که با چوب منو زد!
تا اینو گفت به مانی گفتم :
- نیگه دار!
رکسانا - می خوای چیکار کنی؟!!
- نیگه دار مانی میگم!
مانی زد رو ترمز و تا من در ِ ماشین رو وا کردم که رکسانا آویزون شد به من و زد زیر گریه و گفت :
- ترو خدا نرو هامون! ول کن کثافتارو! اصلا دروغ گفتم! اینا نبودن که!
آستین م رو از دستش درآوردم و پیاده شدم و رفتم جلو اون پسرا که پشت سرم مانی م اومد و تا رسیدم بهشون گفتم :
- وایسین ببینم!
دوتایی واستادن و یکی شون گفت :
- بفرمائین!
- کدومتون با چوب اون خانومو زدین؟!
رنگ شون پرید و یکی شون گفت :
- ما نبودیم به خدا! اشتباهی گرفتین!
تا اینو گفت رکسانا پرید پایین و همونجور که گریه می کرد اومد جلو و به همون پسره گفت :
- غلط کردی! خودت بودی! با همین دوست آشغالت! دور و ورت خالی شده ترسیدی؟!
پسره یه نگاهی به پشت سرش کرد و یه مرتبه یه خنده ای کرد و گفت :
- ترس برای چی؟ اگه من شما رو زده بودم که می گفتم!
تا اومدم یه چیزی بگم که از پشت سر دو تا جوون دیگه اومدن جلو و یکی شون گفت :
- حسین چی شده؟!
پسره برگشت طرف اون دو تا و گفت :
- الان می فهمی!
بعد یه نگاه به من کرد و گفت :
- آره! من بودم که زدمش! حالا حدیثی یه؟
تا اینو گفت همچین با مشت زدم تو صورتش که پرت شد رو زمین! اون یکی دوستشم تا خواست حرفی بزنه مانی یه چک زد تو صورتش که از دماغش خون وا شد! برگشتم طرف اون دو تا که هر دو تایی یه قدم رفتن عقب!
زود پسره رو از جا بلند کردم و گفتم :
- فکر کردی خیلی شجاعی که با چوب دخترا رو می زنی؟! حالا منو بزن ببینم! بی شرف تو شلوغی کیف دزدی می کنین؟!
دوباره یه مشت دیگه زدم تو صورتش که لب ش پاره شد و خون زد بیرون!
رکسانا زود دست منو و گرفت و گفت :
- جون من هامون بیا بریم! ولش کن! بسُه شه دیگه! جون من بیا بریم!
یه نگاه به پسره کردم و گفتم :
- برو از این به بعد یکی رو بزن که یه سر و گردن از خودت گنده تر باشه که دور و وری آ بهت باریک الله بگن!
صداش در نیومد! ماهام عقب عقب رفتیم و سوار ماشین شدیم و راه افتادیم و چند دقیقه بعد رسیدیم سر گیشا که به مانی گفتم :
- همینجا! نگه دار!
مانی - بازم می خوای با کسی درگیری کنی؟!
- نه! کلینیکه! می خوام پای رکسانا رو نشون بدم.
رکسانا - چیزی نشده هامون! یه خرده کبود شده! بریم تو رو خدا!
- شاید مو ورداشته باشه!
رکسانا - نه به خدا! هیچی نشده! فقط بریم خونه!
یه اشاره به مانی کردم که حرکت کرد و یه خرده بعد پیچید تو کوچه ی عمه اینا و جلو خونشون نگه داشت و همه جز ترمه پیاده شدیم! رکسانا رفت جلو ترمه که تو ماشین نشسته بود و گفت :
- نمی آی تو؟!
ترمه - نه رکسانا جون! فعلا نه!
رکسانام یه نگاهی بهش کرد و بعد دولّا شد و صورتش رو ماچ کرد و اومد این طرف و ماهام از ترمه خداحافظی کردیم و مانی سوار شد و حرکت کرد و رفت. من و رکسانا و مریم و سارام رفتیم خونه ی عمه اینا.
تا در رو واکردیم و رفتیم تو،عمه یه نگاهایی به ماها کرد و یه مرتبه رنگش پرید و گفت :
- چی شده؟!
- چیزی نشده عمه! جلو خوابگاه تظاهرات شده بود!
عمه - وای خدا مرگم بده! کسی م طوریش شده؟!
- خُب یه عده زخمی شدن دیگه!
عمه - تظاهرات چی بوده؟!
بعد برگشت طرف رکسانا اینا و گفت :
- شماهام برای همین رفتین؟!
رکسانا اینام هیچی نگفتن که عمه شروع کرد :
- صدبار بهتون گفتم تو این چیزا نرین! بابا سیاست پدر مادر نداره! برین بشینین درستونو بخونین آخه! شماها چیکار به این کارا دارین اگه خدای نکرده بگیرن ببرن تون من چه خاکی تو سرم کنم؟! کجا بیام دنبالتون؟! مگه بهم نگفته بودین دیگه نمی رین تو تظاهرات؟! دل مون کم غصه داره که غصه رو غصه ش بذاریم؟! کتک م زدن تون؟!
- چیز مهمی نیس!
عمه - زدن شون؟! الهی دست شون بشکنه! ایشالا خدا ازشون نگذره! ایشالا سر عزیزاشون بیاد! بیاین ببینم چی شده!
مریم - چیز مهمی نشده عمه خانم پای رکسانا یه خرده زخمی شده!
عمه - با باتون زدنش؟!
زیر بغل رکسانا رو گرفتم و بردمش طرف اتاق پذیرایی و رفتیم تو و رو یه مبل نشوندمش. بقیه م اومدن نشستن.
عمه - کدوم پاشه؟!
جلو رکسانا نشستم رو زمین و شلوارش رو زدم بالا که دیدم ساق پاش هم کبود شده و هم زخمی و اندازه ی یه گردوام باد کرده! دلم یه جوری شد! سرمو بلند کردم و یه نگاهی بهش کردم که زود گفت :
- اصلا درد نداره! خودتو ناراحت نکن!
- چی چی درد نداره! اولا که داره! بعدشم اگه خدای نکرده جای پات خورده بود تو سرت چی؟!
سرشو انداخت پایین و هیچی نگفت که عمه رفت بیرون و کمی بعد با یه کاسه آب و پنبه و باند و مرکورکروم برگشت. کاسه ی آب رو ازش گرفتم و پنبه رو زدم توش و آروم آروم خون رو پاش رو باهاش پاک کردم و یه خرده مرکروم کروم زدم رو زخمش و به عمه گفتم :
- تتراسایکلین دارین؟!
عمه - برای اینکه چرک نکنه؟! آره انگار!
دوباره رفت بیرون و با یه پماد برگشت. ازش گرفتم و یه خرده مالیدم رو زخم و بعدش شروع کردم با باند براش بستن. عمه م داشت غُر می زد!
- کار یه دفعه می شه! می گن یکی حقّ و یکی ناحق! اگه این باتوم تو چشم و چارت خورده بود که یه عمر علیل شده بودی! بابا ول کنین این کارا رو! یه لقمه نون دارم،با همدیگه می خوریمش دیگه! حالا گیرم رفتین و 4 تا شعارم دادین! فکر می کنین چی میشه؟! هیچی به خدا! این رئیس رو ورمیدارن جاش یه رفیق دیگه شونو میذارن که از اون بدتره! میگن هیچ بدی نرفته که جاش خوب بیاد! این یکی رو ورمیدارن میذارن سر اون مقام و اون یکی رو می آرن جای این یکی! فعلا که این طوریه! یخور بخوره! اون مرتبه که سر غذا اعتصاب کردین چی شد؟! غذاتون بهتر شد؟! نه! فقط چند نفر رو از تو دانشگاه اخراج کردن و یه عده رو هم زندانی! الان چند نفر تو زندانن؟! حالا از این به بعد تا شما پاتونو از خونه بذارین بیرون باید این تن من بلرزه تا برگردین! کم بدبختی خودم دارم؟! بشینین بابا درستونو بخونین و مدرک تونو بگیرین و وقتی یه کاره ای شدین،شماها خوب باشین! شماها دزدی نکنین! رشوه نگیرین! مال مردم رو نخورین! اینجوری مملکت درست می شه! از اینکه برین و هی داد بزنین که چیزی عوض نمی شه! می زنن تون و یا اخراج تون می کنن و یا میندازن تون زندان!
زخمش رو بستم و شلوارش رو آروم کشیدم پائین و یه نگاه دیگه بهش کردم و رفتم رو یه مبل نشستم که عمه گفت :
- می خوای ببریمش دکتر؟!
- خواستم ببرمش! نیومد!
عمه - از بس که لجبازه!
بعد رفت از اتاق بیرون. ماهام همین جوری ساکت نشستیم. یه خرده بعد رکسانا آروم بهم گفت :
- دستاتو بشور.
فقط نگاهش کردم و هیچی نگفتم که یه مرتبه اول سارا و بعد مریم و بعدشم رکسانا زدن زیر گریه! تازه بغض شون وا شده بود!
اون دو تا بلند گریه می کردن و رکسانا آروم! از صدای گریه شون عمه دوئید تو اتاق و یه نگاهی بهشون کرد و گفت :
- ترسیدین؟! حق م دارین! آخه شماها که طاقت این کارارو ندارین برای چی می رین جلو؟!
بعد دوباره رفت و یه خرده بعد با 3 تا لیوان آب قند برای اونا و دو تا چائی م برای من و خودش برگشت و یکی یه لیوان به مریم و سارا داد و یکی م به رکسانا که سرشو انداخته بود پائین و داشت آروم آروم گریه می کرد!
از جام بلند شدم و رفتم لیوان رو از دستش گرفتم و با یه دستمال کاغذی اشک هاشو پاک کردم و لیوان رو بردم جلو و یه خرده ازش خورد. یه مرتبه متوجه شدم که مریم و سارا دیگه گریه نمی کنن! برگشتم طرف شون که دیدم همونجور که چشماشون هنوز گریه ایه، دارن می خندن و من و رکسانا رو نگاه می کنن! خجالت کشیدم و اومدم لیوان رو بذارم رو میز برگردم سر جام بشینم که عمه م گفت :
- بده بهش بخوره عمه! فشارشون افتاده پائین! بده بخوره!
دوباره لیوان رو بردم جلو و دادم یه خورده دیگه خورد و بهش گفتم :
- پات درد می کنه؟
بهم خندید و سرشو تکون داد. دوباره یه خرده دیگه بهش آب قند دادم و گفتم :
- آروم شدی؟
بازم خندید و سرشو تکون داد. منم لیوان رو گذاشتم رو میز و رفتم سرجام نشستم که عمه فنجون چایی رو داد بهم و گفت :
- حالا جریان چی بوده؟! مانی کجاس؟! شماها رفتین چی شد؟! کجا پیداشون کردین؟!
همونجور که چایی م رو می خورم جریان رو براش گفتم که گفت :
- خدا رحم کرده که شماها به موقع رسیدین اما همیشه اینجوری نمی شه!

T!Na
چهارشنبه ۰۹ شهریور ۹۰, ۱۰:۰۱ قبل از ظهر
حالا کی بود اون پسره؟! مال فیلم برداری بوده؟!
- معلوم نشد! ماهام نفهمیدیم! انگار از این کیف زنا آ بودن! ارازل و اوباش!
رکسانا - می گم شاید سی ، چهل نفر بیشتر بودن!
مریم - دروغ می گن!
سارا - حالا ببین چند تا از بچه ها گم و گور میشن!
عمه - ایشالا که چیزی نمیشه!
« سیگارمو در آوردم و به عمه تعارف کردم و خودمم یکی ور داشتم و روشن کردم.تازه داشتم فکر می کردم که اگه اتفاقی برای رکسانا افتاده بود من چیکار می کردم؟! اگه با چوب زده بودن تو سرش چی؟! انقدر اعصابم خرد شد که از جام بلند شدم و یه عذرخواهی ردم و رفتم تو حیاط و رو پله های تراس نشستم و درختا و گنجشکایی رو که رو شاخه هاشون این ور و اون ور می پریدن نگاه کردم که در راهر واشد و رکسانا اومد بیرون و گفت :»
- بیام پیشت؟!
نگاهش کردم که خندید و گفت :
- دعوام نمی کنی؟
از جام بلند شدم و رفتم جلوش و گفتم :
- نمی تونم ساکت باشم و چیزی بهت نگم! اگه این چوب جای پات،توی سرت خورده بود چی؟! اگه خدای نکرده گرفته بودن تون چی؟!
رکسانا - تو رو خدا دعوام نکن! بریم یه دقیقه تو حیاط!
راه افتادم برم که دیدم نمی تونه درست راه بره! برگشتم طرفش و تکیه ش رو دادم به خودم و آروم آروم بردمش دم پله ها و ازشون رفتیم پایین و رفتیم تو حیاط که گفت :
- بریم وسط باغچه.
دسش رو گذات رو شونه م و همونجور که پاش لنگ می زد، آروم رفتیم وسط باغچه زیر درختا و همونجور رو چمن آ نشستیم
- درر گرفته؟
رکسانا - یه کمی.
- اولش گرم بود متوجه نشدی!
و یه نگاهی بهم کرد و گفت :
- از همون لحظه که یه مرتبه تو ر وسط جمعیت دیدم دیگه متوجه نشدم! تا اون موقع خیلی ترسیده بودم! احساس می کردم تنهام! اما تا چشمم به تو افتاد،دیگه نترسیدم! بعد از اون کتکی که به اون پسره زدی، دیگه اگه پامم قطع کنن مهم نیس!
می دونی موقعی که داشتم از وسط خیابون فرار می کردم و اون پسره چوب رو برام بلند کرد ، دلم می خواست زورم م رسید و چوب رو ازش می گرفتم و با همون می زدم تو سرش تا دیگه از این غلطا نکنه!
راستش یه چیزی مثله غدّه تو گلوم گیر کرده بود! وقتی تو می خواستی از ماشین پیاده بشی و بری سراغ پسره ، هم دلم نمی خواست بری و هم می خواست! دلم نمی خواست چون می ترسیدم بلایی سرت بیاد و دلم نمیخواست چون بهم زور گفته بود و باید جوابش رو می دادم!
یعنی باید یکی ازم حمایت می کرد و فکر می کردم تنهام و کسی رو ندارم! اما وقتی تو کتکش زدی دلم خنک شد! احساس کردم منم کسی رو دارم که مواظبم باشه و ازم حمایت کنه! ای خیلی عالیه! مخصوصا برای دختری مثل من که همیشه بی کس بوده! مرسی هامون! مرسی به خاطر اینکه اومدی دنبالم! مرسی به خاطر اینکه از دست پلیس آ نجاتم دادی!
مرسی به خاطر اون کتکی که به اون پسره زدی و ازم حمایت ردی! مرسی به خاطر اینکه رو زخمم مرهم گذاشتی! هم زخم پام و هم زخم دلم! و مرسی از اینکه به فکرم هستی! دوستت دارم هامون! تا حالا کسی رو اینطوری و اینقدر دوست نداشتم!
یه مرتبه دولا شد و دستم رو گرفت و تا خواستم جلوش رو بگیرم،ماچ کرد!
زود دستم رو کشیدم کنار و گفتم :
- چرا اینکار ر کردی؟!
رکسانا - برای اینکه بفهمی تا چه اندازه قر محبت ها تو میدونم! خیلی دوستت دارم هامون! از همون دفعه ی اولی که دیدمت عاشقت شدم و هر روزم عشقم بهت بیشتر شده!
- منم دوستت دارم رکسانا! برای همین م دیگه نمیخوام بری توی تظاهرات!
بهم خندید و آروم خودشو کشید نزدیکم و سرشو تکیه داد بهم و گفت :
- این اولین باره که بعد از سال های سال احساس آرامش و امنیت می کنم!
می دونم که نباید انتظار داشته باشم که تو ام این احساس رو داشته باشی چون تو همیشه تو زندگی کسایی رو داشتی که برات نگران باشن و حمایتت کنن و با شادی ت شاد بشن و با غم ت غمگین! امّا من نه! پس قدر این لحظات رو میدونم و ازش لذت می برم!
- منم همینطور! درسته که من همونجور که گفتی کسایی رو داشتم که مواظب باشن امّا این دلیل نمیشه که این احساس رو نداشته باشم! منم از همون دفعه ی اول که دیدمت عاشقت شدم اما عشق رو نمی شناختم! وقتی ام که شناختم سعی کردم که به روم نیارم! یعنیهمش با خودم جنگ می کردم و می گفتم که نه این عشق نیس اما بود! شاید اگه اومدم طرف عمه م و به حرفاش گوش کردم دلیل اصلی ش تو بودی! می اومدم که تو رو ببینم!
رکسانا - اینا رو راست میگی هامون؟!
- چرا باید دروغ بگم؟
« یه مرتبه سرشو بلند کرد طرف آسمون و رو سینه ش صلیب کشید و گفت :»
- خدا جون ازت ممنونم! مرسی که جوابمو دادی! مرسی!
« بعد یه مرتبه شروع کرد آروم گریه کردن!»
- گریه برای چیه دیگه؟ تو ر خدا اینجوری گریه نکن! دیوونه میشم من!
رکسانا - تو نمیدونی بعد ازاون اولین باری که با عمه اومدیم دم خونه ی شما و چشمم به تو افتاد چه کشیدم! چقدر با خدا راز و نیاز کردم که ی جوری بشه که توام منو ببینی و از من خوشت بیاد و دوشتم داشته باشی! همیشه میرفتم تو فکر و هزار جور برای خودم رؤیا درست می کردم! خودمو یه دختر خیلی پولدارمی دیدم که با یه ماشین شیک و گرون قیمت دارم میرم و مثلا با تو تصادف می کنم و بعدش تو از ماشین پیاده میشی و تا چشمت به من می افته عاشقم می شی!
بعدش می گفتم این ممکن نیست! من کجا و پولداری کجا!
یا مثلا تو رؤیای خودم می دیدیم که تو یه جوری گرفتار شدی و من اومدم نجاتت دادم و توام عاشقم شدی! اما بازم فکر می کردم که آخه تو با این وضع زندگی ت چه جوری ممکنه گرفتار بشی که من بتونم نجاتت بدم و مشکل ت به وسیله ی من حل بشه! خنده دار بود! بعدش خودمو می دیدیم که مثلا فارغ التحصیل شدم و شدم یه مهندس فوق العاده و اومدم تو کارخونه ی شما و یه کارخونه ی شما و یه کار خارق العاده کردم یا یه چیز اختراع کردم و تو متوجه شدی و اومدی جلو و باهام حرف زدی و بعدش عاشقم شدی!اما بازم به رؤیام می خندیدم چون این عملی نمی شد! یعنی هرچی فکر می کردم هیچ راهی برای رسیدن به تو برام وجو نداشت! همیشه فال می گرفتم و تو رو تو فال می دیدم اما بودنت تو فالم رو همون دوست داشتن یه طرفه ی خودم فرض می کردم! اصلا فکر نمی کردم که یه روزی تو مال من بشی!
همیشه م آخرین رؤیام این بود که...
« یه مرتبه مکث کرد و بعدش گفت »
- نه! نه! اون رؤیا رو اصلا نمی خواستم!
- چه رؤیایی رو؟
رکسانا - هیچی! ولش کن!
- نه،بگو!
رکسانا - آخه اونو اصلا دوست نداشتم! همیشه م تا می اومد تو فکرم و زود سعی می کردم به یه چسز دیگه فکر کنم تا از ذهنم بره بیرون!
- رؤیا چی بود؟
رکسانا - ولش کن!
- می خوام بدونم!
- رکسانا - آخه دوستش ندارم!
- حالا بگو!
« یه خرده خندید و بعد گفت :»
- همیشه وقتی تموم درها به روم بست می شد این رؤیا ته ذهنم جون می گرفت که مثلا خدای نکرده یه بیماری بد گرفتی که احتیاج به پیوند داتی و من می فهمیدم و زود می اومدم و بهت می دادم!
- مثلا احتیاج به کلیه داشتم؟!
- رکسانا - نه!
- پس چی؟
رکسانا - ول کن دیگه!
- نه! برام جالب شده! مثلا احتیاج به چی داشتم؟!
« یه خرده صبر کرد و بعد آروم گفت : »
- قلب! تو رؤیام می دییم که تو احتیاج به یه قلب داری و من قلبم رو بهت می دادم!
- اون وقت خودت چی؟!
رکسانا - دیگه بعدش زندگی برام مهم نبود! مهم این بود که قلبم تو سینه ی تو می طپه! مهم این بود که از اون به بعد تو سینه ی تو هستم و جون تو هم بسته به ون منه! این زندگی خیلی شیرین تره! من معتقدم که قلب فقط یه تلمبه نیست! من ایمان دارم که قلب ما فقط وسیله ی خون نیست! ما با قلب مون احساس میکنیم اگرچه که می دونم همه ی اینا بستگی به مغز آدم داره اما همه ش نه! عشق همیشه تو قلبه!
این همیشه آخرین رؤیام بود که همیشه ازش فرار می کردم!
- چرا؟!
رکسانا - چون بعد از اینکه این می اومد تو مغزم،پشت سرش چیزای دیگه م می اومد تو مغزم که آزارم می داد و آخرش گریه م می گرفت و از این رؤیام متنفر می شدم!
- آخه چرا؟!
رکسانا- چون بعدش به این فکر می کردم که نکنه یه مرتبه من متوجه نشم که تو بیمار شدی! نکنه دیر بهت برسم! نکنه مثلا قلبم به تو نخوره! و هزرا تا نکنه ی دیگه! اون موقع از خودم که به خاطر خودخواهی خودم حاضر شده بودم باری رسیدن به تو،درد و زجر تو رو ببینم،بدم می اومد و از خداوند طلب بخشش می کردم و زود برای تو دعا می کردم که همیشه سالم باشی اما دست خودم نبود! همیشه این آخرین رؤیام بود! شایدم آخرین راه برای یه آدم خاکی با فکر کوچیک خودش!
اما از قدرت و مهربونی خداوند غافل بودم که چطوری یه مرتبه کاری می کنه که تو بیای پیش من! یعنی اصلا این مسئله به فکرمم نمی رسید تا خودش اتفاق افتاد!
- چه اتفاقی؟!
رکسانا - حالا عمه خودش برات میگه!
« یه مرتبه دستم رو گرفت و گفت : »
- می دونم الان می گی که دیوونه م اما ی چیزی ازت می خوام!
- بگو!
رکسانا - قسم بخور که دوستم داری! به چیزی که برات خیلی مقدسه قسم بخور!
« محکم دستم رو توی دستاش گرفته بود و یه لرز خفیف رو توش احساس می کردم! تو چشماش نگاه کردم و گفتم:»
- به مهربونی خداوند قسم می خورم که دوستت دارم رکسانا! خیلی دوستت دارم!
« یه مرتبه اشک از چشماش اومد پایین اما می خندید و سرشو بلند کرد طرف آسمون و بازم رو سینه ش صلیب کشید و گفت :»
- مرسی! مرسی!مرسی! دوستت دارم خدا جون! مرسی!
« برگشت طرف من و با ذوق گفت :»
- می خوای اتاقمو بهت نشون بدم؟!
- آره،اما جلو عمه بد نیس؟
رکسانا - ازش اجازه می گیریم! اصلا با مریم اینا می ریم بالا! خوبه؟!
- آره.
« بلند شدم و زیر بغلش رو گرفتم و آروم لندش کردم و تکیه ش رو داد به منو راه افتادیم و ازپ له ها رفتیم بالا و رفتیم تو خونه و رفتیم تو هال که عمهاومد جلومون و گفت :»
- بهتری عمه؟!
رکسانا - خیلی ممنون. بهترم. عمه خانم جازه هست با هامون بریم اتاقمو بهش نشون بدم!
« عمه یه خنده ای کرد و گف :»
- آره عمه! برین!
« یه مرتبه رفت جلو و صورت عمه م رو ماچ کرد و گفت : »
- شما یه تیکه جواهرین عمه خانم!
« بد دست منو گرفت و از در راهرو اومدیم بیرون و کمک کردم تا آروم آروم از پله ها رفتیم بالا! اونجام مثل پایین بود. در راهرو رو واکردیم و رفتیم تو.
درست شبیه پایین بود اما با وسایل کمتر.
خلاصه رفتیم تو هال و از اونجا رفتیم جلو یه اتاق و رکسانا گفت : »

T!Na
چهارشنبه ۰۹ شهریور ۹۰, ۱۰:۰۱ قبل از ظهر
اگه بهم ریخته بود ببخشین چون با عجله از خونه رفتم،نتونستم مرتب ش کنم! ولی فکر نکنی که همیشه اینطوریه ها! این
دفعه اتفاقی اینطوری شد!
"بهش خندیدم که در رو وا کرد و رفت تو اتاق و دست منم کشید و گفت :"
- بیا تو!
"بعد خودش زود رفت و یه لباس تو خونه رو که رو تختش بود ورداشت و گذاشت تو کمدش. یه نگاهی به اتاق که کاملا مرتب بود
کردم و گفتم :"
- کجاش بهم ریخته س؟
"همونجور که می رفت طرف میزش گفت :"
- همین لباسا و کتابا دیگه!
زود کتاباشو مرتب کرد و گذاشت تو کتابخونه ش و گفت :
- حالا مرتب شد ، بیا بشین رو تخت!
- تو بشین که پات درد می کنه!
" بعد دور و ورم و نگاه کردم . به دیوار اتاقش چند تا شعر با خط نستعلیق درشت و قشنگ بود. همین! نه عکس خواننده ی
ایرانی یا خارجی! نه هنرپیشه ای ، چیزی ، هیچی نبود! فقط یه گوشه بالا سر تختش یه صلیب بود.
یه زیلو کف اتاق بود و یه میز ساده و یه صندلی. یه ضبط دستی کوچیک. یه تخت ساده. یه کمد دیواری. همین!
رکسانا - اتاق دانشجویی دیگه!
"برگشتم دیوار این طرف رو نگاه کردم. یا همون خط قشنگ نستعلیق،بزرگ رو یه مقوا نوشته بود (( زنگی به اون سختی ها که
فکر میکنی نیس!))
یه نگاهی بهش کردم و گفتم :
- ساده و قشنگ!
رکسانا - مرسی!
(بعد رفت در کمدش رو وا کرد و یه گیتار از توش در آورد!)
- می تونی بزنی؟!
رکسانا - آره! دوست داری؟!
- معلومه! بیا بشین بزن! خوب بلدی یا نه؟
رکسانا - حرفه ای نه اما بد نمی زنم!
( دستش رو گرفتم و برمدش دم تختش و نشست و گیتار رو گرفت تو بغلش و گفت )
- صندلی رو بکش بشین.
رفتم نشستم رو صندلی که گقن :
- چی دوست داری بزنم؟
- هرچی که خودت دوست داری!
بهم خندید و شروع کرد زدن. اولش چند تا آکورد گرفت و بعد یکی از آهنگهای ...رو زد یه مرتبه شروع کرد به خوندن! صداش
خیلی قشنگ بود!
باورم نمی شد! ولی خیلی قشنگ می خوند!

دَر به در همیشگی کولی صد ساله منم
خاک تمام جاده هاس جامۀ کهنه تنم
هزار راه رفته ام هزار زخم خورده ام
تا تو مرا زنده کنی هزار ار مُرده ام

بعد آهنگ رو قظع کرد و گفت :
- حالا هزار بار زنده شدم!
- خیلی قشنگ می خونی! صدات خیلی قشنگه ها!
رکسانا - مرسی! گوش تو قشنگ می شنوه!
- نه ! جدی میگم!
رکسانا - یعنی بازم برات بخونم؟
- آره! بخون!
یه مرتبه در زدن
رکسانا - بله؟! بفرمایین!
در وا شد و مریم و سارا اومدن تو و گفتن :
- مهمون نمی خواین؟
رکسانا - چرا نمی خوایم! بیاین تو!
دوتایی اومدن تو و رو تخت بغل رکسانا نشستن و رکسانا گفت :
- گروه موزیک کامل شد! حالا چه آهنگی رو برات بخونیم؟
- هرچی دوست دارین!
کسانا - پس گوش کن! این آهنگی ِ که این روزا همه باید بخونن!
(( بعد به مریم و سارا نگاه کرد و سه تایی خندیدن و خودش شروع کرد به گیتار زدن. نفهمیدم چه آهنگی یه که یه مرتبه سه تایی شروع کردن با همدیگه خوندن!))

یار دبستانی من ...با من و همراه منی
چوب الف بر سر ما... بغض من و آه منی
حک شده اسم من و تو ...رو تن این تخته سیاه
تَرکِۀ بیداد و ستم ...مونده هنوز رو تن ما
دشت بی فرهنگی ما... هرزه تموم علفاش
خوب اگه خوب... بد اگه بد
مرده دلای آدماش
دست من و تو باید این... پرده ها رو پاره کنه
کـــــــــی می تونه... جـــــــز من و تو
دردِ ما رو چاره کنه
یار دبســـتانی من... با من و همراه منی
چوب ِ الف بر سر ما... بغض من و آه منی
حک شده...


(( داشتم گوش می دادم. شعر خیلی قشنگی بود و اونام داشتن خوب می خوندنش! با حرارت و محک از ته دل! همین م قشنگ ترش کرده بود!

تو همین موقع موبایلم زنگ زد! زود جواب دادم که آهنگ رکسانا اینا خراب نشه! مانی بود! تا سلام کردم و صدای آهنگ رو شنید، ساکت شد و یه خرده بعد گفت :))
- سلام! آهنگ های درخواستی؟! گُل پری جون رو می خواستم و بعدشم تقدیم می کنم به تموم دخترای فامیل مون!
(( تلفن رو قطع کردم و جوابشو ندادم که دوباره زنگ زد و این مرتبه رکسانا اینا آهنگ شونو قطع کردن و رکسانا پرسید ))
- کیه؟
- ببخشین! آهنگ تونو خراب کرد!
رکسانا - نه ! این چه حرفیه!؟ کیه؟
- مانی یه.
رکسانا - خب جوابشو بده!
(موبایل رو جواب دادم که مانی گفت)
- چرا قطع می کنی؟! خب گل پری جون رو نداری ، جاش این چیز کجه،کی میگه کجه رو بذار! یعنی این دست کجه،کی میگه کجه!
((هیچی جوابشو ندادم که داد زد و گفت))
- عمه جون تلویزیون 24 ساعته زده؟!
- چیکار داری؟
مانی - این چه طرز حرف زدنه!
- کجایی؟
مانی - نزدیک خونه ی عمه اینام! اونجایی هنوز؟
- آره ، بیا.
مانی - اومدم.
(تلفن رو قطع کرد و ده دقیقه نشد که رسید و زنگ زد و یه خرده بعد اومد بالا و از همونجا یه سلام بلند کرد و اومد تو و تا چشمش به ماها افتاد،یه خنده ای کرد و گفت)
- کاشکی لباس عربی مو آورده بودم! دنبک تون کو؟!
((همه زدیم زیر خنده که گفت ))
- مجلس بی ریاس؟! بده من اون میکروفونو! بزن سرود پدر رو!
رکسانا - سرود پدر چیه؟!
مانی - همون بابا کَرَمه خودمونه دیگه! هامون پاشو یه حرکت موزون برامون انجام بده ببینیم!
- بشین انقدر سر و صدا نکن!
مانی - کجا بشینم؟ برم تو کمد؟! جا نیس بشینم که!
(مریم زود بلند شد و رفت از تو اتاقش یه صندلی آورد و مانی گرفت نشست و گفت )
- بده من اون گیتارو ببینم! چقدری بلدی بزنی؟

T!Na
چهارشنبه ۰۹ شهریور ۹۰, ۱۰:۰۲ قبل از ظهر
رکسانا - مبندی م هنوز!
مانی - پس بلد نیستی، دست به ساز نزن خواهش می کنم!
- الان یه آهنگ خیلی قشنگ خوندن!
مانی - منم الان یه آهنگ قشنگ تر می زنم!
(گیتار رو گرفت و شروع کرد به زدن و خوندن! و واقعا که هم قشنگ زد و هم قشنگ خوند! طوری که رکسانا اینا فقط به پنجه هاش نگاه می کردن! بعدش که تموم شد همه براش دست زدن و اونم بلند شد و تعظیم کرد و گیتار رو داد به رکسانا و برگشت سرجاش نشست و گفت :
- عرضم خدمتتون که داشتم میومدم بالا ، عمه جونم که خیلی ناراحت بود ازم خواست یه ارزن نصیحتتون کنم. حالا بگید ببینم این چه بساطی بود که درست کرده بودین؟!
تموم اذهان عمومی و خصوصی و نیمه خصوصی و غیرانتفاعی رو مشوّش کردین که!
متهم ردیف یک! رکسانا خانم! بفرمائین ببینم! شیرکاکائو با کیک چه ربطی داره به تظاهرات شما؟!
(رکسانا خندید و از جاش بلند شد و گفت:)
- دعوا سر شیر کاکائو نبود قربان!
مانی - پس سر ِ چی بود؟!
رکسانا - اولش من اونجا نبودم! یعنی بعدش رسیدم!
مانی - اولش کی اونجا بوده!؟
رکسانا - دوستامون! ما که رسیدیم اونجا بزن و بگیر بود!
کریم - یه عده داشتن دوستامونو می زدن!
مانی - ساکت! اولا کی به شما اجازه ی حرف زدن داد؟! در ثانی ، دوست تو کتابه! دوست تو دفتره! دوست تو مداده! بشین!
سارا - خب داشتن اینا رو می زدن دیگه!
مانی - یعنی اومده بودن و با چوب کتاب ، دفتر و مدادتونو کتک می زدن؟!
سارا - دانش مونو کتک می زدن!
مانی - حرف نزن دخترۀ گستاخ! این امکان نداره! دانش چون ذات نیس پس نمی شه کتک ش زد!
- چرا قربان! اگه دانش تو مغز یک دانشجو باشه و احیانا با چوب تو مخ ش بزنن،بی شک دانشم لطمه می بینه!
مانی - تو دیگه کی هستی؟!
- وکیل اینام!
مانی - آدم زنده وکیل وصی نمی خواد اما اون استدلالی رو که کردی قبول دارم! مخ دانشجو اگه فتیله فتیله از دماغش بیاد بیرون،به احتمال قریب به یقین دانش م همراهش خارج می شه! خب حالا شما بفرمائین ببینم اصلا اونجا رفته بودین چیکار؟!
رکسانا - رفته بودیم داد بزنیم تا اونایی که باید بفهمن و بدونن،صدامونو بشنون!
مانی - که چی؟!
رکسانا - که بگیم بهشون اعتماد داره از دست میره! ایمان داره از دست میره! امنیت داره از دست میره! صداقت ها شده خریت! صفا و سادگی شده هالویی! دزدی شده زرنگی! مال مردم خوری شده عاقبت اندیشی!
مانی - ساکت! از شما گنده تر آدم نبود که اینا رو بگه؟! بشین حرف نزن! شورشی!
تو بلند شو ببینم! اینا که این گفت یعنی چی؟!
سارا - یعنی اینکه مثلا یه کارمند بانک که یه عمر صادقانه و پاک خدمت کرده و حالا بازنشسته شده و دستش خالی مونده ، زن و بچه ش به خاطر پاکی و صداقت ، تشویقش نمی کنن! می زنن تو سرش و از صبح تا شب ، نداری ش رو به رخ ش می کشن و بهش می گن بی عرضه!
مانی - حرف نزن! بشین! آشوب گر!
تو بلند شو بگو این کارمنده که این گفت چرا یه چیزی دستش نمی گیره که دستش خالی نمونه؟!
مریم - وقتی به یه آدم چندرغاز حقوق می دن که اندازه ی اجاره خونه شم نمی شه، یعنی چی؟! یعنی اینکه بهش اجازه ی رشوه و دزدی و همه چیز رو می دن!
مانی - رشوه نه ! هدیه! بعدشم ، شما سه نفر رفته بودین که با دوستاتون یه . . .
چيزي بدين دست كارمنده؟
مريم-نخير.ما رفته بوديم كه اينارو با صداي بلند داد بزنيم
سارا-بعله.رفتيم و داد زديم
ماني-حالا وقتي بخاطر عربده كشي انداختمت زندون ميفهمي كه نبايد خيلي چيزارو داد زدو گفت.بشين.اخلالگر
تو بلند شو بگو اين داد زده چي گفته
ركسانا-داد زديم و گفتيم كه دهقان غداكارا كجان؟پسركي كه وقتي شبا پدرش ميخوابيد..بلند ميشد و تو نوشتن ادرس رو پاكت آ به پدرش كمك مي گرد تا بتونه پول بيشتري در بياره كجاست
ماني-شما بيجا كردين.يه شما چه مربوطه كجاس.يكي شونو راه اهن سراسري يا وزارت كشاورزي حتما ميدونه كجاس و اون يكي رو هم اداره ي پست.شماها رو سن نه؟
سارا-رفتيم بگيم چرا اينهمه دزدو قاتلو هرويين فروش تو خيابونا ريخته و كسي جمعشون نميكنه و همه حواسشون رفته به اينكه كجا يه دخترو پسر دارن بغل همديگه راه ميرن/
مريم-رفتيم بگيم كه ما براي شاد بودن به دنيا اومديم.براي شاد زندگي كردن.من..شما..همه.براي همينم خداوند ما رو جوري خلف كرده كه بتونيم بخنديم اما حيووناي ديگه نميتونن
ماني-اصلا اينطور نيس.من خنده ي گربه رو ديدم.لبخند الاغ م ديدم.
سارا-حتما به زندگي ماها لبخند ميزدن
ماني-ساكت.بيتربيت.اصلا بگين ببينم اگه ماراي شاد بودن و خنديدن به دنيا اومديم پس چطور گريه م ميتونيم بكنيم/؟
ركسانا-گريه براي وقتيه كه جايه شادي .. مردم رو غمگين ميبينيم.اون وقت اگه ادميم بايد گريه كنيم
ماني-ببخشين شعار نده وگرنه بازداشتي ها
ركسانا- رفتيم بگيم هيچ چيز زوركي نميشه حتي اگه بهشت باشه
ماني-خب اينا رو نميتونتيسن مثه ادميزاد بگين؟حتما بايد نعره بزنين و هي مشتتونو به اين ورو اون ور حواله بدين؟
سارا-چرا ميتونستيم اگه ميذاشتن حتما همينطوري ميگفتيم
"ماني يه مرتبه جدي شدو گفت"
-فكر ميكنين اونايي كه بايد اينا رو بدونن نميدونن؟فكر ميكنين از وضع مردم بي خبرن؟نه به خدا.همه رو ميدونن خوبم ميدونن.يه روزيم در پيشگاه خدوند بايد جواب پس بدن.وقتي يه اسلحه رو كسي به يه ديوونه داد و اونم چند نفر رو كشت مستقيما مسئول قتلا اون كسي كه به يه ديوونه اسلحه داده.وقتي به يه نفر اونقدر حقوق نميدن كه اجاره خونهشو بده.. اگه دخترشو زنش به فساد كشيده شدن مسئولش اون سازمان يا اداره اس. و بايد جواب پس بده.جوابم پس ميده.وقتي ادم نداري و بدبختي رو تو مردش ميبينه دلش به درد مياد.نميدونم اونا چرا دلشون به درد نمياد.خدا ميدونه وقتي ميشتوم اشك يكي در اومده يا يه جوون رو شكنجه شده يا تو اسارته يا كتك خورده بغض گلومو ميگكيره.واسه اينه كه ديگه نميخوام ببينم كسي شلاق خورده.ديگه نميخوام زجزو درده مردم رو ببينم.همين.
"مريم يه لبخند زدو گفت"
-شما كه با اين وضع خوبه ماليتون غمي نبايد داشته باشين
"ماني يه نگاه بهش كردو خنديدو گفت"
-ما هم يه روزي دانشجو بوديم آ
مريم- يه دانشجو كه اصلا نفهميد دوران دانشگاه چجوري اومدو چجوري رفت
"دوباره ماني بهش خنديد و بعد يه مرتبه بلند شدو استينه منو زد بالا و بازوم رو نشون داد و گفت"
- اين يادگار موقعيه كه كسي حق نداشت تو دانشگاه استين كوتاه بپوشه
"سه تايي يه تگه به زخم بازوم كردن و هيچي نگفتنگ
ماني-حيف خجالت ميكشم وگرنه...
"بعد خنديدو گفت ولش كن.خلاصه منم از دوران دانشجويي يه يادگاري هايي دارم.
"بهد از جاش بلند شد و گفت"
-ديگه بياين پايين.عمه تنهاست و ناراحت
"بعد خودش رفت پايين كه ركسانا گفت"
-شلاق خورده؟
-نه يه درگيري تو دانشگاه داشتيم
ركسانا-توهم بودي/
-اره
مريم-عجب خريتي كردم و اون حرف رو زدم.اصلا كار امروزتون يادم نبود
-مهم نيس.حالا بريم پايين
"چهرتايي رفتيم پايين و يه نيم ساعتي هم پيش عمه نشستيم و بعدش ازشون خدافظي كرديمو با ماني برگشتيم خونه.ساعت چهارو نيم بود.زري خانم غذارو برامون گرم نگه داشته بود.تا رسيديم يه خرده بعد هم مادرم كه رفته بود پيش يكي از دوستاش رسيد و فهميد كه ما هم تزه رسيذيم خونه.شروع كرد باهامون دعوا كردن كه چرا موبايامون خاموش بوده.هرچي براش قسم خورديم كه خاموش نبوده باور نكرد و از دست هردومون ناراحت شد و شروع كرد به غر زدن.دوتايي بلند شديم و ماچش(اه اه) كرديم و از دلش در اورديم و ناهارمونو خورديم و دوتايي رفتيم گرفتيم خوابيديم
ساعت حدود هفت و نيم بود كه از خواب بيدار شديم.پدرم و عموم از شمال برگشته بودن.ماني رفت خونشون كه يه دوش بگيره و منم رفتم حموم كردم و لباسامو پوشيدم و اومدم پايين
پدرم تو سالن نشسته بود و ماهواره تماشا ميكرد.سلام كردم و نشستم كه زري خانم برام چايي اورد و با پدرم شروع كرديم صحبت كردن.اول در مورد ويلا و زميناي شمل بعدش در مورد كارخونه و بعدشم در منورد ترافيكو شلوغيو وضع مردم و تظاهرات دانشگاه و پدرم موضوع رو كشوند سمت ازدواج من و گفت"
-ديگهع بايد كمك كم به فكر باشي
-براي چي؟
پدرم-ازدواج-تشكيل خانواده.ديگه سنتي ازت گذشته پسرم.
"ساكت شدم كه گفت"
-ميخوام با يكي از دوستا قرار بذارم كه بريم خواستگاريه دختراش.چطوره/
"نميدونستم چي بگم"
پدرم - دوتا دختر داره مثل ماه.خانم.نجيب.خوشگل.وضع پدرشونم عاليه.حالا ميريم اگه خوشتون اود كه چه بهتر دست به كر ميشيم . اگرم نه كه ميريم يه جايه ديگه.
"اومدم يه چيزي بگم كه خونه ي ماني اينا سرو صدا بلند شد و يه خرده بعد اول ماني و بعش عموم اومدن اونجا.بلند شدم و سلام كردم كه اصلا جواب سلامم نداد و رفت نشست رو يه مبل.اونقد عصباني بود كه نگو.مني يه سلام به پدرم كرد و اومد بغل من نشست كهع پدرم گفت"
-چي شده باز؟
عمو-از اقا بپرسين
پدر-چي شده ماني جان؟
ماني-بابام يه جفت لاستيك نو گير اورده ميخواد بده به ما
عمو-باز حرف زدي؟
ماني-لاستيك رو من بايد بگيرم اونوقت حرفم نزنم؟
پدر-لاستيك چيهع؟
عمو-دوقلو هاي اقاي اعتضادي رو ميگه
"پدرم خنديد كه ماني برگشت و به م ن گفت"
-ميخوان برامون يه دوقولو بگيرن
-دوقلو چيه؟
ماني-بستني دوقلو نديدي/؟
-بستني دوقلو چيه؟
ماني-زن بابا.زن.ميخوان دوتا دختر دوقلو رو برامون بگيرن
"رنگم پريد.زبونم بند اومد كه ماني گفت"
-ماشين ميخواين بخرين برامون يه جور ميخرين.خونه ميخواين بخرين يه جور ميخرين.شورت يه جور شلوار يه جور جوراب يه جور.اخه بابا ديگه بذارين زنامون تا به تا باشن.مرديم از بس اين شورت منو پوشيد من جوراب اونو.اخه فكر نميكنين اگه زنامون با هم قاطي بشن ما چه خاكي بايد تو سرمون بريزيم/؟
عمو-كره خر اخه مگه زن م با همديگه قاطي ميشه؟
ماني-چرا نميشه؟وقتي دوقلو باشن . شكل همديگه جچوري ميشه از هم تشخيصشون داد؟جورابو شورتو حداقل ميتونستيم يه جاشو با نخ بدوزيم يا يه علامكتي روش بذاريم كه اون مال منو ورندره يا من مال اونو ور ندارم.زن رو كه ديگه نمشه يه جاشو دوخت كه عوض بدل نشه.
"پ1درم شروع كرد به خنديدن.از صداي دادو بيداد مادرم با زري خانم اومدهن تو سالن نشستن كه عمو گفت"
-خب بگين يكيشو موهاشونو قهوه اي كنه اون يكي مشكي.يا اصلا لباساي شبيه هم نپوشن
پدر-بابا اروم باشيد با دادو بيداد كه مسئله حل نميشه
"عموم اروم و شمرده شمرده گفت"
زن ادم با زنه كسه ديگه هر چقدرم شبيه هم باشن قاطي نميشه.اصلا خوده زن ميره طرف شوهرش
"ماني م اروم و شمرده مثل عمو گفت"
-اگه يه روزي اين دوقلو ه خواستن شيطوني كننو سر به سر ما بذارن چي؟
عمو-شما ديگه بايد اونقدر زرنگ باشين كه گول نخورين و با همديگه قاطيشون نكنين.
ماني-يه چيزي من بگم؟
عمو-لازم نكرده
پدر-بابا اخه بذار حرفشو بزنه.بگو عمو جون

T!Na
چهارشنبه ۰۹ شهریور ۹۰, ۱۰:۰۲ قبل از ظهر
مانی_ زن بابا!میخوان دو تا دختر دوقلو برامون بگیرن!
رنگم پرید!زبونم بند اومد که مانی گفت:ماشین میخواین بخرین برامون یه جور میخرین!خونه میخواین بخرین یه جور میخرین!دبستان یه جور دبیرستان یه جور دانشگاه یه جور شورت یه جور جوراب یه جور شلوار یه جور!آخه بابا دیگه بذارین زنامون تابتا باشن!مردیم از بس این شورت منو پوشید من جوراب اینو!آخه فکر نمیکنین اگه زنامون با همدیگه قاطی بشن ما چه خاکی تو سرمون کنیم!؟
عموم_کره خر مگه زنا با همدیگه قاطی میشن؟!
مانی_چرا نمیشه؟!وقتی دوقلو باشن و شکل همدیگه چی جوری میشه از هم تشخیصشون داد!جوراب و شورت و زیر پیرهنی رو حداقل میتونستیم یه جاشو با نخ بدوزیم یا به علامتی روشون بزنیم که این مال منو ورنداره و من اونو ورندارم!زن رو که دیگه نمیشه یه جاشو دوخت یا علامت گذاشت تا عوض بدل نشه!
پدرم شروع کرد به خندیدن!از صدای داد و بیداد مادرمم با زری خانم اومدن تو سالن و نشستن که عموم گفت:خب بگین یکی شون مثلا موهاشو قهوه ای کنه و اون یکی مشکی !یا اصلا لباسای یه جور نپوشن!
پدرم_بابا آروم باشین!با داد و بیداد که مساله حل نمیشه!
عموم یه لااله الا الله گفت و بعد آروم و شمرده گفت:زن آدم با زن کس دیگه هر چقدرم شبیه باشن قاطی نمیشن!اصلا خود زن میره طرف شوهرش!
مانی آروم و شمرده مثل عموم گفت:اگه یه روز این دوقلوها خواستن شیطونی بکنن و سربسر ما بذارن چی؟!
عموم_شماها باید دیگه انقدر زرنگ باشین که گول نخورین و با همدیگه قاطی شون نکنین.
مانی_یه چیزی من بگم؟
عموم_لازم نکرده.
پدرم_بابا بذار آخه حرفشو بزنه!بگو عموجون!
مانی_میگن یه روز دو تا همشهری یه جفت گاو خریدن و برای اینکه با همدیگه عوض بدل نشن یکی شون شاخ گاو خودش رو شیکوند!فردا یه اتفاقی افتاد و شاخ او یکی م شکست!این یکی دمب گاوش رو برید!از قضا فرداش دمب اون یکی هم کنده شد!این یکی چشم گاوش رو کور کرد که دیگه همدیگه قاطی نشن!اتفاقا فرداش چشم اون یکی گاوم در اثر یه حادثه کور شد!خلاصه این دو تا که اینجوری دیدن نشستن به فکر کردن که یه مرتبه یکی شون گفت گضنفر!چه طوره اون قاو سیفیده مال من باشه اون قاو سیاه مال تو؟!
همه غیر از عموم زدیم زیر خنده که مانی گفت:البته بلانسبت اون خانما!دور از جونشون!اما اگه این دوقلوها رو برای ما بگیرین باید مثلا من یه چشم یکی شونو دربیارم که با مال هامون قاطی نشه!یا مثلا بزنم یه پاشو چلاق کنم!حالا شما بگین یه زن کور یا چلاق به چه درد من میخوره؟
عموم_اینا انقدر خوشگلن که نمیشه تو صورتشون نیگا کرد الاغ!ما که چیز بد براتون پیدا نمیکنیم!تا حالا شده براتون مثلا چیزی بخریم و بد از اب در بیاد؟!
مانی_خداییش نه!الان اون یه جفت شورتی که آخرین برامون خریدین سه ساله داره کار میکنه!میشوریم و میپوشیم آخم نگفتن تا حالا!
همه زدیم زیر خنده!
مانی_یعنی این دوقلوها مثل این شورتامون دووم دارن؟!
عموم_همه چیزو مسخره بگیر.
همه داشتن میخندیدند!خود عمومم میخندید!
مانی_حالا یه عکسی چیزی ازشون دارین یه نظر ما ببینیم؟
عموم_پس چی؟دیگه انقدر تجربه داریم که عقلمون به اندازه تو برسه!
مانی_پس کاتالوگ رو بدین ما روش مطالعه کنیم بعد نظرمونو بگیم!
عموم_بلند شو برو تو اتاق من زیر متکام یه عکسه وردار بیار.
مانی_عکس زن ماها زیر متکای شما چیکار میکنه آخه؟
عموم_لال شو!از ترس تو گذاشتم اونجا!پاشو برو و بیارش!
مانی بلند شد و رفت طرف خونه شون.حالا من اصلا حال خودمو نمیفهمیدم!نمیدونستم باید چی بگم!چه جوری بگم که من یکی دیگه رو دوست دارم!اگه بفهمن رکسانا مسلمون نیست چی!یه خورده بعد مانی که داشت به یه عکس نگاه میکرد رسید و آروم اومد جلو و سرش رو از رو عکس بلند کرد و گفت:بابا جون اینکه هفت هشت سال از ما بزرگتره!
عموم_باز چرت و پرت گفتی!
مانی_والا این کم کم سی و پنج شش رو راحت داره!
عموم_این طفل معصوما بیست و یکی دو بیشتر ندارن!دری وری چرا میگی؟
مانی_حالا اون هیچی!اینا دارن از همین الان سر ما رو کلاه میزارن!
عموم_یعنی چی؟
مانی_حتما انقدر شبیه هم هستن که عکس یکیشونو بیشتر بهتون ندادن!
عموم_غلط کردی!عکس دو نفره س!
مانی_عکس دونفره هس!البته یکیشون آشناس و خودم کاملا میشناسمش!اون یکی برام غریبه!
عموم_یعنی چی؟بده به من ببینم!
تا عموم اینو گفت مانی جوری که عکس رو کسی نبینه بردش و یواش گرفت جلو صورت عموم که یه مرتبه رنگ عموم مثل لبو سرخ شد و قاپ زد و عکس رو از دست مانی گرفت کشید و از جاش بلند شد و بدون اینکه یه کلمه م حرف بزنه گذاشت و رفت!
ماها همه هاج و واج داشتیم بهش نگاه میکردیم که یه مرتبه پدرم زد زیر خنده و یه نگاه به مانی کرد و گفت:تو دیگه چه جونوری هستی؟!
مانی_این حرفا چیه عموجون!گفت برو از زیر متکام یه عکس بردار بیار منم رفتم آوردم!دیگه بقیه ش بمن مربوط نیست!
بعدش اروم اومد و بغل من نشست.پدرمم همونجور که جلو خودشو گرفته بود که نخنده بلند شد و از سالن رفت بیرون که یواش به مانی گفتم:عکس چی بود؟
مانی م آروم گفت:چتر نجات ما!
-چی؟
مانی_عکس بابام بود با یه خانمه که تو پارک با همدیگه انداخته بودن!انگار صیغه ای چیزیشه!
-جون من؟
مانی_آره خیلی وقت پیش از تو اتاقش پیدا کرده بودم و گذاشته بودمش برای روز مبادا.
دیگه نتونستم خودمو نگه دارم و زدم زیر خنده!مادرم که اصلا نمیفهمید قضیه چیه گفت:عکس کی بود؟
مانی_عکس مادرم خدابیامرز!بابام تا نیگاش کرد و یاد خاطراتش افتاد غمگین شد و رفت!مسئله دوقلوهام فعلا متفی شد.
مادرمم که تحت تاثیر قرار گرفته بود گفت:خیلی خدا بیامرز رو دوست داشت.
مانی_آره!برای همینم بعد از اون خدا بیامرز بابام تارک دنیا شد و پشت کرد به همه چیز.
بعد آروم گفت:اینم عکس عمم بود تو پارک جمشیدیه!
حالا خنده م گرفته بود اما جلو مادرم خودمو نگه میداشتم!آروم بهش گفتم:الهی تو بمیری مانی!چطور یاین کلک به فکرت رسید؟
مانی_حالا اینم جای دستت درد نکنه س؟!
_آخه بیچاره عموم مثل لبو سرخ شده بود!
مانی_من اگه از پس بابام برنیام که پسر بابام نیستم!خیال کرده ما بچه ایم که یه بستنی دوقلو بده دستمونو ساکتمون کنه.
آرومتر در گوشش گفتم:مانی کارت دارم.
مانی_بعدا بگو.
_باید الان بگم.
مادرم_چی در گوش هم پچ پچ میکنین؟
مانی_بو سوختنی میاد؟
مادرم_ای وای غذام رفت.
اینو گفت و بلند شد رفت طرف آشپزخونه و زری خانمم دنبالش رفت که به مانی گفتم:میخوام جریان رکسانا رو به پدرم بگم.
مانی_من صلاح نمیدونم بگی!
_باید بگم!
مانی_لج نکن!اوضاع خراب میشه ها!
_هر چی میخواد بشه بشه! من دیگه طاقت ندارم!
تو همین موقع موبایلش زنگ زد ترمه بود.شروع کرد باهاش حرف زدن و منم بلند شدم رفتم پیش پدرم که تو اتاقش بود و در زدم و رفتم تو و گفتم:پدر باهاتون کار دارم.
پدرم_بیا!بیا بشین!
رفتم روی مبل نشستم و ساکت زمین رو نگاه کردم که گفت:چی شده ؟راحت باش!
-برام گفتنش سخته پدر!
یه خرده مکث کرد و گفت:بگو من آماده ام!
یه خرده دیگه دست دست کردم و بعد آروم گفتم:من یه دختر رو دوست دارم!یه دختر خیلی خیلی قشنگ رو!
یه آن جا خورد و یه خرده بعد گفت:خب بالاخره عاشق شدن و دوست داشتن یه چیز طبیعیه!مخصوصا تو این سن و سال من به سلیقه و فکر تو اعتماد دارم!میدونم حتما دختر خوبی رو انتخاب کردی!
_دختر بسیار خوبی یه پدر!مطمئن باشید!
پدرم_مطمئنم عزیزم!حالا بگو اسمش چیه؟
_رکسانا.
پدرم_چه اسم قشنگی!خونواده ش چه جوری هستن؟یعنی شغل پدرش چیه؟
_راستش پدرش فوت کرده.
پدرم_خدا رحمتش کنه!عروس خانم الان چیکار میکنه؟
_درس میخونه پدر دانشگاه میره.
پدرم_آفرین!آفرین!اون خدابیامرز وقتی در قید حیاب بوده چه شغلی داشته؟
یه خرده مکث کردم و گفتم:پدرش ایرای نبوده؟
پدرم _یعنی چی؟
_فرانسوی بوده و توی یه شرکت فرانسوی قبل از انقلاب تو ایران شعبه داشته کار میکرده گویا مهندس بوده!
پدرم یع خرده ساکت شد و بعدش گفت:الان ایرانن؟
_بعله تو تهران زندگی میکنه!
پدرم_میکنه؟یعنی تنهاست؟
_تنها که نه!
پدرم_با مادرش دیگه؟
_با مادرش که نه!یعنی مادرش رفته خارج!
پدرم_پس اینجا چیکار میکنه تنهایی؟
_درس میخونه!
پدرم_اینو که گفتی!منظورم اینه که در آمدش از کجاست؟مادرش براش پول میفرسته؟
_نه پدر خودش کار میکنه!یعنی میکرد!
پدرم_نمیفهمم!یعنی چی خودش کار میکنه؟!
_اخه مادرش وقتی رکسانا کوچیک بوده از پدرش جدا شده!
پدرم ساکت شد و اخماش رفت تو هم!منم هیچی دیگه هیچی نگفتم!راستش پشیمون شدم اصلا چرا گفتم!
یه خرده که هر دو ساکت شدیم فکر کردم و دیدم حالا که همه رو گفتم بذار این یکی م بگم.
_پدر راستش رکسانا چیزه!یعنی مسیحیه!
تا اینو گفتم یه مرتبه فریاد پدرم رفت هوا!
_منو مسخره کردی؟!یعنی چی؟!میخوای سکته م بدی!خانم!خانم!
شروع کرد مادرم رو صدا کردن که یه مرتبه مادرم در رو وا کرد و دوئید تو اتاق تا حالا سابقه نداشت پدرم اینجوری داد بزنه!خودمم جا خورده بودم!برگشتم و پشتم رو نگاه کردم ببینم مانی کجاس که مادرم پرسید:چی شده؟!چرا داد میزنی؟!چی شده هامون؟!!
پدرم_از ایشون سوال کنین!
مادرم_چی رو؟!
پدرم_هامون خان برای مادرتونم توضیح بدین!
سرمو انداختم پایین که یه مرتبه دوباره فریاد پدرم بلند شد و گفت:برامون عروس فرنگی پیدا کرده آقا!
مادرم یه لحظه ساکت شد و بعدش گفت:چی؟!
نمیدونستم باید چی بگم!مثل سگ پشیمون شده بودم که یه مرتبه صدای مانی از پشت سرم اومد!
_چه خبره بابا؟!چرا داد میزنین؟!بچه الان از غصه دق میکنه!زهره ش الان میترکه!این مثل من نیس که تحمل این چیزارو داشته باشه!
پدرم همونجور که داد میزد گفت:خیلی م تحمل داره!
مانی_دق کرد مرد گردن شماس آ!این نازلی پپه س!یه چیزی بهش بگین زده زیر گریه!حالا حواستون باشه!
پدرم_شما خبر دارین آقا چه دسته گلی به آب داده؟!
مانی_این؟!والا اگه با چشمای خودمم ببینم باور نمیکنم!
پدرم_منظورم اون دسته گل آ نیس!
مانی_ا...؟!دسته گل جدیدم اومده بازار؟!
پدرم_آقا میخواد دختر خارجی بگیره!یه دختر فرانسوی!
مانی_خب حالا چرا ناراحت شدین؟!فرانسوی که از کره ای و سنگاپوری بهتره و مطمئنتره!
پدرم_شوخی نکن مانی دارم جدی حرف میزنم!
مانی_دختر فرانسوی کیه؟!
پدرم_همون دختره!اسمش چی بود؟!
مانی_ژانت؟!
پدرم_نه!
مانی_کریستین؟
پدرم_نه!نه!
مانی_پائولا!

T!Na
چهارشنبه ۰۹ شهریور ۹۰, ۱۰:۰۳ قبل از ظهر
پدرم_اه...!نه!
مانی_ژاکلین؟
پدرم_منو مسخره کردی؟!
مانی_نه خدا شاهده عمو جون!آخه من چه میدونم اسامی فرانسوی چیه؟!
آروم خودم گفتم:رکسانا!
پدرم_بعله !همین!
مانی_عموجون رکسانا که اسم فرانسوی نیس!
پدرم_چه میدونم!هر چی هس!رفته برای من یه دختر مسیحی پیدا کرده!
مانی_عمو جون رکسانا که مسیحی نیس!!
پدرم_پس چیه؟!
مانی_به مسیح یه خرده علاقه داره!
پدرم_یعنی چی؟!
مانی_یعنی از مسیحیت همین صلیب کشیدنشو بلده!
پدرم_منو دست انداختین؟!
مانی_بجون بابام اگه دروغ بگم!اصلا رکسانا دین و ایمون درست حسابی نداره که!خودشم نمیدونه چی هس!مسیحیه!مسلمونه!کلیمیه!زر تشتیه!
پدرم_مگه یه همچین چیزی میشه؟!
مانی_چرا نمیشه؟!وقتی پدر مسیحی باشه مادر مسلمون عمو کلیمی خاله زرتشتی خب بچه چی از اب در میاد؟!
پدرم_اصلا تو حرف نزن!
بعد برگشت بطرف من و گفت:اینه نتیجه زحمات ما؟!اینطوری قدردانی میکنی؟!
سرمو انداخته بودم پایین و هیچی نمیگفتم که مانی زود گفت:غلط کرد!چیز خورد!دیگه از این کارا نمیکنه!پاشو دست بابات رو ماچ کن دو تا لعنت به رکسانا بفرست تا ببخشن ت!پاشو بهت میگم!
پدرم_اصلا این دختره رو از کجا پیداش کردین؟!
مانی_تو خیابون جلو در خونه!
برگشتم یه چپ چپ بهش نگاه کردم که گفت:خب مگه اولین بار همینجا جلو در خونه ندیدیمش؟!
آروم گفتم:رکسانا با عمه زندگی میکنه!
پدرم یه آن ساکت شد که زود گفتم:مگه شما همیشه بمن نگفتین و یاد ندادین که مرد باشم؟!مگه بهم یاد ندادین که فقط به ظاهر توجه نکنم؟!
مانی_بابا اینا همه قصه س!اینارو پدر و مادرا وقتی دارن برای بچه هاشون چاخان پاخان میکنن میگن!تو چرا باور کردی؟!
پدرم_تو حرف نزن میگم!
مانی_چشم!
پدرم_درسته!من اینا رو بهت یاد دادم اما نگفتم برو یه دختر خارج از دینت پیدا کن!
مانی_عمو جون ترو خدا اینقدر حرص نخورین!واسه قلبتون خوب نیستا!من خودم اینو نصیحت میکنم!
پدرم_یکی میخواد تو رو نصیحت کنه!
مانی_باشه!من اینو نصیحت میکنم و اینم منو نصیحت میکنه!خوبه؟!
سرمو بلند کردم و به پدرم گفتم:پدر!من رکسانا رو خیلی دوست دارم!خیلی خیلی زیاد!اما اگه شما بفرمایین چشم!باهاش ازدواج نمیکنم و دیگه م حرفش رو نمیزنم!اما با هیچکس دیگه م ازدواج نمیکنم!
پدرم ساکت شد و روش کرد اونطرف!برگشتم طرف مادرم که دیدم داره یواش یواش گریه میکنه!بی اختیار اشک از چشمای خودمم اومد پایین که یه مرتبه مادرم تند از اتاق رفت بیرون!مانی که دید من دارم گریه میکنم اومد طرفم و لبه مبل نشست و با دستاش اشکامو پاک کرد و گفت:خبه!نره خر!مرد که گریه نمیکنه!پاشو برو تو اتاقت!
آروم از جان بلند شدم و از اتاقم رفتم بیرون و رفتم بالا تو اتاقم و یه ساک ورداشتم و چند تا تیکه لباس گذاشتم توش و یه سیگار روشن کردم و نشستم تا مانی بیاد.
ده دقیقه بعد اومد و تا ساک رو دید گفت:این چیه؟!
_میخوام برم.
مانی_کجا؟!
_نمیدونم!یه هتلی چیزی.
مانی_برای چی؟
_خچالت میکشم توی صورت پدرم نگاه کنم!
مانی_چرا؟
_تاحالا اینطوری باهام حرف نزده بود!
مانی_همین؟!
_نه آخه این وسط موندم!نه میتونم رکسانا رو فراموش کنم و نه میتونم رو حرف پدر و مادرم حرف بزنم!
مانی_عزیز که چیزی نگفته!
_بالاخره!حالا تو کاری با من نداری؟
مانی_یعنی میخوای تنها بری؟
_آره دیگه!تو که مشکلی با پدرت نداری!
مانی_بدبخت من باهات نباشم تا سر کوچه م نمیتونی بری!
_نه دیگه اینطوری م نیس!تو بمون خونه!تو که دعوات نشده!
مانی_یه دقیقه صبر کن الان میان.
از اتاق بیرون رفت و درست 5 دقیقه بعد از خونه شون سر و صدای عمو بلند شد!صدای داد و بیدادش تا اتاق من میاومد!دو دقیقه بعد مانی با یه ساک اومد جلو اتاقم و گفت:پاشو بریم که منم با والدینم مشکل پیدا کردم!
_چیکارش کردی داد میزنه؟!
مانی_هیچی بابا!من همین حرف معمولی م به بابام بزنم دادش در میاد چه برسه به اینکه بهش بگم همون دختره که عکسش رو بهم نشون دادی خوبه و بریم خواستگاریش!پاشو قهر کنیم بریم دیگه دیر میشه!
_رفتی بهش اینو گفتی؟!
مانی_آره پس چی؟!رفتم گفتم من یه دل نه صد دل عاشق صاحاب این عکس شدم!معطل نکن که دیگه طاقت ندارم!
_عمو چیکار کرد؟!
مانی_من دیگه وانستادم ببینم داره چیکار میکنه!دوئیدم تو اتاقم و ساکم رو ورداشتم و اومدم!
_هیچی بهت نگفت؟!
مانی_نه!هنوز داشت دنبال یه چیزی میگشت که بزنه تو کلم که من اومدم!پاشو دیگه!
از جام بلند شدم و ساکم رو برداشتم و یه نگاه به اتاقم کردم و دنبال مانی راه افتادم و از پله ها رفتیم پایین که به مانی گفتم:یه نیگا بکن ببین کسی نباشه!
مانی_خره بذار ببینن که داریم قهر میکنیم!
_نه خجالت میکشم!یه نیگا بکن دیگه!
مانی یه نگاه کرد و گفت:بیا!کسی نیس!
دوتایی تند از سالن گذشتیم و رفتیم تو حیاط و زود رفتیم از خونه بیرون که مانی گفت:ماشینت رو نمیاری؟
_نه وقتی آدم از پدر و مادرش قهر میکنه ماشینی رو که براش خریدن ورنمیداره بره!
مانی_بابا تو چه قوانین سختی برای قهر کردن به مرحله اجزا میذاری!حالا پول چی؟
_خودم میرم یه جا کار میکنم پول در میارم!
مانی_برو *** با اون قهر کردنت!ما ندیده بودیم آدم طبق اصول اخلاقی با کسی قهر کنه!حتما پس فردا باباتم به دوئل دعوت میکنی!عین جنتلمن آ قهر میکنه!
_پس چیکار کنم؟!
مانی_ماشینو وردار و پولم وردار بریم عشق!
_نه!من طبق اصول اخلاقی خودم قهر میکنم!
مانی_گشنگی که مردی میفهمی ادا اصول اخلاقی یعنی چی!
رفت طرف ماشینش و درش رو وا کرد و سوار شد.رفتم اونطرف سوار شم که در رو قفل کرد و گفت:ببین!این ماشینم جز اموال و ماترک بابا و عموئه!طبق اولین بند ادا و اصول اخلاقی شما حق سوار شدن نداری!من چون به این مزخرفات پای بند نیستم.سوار میشم.شما باید با تاکسی دنبال من بیای!تازه پول تاکسی م جز دارایی اوناس!پس باید پیاده دنبال من بدوئی!
_پس اینهمه وقت که تو کارخونه کار کردم چی؟!
مانی_ا...!اعتراضت از همین الان شروع شد؟بیا بالا تا بابای بدبختت رو نکشوندی دادگاه!
سوار شدم و حرکت کردیم که گفت:خب!آقای جنتلمن حالا کجا بریم؟
_بریم ببینیم میتونیم یه آپارتمان یه خوابه طرفای میدون ولیعصر و اون طرفا پیدا کنیم!
یه نگاه بهم کرد و گفت:خب چرا اینکارو بکنیم؟!میریم زندان خودمونو معرفی میکنیم راحت تره که!
_پس چیکار کنیم؟!
مانی_تو قهر کردی که چی؟!که بری و ریاضت بکشی؟!یا میخوای نفست رو تادیب کنی؟!
_چه میدونم بابا میگم بریم اونطرفا که ارزونتر برامون تموم بشه!
مانی_خب میگم بریم یه مسافر خونه تو ناصر خسرو!مفت مفت برامون تموم میشه!
_خب برو!بد نیس!
مانی_برو ***!
اینو گفت و انداخت تو پارک وی و یه خرده بعد جلو یه هتل شیک نگه داشت که دربون زود اومد جلو و در ماشین رو وا کرد.دوتایی پیاده شدیم و مانی سوئیچ رو داد بهش و یه هزار تومنی ام بهش داد و گفت که پارکش کنه و خودمون رفتیم تو و من تو لابی نشستم و یه کمی بعد مانی صدام کرد و با آسانسور رفتیم بالا یه سوئیت خیلی خیلی شیک گرفته بود.
مانی_1500 تومن بدون سرویس با سرویس میشه 1600 تومن خوبه؟
_1600 تومن انعام اینجاس!
مانی_حالا ما یه جوری باهاشون کنار میایم!تو ناراحت نباش.فکر کن اینجام یه مسافر خونه تو ناصر خسروئه!حالا شام چی میخوری؟
_هیچی اشتها ندارم!
مانی_ناهار درست و حسابی م که نخوردیم!
_باشه اشتها ندارم!
مانی_نکنه واسه پولش میگی؟!
_اه...!حوصله ندارم!
مانی_ببین!به جون تو الان میپرم همین بغل و یه نون سنگک و نیم کیلو انگور و یه سیر پنیرمیگیرم و میشینیم دور هم و نون و پنیر و انگور میخوریما!
جوابشو ندادم که زنگ زد رستوران و شام سفارش داد و نمیدونم بهش چی گفتم که دستش رو گذاشت رو تلفن و گفت:همه چی دارن اینجاها زهرماری با شامت میخوری بگم بیارن؟
با سر بهش اشاره کردم نه که اونم فقط همون شام رو سفارش داد و تلفن رو قطع کرد و اومد بغلم نشست و گفت:دیگه اوقاتمونو تلخ نکن!ول کن دیگه!
_ناراحتم!

T!Na
چهارشنبه ۰۹ شهریور ۹۰, ۱۰:۰۴ قبل از ظهر
مانی_برای چی؟
_برای همه چی!رکسانا!پدرم!مادرم!
مانی_نترس!خیالت راحت باشه!الان که بفهمن ماها قهر کردیم ده نفرو بسیج میکنن که پیدامون کنن!عالم پولداری و یکی و یه دونه پسر!برو دلت رو بذار پیش اونایی که نون ندارن بخورن!
داشت اینارو میگفت که در زدن!بلند شد و رفت در رو وا کرد.داشتم نگاهش میکردم که یه مرتبه خندید و گفت:سلام عرض کردم!ما مرغ سفارش داده بودیم چطور برامون کبک فرستادن!
از اون طرف صدای خنده اومد که برگشت طرف من و گفت:تو که گشنه ت نیس!این دو تا کبک رو برای خودم وردارم یا نه؟!
بلند شدم و رفتم طرف در و تا نگاه کردم یه حال بدی شدم و زود یه عذرخواهی کردم و دست مانی رو گرفتم و کشیدم تو و در رو بستم و بهش گفتم:اینکارا یعنی چی؟!
مانی_بمن چه؟!الان همه جا اینجوریه دیگه!
_تو داری چرت و پرت میگی و میخندی؟!
مانی_مگه خنده رو هم علامت ممنون زدن؟!
_اینا کی بودن؟!
مانی_برو از هتل بپرس.
یه نگاه بهش کردم و سرمو تکون دادم که گفت:ترو خدا اظهار تاسف و این چیز نکن!اینه دیگه!من و توام نمیتونیم چیزی رو عوض کنیم!کار از دست همه در رفته!پس هیچی نگو و شعارم نده!اینام اینکارو میکنن که فقط شیکمشون سیر بشه!از این راه تاحالا هیچکس میلیادر نشده هیچ آخرشم با یه مرض مرده یا یه جوری کشته شده!
خودشم خیلی ناراحت شده بود!رفت تو دستشویی و آب زد به صورتش و برگشت و گفت:شیکم گرسنه نون میخواد!دختر 18 ساله باشه 19 ساله باشه 20 ساله باشه!بالاخره باید نون بخوره!کارم گیر نمیاد!اگرم بیاد کاریه که در کنار این کار باید برای صاحاب کار انجام بدن!یعنی هرجایی بره باید هم این کارو بکنه و هم کار دیگه ش رو!
_آخه به کجا میخوایم برسیم؟!
مانی_ولش کردن تا ببینن خودش به کجا میرسه!دیگه م حرفش رو نزن که الان شام واقعیمون رو میارن و میخوام با لذت بخورم!استیک سفارش دادم!استیک اینجام حرف نداره!
تو مین موقع موبایلم زنگ زد.نگاه کردم دیدم شماره خونه مون افتاده!فهمیدم مادرمه!موبایل رو دادم به مانی که جواب بده.گوشی رو گرفت و روشنش کرد و گفت:بفرمایین!
_الو سلام عزیزجون!
_کجاییم؟کجا باید باشیم یه مسافر خونه کثیف تو جنوب شهر!
نمیفهمیدم مادرم داره چی میگه و فقط حرفای مانی رو میشنیدم!
به اون دو تا زورگو!به اون دو تا دیکتاتور بگو که ما از دست فشارهایی که هر روز و هر ساعت از بالا و پایین و عقب و جلو بهمون می آوردن سرگذاشتیم به بیابون!شدیم مثل این دخترا که از دست خونواده شون فرار میکنن و چند وقت بعدشم عکسشونو میندازن تو روزنامه که با روسری خفه شون کردن!
_شام اینجا کجا بود؟!سر راه یه دونه نون بربری گرفتیم و خوردیم!
_نه خیالتون راحت باشه خودم مواظبشم!
_چشم!اما به اون دو تا مرد جبار بگو دیگه پسراشونو نخواهند دید!داریم فکر میکنیم که چه جوری خودکشی کنیم!یعنی تصمیمونو گرفتیم و فقط دنبال راه خودکشی میگردیم که کمتر درد داشته باشه!بهشون بگو که حجله دامادی مونو با حجله مرگمون یه جا باید بزنن!
_نه والا چه شوخی دارم بکنم!بهشون بگو شب عروسیمونو با شب هفتمون یه جا بگیرن که هزینشم کمتر بشه.
بعد برگشت طرف من و همونجور که میخندید با حالت گریه گفت:گریه نکن هامون جون!خدا بزرگه!
بهش اشاره کردم که مادرمو اذیت نکنه که دوباره گفت:ما از این دنیا هیچ خیری ندیدیم!هیچی م از پدرامون نخواستیم!فقط میخواستیم با دخترایی که دوستشون داریم ازدواج کنیم!همین!تف به پول!تف به مقام!تف به ثروت!اه اه اه!تمو گوشی تفی شد بذار پاکش کنم!
تو همین موقع در زدن و شاممون رو با یه میز چرخدار آوردن که مانی به مادرم گفت:پیداش کردیم!یعنی هامون پیداش کرد!
_نه عزیز جون راه خودکشی رو میگم!همین الان هامون پیداش کرد!اتفاقا راه دردناکی هم هس!ولی عیبی نداره!خداحافظ عزیز!دستت درد نکنه!شما برای ما دو تا خیلی زحمت کشیدی!او دنیا که رسیدیم و هزینه ش رو با ثواب میریزیم به حساب بانکی اون دنیات!
انگار مادرم زد زیر گریه که مانی زود گفت:چاخان کردم عزیز جون!چاخان کردم!
_نه به جون عزیز!الان تو یه سودیت تو یه هتل بالای شهریم و همین الانم برامون شام استیک آوردن!میخوایم به حد مرگ بخوریم اما جلو اونا نگی آ!
_نه !خیالت راحت!نزدیک خونه ایم!
_نه بخدا!هر دومون حالمون خوبه خوب!شما نگران نباشین!
زود گوشی رو ازش گرفتم و یه خرده با مادرم صحبت کردم و بعدشم خداحافظی کردم و دوتایی رفتیم سر شام!
"فردا صبحش تو خواب و بيداري بودم كه ديدم ماني داره با موبايل حرف ميزنه.توجه نكردم و بلند شدم و رفتم حموم و يه دوش گرفتم و ومدم بيرون و لباسامو پوشيدم كه پنج دقيقه بعد ديدم در زدن و برمون يه صبحونه ي مفصل اوردن.دوتايي نشستيم به خوردن و هنوز دوتات لقمه نخورده بوديم كه دوباره در زدن ماني بلند شد و درو وا كرد.فكر كردم بزم برامون چيزي اوردن . داشتم اب پرتقلمو ميخوردم كه ديدم ركسنا در حالي كه چشماش سرخه اومد تو.اب پرتقال جست گلوم.حالا سرفه نكن كي سرفه بكن.ركسانا دوييد و شروع كرد زدن به پشتم.يه خرده بعد سرفه م قطع شد و در حاليكه صدام درست در نمي اومد گفتمگ
-تو اينجا چيكار ميكني؟
ركسانا-خودت اينجا چيكار ميكني؟
-با ماني اومديم اينجا كه ببينيم چيزه.
ماني-يعني يه شب تو مسافر خونه خوابيدن چه حالي داره.
ركسانا-ازخونه قهر كردين؟
-كي اين چيزارو به تو گفته؟
ماني-من گفتم
-تو غلط كردي.براي چي گفتي؟
ماني-تو خواب بودي و ركسانا خانم به موبايت زنگ زد و منم جواب دادم
ركسانا-ببين هامون.ينكار اصلا درست نيست.تو نبايد به خاطر من با پدر و مادرت قهر يا دعوا كني.من اصلا راضي نيستم.الانم زود كاراتو بكن و برگرد خونه.اونا برات دلواپسن.
"بهش خنديدم و گفتم"
-بشين صبحونه بخور.
ركسانا-حرفامو گوش نميدي/
-چرا گوش ميدم.
"براي كمي تخم مرغ و سوسيس سرخ شده گذاشتم تو بشقاب و گذاشتم جلوش كه گفت"
-من صبحونه خوردم هامون.
-پس اب پرتقال بخور
ركسانا-من هيچي نميخوام فقط ميخوام تو ئهمين الان برگردي خونه.
-من فعلا برنميگردم.
ركسانا-بايد برگردي.اگه منو
"بقيه حرفش رو خورد و برگشت به ماني كرد كه ماني م همونجوري كه صبحونه ميخورد گفتگ
-ترو جون اون كسي كه دوست دارين اصلا فكر نكنين من اينجام.اصلا منو ادم حساب نكنين و با دل راحت قربون صدقه ي همديگه برين.
"ركسانا يه لبخند زدو هيچي نگفت كه من به ماني گفتم"
-پاشو برو يه دوش بگير و بيا.
"همكونجوري كه داشت صبحونه ميخورد گفت"
-من تميز تميزم.
-حالا برو يه اب بريز تن ت.
مني-وقتي پاكه پاكم،براي چي اب بريزم تنم؟
-حالا برو يه دستي به سرو صورتت بكش و بيا.
ماني-اخه...
-باز لج كن حالا.
"يه لقمه گرفت و بلند شد و گفت"
-الهي درد بگيري هامون
"بعدش رفت طرف حموم كه ركسانا اروم بهش گفت"
-ببخشين ماني خان.
ماني-خواهش ميكنم اما تند تند حرفاتونو بزنين كه من گشنمه
"بعدش رفت تو حموم كه ركسانا گفت"
-چرا بخاطر من اين كارو ميكني؟منكه از اول بهت گفتم.سره راه منو تو مشكلات زيادي هست.اينم اوليش
-اخه مسئله اي پيش نيومده كه.
ركسانا-اين حرفا چيه هامون؟
-ببين ركسانا من ترو دوست دارم و حاضر نيستم ازت جدا شم.
بخاطر احترام پدر و مادرم ،يعني پدرم!چون مادرم حرفي نداره!براي احترام پدرم فعلا يه مدت صبر ميكنيم و ازدواج نميكنيم اما مثل دوتا نامزد با همديگه هستيم.
"تا اينو گفتم يه مرتبه صداي قاء قاء ماني از تو حموم اومد"
-زهر مار.كارتو بكن.
"از تو حموم همونجوري كه داشت ميخنديد گفت"
-صابون از دستم در رفت خندم گرفت
"دوباره برگشتم طر ركسانا و گفتم"
-من مطمئنم كه پدرمم به همين زوديا راضي ميشه.
"دومرتبه ضداي خندا ماني بلند شد"
-ماني ساكت ميش يا نه؟
ماني-سنگ پا از دستم افتاد خنده م گرفت.
ركسانا-ازدواجي كه اولش اينجوري باشه،اخرش فكر ميكني چي ميشه؟
-بري من مهم تويي!بقيه چيزا خود به خود حل ميشه.بهت قول ميدم.
"دو مرتبه ضداي خنده ماني بلند شد"
-ماني خجلت نميكشي؟
ماني-كيسه از دستم پرت شد خنده م گرفت.
-اگه يه بار ديگه بخندي من ميدونمو تو
ركسانا-ببين هامون،اين صحبت هر رو بعدا ميتونيم بكنيم تو فعلا برگرد خونه.
-ببين ركسانا!تو فقط به من چند روز مهلت بده.قول ميدم كه همچيدرست ميشه.من مطمئنم كه هيمين الانم مادرم داره با بابام در مورد ما صحبت ميكنه.
"بازم صداي خنده ي ماني بلند شد.اين دفعه رفتم پشت در حموم و گفتم"
-ماني مگه اينكه منو تو با هم ديگه تنها نشيم((اوه اوه))
"اومدم برگردم پيش ركسانا كه ماني گفت"
ببين هامون جون.من الان سه دست سرمو شستم و دو دست كيسه كشيدم و يه دست ليف صابون زدم.اگه فكر ميكني پاك و تميزم بيام بيرون.
-حالا يه خرده ديگه صبر كن.ميميري؟
ماني-اخه اين حرفا كه شماها دارين به هم ميزنين چيزه مهمي نيس كه نتونين جلو من بزنين.منم كه دارم از ينجا ميشنوم چي دارين ميگين.خب بذار بيام بيرون صبحونه مو بخورم مردم از گشنگي.
ركسانا-بفرمايين ماني خان.شما درست ميگين.بفرمايين خواهش ميكنم.
ماني-خيلي ممنون.هامون قربونه دس پنجول ت.اون حوله رو بده من.
"تا برگشتم اين ور رو نگاه كنم كه ببينم حوله كجاس كه در حوم رو وا كرد و همونجوري كه ميومد بيرون گفت"
-يالله!
"يه مرتبه ركسانا جيغ كشيد و روشو كرداون طرف .برگشتم يه چيزي بهش بگم كه ديدم با همون لباسي كه رفته بود حموم اومد بيرون.سرشم خشك خشك بود"
-مگه حموم نميكردي؟
ماني-نه
-پس صداي دوش چي بود؟
ماني-صداي ريزشه اب.
-حموم نكردي؟
ماني-ادم گشنه كه جون نداره كيسه بكشه و ليف بزنه.
-پس داشتي چيكتار ميكردي اون تو؟
ماني-نشسته بودم حرفاي شما رو گوش ميكردم
-ميدوني به حرف كسي گوش كردن كاره بديه؟
ماني-يعني مثلا وقتي ميگن يه بچه حرف گوش كنه،يعني بچه ي بديه؟
"ركسانا زد زير خنده و مان م رفت سر ميز و شرع كرد به خوردن"
ركسانا-ببين هامون.من ترو اينجا تنها ول نميكنم
ماني-يعني بنده ام اينجا برگ چغندرم ديگه؟
ركسانا-اختيار دارين ماني خان.
-ميشه تو صبحونت بخوريو حرف نزني؟
ماني-چرا نميشه؟آن آن.
-اينطوري زل نزن به ما
ماني-پس چيكار كنم؟
-صبحونت رو بخور.
ماني-دارم ميخورم ديگه
-خب مارو نيگا نكن.
ماني-پس كي رو نيگا كنم؟
-صبحونت رو.حداقل بفهمي چي داري ميخوري
ماني-باشه.هر چي تو بگي
"سرشو انداخت پيين كه به ركسانا گفتم"
-من اينجا راحتم ركسانا
ركسانا-اخه من ناراحتم
-تو نبايد نا راحت باشي
ركسانا-ولي من نا راحتم
-دليلي براي نا راحتي تو وجود نداره
ركسانا-حيلي دلائل وسه ناراحتي من وجود داره
ماني-اه..!مگه سوزنتون گير كرده.يه حرف ديگه بزنين.موضوع صحبت رو عوض كنين.خير سرم دارم صبحونه ميخورم اخه.

T!Na
چهارشنبه ۰۹ شهریور ۹۰, ۱۰:۰۵ قبل از ظهر
به تو چه مربوطه؟!
مانی - خب شما میگین ناراحتم ، ناراحتم ، لقمه راحت از گلوم پایین نمی ره!
(( یه چپ بهش نگاه کردم که دوباره سرش رو انداخت پایین))
رکسانا - پس اگه برنمی گردی خونه ، بیا خونه ما!
- نه نمی خوام مزاحم کسی بشم!
رکسانا - این حرفها چیه؟! چرا اینقدر تعارف بی خود می کنی! اونجا دو ، سه تا اتاق خالی هست! یکی شو تو وردار!
(( یه مرتبه مانی که یه لقمۀ بزرگ تو دستش بود ، یه نگاه به رکسانا کرد و گفت ))
- ببخشین ! این اتاقای خالی که فرمودین تو کدوم طبقه س؟
رکسانا - بالا!
مانی - اون وقت اونجا دیگه کیا اتاق دارن؟
رکسانا - من و مریم و سارا.
مانی - یعنی مریم خانم و سارا خانم ناراحت نمی شن ماهام بیایم و همسایه شون بشیم؟
رکسانا - چرا ناراحت بشن؟! خیلی م خوشحال میشن!
مانی - منم خیلی خوشحال میشم! یعنی ماها هردومون خوشحال میشیم!
اون وقت ببخشین! مریم خانم و سارا خانم ريال شبا تا ساعت چند معمولا بیدارن؟
یعنی منظورم اینه که خوشحالی ما تا چه اندازه ادامه داره؟
(رکسانا شروع به خندیدن کرد و منم یه چپ چپ به مانی نگاه کردم که ساکت شد و لقمه اش رو گذاشت تو دهنش))
رکسانا - عمه خانم وقتی فهمید که شما اومدین هتل خیلی خیلی اصرار داشت که ببرمتون اونجا ! الانم منتظرتونه!
- من هنوز تکلیفم معلوم نیس!
رکسانا - تکلیف نداره! جای اینکه اینجایی ، بیا اونجا ! دلت نمی خواد پیش من باشی؟ هان؟
- چرا !
رکسانا - هم پیش منی و هم بچه ها اونجا هستن! اونقدر بهمون خوش میگذره!
عمه خانمم که هستن!
- اینو که رکسانا گفت ، مانی آروم بلند شد و رفت کنار تختش ، ساکش رو برداشت و برگشت نشست و ساکم گذاشت بغل پاش!
یه نگاه بهش کردم و به رکسانا گفتم :
- درست نیس ما بیایم اونجا!
رکسانا - چرا درست نیس؟
مانی - بریم خونۀ عمه مون درست تره یا بمونیم اینجا که پر کبک و چیزای دیگه س؟!
رکسانا - کبک چیه؟
مانی - یه پرنده س که سرشو می کنه زی برف!
رکسانا - خب؟!
مانی - اینجا شبا تو راهروهاش پُر کبکه! هی بال شونو می زنن بهم و سر و صدا می کنن و چون بیرون سرده ، میخوان بیان تو اتاق آدم!
رکسانا - پرنده تو راهروئه اینجاس؟!
- داره چرت و پرت می گه ولش کن!
رکسانا - پس بشین و صبحونه ات رو بخور و بریم!
برگشتم یه نگاه به مانی کردم که گفت :
- اگه امشب اینجا بمونیم دیگه انواع و اقاسم پرنده ها می آن دم در اتاق مون آ!
اون وقت تا صبح نمیذارن بخوابیم از سر و صدا !
- هیچی نگفتم ، یه لیوان آب پرتقال رو ورداشتم وشروع کردم به خوردم و چند دقیقه بعد مانی رفت پایین و حساب هتل رو کرد و سه تایی اومدیم بیرون و سوار ماشین شدیم و راه افتادیم طرف خونۀ عمه م و نیم ساعت بعد رسیدیم و ماشین رو پارک کردیم و رفتیم تو.
تا چشم عمه بهمون افتاد زود اومد جلو در حالیکه گریه می کرد ، منو بغل کرد و گفت :
- مگه عمه ت مرده مه میری هتل پسر؟! درسته که عمه حسابی براتون نبودم! درسته که یه مرتبه چند روزه سر و کله م پیدا شده اما انقدر همّت دارم که شما دو تا رو ، نه حالا مثل یه برادرزاده ، مثل یه دوست و بچه های خودم ، رو چشمام نیگه دارم ! خجالت داره والا!
- بعدشم مانی را بغل کرد و هر دوتامون با خودش برد تو پذیرایی و یه خورده بعد رکسانا برامون چایی آورد و بهمون تعارف کرد و بعدش از اتاق رفت بیرون که صدای مریم و سارا رو شنیدم اما نمی دونم چرا نیومدم تو!
چایی مونو ورداشتیم که عمه م گفت :
- پدرت مخالفت کرد یا مادرت ؟
- پدرم!
- چی می گفت؟
- در مورد اینکه رکسانا مسیحیه ایراد گرفت! یعنی بیشتر سر ِ اون!
عمه م هیچی نگفت و چایی ش رو برداشت که مانی گفت :
- عمه جون شما چرا قهوه نمی خورین؟!
عمه م خندید و گفت :
- یعضی وقتا می خورم ولی کم. یعنی می ترسم!
مانی - بعدش چی داره که می ترسین؟
عمه - رکسانا و ترمه بهتون نگفتن؟
مانی - چی رو؟
عمه - فال ! فال قهوه! من فال خوب میگیرم! از همینم می ترسم! یعنی تا قهوه می خورم دیگه نمی تونم جلو خودمو بگیرم و زود فنجون رو ((دَمَر)) می کنم که باهاش فال بگیرم! یعنی فال که چه عرض کنم! خوب لدم روحیه ی آدما رو بشناسم و براشون چاخان سر ِ هم کنم!
مانی - خب حالا که انقدر خوب بلدین فال بگیرین ، یه دونه م برای ما بگیرین!
عمه - حرف شم نزن! آدم بهتره که آینده ش رو ندونه! چون اینا همش دروغه و چاخان پاخان! یه حالت تلقین برای آدم به وجود می آره و ناخودآگاه آدم کشیده می شه طرفش! آینده رو فقط خدا می باید بدونه که می دونه! بعدشم اینا اکثرش مزخرف و دروغه! آدمم معتاد می کنه! بعد از چند وقتم امر به خود آدم مشتبه می شه! یعنی اینطوری بگم که مثلا توبه کردم که دیگه آدما -
رو گول نزنم!
چایی مونو خوردیم که عمه گفت :
- ناراحتی؟
- یه خرده! می ترسم برای پدرم اتفاقی بیفته! قلبش کمی ناراحته!عمه - ایشالا چیزی نمیشه! زمان خودش همه چیز رو حل می کنه!
از بالا سر و صدا می اومد! صدای جا به جا کردن اسباب اثاثیه! یه خرده بعد رکسانا و مریم و سارا اومدن تو پذیرایی و با ماها سلام و احوالپرسی کردن که رکسانا گفت :
- اتاق تون حاضره!
- داشتین برامون اتاق رو درست می کردین؟!
رکسانا - حاضر شد!
- آخه اینطوری که درست نیس!
عمه - دیگه حرف نزنین! پایشن برین ببینین خوبه یا نه!
مانی - آخه چرا انقدر زحمت کشیدین؟ هامون می اومد تو اتاق شما و منم می رفتم تو اتاق مریم خانم اینا! ماها اکثرا خونه نیستیم که ! همون شب به شب می اومدیم و یه گوشه میخوابیدیم تا صبح!
مریم اینا زدن زیر خنده که بلند شدم برم ببینم چیکار کردن. مانی م بلند شد و با رکسانا اینا رفتیم بالا که دیدم رکسانا اتاق خودشو داده به من! یه نگاه بهش کردم و گفتم :
- خودت چی؟
رکسانا - اون یکی اتاق رو برداشتم.
- بریم ببینیم!
رکسانا - برای چی؟
- میخوام ببینم!
تا اومد حرف بزنه و رفتم طرف همون اتاقی که نشون داده بود و درش رو وا کردم. طفلک فقط میز تحریرش رو برده بود اونجا و یه دست رختخوابم گذاشته بود گوشۀ اتاق! همین ! برام این کار خیلی ارزش داشت! بغض گلومو گرفت ! یه نگاه بهش کردم و گفتم :
- فکر می کنی من اینجوری راحتم؟

T!Na
چهارشنبه ۰۹ شهریور ۹۰, ۱۰:۰۶ قبل از ظهر
رکسانا-باید راحت باشی!چون من اینجوری راحتم!
فقط نگاهش کردم که زود مانی گفت:
مریم خانم،سارا خانم،اتاق مونو بهم نشون نمی دین؟
اونام زود فهمیدن چی می گه و راه افتادن طرف اتاق رکسانا.موندیم من و رکسانا تو همون اتاق عقبی که گفتم
کارت خیلی برام ارزش داشت!
رکسانا-اینکه کاری نبود!من جونمم برات می دم هامون!من تا حالا عاشق نبودم و تا حالام کسی رو دوست نداشتم و یه دنیا عشق تو دلم جمع شده!حالا که تو رو پیدا کردم،همه ش مال توئه!تو که به خاطر من از پدرو مادرت قهر کردی،نمی ذارم تنها بمونی!این کار توام برای من ارزش داره!من تا آخر راه با توام هامون!
اروم دستش رو گرفتم و موهاشو ناز کردم!داشتم تو چشماش نگاه می کردم!پر عشق بود!
منم تا اخر راه با توام!
دستم رو محکم فشار داد و با پاش در اتاق رو پیش کرد!
دریای طلایی!موج به اندازه چین های مو!به بلندی خواب!به شیرینی عسل!به نرمی نگاه!به کوتاهی یه لحظه!
مانی-هامون!هامون!نمی آیین؟
یه مرتبه چند تا زد به در که تازه متوجه خودم شدم و خندیدم!
رکسانام خندید و آروم گفت
نفهمیدم یه مرتبه چه م شد!
منم نغهمیدم!نمی خوامم بفهمم!
یه مرتبه مانی از پشت در گفت
اما من فهمیدم!
دوتایی زدیم زدیم زیر خنده و در رو وا کردیم و رفتیم بیرون که مانی یه نگاه بهمون کرد و گفت
در رو شما بستین؟
نه!خودش بسته شد!
مانی-اِ...!چه در هوشمندی!چشم الکترونیک داره؟!
رکسانا سرشو انداخت پایین و رفت طرف اتاقش که به مانی گفتم
به تو چه مربوطه؟مگه تو فوضولی؟!بعدشم،باد زد،در رو بست!
مانی-می گم اگه اینجاها از این بادا می زنه،چطور اون طرف نمی زنه؟یعنی می گم یه پا دری بذار زیر در!
بیا بریم اینقدر چرت و پرت نگو!
تا رفتیم طرف اتاق رکسانا اینا که عمه م از پایین صدامون کرد.رکسانا اینام صداشو شنیدن و اومدن بیرون و همگی رفتیم پایین تو پذیرایی که عمه م گفت
خوب بود هامون جون؟!
مانی-عالی بود عمه جون!مخصوصا در اتاق خیلی عالیه!هامون که راضیه!
عمه م یه نگاه بهش کرد و گفت
چی؟!
مانی-می گم چه درو پیکر خوبی داره اتاقا!؟چوب خوب!محکم!هوشمند و وقت شناس!حرف گوش کن!
رکسانا دوباره سرشو انداخت پایین که یه چپ چپ به مانی نگاه کردم و گفتم
عمه از من پرسیدن نه از تو!
مانی-منم جای تو جواب دادم دیگه!
عمه-چیزای قدیمی رو خوب و محکم می ساختن!الانی آ جون نداره که!
مانی-حالا از جون داریش که بگذریم،فهمیدیگی این در باعث تعجبه!
یه مرتبه مریم و سارا زدن زیر خنده که عمه م گفت:
چی می گی تو پدر سوخته؟
این حرف درست ازش در نمی اد که!
عمه-ببینم تو که با بابات قهر نکردی که؟!
چرا!اینم قهر کرده!
عمه-این دیگه برای چی؟!
دید من قهر کردم،اینم رفت سر به سر عمو گذاشت و دادش رو دراورد و ساکش رو ورداشت و دوئید دنبال من!
من داشتم اینا رو برای عمه م می گفتم و مانی م داشت به در اتاق نگاه می کرد.وقتی حرفم تموم شد برگشت طرفم و گفت:
چطور این درا خودشون واز و بسته نمی شن؟
یه چپ چپ دیگه بهش نگاه کردم که زود گفت
آهان!باد فقط می زنه بالا!
این دفعه خودمم خنده م گرفت که عمه م گفت
باد بالا چیکار می کنه؟!
مانی-باد باد که نیس!یه نسیم ملایم باهوش سرشار!
دیدم دیگه داره گندش در می اد که گفتم
رکسانا امروز کلاس نداشتین؟
رکسانا-نه!فردا داریم.امتحانه!
عمه-پس پاشین برین سر درس و مشق تون دیگه!پاشین!
رکسانا برگشت و یه نگاه به من کرد که دلم لرزید!هر چی بیشتر نگاهش می کردم بیشتر دلم می خواست که پیش م باشه اما گفتم
عمه راست می گن!برین به درس تون برسین!اون مهمتره!
یه خنده قشنگ بهم کرد و سرشو برام تکون داد که موهاش قشنگش همه با هم ریخت یه طرف دیگه صورتش و خیلی خوشگل ترش کرد و از جاش بلند شد و گفت
کاری داشتی،صدام کن!
تا اینو گفت و مانی م زود گفت
منم اگه کاری داشتم می تونم مریم خانم اینا ر وصدا کنم یا نه؟
عمه-تو کاری داشتی منو صدا کن!
مانی-آخه زشته که هی به شما زحمت بدم!
عمه-مگه تو چقدر کار داری؟!
مانی-خیلی!من دم به ساعت برام کار پیش میاد!
عمه-ترمه م این اخلاقاتو می دونه؟
مانی-ترمه چیه؟همونکه باهاش طاق شال درست می کنن؟
مانی اگه بهش نگفتم!
مانی-بگو!مگه ازش می ترسم؟!
آره!مثل سگ!
همه زدن زیر خنده که مریم و سارام بلند شدن و ازمون خداحافظی کردن و سه تایی رفتن بالا.موندیم من و مانی و عمه که مانی گفت
عمه جون خوب کاری کردین اینا رو رد کردین رفتن!اخلاق آدمو خراب می کنن!هی می شینن جلو آدمو با آدم حرف می زنن و آدم رو به حرف می کشن و آدم یادش می ره مثلا نامزد داره!
وقتی به ترمه گفتم،اون حتما بلده یه کاری بکنه که همه چیزایی رو که فراموش کردی یادت بیاد!
مانی-تقصیر من چیه؟اینا هی باهام حرف می زنن!اینا رو دعوا کن!
این بدبختا کی با تو حرف زدن؟!
مانی-حرف که نمی زنن!بهم اشاره می کنن!اشاره م مثل حرف زدنه دیگه!
باز چرت و پرت بگو!
عمه-مریم اینا از این کارا بلند نیستن!
مانی-اِ....!می خواین عمه جون بهشون یاد بدم؟
عمه م شروع کرد به خندیدن که گفتم
عمه!بقیه سرگذشت تونو تعریف نمی کنین؟
عمه-اتفاقا اونا رو رد کردم که بقیه ش رو براتون بگم!
مانی-می شه شما بقیه ش رو به هامون بگین و من برم یه خرده تو درس و مشق به اینا کمک کنم؟من پایه ریاضیم خیلی قویه ها!
مانی می شینی یا نه؟
مانی-من که همه ش نشستم!
یعنی حرف دیگه نزن!
عمه م شروع کرد به خندیدن و بعدش گفت
ایشالله همیشه خوب و خوش باشین!ایشالله همیشه سایه ی پدر و مادر بالا سرتون باشه!امروز اینجا یه اتفاقی افتاد که دلم ریش شد!
چه اتفاقی؟
مانی-تو خونه تون؟
عمه-نه!تو کوچه مون!یعنی سر کوچه یه جوونی بود که من با مادرش دوستم.پدرش دو سال پیش بیچاره سکته کرد!یعنی از زور فشار زندگی سکته کرد!بیچاره دو جا کار می کرد!هشت صبح تا چهار بعد از ظهر یه جا و پنج تا ده شب م یه جا!دیگه وقتی می اومد خونه،عین جنازه بود!
یه حقوقش که می رفت پای اجاره خونه و اون یکی م اونقدر بود که یه نون و پنیری بده زن و بچه ش بخورن!اینطوری زندگیشون می گشت تا دخترو پسرش بزرگ شدن و برای دختره یه خواستگار پیدا شد و با قرض و قوله یه جهاز براش جور کردن و فرستادش رفت!موند پسره که اونم چند وقت بعد عاشق یه دختر شد!اینو دیگه نمی شد کاریش کرد!باباهه خودش خونه و زندگی نداشت!حالا چه جوری می خواست پسرش رو سر و سامون بده!بدبخت این آخریا شده بود عین یه ماشین!فقط کار می کرد!کاشکی حداقل می تونست صنار سه شاهی در بیاره!هر چی اخر برج می گرفت یا می رفت پای قرض و قوله ی جهاز دخترش یا اینکه اجاره خونه و چندرغاز بقیه شم که می خوردن!
خب،یه آدم چقدر مگه طاقت داره؟ماشین م اگه شب و روز ازش کار بکشی،خراب میشه!عاقبت این بدبختم همین شد!از زور غصه پسرش یه سکته زد و افتاد گوشه خونه!یعنی نون آور خونه،خونه نشین شد!پسره م دانشگاه ش رو ول کرد و رفت دنبال کار!اما کو کار!
خلاصه این در بزن،اون در بزن،شد آبدارچی و پادو یه شرکت!حالا چقدر حقوق؟!دیگه خودتون می دونین!یعنی اگه می گرفت،نصف اجاره خونه شونم نبود!درو همسایه که دیدن اینطوریه،همت کرد نو چند نفر با هم شدن و هر روز یکی شون این پسره رو دو ساعت صداش می کرد تو خونه که مثلا به بچه ش ریاضی درس بده!الان که تو حرف ریاضی رو زدی،این جریان یادم افتاد!
الغرض!به همت همسایه ها اجاره خونه شون اینجوری جور شد اما کو تا حالا چرخ زندگی بگرده؟خورد و خوراکشون یه طرف،خرج دوا درمون باباهه یه طرف!اینجا بود که مادرش،یعنی همین دوست من،دست به کار می شه و می ره دنبال کار که اونم یه پولی دربیاره!
اولش که ما نفهمیدیم کارش چیه،بعدا معلوم شد!رفته بود تو یه آژانس نظافتی و خدماتی کار می کرد!شده بود کلفت!حالا نمی دونم که شوهرش چه

T!Na
چهارشنبه ۰۹ شهریور ۹۰, ۱۰:۰۶ قبل از ظهر
جوری شد که فهمید!دیگه غیرتش قبول نکرد!برای اینکه سربار اینا نشه خودشو خلاص کرد!
-خودکشی کرد؟!!
عمه- آره بیچاره!نمیدونم شبونه چی خورد که صبح نعشش رو از تو رختخواب بلند کردن!یه نامه م نوشته بود که زیر متکاش پیدا کردن!نوشته بود که دیگه خجالت میکشم تو صورت زن و بچه م نگاه کنم!برای همین خودمو میکشم که حداق یه بار از رو دوش اینا ورداشته بشه!قربونش برم عزاهای ماهام که چند برابر عروسی هامون خرج داره!شام عروسی یه شبه و عزا چند شب!شکر خدام که تو این چند ساله یه عروسی میبینیم و ده تا مجلس ختم!دردسرتون ندم!بعد از اون خدا بیامرز پسره انقدر کار کرد و کرد و کرد اما به وصال اون دختر که نرسید هیچ!وضعش که خوب نشد هیچ!غم و غصه مادره که کم نشد هیچ!از بدبختی و بیچارگی پسره م رفت دنبال پدره!
-اونم خودکشی کرد؟!
عمه- نه!قلبش از کار واستاد!حالا این یکی ش از همه بدتره که طفل معصوم چطوری مرد!گویا شبش یه خرده قلبش ناراحتی داشته!مادرش هر چی ازش میپرسه چته هیچی نمیگه!شب که میخوابن حالش بدتر میشه!میره یه گوشه اتاق چهارزانو میشینه و همونجا سکته میکنه!مادره نمیدونین دیگه چیکار میکرد!این کوچه رو گذاشته بود رو سرش!جیغ میکشید و فحش آ میداد که نگو!به زمین و زمان فحش میداد طوری که ماها گفتیم الان میان میگیرن میبرنش!یعنی دیگه براش فرقی نداشت!انگار شبش که قلب پسرش ناراحت بوده تو خونه پول نداشتن که ببرنش به دکتر نشونش بدن!
یه سیگار روشن کرد و یه خنده تلخ کرد و گفت:دنیایی ها!
-چرا مادره نیومد از در و همسایه پول قرض کنه؟!
عمه- چندبار بیاد؟!از خود من سه بار قرض کرده بود و نتونسته بود پس بده!
-خب میرفت یه چیزی از تو خونه شون میفروخت و پسرش رو میبرد دکتر.
عمه یه نگاهی بهم کرد و خندید که مانی گفت:به یه نفر گفتن گندم نداریم گفت بدرک نون خالی میخوریم!
عمه- این گناهی نداره!یعنی این چیزارو ندیده!ایشالا هیچ وقتم نبینه!ایشالا هیچکس این روزا و چیزارو نبینه!
مانی دو تا سیگار روشن کرد و یکی شو داد بمن و سه تایی ساکت شدیم یه خرده بعد مانی که قیافه ش خیلی گرفته بود دست کرد و کیفش را از تو جیبش در آورد و لاش رو وا کرد و از توش هفت هشت تا چک پول در آورد و نگاهشون کرد!من و عمه م داشتیم نگاهش میکردیم که گفت:همیشه وقتی یه جا آتیش میگرفته آدما این کاغذا رو از جلو آتیش برمیداشتن و نجاتشون میدادن!حالا تو این یکی آتیش این کاغذا میتونن آدما رو نجات بدن!امروز دیگه این کاغذا سرنوشت آدما رو معلوم میکنن!
بعد برگشت ماهارو نگاه کرد و گفت:چی شد راستی؟!قرار نبود اینجوری بشه!
بعد چند تا از چک پولا رو گذاشت روی میز و کیفش رو گذاشت تو جیبش که عمه گفت:چرا گذاشتی شون اونجا؟!
مانی- من اینارو خرج ادکلن و کفش و شلوارو این چیزا میکنم که هم خوش بو باشم و هم خوش تیپ!حالا شما از طرف من اینارو بدین به اون مادر!اینطوری من بیشتر خوش بو و خوشتیپ میشم!حالا که پدر و پسر رفتن و بیخبر موندیم!مادر رو دریابیم!
عمه م یه نگاه بهش کرد و یه مرتبه اشک از چشماش اومد پایین و گفت:کاشکی از این دلا چن تام ت سینه اونایی بود که میتونن کاری بکنن!
بعدش از جا بلند شد و فنجونا رو ورداشت و از اتاق بیرون رفت!برگشتم به مانی نگاه کردم و گفتم:همیشه وقتی دستم به اینا میخورد یه حال خوبی پیدا میکردم!همیشه ازشون خوشم می اومد!یعنی خیلی برام قشنگ بودن اما الان به چشمم خیلی زشتن!
-نه! اینایی که الان اینجا رو میزنن خیلی قشنگن مانی!نگاشون کن!
برگشت و یه نگاه بهشون کرد و گفت:راست میگیا!دوباره قشنگ شدن!
-وقتی حالا به هر دلیل این تیکه کاغذای رنگی میرن که یه زندگی رو نجان بدن قشنگ میشن!
دو تایی ساکت شدیم که عمه م با سینی چای برگشت و گذاشت روی میز و گفت:وردارین یخ میکنه.
یکی یه دونه ورداشتیم که گفت:روزی که نشسته بودم تو درشکه و با پدربزرگتون و شوهر عمه هام برمیگشتیم خونه سعی میکردم که راه رو یاد بگیرم شاید یه روزی تونستم بیام سر خاک مادرم!اما یاد که نگرفتم هیچ دیگه م نتونستم برم سر خاکش!چندین سال بعدشم که رفتم اونجاها انقدر عوض شده بود که دیگه اگرم نشون قبرش رو درست درست بلد بودم پیداش نمیکردم چه برسه به اینکه هیچ نشونی م ازش نداشتم!یعنی بعد از چند سال همه اونجاها ساخته شده بود!
خلاصه اون روز برگشتیم خونه و وقتی عمه هام خیالشون راحت شد که مادرم رفته زیر خاک تو در و همسایه پر کردن که زن داداششون شبونه از خونه زده بیرون و کلی م طلا و جواهر از خونه دزدیده و برگشته روسیه!مردمم باور کردن و یه مدتم این جریان خوراک دور هم جمع شدنشون بود و بعدشم کم کم فراموش شد و رفت پی کارش!
حالا می آییم سر خودم!تا اینجا گه گفتم زندگی مادرم و پدرش پدربزرگ و مادربزرگش بود.
چایی ش رو خورد و یه سیگار دیگه روشن کرد و رو مبل جابجا شد و گفت:آقایی که شماها باشین تا چند روزی من عزیز بودم و یادگار زن خوشگل و خانم و نجیب پدربزرگتون!اما از اونجایی که این آدم یعنی پدربزرگتون یه مرد دنیا پرست مال دوست یلخی و بی قید وبند بود دوباره حواسش رفت پی مال دنیا و کم کم منو فراموش کرد!یعنی نه اینکه منو نمیدید و چهار کلام باهام حرف نمیزد!نه!اما درست شدم مثل یه دختر همسایه که اومده تو اون خونه که مثلا با بچه های اون خونه بازی کنه و بره!
وقتی منو میدید و بهش سلام میکردم یه جوابی میداد و زود ازم میپرسید نون چایی خوردی؟یا مثلا ناهار خوردی؟یا شوم خوردی؟!منم یا میگفتم آره که زود میگفت آهان!یا میگفتم نه که زود میگفت برو بخور!همین!همین!همین!
بابا به اون گندگی فقط همین چهار کلوم حرف رو با من داشت که بزنه!اما نه خدایا!دروغ نگم!شب عید به شب عیدم یه دست لباس با یه چادر برام میخرید یا میگفت بخرن و وقتی سر سفره هفت سین دور هم جمع میشدیم یه کلمه م اونجا باهام حرف میزد!یعنی وقتی لباس نو رو تنم میدید ازم میپرسید لباست قشنگه؟!اگه میگفتم اره که میگفت مبارکت باشه!اگرم میگفتم نه که بازم میگفت مبارکت باشه!سالم که تحویل میشد و همه اجازه داشتن بلند شن و دستش رو ماچ کنن منم آخر از همه این سعادت نصیبم میشد که دست بابامو ماچ کنم و اونم بهم بگه زیر سایه حق!
چند شب اولم با همدیگه تو همون اتاق خوابیدیم اما بعدش مادرش بهش گفت چه معنی داره دختر ده دوازده ساله پیش باباش بخوابه؟!من به سن و سال این یه شیکم زاییده بودم!
بعد از اون شبا جامو توی اتاق خودش انداخت و شدم کنیز دست به سینه خانم و لحاف تشکم رفت پایین پای خانم!میگم کنیز دست به سینه یعنی کنیز دست به سینه ها! نه اینکه فکر کنین یه مثال دارم میزنم!از صبح که از تو همون رختخوابش با یک پاش بهم میزد و صدام میکرد تا وقتی دوباره رختخوابش رو براش مینداختم و سروشو میذاشت زمین و میخوابید یه ریز خرده فرمایش داشت!عذرا رختخوابا رو جمع کن!عذرا سماور رو روشن کن!عذرا سفره رو بنداز!عذار استکان نعلبکی ها رو بشور!عذرا حیاط رو جارو بزن!عذرا رخت چرک آرو بشور!عذرا واسه مرغا دونه بریز!عذرا بشین سر سبزی!عذرا برنج رو پاک کن!عذرا فلان کار رو بکن!عذرا بهمان کار رو نکردی!عذرا تنبل شدی!عذرا اولا خوب کار میکردی!عذرا از بس که نشستی داری مثل خرس میشی!عذرا...!
بخدا قسم که یه دو دقیقه نمیذاشتن راحت باشم!کار این تموم میشد اون یکی صدام میکرد!کار اون تموم میشد اون یکی فرمایشش شروع میشد!بچه این یکی رو سرپا نگرفته اون یکی جیشش میگرفت!این یکی رو طهارت نگرفته اون یکی خودشو کثیف میکرد!چی بگم چی بگم چی بگم؟چه کشیدم خدا من از دست این مادربزرگ و اون دو تا عمه؟!اینم بگم که مادرش منو نمیزد!یعنی همیشه هر جا میشست میگفت چون عذرت یتیمه من از خدا میترسم و دست روش بلند نمیکنم اما جاش دو تا عمه هام تلافی میکردن!هر وقتم که مادره ازم ناراحت میشد و احساس میکرد باید کتم بزنه و مثلا از خدا میترسید یه اشاره به دختراش میکرد و اونا جای مادرشون زحما میکشیدن و کتکم میزدن که ترس از خدای مادرشون خراب نشه!
گذشت اما نه مثل برق و باد!6 ماهی از ای جریان گذشت!تو اون 6 ماه استراحتم موقعی بود که ده تا دسته سبزی رو میذاشتن جلوم که پاک کنم!این استراحتم بود و تفریحم موقعی که یه گونی برنج یا لپه یا عدس یا هر چیز دیگه رو میدادن بهم که چشم بگردونم!این یکی کارو دوست داشتم هر چند که وقتی بعدش از جام بلند میشدم دیگه نه اون پاها مال من بود و نه اون کمر!تا یه ساعت همونجور دولا میموندم اما برام کیف داشت!یه مجومه بقول ما و مجمعه به قول امرزی آ میذاشتن جلومو و سر گونی برنج رو سر میدادن توش و یه سفارش که تا برمیگردن پاکش کرده باشم و میرفتن!منم سرمو مینداختم پایین و شروع میکردم به کار کردن اما حواسم بود و تا دور و ورم خلوت میشد برنجای مجومه را تختش میکردم و رویاهام شکل میشدن و می اومدن تو مجومه!
یا برنجا رو قصری که مادرم با پدربزرگم توش زندگی میکردن میساختم!شکل مادرم رو که سوار اسب بود و تفنگ دستش بود میساختم!شکل مادرم رو میساختم که ده تا کلفت و نوکر دور و ورشن!اسم عمه هام و مادرشون و پدربزرگتونو و شوهر عمه هام رو میذاشتم رو کلفتا و نوکرا!
برنجارو تخت میکردم رو مجومه مثل اینکه همه جا برف نشسته و وسطش رو راه بندی میکردم و چند تا خونه و دخترا و پسرایی رو که وسط راه دست همدیگر رو گرفتن و دارن میرن!اونوقت خودم آوازهایی رو که مادرم بهم یاد داده بود میخوندم!همیشه م یه مشت ریگ و شن میریختم تو جیبم که اگه یه مرتبه عمه هام اومدن نشونشون بدم که یعنی دارم برنج پاک میکنم!
آره شازده ها!این تفریحم بود!شما میدونین چهل پنجاه کیلو برنج رو چشم گردوندن یعن یچه؟!شماها میدونین ده من سبزی پاک کردن چه معنی ای داره؟!یعنی یه دختر ده دوازده ساله از کله سحر بشینه یه گوشه و تا صلوات ظهر از جاش تکون نخوره!تازه اگه دستش تند باشه!اگر خدای ناکرده می اومدن و میدیدن سبزی آ حیف و میل شده که دیگه واویلا!

T!Na
چهارشنبه ۰۹ شهریور ۹۰, ۱۰:۰۷ قبل از ظهر
یادمه شبا که آخرین وظیفه م یعنی پهن کردن رختخوابا و تنگ آب گذاشتن بالا سر خانم رو به انجام میرسوندم اجازه داشتم زیر پاشون کپه مرگم رو بذارم!نرفته تو جا خواب منو با خودش میبرد!اما دریغ از یه خواب دیدن!آرزوم بود که یه شب مادرم رو تو خواب ببینم اما انقدر خسته بودم که یا اصلا خواب نمیدیدم یا اگرم میدیدم صبح یادم نبود!اونایی م که تک و توک میدیدم و یادم میموند همون کارایی بود که تو روزش کرده بودم!ظرفشوری رختشوری مستراح شوری زمین شوری چیز پاک کردن بچه سرپا گرفتن!
حالا همه اینا رو گل میکنیم و میزنیم به سرمون!اینا همه خوب!اینا همه محبت!اینا همه وظیفه!بدبختی چیز دیگه بود!موقعیکه خسته و مدره عین نعش میرفتم تو رختخواب!من چشمام از زور خستگی وا نمیشد و خانم تازه سخنرانی و نصیحت کردنش گل میکرد اونم چه چیزایی!چه آموزشی!چه پرورشی!تا میخواستم بخوابم میگفت عذرا بیداری؟!خب منم چی میتونستم بگم ؟!یعنی مگه جرات داشتم بگم نه؟!خانمم شروع میکرد!زن باید مطیع و مطاع شوورش باشه!اگه گفت بمیر بمیره!مادر پدر یعنی خدا!یعنی مقدس!وای به روزی که جواب سلامشونو بلند بدی؟!آتیش جهنم الو الو!هیزم نیم سوز خروار خروار!قیر داغ بشکه بشکه!عقرب جرار صد هزار!مار و افعی کرور کرور!
نمیدونم چی جوری و برای چی و از کجا همه اینا رو آماده کرده بودن واسه دختر بچه ای که تو این دنیا برای عمه هاش و مادرشون خوب کار نکنه و کلفت خوبی نباشه یا خدا نکرده براشون پشت چسم نازک کنه و یا زوبنم لال در مورد باباش فکرای بد کنه!طوری برام یه جهنم ساخته بود که اصلا یه تیکه زمین برای بهشت نمونده بود و اگر مونده بود آتیش جهنم همچین زبونه میکشید که تموم درختای بهشت رو میسوزوند و جزغاله میکرد!
یه بهشت کوچیک اندازه یه باغچه و یه جهنم بزرگ اندازه کشورمون!یه بهشت خلوت و خالی و یه جهنم شلوغ و پر و پیمون!بهشتی که درش روی همه بسته بود با دیوارای بلند و یه جهنم با دروازه های واز و بدون دیوار که از سه فرسخی آتیش معلوم بود و برای هر کسی که میمرد جا داشت!بهشتی که با یه کار نابجا و یه کلمه حرف بد از آدم گرفته میشد و جهنمی که با یه عمل کوچیک بد نصیب آدم میشد!بهشتی که برای وارد شدن بهش هیچ امیدی نبود مگه اینکه چشمت رو تموم شادی آ و خوشی آ و لذت آ خنده و استراخت و شوخی و چی و چی و چی ببندی و جهنمی که خیلی راحت واردش میشدی!آزمونی با یک صدم درصد سانش و نودونه و نودونه صدم درصد ناامیدی!دورنمای زیبا و دلفریب!فرشته های فعالی که ده تا ده تا مامور نوشتن کارهای بدمون بودن و یه لحظه چشماشونو هم نمیذاشتن یا نمیتونستن هم بذارن و یه دونه فرشته که همشم بیکار بود برای نوشتن کارای خوبمون که اکثرا کاغذاش سفید و دست نخورده میموند!
قبل از خواب نوید زندگی پس از مرگ!البته دیگه همه مسیر زندگی بعد از مرگ رو مو به مو بلند بودم!تا جون از تنمون میرفت بیرون و یه سوال جواب کوتاه چون تکلیفمون از همون اول معلومه و صاف تو جهنم!یه کارنامه سیاه دستمون و رومون از کارنامه مون سیاه تر منتظر نوبت بودیم که آتیش نصیبمون میشه یا قیر داغ یا هیزم نسوز یا عقرب و مار!
اما به همون خداوندی خدا تو همون عالم بچگی میرفهمیدم که این داره دروغ میگه!یعنی سوادش و فهمش به این چیزا نمیرسه!میدونستم که خداوند اونطوری که این میگه یه خدای نامهربون و بدون گذشت و بخشش نیست!میدونستم که خداوند اگه یه بدی مون رو ببینه ده تا شو ندیده میگیره و میبخشه!اما اون پیرزن ول کن نبود!انقدر میگفت و میگفت تا خودش خوابش بگیره!منم هی چرت میزدم و به مزخرفاتش گوش میدادم و بعدش که خرخرش میرفت هوا کپه مرگم رو میذاشتم تا دوباره یه روز دیگه برام شروع بشه!
بعد از 6 ماه یه روز دیدم عمه هام و مادرشون دارن در گوش همدیگه پچ پچ میکنن!فهمیدم یه خبرایی هس!خبرایی م بود!میخواستن پدربزرگتونو زن بدن!البته دیگه پدربزرگتون فقط شده بود یه پارچه آقا!ثروت مادرم رو حالا دیگه رو کرده بود!چند تا حجره و ملک و درشکه شخصی و چی و چی و چی!دیگه حالا باید از طبقه اشراف براش دختر میگرفتن!همین کارم کردن!یه دفته از شرع پچ پچا نگذشته بود که همه شون شال و کلاه کردن و راه افتادن که برن!دست آخر خانم بزرگ منو صدا کرد و گفت که امشب شام یه جا وعده گرفتمون و دیر برمیگردن.گفت مواظب خونه و باشم و کارامو بکنم و بعدش بگیرم بخوابم تا اونا بیان.بعدشم همه شون گذاشتن و رفتن!ما رو بگی!یه دفعه ترس ورم داشت!یه خونه دردنشت و یه دختر بچه ده دوازده ساله!
گیرگیرای غروب بود!خونه قدیمی م که مثل آپارتمانای امروزی نبودن که!یه حوض داشتن که نگو!در و دیوارای قدیمی و آجری بلند!زیرزمینای تاریک که هر کدوم هفت هشت تا پله میخوردن و میرفتن پایین!حیاط بزرگ!هشتی های ترسناک!اینا همه به کنار تاریکی!تو اون خونه به اون بزرگی دو تا دونه چراغ نفتی روشن بود که نزدیک خودشونم به زور روشن میکردن!حالا حساب کنین که من اون موقع چه حالی داشتم!تا اون روز تو خونه تنها نمونده بودم!یعنی هیچوقت اون خونه خالی نمیموند!اون شبم همه شون رفته بودن خواستگاری و نمیخواستن منو ببرن!برای همینم گذاشته بودنم خونه!
آقای که شما باشین اولش یه خرده ترسیدم اما بعدش زود چراغ نفتی رو برداشتم و رفتم تو اتاق خانم و رختخوابارو انداختم و رفتم زری لحافم و چشماشو بستم!حالا یه چیزایی اومد جلو چشمم و تو ذهنم بماند!شانسی که داشتم این بود که انقدر خسته بودم و تا سرمو گذاشتم زمین خوابم برد.
از فرداش کم کم ماجرا روشن شد و معلوم شد که بعله!پدربزرگتون قراره دختر یه تاجز بزرگ بازار رو بگیره.دیگه تو خونه چه خبر بود خدا میدونه!هر کی دنبال کار خودش بود و تموم کار افتاده بود گردن من!منم که دیگه جون نداشتم تنهایی اون خونه رو بگردونم اما چی میتونستم بگم؟!باید مثل قاطر کار میکردم!برو بیاهام شروع شده بود.این میرفت اون می اومد!اون میرفت این می اومد!پیغمو و پسغوم تا اینکه قرار شد که خونواده اونا بیان خونه ما مهمونی.
لباس نوآ از تو صندوقخونه در اومد!دیوار اتاق دوغ آب شد!آب حوض عوض شد!شیشه ها پاک شد و پرده ها شسته شد و خلاصه خونه شد مثل گل!همه اینارو هم غیر از دوغ آب اتاق کی کرد؟!کنیز مفت و مجانی خونه عذرا خوانم!دیگه آخری آ اصلا نمیفهمیدم این تن و بدن مال منه یا کس دیگه!سیندرلا کیه؟!عذرا!عذرا!اگه والا دشمن منو به اسیری برده بود انقدر ازم کار نمیکشید که اینا میکشیدن!دست آخرم که شب مهمونی رسید از یه ساعت قبلش منو کردن تو یه اتاق و بهم گفتن اگه صدام در آد تیکه تیکه م میکنن!منم که صدایی نداشتم ازم دربیاد!رفتم یه گوشه نشستم و گریه کردم!سرمو گذاشتم به دیوار و گریه کردم!عجب سرنوشتی برام رقم خورده بود!یه روزی پدربزرگم برای اینکه نکنه ثروتش رو ازش بگیرن از دست سرخ آ فرار کرده بود و اومده بود اینجا!غافل از اینکه همه ثروتش به باد رفت و هم چون خودش و دخترش!حالام نوبت نوه اش بود!
خلاصه انقدر گریه کردم تا از حال رفتم.نه تاریکی رو فهمیدم و نه گشنگی و نه تشنگی رو!فقط از زور خستگی از حال رفتم و چه خوابی م کردم!حداقل اون مهمونی برای من این حسن رو دشت که تونستم چند ساعت بیشتر بخوابم!چند سال پیش این سریال اوشین رو میدیدم!هر بارم که میدیدم زار زار گریه میکردم!درست عین روزگار خودم بود!
خلاصه دردسرتون ندم!بعد از حدود یه ماه رفت و اومد عروسی سر گرفت و توران خانم رو آوردن خونه!چه جشنی!چه مراسمی!همه جا رو گل زده بودن!سه شب مطرب اونجا میزد و میکوبید!میگم مطرب سوء تفاهم نشه!همه شون هنرمند بودن اما اون وقتا شعور آدما این بود دیگه!به این گروهای هنری میگفتن مطرب!جاشونم محله سیروس بود که بهش محله کلیمی آ میگفتن!
منم بدم نمی اومد!هر چند که کارم چند برابر شده بود اما وقتی دسته مطربا میاومد خیلی کیف میکردم!مخصوصا وقتی که با یکی شون به اسم شهناز ضربی اشنا شدم و فهمیدم که مسیحیه!اونم وقتی فهمید من مسلمون نیستم و مسیحی م از تعجب داشت شاخ در می آورد تو اون شبام که میاومدن اونجا زندگیمو از سیر تا پیاز براش تعریف کردم!نور به قبرش بباره چقدرم برام گریه کرد!چقدر غصه مو خورد!اون موقع بود که فهمیدم همه آدمام بد نیستن!
خلاصه شبا تا بعد از نصف شب اونجا بزن و بکوب بود!دسته مردا تو مردونه که تو قسمت بیرونی بود و دسته زنا تو زنونه که اندرونی بود .عروس خانم که اسمش توران خانم بود بد نبود!یعنی خوشگل نبود اما زشتم نبود!دیگه تو اون شبام کسی کاری به کارم نداشت!یعنی تو اتاق حبسم نمیکردن چون انقدر آدم تو خونه بود که کسی به کسی نبود و نمیفهمید من کی ام !بعدا فهمیدم که به توران خانم نگفتن که پدربزرگتون یه دختر از زن اولش داره!حالا این توران خانم کیه؟!حتما خودتون فهمیدین!مادربزرگتون!از من چیزی بزرگتر نبود!اونموقع که من ده دوازده سالم بود اون شونزده هفده سالش بیشتر نبود!
خلاصه توران خانم را با چه دبدبه و کبکبه ای آوردن خونه و واقعا سه روز و سه شب براش جشن عروسی گرفتن!منم همونجور کار میکردم چشم ازش برنمیداشتم بطوریکه هر بار نیگاش اتفاقی می افتاد طرف من میدید که دارم نگاهش میکنم!البته از دور چون نمیذاشتن نزدیکش برم!حتما اونم وقتی با اون لباسا که تنم بود منو میدید فکر میکرد که کلفت اون خونه ام!حقم داشت بیچاره!
کار میکردم و دور ورم رو نگاه میکردم و یاد حرفای یکه مادرم از عروسی ش میزد می افتادم!برای اون بدبخت چه کردن و برای این یکی چه میکنن!شب عروسی اون چه جوری بود و شب عروسی این چه جوری!مادر بیچارم تک و تنها تو دست این قوم اسیر بود و راه نجاتی م نداشت و چه به روزش آوردن!
بغض گلومو گرفته بود!انگار تموم غم عالم ریخته بود تو دل من!نیگا میکردم و یاد مادرم می افتادم!نیگا میکردم و یاد خودم می افتادم!نیگا میکردم و هر دقیقه کینه م نسبت به پدربزرگتون و عمه هام و مادرش زیادتر میشد!انگار همین کینه باعث شده بود که تو چشمام برق نفرت بشینه!طوریکه توران خانم هر دفعه منو نیگا میکرد اخماش میرفت تو هم!اولا خیلی کم چشمش به من

T!Na
چهارشنبه ۰۹ شهریور ۹۰, ۱۰:۰۸ قبل از ظهر
می افتاد اما هر چی می گذشت انگار کنجکاوتر می شد و بیشتر نیگام می کرد بطوریکه از شب دوم خودش چشم مینداخت و منو لای آدمایی که اونجا بودن پیدا می کرد و نیگام می کرد!
بالاخره این جشن م تموم شد و غریبه ها رفتن و موندن چند تا از نزدیکای عروس و دو سه شب بعدش ، اونام رفتن! دیگه تو خونه همون آدمای قبلی موندن و یه تازه وارد که همون عروس خانم بشه. منم سرمو داده بودم به کار خودم. یعنی دلم نمی خواست کاری بکنم که جلو توران خانم عمه هام بهم فحش بدن یا کتکم بزنن یا زندانی م کنن! غرورم اجازه نمی داد! آخه وقتی چاک دهن شونو وا می کردن، حرفای بدی از دهن شون درمی اومد که طاقت شنیدنش رو نداشتم! حالا اگه به خودم می گفتن عیب نداشت و نحمل می کردم اما وقتی به مادرم می گفتن خیلی خیلی ناراحت می شدم!
خلاصه سرم به کارم گرم بود که یه مرتبه در اتاق توران خانم واشد و اومد بیرون! یه لباس قشنگ پوشیده بود و چارقدم سرش نبود! دهن همه از تعجب وامونده بود! برگشتم طرف عمه هام و مادرشون که دیدم اخمای همه شون رفته تو هم اما جیک شون درنمی آد!
توران خانم یه نگاهی به دور و ورش کرد و بعد صدا زد و گفت: "عذرا خانم، عذرا خانم!" سرمو برگردوندم طرفش! باور نمی کردم که یه نفر تو اون خونه منو خانم صدا کنه! زود رفتم و سلام کردم که جوابم رو داد و گفت دستتون خالیه؟ گفتم بعله که گفت بی زحمت یه دقیقه بیاین تو اتاق من یه خرده کار باهاتون دارم!
یه چشم گفتم و اومدم اون طرف که پله ها بود و رفتم تو ایوون و رفتم جلو اتاقش! حالا اتاقش کدوم بود؟! همون اتاق مادرِ خدابیامرزم!
کفشامو درآوردم و رفتم تو و یه نیگا کردم. از روزی که خانم بزرگ دیگه نذاشته بود اونجا پیش پدربزرگتون بخوابم دیگه پامو تو اون اتاق نذاشته بودم! نمی دونم چی شد که یه مرتبه زدم زیر گریه! یعنی چی شد که معلومه!اونجا اتاق مادرم بود ! چه شبایی که اونجا تا صبح بغل مادرم نخوابیده بودم! چه شبایی که بغلم نَنِشسته بود و برام قصه نگفته بود! چه شبایی که من اونجا سرمو رو پاهایش نذاشته بودم و ناز و نوازشم نکرده بود! چه شبایی که برام از کشورش و گذشته ش حرف نزده بود! چه شبایی که صورتش رو رو متکا نذاشته بود و زار زار گریه نکرده بود!
هر کاری می کردم نمی تونستم جلوی گریه م رو بگیرم! همینجوری اشک از چشمام می اومد پائین! توران خانم روش اون طرف بود و داشت از تو یه صندوق یه چیزایی درمی آورد و حواسش به من نبود! یه دفعه برگشت و دستش رو دراز کرد طرف من و گفت "بیا عذرا خانم! این چند شبه..." یه مرتبه چشمش افتاد تو صورت من و تا دید دارم گریه می کنم بقیه رفش رو شل و آروم گفت "خیلی زحمت کشیدی!" بعد یه دفعه اومد جلو من و بغلم کرد و گفت " چته؟! این چه جور گریه کردنه؟! این چه جور نگا کردنه؟! با اون چشمات منو این چند روزه کُشتی!"
راست می گفت! یعنی از نیگا کردنم خبر نداشتم اما از گریه م چرا! همچین گریه می کردم که تموم لباسش خیس خیس شد! زود سرمو کشیدم عقب و گفتم هیچی توران خانم! ببخشین! همینجوری گریه م گرفت! امری داشتین باهام؟! دستمو گرفت کشید تهِ اتاق و گفت بیا بشین ببینم! گفتم باید برم! کار دارم! گفت مگه من میذارم ؟! تا نفهمم تو کی هستی و چرا اونجوری منو نیگا می کنی و چرا اینجوری گریه می کنی نمیذارم پات رو از در این اتاق بذاری بیرون! بعد دستش رو دراز کرد طرفم . دیدم یه گُلِ سرِ قشنگ تو دست شه! اشک هامو پاک کردم و خندیدم که گفت " صدات کردم که هم اینو بهت بدم و هم ببینم تو کی هستی؟ " گل سر ور ازش نگرفتم و فقط بهش گفتم همونکه به یاد من بودین برام کافیه! این محبت شما دلمو گرم کرد! دستتون درد نکنه خانم! گفت تو کی هستی دختر؟ گفتم یه غریب اینجا! گفت غریب اینجا یعنی چی؟! گفتم یه آدم بی کس! گفت نمی فهمم! گفتم من دیگه جونِ کتک خوردن ندارم! ازم چیزی نپرسین! گفت یعنی چی؟! سرمو انداختم پائین که گفت بابات کیه؟ گفتم یه نامرد! گفت مادرت؟! گفتم یه فرشته! گفت اسمش چیه؟! گفتم ناتاشا! گفت چی؟! گفتم ناتاشا گفت ناتاشا؟! گفتم آره.گفت کجائیه؟ گفتم روسی! گفت مادرت روسه؟! گفتم بعله! گفت بابات چی؟! گفتم نه! گفت حالا دیگه اصلا نمیذارم از اتاق بری بیرون !همینجا یم شینی و قشنگ برام می گی که تو کی هستی و اینجا چیکاره ای!
تو همین موقع از بیرون عمه کوچیکم داد زد عذرا عذرا! برگشتم یه نیگا به توران خانم کردم و گفتم این صدا یعنی اینکه اگه یه کلمه دیگه با شما حرف بزنم ، هم فحش می شنوم هم کتک می خورم و هم زندانی می شم! گفت این کارا رو کی باهات می کنه؟! گفتم همه شون! گفته آخه چرا؟! تو که اندازه سه نفر کار می کنی ! برای چی اذیتت می کنن!؟ گفتم چی بگم؟!
یه مرتبه در اتاق واشد و عمه کوچیکم امد تو که توران خانم برگشت طرفش و تا عمه م اومد حرف بزنه گفت کی به شما اجازه داده همینجوری سرتو بندازی پایین بیای تو؟! مگه اینجا طویله س !؟
اینو که گفت عمه کوچیکم به پته پته افتاد و زود رفت بیرون و در رو بست که توران خانم عصبانی برگشت طرف من که یه چیزی بهم بگه اما یه مرتبه سرم رفت طرف سینه ش و گرفتمش تو بغلم و زار زار گریه کردم! اونم افتاد به گریه! حالا هی گریه می کرد و می خواست سرِ منو از رو شونه هاش بلند کنه که بپرسه جریان چیه ! منم ولش نمی کردم که گفت سرتو بلند کن ببینم آخه! دارم دیوونه می شم ! اینجا چه خبره!؟ تو کی هستی؟! گفتم تروخدا بذار یه دقیقه سرم رو سینه ت باشه!
دوباره بغلم کرد ! حالا اون گریه بکن و من گریه بکن! یه مرتبه سرمو ورداشتم و دولا شدم و دتسش رو ماچ کردم که زود دستش رو کشید و گفت ترو خدا بگو تو کی هستی؟! گفتم دستت درد نکنه! خوب نوک ش رو چیندی! اگه از همین الان جلو اینا درنیای، تیکه تیکه ت می کنن! گفت غلط کردن! منو تیکه تیکه کنن؟!گفتم آره ! با مادرمم همینکارو کردن! تروخد مواظب خودتون باشین! گفت بشین ببینم! پدرشونو می سوزونم ! بشین!
گرفتم نشستم که گفت حالا گریه ت رو تموم کن و بگو ببینم تو کی هستی!؟ از هیچی م نترس! من اینجام! گفتم شما که نباشین بیچاره م می کنن! گفت سگ کی باشن ؟! نترس! بگو! گفتم من روس م! مسلمونم نیستم! اما تروخدا به اینا نگین که من مسلمون نیستم ! مادرمو سر همین کشتن! گفتن مادرتو اینا کشتن!؟ گفتم آره! همینجا! تو همین اتاق! همین گوشه! همین عمه! همین خانم بزرگ! ریختن سرش و انقدر زدنش که تا صبح نکشید ! گفت چرا؟! گفتم چون داشت با خدا حرف می زد! چون داشت به زبون خودش خدا رو صدا می کرد!
یه مرتبه برگشتم و گوشه اتاق رو نیگا کردم! همونجایی که مادرم تا صبح زانوش رو گرفته بود تو بغلش و جون داد! اونم برگشت همونجا رو نیگا کرد! نمی دونم بهتون چی بگم! می دونم باور نمی کنین اما من مادرم رو دیدم! خب می گیم من چون اون شب یادم بود برام تداعی شد اما توران خانم چی!؟ اون که از چیزی خبر نداشت ! اما به همون خدا قسم که اونم ما