پنج شنبه 7 شهریور 1387
 Home  •  Downloads  •  Your Account  •  Forums  
 
   
 
P30data.com :: مشاهده موضوع - بالاتر از عشق(اگه خیلی دل نازکی نیا تو )
 پرسشهای متداول  •  جستجو  •  لیست اعضا  •  گروههای کاربران   •  مدیران سایت  •  مشخصات فردی  •  درجات  •  پیامهای خصوصی

فهرست P30data.com  » آرشیو » بالاتر از عشق(اگه خیلی دل نازکی نیا تو )

این بخش قفل شده است و شما نمی توانید در آن پست، پاسخگویی، یا حذف انجام دهید.  این موضوع قفل شده است و شما نمی توانید آن را ویرایش کرده و یا به آن پاسخ دهید.      Printer-friendly version رفتن به صفحه 1, 2  بعدی
 بالاتر از عشق(اگه خیلی دل نازکی نیا تو ) « مشاهده موضوع قبلی :: مشاهده موضوع بعدی » 
نویسنده پیام
saqar
پست تاریخ: پنج‌شنبه 5 مهر 1386 - 07:23    عنوان:  بالاتر از عشق(اگه خیلی دل نازکی ن پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

مدال طلا 4
مدال طلا 4

عضو شده در: 31 خرداد 1385
پست: 9542

تشکر: 1401
تشکر شده 1137 بار در 471 پست

محل سکونت: زیر سقفی از شهر تهران
blank.gif


امتیاز: 18061
دادن امتیاز

بالاتر از عشق




وقتى پاى عشق به ميان مى آيد، وقتى بنا بر اين گذاشته مى شود كه خوبى را با خوبى جواب داد، وقتى قرار مى شود كه وفادارى حرف اول را بزند، آن وقت است كه بناى زندگى براساس همان پيمانى كه سر سفره عقد گذاشته مى شود، پايه گذارى مى شود. آن وقت است كه عشق هاى پاك روزهاى اول آشنايى و وفادارى از ياد نمى رود و براى هميشه در آسمان زندگى مى درخشد. آن وقت است كه سربالايى هاى زندگى سخت و طاقت فرسا به نظر نمى آيد.
آمنه شیخ زنى است روستايى كه سالهاست با عشق و اميد به آينده و توكل به خدا نشسته و ذره و ذره عشق نثار مردى كرده است كه روزى به عنوان همسر پاى در خانه اش گذاشته است.محبت را با محبت و خوبى را با خوبى چه زيبا پاسخ داده است. آمنه ۳۲ ساله است خودش مى گويد: من و موسى هرچند فاميل بوديم ولى زياد همديگر را نمى ديديم. پدر و مادر موسى از هم طلاق گرفته بودند و موسى از پنج سالگى در خانه اى بزرگ مى شد كه نامادرى اش به او سخت مى گرفت، موسى در سايه اين سخت گيرى ها خودش را با شرايط وفق مى داد و در كار كشاورزى و دامدارى و نگهدارى چند خواهر و برادر كمك مى كرد به همين خاطر از كودكى آنقدر گرفتار بود كه كمتر ديده مى شد. يادم هست وقتى ۱۴ ساله شد، روستا را ترك كرد و به تهران آمد تا در تهران كار كند.آمنه به ياد عشق مى افتد و روزى كه به موسى علاقه مند شده بود. اشك در چشمانش حلقه مى بندد.
- يادم هست كه موسى بعد از چند سال هر وقت به مرخصى مى آمد به خانه ما مى آمد و با اصرار از پدرم مرا مى خواست. پدرم مخالف بود. مى گفت او خيلى كم سن و سال است و نمى تواند از عهده مسؤوليت زندگى بربيايد من تا قبل از خواستگارى موسى به او فكر نكرده بودم ولى بعد از آن براى اولين بار عاشق شدم اما به علت احترام و حيايى كه آن روزها در دختران بود، سكوت كرده بودم. دلم براى موسى تنگ مى شد. او به داشتن اخلاق و رفتار خوب در ميان همه زبانزد بود. با اينكه سختى زياد كشيده بود ولى در سايه اين سختى ها خوب پرورش پيدا كرده بود.



برق در چشمان آمنه مى درخشد يك روز با خواهرم در مورد محبت موسى حرف زدم. همان شد. خواهرم اصرار كرد و مادرم هم از پدرم خواست به موسى جواب مثبت بدهيم. من و موسى ازدواج كرديم و يك سال و نيم بعد من با او به اسلامشهر آمدم. موسى در يك خشكشويى كار مى كرد.موسى خيلى با من مهربان بود. از محل كارش كه به خانه مى آمد مرا با خودش بيرون مى برد به خاطر اينكه از خانواده ام دور بودم و دلم تنگ مى شد به من توجه زيادى مى كرد. مى گفت هرچه دوست دارى براى خودت تهيه كن برايم هديه مى خريد، تمام تلاش موسى اين بود كه من احساس خوشبختى كنم. موسى به من عشق كردن و محبت ورزيدن را در آن سالها ياد داد. وقتى فرزند اولمان كه دختر بود به دنيا آمد او مثل يك مادر به من توجه كرد. مادرم از من دور بود ولى با وجود موسى من احساس مى كردم مادرم در كنارم است و هيچ مشكلى ندارم.
خوشبختى من با تولد فرزند دوم ما بيشتر شد. شوهرم كارش را عوض كرد و در يك شركت سرايدار شد اين باعث شد كه من و او وقت بيشترى در كنار هم داشته باشيم. همان موقع با پس اندازى كه كرده بوديم خانه نيمه سازى خريد كه تنها زيرزمين آن ساخته شده بود، هرچند اين زمين در جاى دورافتاده اى در اطراف كرج بود ولى ما راضى بوديم.
زن به دو سال قبل برمى گردد به ياد روزى كه براى رفتن به عروسى از خانه بيرون رفته بودند ولى...
شهريور سال ۸۲ و روز نيمه شعبان بود. براى عروسى يكى از بستگان بايد به قزوين مى رفتيم. با موسى و بچه ها سوار موتورسيكلت شديم. هوا كم كم داشت تاريك مى شد. بعد از پمپ بنزين در اتوبان در يك لحظه مينى بوس به طرف ما منحرف شد، نمى دانم چه شد كه كنترل موتور از دست موسى خارج شد و ما با سرعت به طرف حاشيه منحرف شديم. موسى براى اينكه اتفاقى براى ما نيفتد موتور را رها نكرد من و بچه ها روى زمين پرت شديم و او محكم به گاردريل برخورد كرد. با اينكه زخمى شده بودم به طرف شوهرم دويدم. او با صورت روى زمين افتاده و خون اطرافش را گرفته بود. از زانويش خون فوران مى كرد. با چادرم زانويش را بستم. سرش را بلند كردم، نمى دانيد چه حالى شدم. نيمى از صورت موسى نابود شده بود. موسى ديگر بينى نداشت. يعنى او همان شوهر من بود؟ موسى بى هوش بود و من در حال بى هوشى. نمى توانستم باور كنم. يك دفعه متوجه دخترم شدم. جلو رفتم و نگذاشتم كه صورت پدرش را ببيند. روسرى از سر او برداشتم و روى صورت موسى انداختم. مردم جمع شده بودند همه فكر مى كردند موسى در حال مرگ است. پليس آمد و گفت بايد صبر كنى تا آمبولانس بيايد. گريه مى كردم. چادر عروسى را روى زمين پهن كردم با كمك چند نفر موسى را درون آن گذاشتيم به مأمور پليس گفتم: نگذار بچه هايم يتيم شوند. موسى را در ماشين پليس گذاشتيم و به طرف بيمارستان شهيد رجايى قزوين راه افتاديم. پزشكان او را در آن حال كه ديدند گفتند زنده نمى ماند ولى با اين حال او را به اتاق عمل بردند راهى براى تنفس موسى وجود نداشت. بعد از چند ساعت جراحى زير حنجره او را شكافتند و چشمش را تخليه كردند. موسى ديگر صورت نداشت. به من گفتند بايد پاى او را هم قطع كنيم. دست به آسمان بردم. با خدا حرف زدم.



(تنفس از راه گلو)

خدايا من به عشق اين مرد از روستا به تهران آمدم در اين شهر غريب مرا و دو بچه ام را تنها نكن. خدايا آرزو دارم با موسى در حالى كه روى پاى خودش ايستاده به خانه برگردم. اگر موسى زنده نماند به خانه برنمى گردم. خدايا به من مهلت بده تا بتوانم خوبى هايش را جبران كنم.
موسى بى هوش بود. پزشكى كه بى تابى ام را ديد گفت: او زنده نمى ماند. اگر هم بماند ديگر صورت ندارد. او را مى خواهى چكار؟
روز بعد شوهرم را مرخص كردند در حالى كه حتى زخم هاى صورت را نشسته بودند تا سنگريزه ها از آن بيرون برود. موسى را به تهران آورديم هيچ بيمارستانى او را پذيرش نمى كرد، مى گفتند فايده ندارد، مى گفتند بايد ۳۰ ميليون تومان به حساب بيمارستان بريزى.
بالاخره با وساطت يك پزشك موسى در بيمارستانى بسترى شد. يك متخصص بعد از معاينه موسى گفت بايد فوراً يك جراحى روى سر شوهرت بشود. شوهرم را جراحى كردند.
تا ۲۰ روز موسى در كما بود. در تمام آن روزها كنارش بودم. آن روز شروع به حرف زدن با او كردم. شعرى را كه دوست داشت، برايش خواندم. از عشق و تنهايى ام برايش گفتم. به او گفتم مى دانم به خاطر اينكه بلايى سر من و بچه ها نيايد خودش را فداكرده است. در يك لحظه احساس كردم انگشت دستش حركت كرد. دستش را در دستانم گرفتم. صدايش زدم و موسى آرام چشم باز كرد. گفتم موسى من را مى شناسى؟ سرش را تكان داد. اشك هايم مى ريخت و من به خاطر اينكه خدا نور اميد را به قلب من تابانده بود، سپاسگزار بودم. تهران را نمى شناختم. به سختى به چند داروخانه مى رفتم و براى شوهرم دارو مى خريدم. موسى نمى توانست صحبت كند چون در فك بالا و بينى اش به شدت آسيب وارد شده بود. من و موسى به زبان اشاره با هم حرف مى زديم. همان موقع در پاى او پلاتين گذاشتند. روز و شب از كنار موسى تكان نمى خوردم. پايين تخت موسى پتويى را كه پرستاران داده بودند مى انداختم. براى اينكه اگر موسى در نيمه شب درد داشت بتوانم متوجه شوم و پرستار را صدا كنم. نخى به دست او بسته بودم و سر ديگر نخ را به دست خودم بسته بودم تا با حركت دستش متوجه شوم همه پزشكان مى آمدند تا من و موسى را ببينند. يكبار يكى از آنها گفت: ما با اين شغل و درآمد و موقعيت هيچوقت اين قدر مورد توجه نبوده ايم. خوشا به حال شوهرت كه اينقدر دوستش دارى.گفتم: آقاى دكتر شايد شما هيچوقت مثل موسى خوب نبوده ايد. دوماه از زمان تصادف گذشته بود. موسى نه فك بالا داشت نه بينى و نه كام. هوا مستقيم وارد دهانش مى شد. زبانش خشك شده بود و ترك هاى عميق و دردناكى داشت و نمى توانست حرف بزند. براى اينكه موسى متوجه نشود كه چه اتفاقى براى صورتش افتاده است شب ها پرده اتاق را مى كشيدم مبادا كه عكس خودش را در شيشه ببيند. يك روز با اصرار گفت: آمنه يك آينه به من بده.
در يك لحظه ماندم چه كنم. به او گفتم: قبل از اينكه آينه بدهم بايد به حرفهاى من مثل قبل گوش كنى و آنها را باور كنى. به موسى گفتم از ديدن چهره ات نبايد ناراحت شوى و اميدت را ازدست بدهى. مهم اين است كه براى من هيچ چيز عوض نشده است.




موسى آينه را گرفت. چند دقيقه شوكه شد و بعد شروع به گريه كرد. روى صورتش دست مى كشيد. نمى توانست حرف بزند. فقط با زبان اشك با من حرف مى زد.
به او گفتم: به صورتت فكر نكن به بچه ها فكر كن و به زندگى مان كه بايد ادامه اش بدهيم. به او گفتم: از روزى كه تو به خانه نرفته اى من هم نرفته ام. به او گفتم: مثل تو چند ماهى است كه بچه هايم را نديده ام. به او گفتم: نذر كرده ام با تو به خانه برگردم. به او گفتم: نمى خواهم و نمى توانم اشك هايت را ببينم.
يكى از پزشكان براى بينى او پيوندى زد آنها مى خواستند از اين طريق هوا داخل دهان موسى نرود و بتواند حرف بزند. دعا مى كردم پيوند بگيرد. بالاخره موسى حرف زد و توانست چيزى بخورد. خوشحال بودم كه او ديگر احساس ضعف و گرسنگى نمى كند.
۵ ماه و نيم طول كشيد تا موسى توانست غذا بخورد، حرف بزند، راه برود و به زندگى برگردد. بعد از تخفيف زياد هزينه بيمارستان را ۸ ميليون اعلام كردند. به هر سختى بود قرض كرديم و به خانه برگشتيم. موسى ديگر نمى توانست كار كند. بچه ها از موسى فرار مى كردند. قرض بود و سختى و خرج بچه ها. موسى در زيرزمين مشكل تنفسى داشت و حالت خفگى پيدا مى كرد. ۴۰ كيلو وزنش را از دست داده بود. يك سال و نيم گذشت و موسى ديگر نمى توانست به اين وضعيت ادامه دهد. مردى حاضر شده بود ماهى ۲۰ هزارتومان به ما كمك كند دوباره قرض كردم و طبقه بالا را به سختى ساختم. موسى بايد زندگى مى كرد. روحيه اش بهتر شد. ولى هنوز هم گاهى دردپا آزارش مى دهد. نيمه شب پايش را ورزش مى دهم. گاهى گريه مى كند. سنگ صبورش مى شوم. مى دانم او آرزو دارد مثل همه عطسه كند، بو كند و نفس بكشد، مى دانم چه زجرى مى كشد كه ترشحات بينى در مجراى تنفسى و دهانش وارد مى شود، مى دانم موسى جز خدا و من و بچه هايش هيچكس را ندارد. مى دانم...
زن ساكت مى شود. دو مرواريد بزرگ اشك مى خواهند روى چهره اش بغلتند. زن از روزى كه با موسى به خانه برگشته سر زمين هاى كشاورزى مردم كارگرى كرده است. زن با تمام اين مشكلات از سال قبل براى اينكه مرد زندگى اش باور كند. زندگى براى آمنه دركنار او گرم ولذت بخش است بارديگر باردار شده است. آنها با ماهى ۸۰ هزارتومان كه از بيمه مى گيرند زندگى مى كنند. موسى ۲ سال است حتى حاضر نشده تا در خانه برود. او در اتاق تنها مانده است.عكس ها را گرفتم مى خواهم برويم كه موسى مى گويد:
- اين زن، زن بزرگى است. شرمنده اش هستم. اى كاش مى شد چهره اى داشته باشم تا مردم را وحشت زده نكند و من مثل قبل از خانه بيرون مى رفتم و براى راحتى اين زن بزرگ لقمه نانى سر سفره مى آوردم.

(چهره موسی شیخ قبل و بعد از سانحه تصادف


_________________
دو تا گل نام ببر که با «خ» شروع بشه.........درسته؛ خودم و خودت
بازگشت به بالای صفحه
خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی [وضعيت كاربر:آفلاین]
Rafael
پست تاریخ: پنج‌شنبه 5 مهر 1386 - 10:40    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

مدال طلا 3
مدال طلا 3

عضو شده در: 25 خرداد 1386
پست: 4493

تشکر: 9
تشکر شده 42 بار در 31 پست

محل سکونت: T 3 /-/ r ooّّn
blank.gif


امتیاز: 6193
دادن امتیاز

تنها داستانی که شاید بعد از مدتها تونست اشک منو در بیاره این بود !-!
_________________
Evry body dancing یالا بیکار وا نستین ...
بازگشت به بالای صفحه
خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی مشاهده وب سایت این کاربر شناسه عضویت در Yahoo Messenger [وضعيت كاربر:آفلاین]
independent
پست تاریخ: پنج‌شنبه 5 مهر 1386 - 11:18    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

مدال طلا 4
مدال طلا 4

عضو شده در: 19 اسفند 1385
پست: 9536

تشکر: 771
تشکر شده 732 بار در 376 پست


blank.gif


امتیاز: 11548
دادن امتیاز

نتونستم خودم را كنترل كنم. همكارام متوجه اشكم شدند.

برا هر كدوم از ما ممكنه پيش بياد.

چه مرد خوشبختی بوده كه همچين فرشته اي را در كنارش داشته.

خدا به هردوشون صبر و عشق فراوان بده.

خدا گر ز حكمت ببندد دری
ز رحمت گشايد در ديگری

_________________

 
بازگشت به بالای صفحه
خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی [وضعيت كاربر:آفلاین]
saqar
پست تاریخ: پنج‌شنبه 5 مهر 1386 - 11:26    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

مدال طلا 4
مدال طلا 4

عضو شده در: 31 خرداد 1385
پست: 9542

تشکر: 1401
تشکر شده 1137 بار در 471 پست

محل سکونت: زیر سقفی از شهر تهران
blank.gif


امتیاز: 18061
دادن امتیاز

دیروز که اینو دیدم وخوندم نتونستم تایپیکشو بزنم چون حسابی منو به گریه انداخته بود خواستم یک روز را خوب در موردش وعشق پاکشون فکر کنم بعد هم اینجا بذارمش

خدا کنه که خداوند وسیله بهبودی این اقا را بخاطر عشق صادقانه این فرشته را فراهم کند

_________________
دو تا گل نام ببر که با «خ» شروع بشه.........درسته؛ خودم و خودت
بازگشت به بالای صفحه
خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی [وضعيت كاربر:آفلاین]
admin
پست تاریخ: پنج‌شنبه 5 مهر 1386 - 12:14    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

مدیر کل سایت
مدیر کل سایت

عضو شده در: 25 مهر 1384
پست: 3206

تشکر: 970
تشکر شده 424 بار در 237 پست


iran.gif


امتیاز: 2158
دادن امتیاز

بسیار زیبا و متاثر انگیز بود :P
_________________
یک قدم تا جهانی شدن فاصله دارید

http://www.p30data.com/html/index.html
بازگشت به بالای صفحه
خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی ارسال email مشاهده وب سایت این کاربر شناسه عضویت در Yahoo Messenger [وضعيت كاربر:آفلاین]
negin_m
پست تاریخ: پنج‌شنبه 5 مهر 1386 - 13:17    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

مدال طلا 1
مدال طلا 1

عضو شده در: 18 بهمن 1385
پست: 911

تشکر: 0
تشکر شده 3 بار در 3 پست




امتیاز: 953
دادن امتیاز

خيلي قشنگ و اثر گذار بود. !-! !-!
_________________
بازهم پاييزاست رنگهادر راهندچشمهايت رابياور و کمي ذوق و بصيرت باخويش بيش ازان لحظه که بازشادي و شيطنت کودک باد دستمالي بکنداين همه نقاشي را
بازگشت به بالای صفحه
خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی [وضعيت كاربر:آفلاین]
gholam
پست تاریخ: پنج‌شنبه 5 مهر 1386 - 13:45    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

مدال طلا 3
مدال طلا 3

عضو شده در: 11 بهمن 1384
پست: 3383

تشکر: 1644
تشکر شده 123 بار در 59 پست


blank.gif


امتیاز: 4178
دادن امتیاز

خیلی قشنگ بود

نمیدونم چی باید گفت اما جزو نوادر روزگار هستن

خوش به حال هر دوشون به خاطر اون عشق و احساسی که بینشون بوده و هست

آرزو می کنم خدا همه ی عاشق های اینجوری رو به آرزوهاشون برسونه

_________________
بند انگشتی, برای دیدن عکس به صورت کامل بر روی آن کلیک نمایید
بند انگشتی, برای دیدن عکس به صورت کامل بر روی آن کلیک نمایید
بازگشت به بالای صفحه
خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی ارسال email [وضعيت كاربر:آفلاین]
shahyar2007
پست تاریخ: پنج‌شنبه 5 مهر 1386 - 14:47    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

کاربر فعال
کاربر فعال

عضو شده در: 25 شهریور 1386
پست: 96

تشکر: 0
تشکر شده 0 بار در 0 پست




امتیاز: 96
دادن امتیاز

ای کاش در دل هر کدوم از ما ذره ای از یه همچین عشقی بود......!!!!!!!!!
_________________
من کی یم؟ یه در یه در
خونه بدوش و وسط چهار راهی
که از چهار طرف بن بسته
وسط یه ضربدرم
دیواراشو خودم ساختم با همین دستام
بازگشت به بالای صفحه
خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی [وضعيت كاربر:آفلاین]
wild_west_boys
پست تاریخ: جمعه 6 مهر 1386 - 00:53    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

مدال طلا 1
مدال طلا 1

عضو شده در: 24 آبان 1385
پست: 1029

تشکر: 1
تشکر شده 6 بار در 5 پست

محل سکونت: تهران
iran.gif


امتیاز: 1195
دادن امتیاز

آهههههههههههههه !-!
_________________
مدیر سایت نسل آریا  www.nasleariya.com
بازگشت به بالای صفحه
خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی ارسال email مشاهده وب سایت این کاربر نام شناسایی در AIM شناسه عضویت در Yahoo Messenger شناسه عضویت در MSN Messenger [وضعيت كاربر:آفلاین]
sepehr
پست تاریخ: جمعه 6 مهر 1386 - 05:49    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

مدال طلا 4
مدال طلا 4

عضو شده در: 29 بهمن 1385
پست: 10309

تشکر: 796
تشکر شده 310 بار در 208 پست

محل سکونت: texas
usa.gif


امتیاز: 10462
دادن امتیاز

saqar, ممنون
حقیقت تلخی بود :sad:

_________________
The Earth Is But One Country and mankind its citizens.
بازگشت به بالای صفحه
خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی ارسال email مشاهده وب سایت این کاربر شناسه عضویت در Yahoo Messenger [وضعيت كاربر:آفلاین]

نمایش پستها:   
این بخش قفل شده است و شما نمی توانید در آن پست، پاسخگویی، یا حذف انجام دهید.  این موضوع قفل شده است و شما نمی توانید آن را ویرایش کرده و یا به آن پاسخ دهید.      Printer-friendly version رفتن به صفحه 1, 2  بعدی صفحه 1 از 2

فهرست P30data.com  » آرشیو » بالاتر از عشق(اگه خیلی دل نازکی نیا تو )
پرش به:  



شما نمی توانید در این بخش موضوع جدید پست کنید
شما نمی توانید در این بخش به موضوعها پاسخ دهید
شما نمی توانید موضوع های خودتان را در این بخش ویرایش کنید
شما نمی توانید موضوع های خودتان را در این بخش حذف کنید
شما نمی توانید در این بخش رای دهید
شما نمیتوانید به نوشته های خود فایلی پیوست نمایید
شما نمیتوانید فایلهای پیوست این انجمن را دریافت نمایید


DAJ Glass (1.0.5) template by Dustin Baccetti
Powered by phpBB © 2001 phpBB Group
آخرين تيترهاي خبري آخرين تيترهاي انجمن ها نقشه سايت
Site Map
PHP-Nuke © 2004 Francisco Burzi
INP-Nuke © 2005-2007 IranNuke

مدت زمان ایجاد صفحه : 0.46 ثانیه

| DAJ_Glass phpbb2 style by Dustin Baccetti | PHP-Nuke theme by www.nukemods.com |