ورود or عضویت
        
شنبه 13 تیر 1388


سئوال روزانه

در هنگام نصب ويندوز XP با كدام كليدهاي تركيبي مي توان به محيط commend دسترسي داشت؟
---------------------
جواب سئوال قبلي :جويدن سير خام

Shift + F10
Ctrl + F6
Alt + F5
Ctrl + Insert

[ ورود ] و یا [ ثبت نام ]

سوال 20 امتیازی

آمار شرکت کنندگان

P30data.com :: مشاهده موضوع - بالاتر از عشق(اگه خیلی دل نازکی نیا تو )
فهرست P30data.com

 `

بالاتر از عشق(اگه خیلی دل نازکی نیا تو )
رفتن به صفحه 1, 2  بعدی
 

این بخش قفل شده است و شما نمی توانید در آن پست، پاسخگویی، یا حذف انجام دهید.  این موضوع قفل شده است و شما نمی توانید آن را ویرایش کرده و یا به آن پاسخ دهید.    

   فهرست P30data.com -> آرشیو

مشاهده موضوع قبلی :: مشاهده موضوع بعدی  
نویسنده پیام

saqar
مدیر انجمن
مدیر انجمن

وضعيت: [وضعيت كاربر:آفلاین]
عضو شده در: 31 خرداد 1385
پست: 12085
محل سکونت: زیر سقفی از شهر تهران

پستتاریخ: پنج‌شنبه 5 مهر 1386 - 08:23    عنوان:  بالاتر از عشق(اگه خیلی دل نازکی ن پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

بالاتر از عشق




وقتى پاى عشق به ميان مى آيد، وقتى بنا بر اين گذاشته مى شود كه خوبى را با خوبى جواب داد، وقتى قرار مى شود كه وفادارى حرف اول را بزند، آن وقت است كه بناى زندگى براساس همان پيمانى كه سر سفره عقد گذاشته مى شود، پايه گذارى مى شود. آن وقت است كه عشق هاى پاك روزهاى اول آشنايى و وفادارى از ياد نمى رود و براى هميشه در آسمان زندگى مى درخشد. آن وقت است كه سربالايى هاى زندگى سخت و طاقت فرسا به نظر نمى آيد.
آمنه شیخ زنى است روستايى كه سالهاست با عشق و اميد به آينده و توكل به خدا نشسته و ذره و ذره عشق نثار مردى كرده است كه روزى به عنوان همسر پاى در خانه اش گذاشته است.محبت را با محبت و خوبى را با خوبى چه زيبا پاسخ داده است. آمنه ۳۲ ساله است خودش مى گويد: من و موسى هرچند فاميل بوديم ولى زياد همديگر را نمى ديديم. پدر و مادر موسى از هم طلاق گرفته بودند و موسى از پنج سالگى در خانه اى بزرگ مى شد كه نامادرى اش به او سخت مى گرفت، موسى در سايه اين سخت گيرى ها خودش را با شرايط وفق مى داد و در كار كشاورزى و دامدارى و نگهدارى چند خواهر و برادر كمك مى كرد به همين خاطر از كودكى آنقدر گرفتار بود كه كمتر ديده مى شد. يادم هست وقتى ۱۴ ساله شد، روستا را ترك كرد و به تهران آمد تا در تهران كار كند.آمنه به ياد عشق مى افتد و روزى كه به موسى علاقه مند شده بود. اشك در چشمانش حلقه مى بندد.
- يادم هست كه موسى بعد از چند سال هر وقت به مرخصى مى آمد به خانه ما مى آمد و با اصرار از پدرم مرا مى خواست. پدرم مخالف بود. مى گفت او خيلى كم سن و سال است و نمى تواند از عهده مسؤوليت زندگى بربيايد من تا قبل از خواستگارى موسى به او فكر نكرده بودم ولى بعد از آن براى اولين بار عاشق شدم اما به علت احترام و حيايى كه آن روزها در دختران بود، سكوت كرده بودم. دلم براى موسى تنگ مى شد. او به داشتن اخلاق و رفتار خوب در ميان همه زبانزد بود. با اينكه سختى زياد كشيده بود ولى در سايه اين سختى ها خوب پرورش پيدا كرده بود.



برق در چشمان آمنه مى درخشد يك روز با خواهرم در مورد محبت موسى حرف زدم. همان شد. خواهرم اصرار كرد و مادرم هم از پدرم خواست به موسى جواب مثبت بدهيم. من و موسى ازدواج كرديم و يك سال و نيم بعد من با او به اسلامشهر آمدم. موسى در يك خشكشويى كار مى كرد.موسى خيلى با من مهربان بود. از محل كارش كه به خانه مى آمد مرا با خودش بيرون مى برد به خاطر اينكه از خانواده ام دور بودم و دلم تنگ مى شد به من توجه زيادى مى كرد. مى گفت هرچه دوست دارى براى خودت تهيه كن برايم هديه مى خريد، تمام تلاش موسى اين بود كه من احساس خوشبختى كنم. موسى به من عشق كردن و محبت ورزيدن را در آن سالها ياد داد. وقتى فرزند اولمان كه دختر بود به دنيا آمد او مثل يك مادر به من توجه كرد. مادرم از من دور بود ولى با وجود موسى من احساس مى كردم مادرم در كنارم است و هيچ مشكلى ندارم.
خوشبختى من با تولد فرزند دوم ما بيشتر شد. شوهرم كارش را عوض كرد و در يك شركت سرايدار شد اين باعث شد كه من و او وقت بيشترى در كنار هم داشته باشيم. همان موقع با پس اندازى كه كرده بوديم خانه نيمه سازى خريد كه تنها زيرزمين آن ساخته شده بود، هرچند اين زمين در جاى دورافتاده اى در اطراف كرج بود ولى ما راضى بوديم.
زن به دو سال قبل برمى گردد به ياد روزى كه براى رفتن به عروسى از خانه بيرون رفته بودند ولى...
شهريور سال ۸۲ و روز نيمه شعبان بود. براى عروسى يكى از بستگان بايد به قزوين مى رفتيم. با موسى و بچه ها سوار موتورسيكلت شديم. هوا كم كم داشت تاريك مى شد. بعد از پمپ بنزين در اتوبان در يك لحظه مينى بوس به طرف ما منحرف شد، نمى دانم چه شد كه كنترل موتور از دست موسى خارج شد و ما با سرعت به طرف حاشيه منحرف شديم. موسى براى اينكه اتفاقى براى ما نيفتد موتور را رها نكرد من و بچه ها روى زمين پرت شديم و او محكم به گاردريل برخورد كرد. با اينكه زخمى شده بودم به طرف شوهرم دويدم. او با صورت روى زمين افتاده و خون اطرافش را گرفته بود. از زانويش خون فوران مى كرد. با چادرم زانويش را بستم. سرش را بلند كردم، نمى دانيد چه حالى شدم. نيمى از صورت موسى نابود شده بود. موسى ديگر بينى نداشت. يعنى او همان شوهر من بود؟ موسى بى هوش بود و من در حال بى هوشى. نمى توانستم باور كنم. يك دفعه متوجه دخترم شدم. جلو رفتم و نگذاشتم كه صورت پدرش را ببيند. روسرى از سر او برداشتم و روى صورت موسى انداختم. مردم جمع شده بودند همه فكر مى كردند موسى در حال مرگ است. پليس آمد و گفت بايد صبر كنى تا آمبولانس بيايد. گريه مى كردم. چادر عروسى را روى زمين پهن كردم با كمك چند نفر موسى را درون آن گذاشتيم به مأمور پليس گفتم: نگذار بچه هايم يتيم شوند. موسى را در ماشين پليس گذاشتيم و به طرف بيمارستان شهيد رجايى قزوين راه افتاديم. پزشكان او را در آن حال كه ديدند گفتند زنده نمى ماند ولى با اين حال او را به اتاق عمل بردند راهى براى تنفس موسى وجود نداشت. بعد از چند ساعت جراحى زير حنجره او را شكافتند و چشمش را تخليه كردند. موسى ديگر صورت نداشت. به من گفتند بايد پاى او را هم قطع كنيم. دست به آسمان بردم. با خدا حرف زدم.



(تنفس از راه گلو)

خدايا من به عشق اين مرد از روستا به تهران آمدم در اين شهر غريب مرا و دو بچه ام را تنها نكن. خدايا آرزو دارم با موسى در حالى كه روى پاى خودش ايستاده به خانه برگردم. اگر موسى زنده نماند به خانه برنمى گردم. خدايا به من مهلت بده تا بتوانم خوبى هايش را جبران كنم.
موسى بى هوش بود. پزشكى كه بى تابى ام را ديد گفت: او زنده نمى ماند. اگر هم بماند ديگر صورت ندارد. او را مى خواهى چكار؟
روز بعد شوهرم را مرخص كردند در حالى كه حتى زخم هاى صورت را نشسته بودند تا سنگريزه ها از آن بيرون برود. موسى را به تهران آورديم هيچ بيمارستانى او را پذيرش نمى كرد، مى گفتند فايده ندارد، مى گفتند بايد ۳۰ ميليون تومان به حساب بيمارستان بريزى.
بالاخره با وساطت يك پزشك موسى در بيمارستانى بسترى شد. يك متخصص بعد از معاينه موسى گفت بايد فوراً يك جراحى روى سر شوهرت بشود. شوهرم را جراحى كردند.
تا ۲۰ روز موسى در كما بود. در تمام آن روزها كنارش بودم. آن روز شروع به حرف زدن با او كردم. شعرى را كه دوست داشت، برايش خواندم. از عشق و تنهايى ام برايش گفتم. به او گفتم مى دانم به خاطر اينكه بلايى سر من و بچه ها نيايد خودش را فداكرده است. در يك لحظه احساس كردم انگشت دستش حركت كرد. دستش را در دستانم گرفتم. صدايش زدم و موسى آرام چشم باز كرد. گفتم موسى من را مى شناسى؟ سرش را تكان داد. اشك هايم مى ريخت و من به خاطر اينكه خدا نور اميد را به قلب من تابانده بود، سپاسگزار بودم. تهران را نمى شناختم. به سختى به چند داروخانه مى رفتم و براى شوهرم دارو مى خريدم. موسى نمى توانست صحبت كند چون در فك بالا و بينى اش به شدت آسيب وارد شده بود. من و موسى به زبان اشاره با هم حرف مى زديم. همان موقع در پاى او پلاتين گذاشتند. روز و شب از كنار موسى تكان نمى خوردم. پايين تخت موسى پتويى را كه پرستاران داده بودند مى انداختم. براى اينكه اگر موسى در نيمه شب درد داشت بتوانم متوجه شوم و پرستار را صدا كنم. نخى به دست او بسته بودم و سر ديگر نخ را به دست خودم بسته بودم تا با حركت دستش متوجه شوم همه پزشكان مى آمدند تا من و موسى را ببينند. يكبار يكى از آنها گفت: ما با اين شغل و درآمد و موقعيت هيچوقت اين قدر مورد توجه نبوده ايم. خوشا به حال شوهرت كه اينقدر دوستش دارى.گفتم: آقاى دكتر شايد شما هيچوقت مثل موسى خوب نبوده ايد. دوماه از زمان تصادف گذشته بود. موسى نه فك بالا داشت نه بينى و نه كام. هوا مستقيم وارد دهانش مى شد. زبانش خشك شده بود و ترك هاى عميق و دردناكى داشت و نمى توانست حرف بزند. براى اينكه موسى متوجه نشود كه چه اتفاقى براى صورتش افتاده است شب ها پرده اتاق را مى كشيدم مبادا كه عكس خودش را در شيشه ببيند. يك روز با اصرار گفت: آمنه يك آينه به من بده.
در يك لحظه ماندم چه كنم. به او گفتم: قبل از اينكه آينه بدهم بايد به حرفهاى من مثل قبل گوش كنى و آنها را باور كنى. به موسى گفتم از ديدن چهره ات نبايد ناراحت شوى و اميدت را ازدست بدهى. مهم اين است كه براى من هيچ چيز عوض نشده است.




موسى آينه را گرفت. چند دقيقه شوكه شد و بعد شروع به گريه كرد. روى صورتش دست مى كشيد. نمى توانست حرف بزند. فقط با زبان اشك با من حرف مى زد.
به او گفتم: به صورتت فكر نكن به بچه ها فكر كن و به زندگى مان كه بايد ادامه اش بدهيم. به او گفتم: از روزى كه تو به خانه نرفته اى من هم نرفته ام. به او گفتم: مثل تو چند ماهى است كه بچه هايم را نديده ام. به او گفتم: نذر كرده ام با تو به خانه برگردم. به او گفتم: نمى خواهم و نمى توانم اشك هايت را ببينم.
يكى از پزشكان براى بينى او پيوندى زد آنها مى خواستند از اين طريق هوا داخل دهان موسى نرود و بتواند حرف بزند. دعا مى كردم پيوند بگيرد. بالاخره موسى حرف زد و توانست چيزى بخورد. خوشحال بودم كه او ديگر احساس ضعف و گرسنگى نمى كند.
۵ ماه و نيم طول كشيد تا موسى توانست غذا بخورد، حرف بزند، راه برود و به زندگى برگردد. بعد از تخفيف زياد هزينه بيمارستان را ۸ ميليون اعلام كردند. به هر سختى بود قرض كرديم و به خانه برگشتيم. موسى ديگر نمى توانست كار كند. بچه ها از موسى فرار مى كردند. قرض بود و سختى و خرج بچه ها. موسى در زيرزمين مشكل تنفسى داشت و حالت خفگى پيدا مى كرد. ۴۰ كيلو وزنش را از دست داده بود. يك سال و نيم گذشت و موسى ديگر نمى توانست به اين وضعيت ادامه دهد. مردى حاضر شده بود ماهى ۲۰ هزارتومان به ما كمك كند دوباره قرض كردم و طبقه بالا را به سختى ساختم. موسى بايد زندگى مى كرد. روحيه اش بهتر شد. ولى هنوز هم گاهى دردپا آزارش مى دهد. نيمه شب پايش را ورزش مى دهم. گاهى گريه مى كند. سنگ صبورش مى شوم. مى دانم او آرزو دارد مثل همه عطسه كند، بو كند و نفس بكشد، مى دانم چه زجرى مى كشد كه ترشحات بينى در مجراى تنفسى و دهانش وارد مى شود، مى دانم موسى جز خدا و من و بچه هايش هيچكس را ندارد. مى دانم...
زن ساكت مى شود. دو مرواريد بزرگ اشك مى خواهند روى چهره اش بغلتند. زن از روزى كه با موسى به خانه برگشته سر زمين هاى كشاورزى مردم كارگرى كرده است. زن با تمام اين مشكلات از سال قبل براى اينكه مرد زندگى اش باور كند. زندگى براى آمنه دركنار او گرم ولذت بخش است بارديگر باردار شده است. آنها با ماهى ۸۰ هزارتومان كه از بيمه مى گيرند زندگى مى كنند. موسى ۲ سال است حتى حاضر نشده تا در خانه برود. او در اتاق تنها مانده است.عكس ها را گرفتم مى خواهم برويم كه موسى مى گويد:
- اين زن، زن بزرگى است. شرمنده اش هستم. اى كاش مى شد چهره اى داشته باشم تا مردم را وحشت زده نكند و من مثل قبل از خانه بيرون مى رفتم و براى راحتى اين زن بزرگ لقمه نانى سر سفره مى آوردم.

(چهره موسی شیخ قبل و بعد از سانحه تصادف


_________________
سکوتم نه از سر رضایت است بلکه سراسر اعتراض وفریاد است .....!!!

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی

Rafael
مدیر انجمن
مدیر انجمن

وضعيت: [وضعيت كاربر:آفلاین]
عضو شده در: 25 خرداد 1386
پست: 6549
محل سکونت: T 3 /-/ r ooّّn

پستتاریخ: پنج‌شنبه 5 مهر 1386 - 11:40    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

تنها داستانی که شاید بعد از مدتها تونست اشک منو در بیاره این بود !-!
_________________
خدایا یاریم کن اگر روزی جایی چیزی را شکستم دل نباشد

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی مشاهده وب سایت این کاربر شناسه عضویت در Yahoo Messenger

independent
مدیر انجمن
مدیر انجمن

وضعيت: [وضعيت كاربر:آفلاین]
عضو شده در: 19 اسفند 1385
پست: 14121

پستتاریخ: پنج‌شنبه 5 مهر 1386 - 12:18    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

نتونستم خودم را كنترل كنم. همكارام متوجه اشكم شدند.

برا هر كدوم از ما ممكنه پيش بياد.

چه مرد خوشبختی بوده كه همچين فرشته اي را در كنارش داشته.

خدا به هردوشون صبر و عشق فراوان بده.

خدا گر ز حكمت ببندد دری
ز رحمت گشايد در ديگری

_________________

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی

saqar
مدیر انجمن
مدیر انجمن

وضعيت: [وضعيت كاربر:آفلاین]
عضو شده در: 31 خرداد 1385
پست: 12085
محل سکونت: زیر سقفی از شهر تهران

پستتاریخ: پنج‌شنبه 5 مهر 1386 - 12:26    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

دیروز که اینو دیدم وخوندم نتونستم تایپیکشو بزنم چون حسابی منو به گریه انداخته بود خواستم یک روز را خوب در موردش وعشق پاکشون فکر کنم بعد هم اینجا بذارمش

خدا کنه که خداوند وسیله بهبودی این اقا را بخاطر عشق صادقانه این فرشته را فراهم کند

_________________
سکوتم نه از سر رضایت است بلکه سراسر اعتراض وفریاد است .....!!!

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی

admin
موسس سايت
موسس سايت

وضعيت: [وضعيت كاربر:آفلاین]
عضو شده در: 25 مهر 1384
پست: 4934

پستتاریخ: پنج‌شنبه 5 مهر 1386 - 13:14    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

بسیار زیبا و متاثر انگیز بود :P
_________________
بند انگشتی, برای دیدن عکس به صورت کامل بر روی آن کلیک نمایید

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی ارسال email مشاهده وب سایت این کاربر شناسه عضویت در Yahoo Messenger

negin_m
مدال نقره کامل
مدال نقره کامل

وضعيت: [وضعيت كاربر:آفلاین]
عضو شده در: 18 بهمن 1385
پست: 813

پستتاریخ: پنج‌شنبه 5 مهر 1386 - 14:17    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

خيلي قشنگ و اثر گذار بود. !-! !-!
_________________
بازهم پاييزاست رنگهادر راهندچشمهايت رابياور و کمي ذوق و بصيرت باخويش بيش ازان لحظه که بازشادي و شيطنت کودک باد دستمالي بکنداين همه نقاشي را

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی

gholam
مدیر کل
مدیر کل

وضعيت: [وضعيت كاربر:آفلاین]
عضو شده در: 11 بهمن 1384
پست: 3060

پستتاریخ: پنج‌شنبه 5 مهر 1386 - 14:45    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

خیلی قشنگ بود

نمیدونم چی باید گفت اما جزو نوادر روزگار هستن

خوش به حال هر دوشون به خاطر اون عشق و احساسی که بینشون بوده و هست

آرزو می کنم خدا همه ی عاشق های اینجوری رو به آرزوهاشون برسونه

_________________
بند انگشتی, برای دیدن عکس به صورت کامل بر روی آن کلیک نمایید
بند انگشتی, برای دیدن عکس به صورت کامل بر روی آن کلیک نمایید

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی ارسال email

shahyar2007
مدال برنز 3
مدال برنز 3

وضعيت: [وضعيت كاربر:آفلاین]
عضو شده در: 25 شهریور 1386
پست: 91

پستتاریخ: پنج‌شنبه 5 مهر 1386 - 15:47    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

ای کاش در دل هر کدوم از ما ذره ای از یه همچین عشقی بود......!!!!!!!!!
_________________
من کی یم؟ یه در یه در
خونه بدوش و وسط چهار راهی
که از چهار طرف بن بسته
وسط یه ضربدرم
دیواراشو خودم ساختم با همین دستام

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی

wild_west_boys
مدال طلا 1
مدال طلا 1

وضعيت: [وضعيت كاربر:آفلاین]
عضو شده در: 24 آبان 1385
پست: 1118
محل سکونت: تهران

پستتاریخ: جمعه 6 مهر 1386 - 01:53    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

آهههههههههههههه !-!
_________________
مدیر سایت نسل آریا  www.nasleariya.com

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی ارسال email مشاهده وب سایت این کاربر نام شناسایی در AIM شناسه عضویت در Yahoo Messenger شناسه عضویت در MSN Messenger

sepehr
همكار سايت
همكار سايت

وضعيت: [وضعيت كاربر:آفلاین]
عضو شده در: 29 بهمن 1385
پست: 12021
محل سکونت: texas

پستتاریخ: جمعه 6 مهر 1386 - 06:49    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

saqar, ممنون
حقیقت تلخی بود :sad:

_________________
...Ask, Believe, Receive

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی ارسال email مشاهده وب سایت این کاربر شناسه عضویت در Yahoo Messenger

نمایش پستها:   
این بخش قفل شده است و شما نمی توانید در آن پست، پاسخگویی، یا حذف انجام دهید.   این موضوع قفل شده است و شما نمی توانید آن را ویرایش کرده و یا به آن پاسخ دهید.   

   فهرست P30data.com -> آرشیو

تمام زمانها بر حسب GMT + 4.5 Hours می‌باشند
رفتن به صفحه 1, 2  بعدی
صفحه 1 از 2
  
  


 

سایت آموزشی تفریحی پی سی دیتا www.P30data.com

Forums ©

PHP-Nuke 2004 by Francisco Burzi
INP-Nuke 2005-2007 IranNuke